شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶ - ۱۶ دسامبر ۲۰۱۷

نقدی به برخی بنیادهای نظری سابق خود

در راستای تببین گفتمان نوین چپ کشورمان
۱۶ مهر ۱۳۹۶

لازم است با صدای بلند گفته شود تا شنیده شود که دوستان، تشکیل حزب برنامه‌محور و تدوین برنامه نوین و تبیین یک گفتمان نوین و امروزی منطبق با شرایط جهان و نیازهای جامعه امروزی، از نیازهای مبرم جامعه ما و از الزامات حضور موثر و نفوذ چپ ایران در جامعه است. تاکنون بسیار دیرشده است.

چپ ایران به شمول حزب توده ایران، ما فداییان خلق ایران و دیگر گروه‌های مارکسیستی - لنینیستی بر این نظر باور و اطمینان داشتیم که بحران نهایی سرمایه‌داری و بحران بزرگ اجتماعی بخاطر ذات سرمایه و سرمایه‌داری، بوجود می‌آید و «... انقلابى آشکار درمی‌گیرد و پرولتاریا با برانداختن بورژوازى از طریق زور، حاکمیت خویش را پى می‌افکند... پرولتاریا از سیادت سیاسى خود، براى آن استفاده خواهد کرد که قدم بقدم تمام سرمایه را از چنگ بورژوازى بیرون بکشد، کلیه آلات تولید را در دست دولت یعنى پرولتاریا که بصورت طبقه حاکمه متشکل شده است، متمرکز سازد و با سرعتى هر چه تمامتر بر حجم نیروهاى مولده بیافزاید.» (1)

همچنین ما براین نظر و ارزیابی بودیم که «هنگامى که پرولتاریا بر ضد بورژوازى، ناگزیر بصورت طبقه‌اى متحد گردد، و از راه یک انقلاب، خویش را به طبقه حاکمه مبدل کند و بعنوان طبقه حاکمه مناسبات کهن تولید را از طریق اعمال جبر ملغى سازد، آنگاه همراه این مناسبات تولیدى شرایط وجود تضاد طبقاتى را نابود کرده و نیز شرایط وجود طبقات بطورکلى و در عین حال سیادت خود را هم بعنوان یک طبقه از بین میبرد.» (2)

اما برخلاف خوش‌بینی‌های تاریخی، نظر، ارزیابی و راهبردهای کلان مورد نظر ما، سرمایه و مناسبات سرمایه‌داری در جوامع و کشورهای پیشرفته، بارها دچار بحران‌های بسیارسخت و سنگین شده ولی به بحران نهایی نرسیده، بحران بزرگ اجتماعی پدید نیامده، «انقلاب آشکار» در این جوامع و کشورها رخ نداده و رهبری و سیادت طبقه کارگر نیز برقرار نشده است. احزاب کمونیست و چپ‌ها نیز بعد از انقلاب اکتبر 1917، هنگامی که و جایی که به حکومت رسیدند، سیادت خود را از بین نبردند.

طی حدود یک قرن در چند کشور بزرگ و کوچک (روسیه، چین، کوبا، کره شمالی، کامبوج، ویتنام و...)، انقلاب بورژوا دمکراتیک توسط احزاب کمونیست و چپ به انقلاب سوسیالیستی بدل شدند، کمونیست‌ها قدرت سیاسی و اقتصادی را بدست گرفتند و نوعی ازعدالت اجتماعی و اقتصادی را تامین کردند ولی مناسبات سیاسی و اجتماعی برتر و زندگی بهتر از زندگی در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری، در آن کشورها برقرار نشد و دولت نیز زوال نیافت.

من همراه تعدادی از رفقایم قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی مدتی در آنجا زندگی کردیم.

واقعیت این است که در آنجا تقریبا «هیچ کس بی‌کار نبود، بی‌‌خانه نبود، بدون تضمین بهداشتی نبود، بدون استراحت سالیانه با حفظ حقوق نبود. هر کالایی قیمت ثابتی داشت که در سراسر کشور و طی سالیان یکسان بود. مزد بر پایه‌ی زحمت بود. آموزش و پرورش مجانی بود و کالاهای فرهنگی، مثل فیلم و نمایش و باله و کنسرت و کتاب از ارزان ترین کالاها و در دسترس توده بودند. کرایه خانه بیش از ده در صد حقوق ماهیانه نبود. تمام خدمات دندانپزشکی و همه‌ی کارهای درمانی مجانی بود.» (3)

این خدمات اجتماعی و دیگر دست‌آوردهای علمی، فنی، صنعتی و اجتماعی و اداری مدرن، علیرغم وجود سوءاستفاده‌های حزبی‌ها و دولتی‌ها، همگانی بود. این‌ها بخشی از دست‌آوردهای سوسالیسم بود که نباید و نمی‌توان آنها را کتمان کرد. درعین حال خدمات و ... در اغلب موارد کیفیت‌شان پایین بود. اما با وجود این دست‌آوردهای مثبت، متاسفانه، حزب و دولت سوسیالیستی شوروی نتوانسته بود نظام سیاسی- اجتماعی دمکراتیک، حافظ آزادی و تامین کننده عدالت اجتماعی و اقتصادی، مدیریت توسعه یافته و ... در یک کلام مناسبات اجتماعی برتر و بهتر نسبت به کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته بوجود بیاورد. آنان متاسفانه براین ارزیابی و خیال بودند که سوسیالیسم واقعا موجود در حال گذار به کمونیسم است. ما نیز از اواخر سال 1358 به این سوی با اندک مطالعه و بحث، بطور شتابناک گرفتار این ارزیابی غیرواقعی و خوش‌خیالی شدیم.

 

سوالاتی که به ذهن ما یا خطور نمی‌کرد و یا...

طی همان سال‌ها که یاد شد، سوالاتی نظیر این که: از کجا معلوم که ناگزیرا و حتماً در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری، سوسیالیسم به شیوه و شکلی که مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست و بعدها لنین تبیین و تصویر کرده اند، آغاز و انجام می‌شود؟!

- آیا دولت ابزار و ماشین است که بتوان آن را از طریق زور در هم کوبید و شکست و یک ابزار و ماشین دیگری (پرولتری) بطور اجباری جایگزین آن کرد؟

- به چه دلایلی پرولتاریا بعد از کسب قدرت و تمرکز کلیه آلات تولید در دست دولت خود، سیادت خود را به عنوان یک طبقه از بین خواهد برد؟ چون قبل از انقلاب آینده‌نگر و انقلابی بوده و چیزی برای از دست دادن نداشت؟ بعد از بدست آوردن همه قدرت و ثروت و ... از کجا معلوم که آنها را برای حفظ و تثبیت سیادات و موقعیت خود بکار نخواهد گرفت؟ مگر نه این است که تمرکز ثروت و قدرت در دست دولت و یک نیروی سیاسی، فساد می‌آورد؟ آیا احزاب کمونیست و سوسیال دمکرات و رهبران پرولتاریا و یا خود پرولتاریا فسادناپذیر هستند؟ پرولتاریا و طرفدرانش به شمول ما، این همه فضیلت را از کجا آورده‌ایم؟

- از کجا معلوم است که دولت‌های پرولتری، دولت‌های کمونیستی و سوسیال دمکرات، دچار قدرت‌طلبی و رانت‌خواری و فساد و... نمی‌شوند و نخواهند شد؟ مگر در کشور شوروی و چین و... که بزرگترین انقلابات و دولت‌های کمونیستی در آنجا رخ داد، دولت‌ها دچار فساد نشدند؟ مگر دولت‌های سوسیال دمکرات مبرا از فساد بودند؟

- چرا از نظر ما، آزادی‌ها و دمکراسی‌های واقعا موجود در کشورهای پیشرفته، حلقه‌هایی از فرایند آزادی و دمکراسی واقعی که ما دنبالش بودیم نیستند؟

- چرا این آزادی‌ها و دمکراسی‌ها را بورژوایی می‌نامیم، در صورتی که میلیون‌ها انسان زن، مرد و اقشار پرولتری وغیر پرولتری در پیدایش و گسترش و ژرفش آنها نقش مهمی داشتند و دارند؟

- چرا نباید در جهت گسترش و ژرفش آزادی‌ها و دمکراسی واقعا موجود مبتنی بر حق رأی همگانی و فرارویاندن آن به دمکراسی بیشتر، ترکیب آن با دمکراسی مستقیم و مشارکتی - هم بمثابه روش و شکل‌گیری سوسیالیسم و تحقق آن و هم به عنوان بن‌مایه و رکن‌های اصلی آن- تلاش کرد؟

- چرا ما متوجه هیچ تناقض و ایرادی در نظریات مارکس و لنین نمی‌شدیم و گوش شنوا برای شنیدن نقد و انتقاد از اثار آنها را نداشتیم؟

- چگونه ممکن است برای پیاده کردن سوسیالیسم، هم دیکتاتوری، قهر، اجبار و زور بکار گرفت و هم ‌حافظ ازادی و دمکراسی و تأمین کننده عدالت اجتماعی و اقتصادی بود؟

این سؤال‌ها و ده‌ها سؤال دیگر، مدت‌ها به ذهن بنده، دوستان و دیگر مارکسیست - لنینست‌های کشور ما خطور نمی‌کردند. ما علیرغم این که سوسیالیسم مورد نظر خود را علمی و خود را مدافع و مروج آن می‌دانستیم ولی، یا دانش، تجربه و توانایی و جسارت و استقلال ذهنی و فکری برای پرسش از خود و نظریه‌پردازان مارکیسسم - لنینیسم و پیدا کردن پاسخ‌های منطقی، مستدل و علمی نداشتیم، یا اگر به ذهن برخی از ماها می‌رسید، جسارت لازم را برای مطرح کردن آن نداشتیم.

البته اگر کسی از میان ما ذهن پیشرفته و بازتر و جسارت لازم را برای طرح چنین سؤالاتی داشت و طرح می‌کرد منجر به ایزوله شدن او تحت عناوین رویزیونیست و اپورتونیست، ترسو، بریده و... می‌شد. متاسفانه همین دو کلمه سحرآمیز، روح و جان اغلب مارکسیست – لنینیست‌های نقاد را مثل خوره می‌خورد. در صورتیکه نقد، بازنگری و بازاندیشی در اندیشه و پراتیک خود، بن‌مایه تفکر مارکس است. مارکس خود در مانیفست می‌گوید نظرات و اصول مورد نظر ما، شریعت جامد نیست. او در فرایند تدوین نظر و تتوری‌های خود بارها آنها را تصحیح و تدقیق و ترمیم کرد. این اندیشه خلاق در برخورد با اندیشه‌های خود مارکس هم انتقادی است! بنابراین بازخوانی، بازنگری و بازاندیشی مداوم در نظریات، تدقیق، تصحیح و تجدید نظر در آنها با توجه به پراتیک و آزمون عمل، تجربه و تغییر شرایط و پدید آمدن شرایط جدید، بن‌مایه نظریات مارکس و انگلس را تشکیل میدهد. نقد تاریخی، سیاسی و اقتصادی مارکس به سرمایه و سرمایه‌داری در زمان خود موفق بود و در شرایط کنونی نیز کاربرد دارد و می‌توان با بهره گرفتن از نظرات او، تغییر و تحولات ژرفی را که در جهان پسا مارکس به وقوع پیوسته است، مورد بررسی قرار داد و به استنتاج‌های درستی دست یافت. البته بخشی از نظرات و استنتاجات او مربوط به راهبردهای کلان و چگونگی گذار و ایجاد جامعه کمونیستی، با اشکالات، نارسائی‌ها و ذهنیگری‌هایی همراه بود.

با کمال تأسف اما ما مارکسیست – لنینیست‌ها، برخورد نقادانه با مارکسیسم - لنینیسم و برخورد مناسب با کسانی که انتقاد و ایراد اصولی به مارکسیسم - لنینیسم از جمله به "دیکتاتوری پرولتاریا"، نوع گذار و... وارد می‌کردند، نداشتیم و خود و دوستان را از نقد و بازنگری انتقادی از مارکسیسم - لنینیسم محروم می‌کردیم. نقد و انتقاد ما، بخود و دیگر جریانات چپ، اغلب در چارچوب مارکسیسم لنینیسم و حول برنامه، سیاست و پراتیک خود و دیگر مارکسیست‌ها بود، اینکه آیا برنامه و سیاست‌های ما منطبق با نظرات مارکس و لنین هستند یا نه؟ سوال از نظرات مارکس و لنین و نقدی بر آن‌ها، اساسا برای ما و میان ما مطرح نبود بلکه صحت و راستی آن نظرات برای ما امر مسلم و ثابتی بود. هنگامی که درسوسیالسم واقعاً موجود یعنی در اتحاد جماهیر شوروی زندگی می‌کردیم و به آن علاقه داشتیم، بتدریج سؤالات فوق از جمله این سؤال برای تعداد زیادی از دوستان و از جمله من مطرح شد که آیا تحقق عملی سوسیالیسم به عنوان مناسبات اجتماعی برتر از سرمایه‌داری، آن هم از طریق «انقلاب آشکار» و کسب قدرت سیاسی توسط پرولتاریا، «زور»، «اجبار» و درهم کوبیدن و درهم شکستن دولت امکان پذیربود؟

 

سوسیالیسم بدون آزادی، دمکراسی، عدالت(اجتماعی و اقتصادی...)، حفط محیط زیست و صلح؟!

آیا اساساً سوسیالیسم بدون آزادی، دمکراسی، عدالت اجتماعی و اقتصادی، انصاف، حفظ محیط زیست، صلح، رشد و توسعه اقتصادی و هماهنگی هارمونیک میان آنها معنا دارد؟ اگر سوسیالیسم چیز کلی و انتزاعی ناشناخته‌ای برای مردم بماند و در جامعه و میان نیروهای کار فکری و فیزیکی تولیدی و خدماتی و محرومان جامعه، پایه‌های فکری، فرهنگی، اخلاقی، برنامه‌ای و سیاسی، نداشته باشد، و اگر در زندگی واقعی و جاری مردم و نه زندگی آتی، تاثیر ملموس نداشته باشد، چگونه و با چه نیرویی و به چه دلایلی می‌تواند و باید جایگزین سرمایه‌داری شود؟ چون حکم تاریخ است؟

آیا اساسا بدون گسترش سوسیالیسم بمثابه نظامی از اندیشه‌ها، ارزش‌ها، اهداف و خواسته‌ها، در جوامع سرمایه‌داری، بدون توده‌گیر شدن و تبدیل شدنشان به نیروی مادی و بدون ایجاد نهادها، تشکل‌ها وشبکه‌های فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی نوین مردمی، توانمند کردن آنها، تداوم مبارزات، تثبیت دست‌آوردهای مردمی جهت پیشروی بیشتر و بهبود زندگی، سوسیالیسمی می‌تواند وجود داشته باشد تا جایگزین سرمایه‌داری شود؟

نظریه و تئوری‌ها زمانی به نیروی مادی تبدیل می‌شوند که وارد میدان سپهر عمومی شوند و در سطح انتزاعی باقی نمانند. مارکس خود می‌گوید تئوری اگر به میان مردم برود به نیروی مادی بدل می‌شود یا («نظریه همین که توده‌گیر شد به نیروی مادی بدل می‌شود» (4)

اگر سوسیالیسم صرفا یک اندیشه و هدف انسانی خوب و زیبا برای تحقق در آینده دور و به لحاظ زمانی نامعلوم (بی زمان) باشد و در زندگی واقعی و جاری اکثریت مردم تاثیر ملموس نداشته باشد، و اگر عناصر سوسیالیستی در در درون جوامع پیشرفته شکل نگرفته باشد، پرولتاریا و نیروها و احزاب طرفدار آن، با اتکاء به کدام تجربه عینی، و چگونه می‌خواهند و می‌توانند اکثریت عظیم مردم را برای تحقق آن و استفرار آن به جای سرمایه‌داری جذب کنند؟ بعد از کسب قدرت و اعمال زور و اجبار؟ مارکس خود می‌گوید: «... در درون جامعه قدیم عناصر جامعه جدید تشکیل شده است».

اغلب مارکسیست – لنینیست‌های ایران به شمول ما فداییان، با توجه به مطالعات اندک یا فراوان خود از لنین، مارکس و انگلس، آنچنان اعتقاد و ایمان راسخ به نظرات مارکس و لنین داشتیم که با اندیشه انتقادی خود مارکس چندان تناسبی نداشت. در رهبری سازمان، یک بار در سال 1358، هنگامیکه می‌خواستیم نظر انتقادی خود در باره مشی مسلحانه را جمع‌بندی کنیم، رفقای خود را به بازگشت به اصول که همان مارکسیسم - لنینیسم بود دعوت کردیم، بار دیگر، از اواخر سال 1359، زمانی که شوروی از درون درحال فروپاشی بود، با تکیه بر اصول به اردوگاه سوسالیسم روی آوریم.

ما و اغلب مارکسیست لنینیست‌ها متوجه نبودیم و اگر متوجه بودیم، حاضر به پذیرش این واقعیت نبودیم که اولا آثار مارکس و انگلس و لنین در قید حیات خود نیز دارای تناقضات و ایرادات بزرگ و کوچکی بود و آنها مدام در صدد تدقیق و تصحیح و رفع تناقضات نظری و راهبردی خود بودند ثانیا، نظرات و تئوری‌های آنها در طول مدت نزدیک به یک قرن وارد پراتیک سیاسی و اجتماعی در سطوح ملی و جهانی شده و نکات مثبت و منفی‌اش آشکار شده، سوم اینکه تغییرات بزرگی در این مدت در جهان رخ داده و بالاخره بسیاری از مارکسیست‌های پسامارکس، نظریات مارکس، انگلس، لنین، پراتیک جنبش کمونیستی و سوسیال مکراسی را مورد نقد و بررسی قرار داده و نظریات جدیدی مطرح کرده‌اند. اما متاسفانه ما نه تنها این تجارب و نوآوری‌ها را متوجه نمی‌شدیم یا نمی‌پذیرفتیم، بلکه طرح سوال در باره برخی از جنبه‌های نظری مارکسیسم - لنینیسم توسط این یا آن فرد حزبی و سازمانی را نیز انحراف از اصول تلقی می‌کردیم. متوجه نبودیم که اولا تاریخ علیرغم اینکه نتیجه تلاش و کار فکری و فیزیکی تولیدی و خدماتی انسان‌ها و مبارزات اقشار و طبقات مختلف برای تغییر و بهبود زندگی آن‌هاست، ولی بخودی خود هدف ندارد، غایت‌مند نیست و هدف آن کمونیسم نیست. ثانیاً کمونیسم مورد نظر مارکس به عنوان یک فرماسیون، آنقدر کلی و انتزاعی است که خود مارکس برای تحقق و رسیدن به آن، یک فاز و دوره گذار را طراحی کرده است، دوره‌ای که زمان تحقق آن هنوز هم معلوم نیست. ثالثا این که تحقق آن دوره گذار از طریق انقلاب قهرآمیز، کسب قدرت سیاسی توسط پرولتاریا و برقراری دیکتاتوری پرولتاریا و با زور و اجبار، امر ناگزیر و حکم حتمی و قطعی تاریخ نیست. و رابعا این که فرایند نطفه‌بندی و شکل‌گیری سوسیالیسم، قبل از کسب قدرت سیاسی، در بطن جوامع سرمایه‌داری شروع می‌شود و می‌تواند توسط نیروهای کار فکری و فیزیکی تولیدی و خدماتی وسیعتر ازطبقه کارگر، و به طرق و اشکالی غیر از انقلاب، زور و دیکتاتوری پرولتاریا متحقق شود. البته مارکس بعدها به نوعی، راه گذار دمکراتیک را نیز مطرح کرد ولی مورد توجه بخشی از مارکسیست‌های پسا مارکس و بویژه لنینیست‌ها قرار نگرفت.

یکی از مشکلات مهم اغلب مارکسیست – لنینیست‌های جامعه ما به شمول ما فداییان این بود که دسترسی به آثار و شناخت چندانی از نظریات مارکس و جریانات مارکسیستی کشورهای پیشرفته نداشتیم. در این رابطه، "سوسیال دموکراسی" و سوسیال دمکرات‌های اروپای غربی و اورکمونیسم را به تأسی از لنین و مارکسیست- لنینیست‌های پسا لنین، چیزی در حد "مرتد" می‌دانستیم که دست در دست دشمن بورژوائی در مقابل طبقه کارگر قرار دارند. در نتیجه امکان مطالعه و تحولات نظری، عملی و نتایج حاصل از بحث‌ها و تجارب را، از خود سلب می‌کردیم. حتا احزاب بزرگی مانند حزب کمونیست فرانسه و ایتالیا به دلیل این که با حزب کمونیست اتحاد شوروی زاویه پیدا کرده بودند، با انگ "اروکمونیسم" مواجه می‌شدند. البته آن بخش از مارکسیست لنینیست‌ها نیز که در اروپا زندگی می‌کردند، علیرغم دست‌رسی به آثار مارکس، جریانات مارکسیستی، منتقدین درونی و بیرونی آن و مشاهده واقعیات جاری در کشورهای سرمایه‌داری و سوسیالیستی، نمی‌توانستند و برخی نمی‌خواستند ایراد و اشکال نظریات مارکسی و لنینی خود را مورد بررسی، نقد، بازبینی و بازاندیشی قرار بدهند.

نیروی چپ ایران به شمول پایه‌گذاران و ادامه دهندگان سازمان فداییان خلق ایران، دچار نوعی انقباض و تنبلی ذهنی، جبرگرایی و غایت‌گرایی بودیم که از یک‌سو ریشه تاریخی در ساختار اقتصادی، اجتماعی، دینی - مذهبی، فرهنگی و تربیت تاریخاً شکل گرفته ما در چارچوب این ساختار داشت و از سوی دیگر متأثر از برخی نگاه‌های دترمینیستی، غایت‌گرایی و مطلق‌گرایی مارکس و انگلس و بویژه لنین بود. برخورد سنتی و آیین‌گونه با مارکسیسم، هراس از سؤال کردن از و تردید کردن در نظرات مارکس و انگلس و لنین، و درنتیجه عدم برخورد نقادانه با آن‌ها و دفاع یکجانبه و مطلق‌نگرانه از احکام مندرج در آثار آن‌ها، طبقاتی کردن همه مسائل سیاسی و اجتماعی، اسطوره‌سازی از طبقه کارگر، عمده کردن نقش مبارزه قهرآمیز در تغییر و تحولات اجتماعی و سیاسی، نگاه آرمان‌گرایانه به آزادی و دمکراسی (به اصطلاح آزادی و دمکراسی واقعی) و عدم توجه جدی به رابطه آزادی‌های فردی و حقوق شهروندی و دمکراسی با عدالت اجتماعی و اقتصادی، مطلق کردن نقش برابری و عدالت اجتماعی و بورژوایی و صوری نامیدن آزادی‌ها و دمکراسی، ازجمله عوامل ذهنی و تئوریک مهم خطاهای چپ ایران از جمله ما فداییان درتشکیل حزب، تدوین برنامه و راهبردهای کلان نظری و عملی بوده است.

تشکیل حزب برنامه محورو تدوین برنامه نوین، نیاز مبرم جامعه و نیروهای چپ کشور ماست

با درس‌گیری از گذشته و با توجه به نیازهای جامعه در حال دگرگونی ما در جهان کنونی، لازم است، آزادی، دمکراسی، عدالت اجتماعی و اقتصادی، رشد و توسعه اقتصادی، حفظ محیط زیست، صلح و هماهنگی هارمونیک نظری و برنامه‌ای میان این‌ها، به عنوان ارزش‌های پایه‌ای مورد توجه جدی نیروهای چپ جامعه ما قرار بگیرد. تشخیص این موضوع که جامعه ما، نیازمند تغییر وضعیت حاکم در جهت ارتقاء به مناسبات سیاسی- اجتماعی دمکراتیک مبتنی بر ارزش‌ها وخواسته‌های فوق و نیازمند تشکیل حزب برنامه‌محور و برنامه نوین است، از اهمیت حیاتی و استراتژیک برای جامعه و چپ ایران برخوردار است. فکر می‌کنم، چپ ایران، برای به روز شدن، مشارکت فعال در روندها و حیات سیاسی و اجتماعی کشور و برای حضور و برآمد موثر در کشور، لازم است ساختار حزبی، برنامه و راهبردها و روش‌های کلان خود را بر اساس این ارزش‌ها، خواسته‌ها، تجارب، شرایط و نیاز کنونی جامعه بازبینی و نوسازی کند.

ما با ماندن خود و هزاران کادر و نیروی ورزیده جنبش چپ، در ده‌ها حزب، سازمان و صدها گروه و محفل پراکنده درگیر باهم، با محصور کردن خود در ساختارهای منقبض شده درخود، در عادات، افکار، اخلاق و خرده فرهنگ‌های باقی مانده از گذشته‌های غیردمکراتیک و کمتر بلوغ یافته خود، نمی‌توانیم و نخواهیم توانست، در میان مردم نفوذ فکری، فرهنگی و سیاسی موثر و کارساز داشته و در روندهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی و... جامعه در حال دگرگونی خود مشارکت و حضور موثر داشته باشیم.

چپ ایران از انقلاب مشروطیت تا امروز، همواره در جهت سازمان‌یافتگی، جامعه و مردم را به ایجاد تشکل و متشکل شدن دعوت کرده است. دریغا، که خود نمی‌تواند و نمی‌خواهد، خود را در حزب فراگیر برنامه‌محور و برنامه نوین منطبق بر شرایط جامعه و جهان واقعا موجود متشکل کند. لازم است با صدای بلند گفته شود تا شنیده شود که دوستان، تشکیل حزب برنامه‌محور و تدوین برنامه نوین و تبیین یک گفتمان نوین و امروزی منطبق با شرایط جهان و نیازهای جامعه امروزی، از نیازهای مبرم جامعه ما و از الزامات حضور موثر و نفوذ چپ ایران در جامعه است. تاکنون بسیار دیرشده است.

تلاش مستمر فکری، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی درجهات فوق، تلاش برای تشکل‌یابی، تشکل‌سازی و نهادسازی مردمی برای توانمند کردن آنها، برای بهبود زندگی واقعی و جاری مردم بویژه نیروهای کار فکری فیزیکی تولیدی و خدماتی و محرومان جامعه و تلاش و مبارزه برای تغییر وضعیت حاکم در راستای ارتقا جامعه به نظام سیاسی- اجتماعی دمکراتیک، برای جان گرفتن نیروهای چپ کشور و برآمد موثر در سپهر عمومی جامعه، از اهمیت راهبردی و کاربردی تعیین کننده برای چپ ایران برخوردار است.

-----------------

1، 2، مانیفست کمونیست

3- امیر ممبینی. دوهفته نامه میهن ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ | ۳ آگوست ۲۰۱۷ | دوره جدید | شماره ۱۶

4- تاریخ و آگاهی طبقاتی / جورج لوکاچ ص 95 ترجمه محمد جعفر پویند

دیدگاه‌ها

خیلی متاسفم که باید سطور زیر را در پای مقاله رفیق مجید بنویسم، اما چاره ای نیست. ایشان افتخارات فداییان را دودستی چسبیده و در عوض "کم دانی" فداییان را با همه چپ ها تقسیم می کند. اما آیا واقعا اینطور بوده؟ چپ هایی که مخالف مبارزه مسلحانه بودند هم - از توده ای ها گرفته تا راه کارگر و منفردینی مثل دکتر محیط - از دانشی در سطح "جنبش فدایی" برخوردار بودند؟ حال که رفیق مجید بر دانش اندک خود و رفقایش صحه گذاشته، آیا تغییر موضع مکرر ایشان و دوستانش در "جنبش فدایی" را نمی توان همچنان ناشی از کم دانشی ایشان تلقی کرد؟سطح دانش کسانی که به مشی چریکی اعتقاد داشتند و بعد از انقلاب در کردستان و ترکمن صحرا شعار انقلاب سوسیالیستی دادند و سپس به پشتیبانی از خط امام روی آورند و بلافاصله بعد از سرکوب ها از حزب توده فاصله گرفته و مرحله انقلاب را (همین رفیق مجید خودمان در بولتن کنگره اول سازمان) "دمکراتیک خلق" و نه ملی دمکراتیک که همچنان به جای خود باقیست معرفی کردند و بالاخره کسانی که پس از فروپاشی شوروی بنا به مد روز خط عوض کرده و می کنند، در چه حد است؟ اصرار رفیق مجید و دوستانش در "چپ" معرفی کردن خود را درک نمی کنم. همین مقاله و سوالات مطروحه در آن نشان می دهد که ایشان بیشتر دنبال یک "تشکیلاتی" است که در آن سکنی کند (البته در طبقات فوقانی آن) و اینکه این تشکیلات چپ باشد یا چیزی عجیب الخلقه ای که تنها از ذهن "مبتکر" این دوستان بر می آید اهمیت درجه چندم دارد. افراد و نیروهایی با این رویکرد باعتقاد من همواره چپ بریده یا شرمگین نام دارند. انگیزه فعالیت اینها با عرض پوزش بی خانمانی تشکیلاتیست.
0

اولا" که آقای عبدالرحیم پور با این اظهارات نشان می دهد که نه تنها متاسفانه مطالعه چندانی در این زمینه ها نداشته و مسائل را صرفا در درگیری ذهنی با خودش و برای خودش "حل" کرده است، بلکه اساسا" اگر هم مطالعه ای داشته بسیار سطحی بوده و به سان همان زمانهایی که خودشان معتقدند جنبش فدایی عمیقا فکر و مطالعه نمی کرد می باشد. ثانیا بالاخره بعد از این همه صغرا کبری چیدنها که همه چیز فلان بوده است و بسار، به نظر می رسد که همچنان جسارت و جرات اینکه به صراحت بگوید به چه چیر اعتقاد دارد را ندارد. خب دوست عزیز تو که همه چیز را زیر سئوال بردیک طبقات و ماهیت سرمایه داری راو قدرت سیاسی طبقه کارگر و دموکراسی کارگری و کلا سوسیالیسم را منکر شدی ، پس به چه چیز اعتقاد دارید و چرا "چپ" هستید؟ دیگر به دنبال کدام عدالت اجتماعی هستید؟
0

با سلام چند نکته به نظر میاد که عرض میکنم ابتدا باید درک مشترک از مارکسیسم _ لنینیسم در مورد موظوعات مهم ان داشته باشیم بسیاری مواقع به جای انتقاد به خود ودرک خود از مارکسیسم لنینسم از مارک ولنین انتقاد میکنیم.عدم مطالعه عمیق این بزرگان ما را دچار این مشکل میکند.بنده فکر میکنم حتما در موضوعات اساسی در جهت درک مشترک اقدام کنیم و انتقد به خاطر انتقاد ومدرن جلوه دادن خود نباشد. این موضوعات میتواند از موضوع دیکتاتوری و دمکراسی شروع شود .دیکتاتوریvsدمکراسی.بعد درک ما از پزولتاریا.و......این درک مشترک قطعا ما را خیلی نزدیک میکند از لحاظ استراتژیک.اینکه زمان گذشته باید انتقاد کرد لزوما درست نیست بلکه باید عمیق کرد یا بلکه و بیشتر این درک ابتداعی ما است کرد که باید عمیق گردد. البته با انتقاد مخالف نیستو هیچوقت نخواهم بود ولی باید ابتدا موضوع مورد بحث باید روشن گردد ودرک ما مشخص گردد.چنانکه از اسلام برداشت های مختلف است از مارکسیسم لنینسم هم برداشت های مختلف استکه بسیار با هم فاصله دارند.با درک مشترک به اتحاد بیشتر نزدیک میشویم
0

افزودن دیدگاه جدید

CAPTCHA ی تصویری