شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶ - ۱۶ دسامبر ۲۰۱۷

نوليبراليسم: ايده ای که جهان را بلعيد!

۱۰ آبان ۱۳۹۶

نولیبرالیسم، سلاح واژه مناسبی برای نامگذاری ایدئولوژی اقتصادی معاصر ماست، روندی که منطق بازار را نمایندگی میکند اما از اصولیکه مارا بعنوان بشر تعریف میکنند دور میشود.

(The Guardian - Friday 18 August 2017)[i]

سال گذشته، محققین در صندوق بین المللی پول به یک جدل تلخ و طولانی برسر "نولیبرالیسم" خاتمه دادند و پذیرفتند که چیزی بدین نام حقیقت وجودی دارد. سه اقتصاددان وابسته به صندوق، سازمانی که به احتیاط معروف نیست، مقاله ای منتشر کردند و پرسشی را درباره منافع نولیبرالیسم مطرح نمودند. براین مبنا آنها ادعای انکه کلمه نولیبرالیسم فقط یک تهمت سیاسی است و ارزش تحلیلی دیگری ندارد را برای همیشه دفن کردند. مقاله به نرمی از "برنامه نولیبرالی" برای پیش راندن مقررات زدائی اقتصادی در سراسر جهان، و برای فشار بر بازار ملی برای گشایش بروی سرمایه و تجارت جهانی و خواست از دولت ها برای کاهش حجم عملیاتی شان و کاهش سهم دولت در اقتصاد از طریق خصوصی سازی و ریاضت اقتصادی حمایت و پشتیبانی کرد. نویسندگان به آمار گسترش سیاست های نولیبرالی از دهه ۱۹۸۰ استناد کرده و ارتباط مستقیم ان را با رشد اقتصادی در جهان و حلقه اوج و حضیض آن در عین نابرابری ها را گوشزد نموده بودند.

نولیبرالیسم یک ترم قدیمی است که تاریخچه اش به دهه ۱۹۳۰بر میگردد. اما برای بیان سیاست های معاصر، و شاید بهتر باشد بگوئیم برای تعریف یک سری نظریه های سیاسی، دوباره بروز گشته است. در دوران پس از بحران اقتصادی ۲۰۰۸، فرصتی برای انتقال مسئولیت فاجعه بر دوش یک بینش اقتصادی، که به بازار تسلیم شده بود، و نه یک دولت یا حزب سیاسی پیش امد. برای دموکرات ها در امریکا و حزب کارگر در بریتانیا این تسلیم پذیری به بازار بعنوان خیانت فاحش به اصول تصویر شد. بیل کلینتون و تونی بلیر، گفته میشد، تعهدات سنتی، به ویژه به کارگران، را در برابر منافع نخبگان بازار مالی جهانی و سیاست هایی که برایشان ثروت اندوخته بود واگذاشته و به نابرابری بیمارگونه در سراسر جهان اجازه رشد دادند.

در طی چندسال گذشته، چنانچه بحث ها داغ تر و زشت تر شده است، کلمه نولیبرالیسم هم به سلاح بیانی تبدیل شده است که برای هر کسی در سمت چپ میانه برعلیه افرادیکه حتی یک اینچ درسمت راست شان باشند بکار میرود. و بیهوده نیست که افراد در میانه معتقدند که این یک توهین بی معنا بیش نیست و آنها هستند که بیش از هرکس دیگر هدف این توهین هستند. و اما "نولیبرالیسم" چیزی بیشتر از یک فحش خود ارضا کننده است و بخودی خود یک عینک برای دیدن هم هست.

اگر از لنز نولیبرالیسم نگاه کنیم شفاف تر خواهیم دید که چگونه اندیشمندان سیاسی مورد ستایش تاچر و ریگان ایده ال های اجتماعی را در بازاری جهانشمول (و نه بصورت یک شهر و خانواده و اجتماع) و یا بشریت را بعنوان شمارشگر سود و زیان (و نه بعنوان دارندگان ارزش، حق، و وظیفه) میبینند. البته هدف آنها تضعیف سیستم تامین اجتماعی و هرنوع تعهد به اشتغال کامل، و همیشه بسوی کاهش مالیات و مقررات زدایی بود، واما نولیبرالیسم چیزی بیش از شعار هایی از لیست ارزوهای استاندارد دست راستی هاست و در عمل رهنمودی برای تغییر ساختار واقعیت های اجتماعی و بازنگری وجودی ما بعنوان فرد هم هست.

اگر باز هم عمیق تر با این لنز نگاه کنیم خواهیم دید که چگونه نه تنها سیستم تامین اجتماعی بلکه حتی بازار آزاد هم ساخته دست بشریست. و خواهید دید که با چه شدتی از ما خواسته میشود که خود را صاحبان خلاقیت و استعداد بدانیم و در عین حال باید برای بقای خود رقابت کنیم و باشرایط همسازی نماییم. محدوده ای را میبینید که در آن زبانی که سابقا فقط برای ساده سازی مسائل مربوط به بازار کالایی بکار میرفت (رقابت، اطلاعات کامل، رفتار منطقی) حالا برای تعریف رفتار کل جامعه بکار میرود و کم کم کل زندگی فردی ما را هم اشغال میکند، و زبان معاملاتی در تعریف خودشناختی بشری هم نفوذ کرده است.

بزبان ساده، "نولیبرالیسم" فقط یک ترم برای تعریف سیاست های طرفدار بازار و تسلیم شدن درمقابل سرمایه داری مالی دست ساز احزاب شکست خورده سوسیال دموکرات نیست. نامی برای فرضیه ایست که درسکوت مشغول وضع مقرراتی برای کنش ها و اعتقادات ماست: که رقابت و بازار تنها اصل مشروع برای سازماندهی کنش های بشریست. واقعیت وجودی نولیبرالیسم بموقع تایید شد و بموقع هم نفاق موجود در بازار را افشا کرد، قبل از انکه عوام فریبان و دیکتاتور های نو بقدرت برسند. در ایالات متحده هیلاری کلینتون، پیشگام تقلبی نولیبرال شکست خورد، انهم به مردی که فقط به اندازه ای آگاه بود که بتواند به انزجار از بازار آزاد تظاهر نماید.

خوب عینک های ما هنوز بدردخور هستند؟ آیا به اندازه کافی مفید هستند که بما نشان دهند چه چیز در سیاست انگلیس و امریکا فاسد شده است؟ برعلیه نیروهای مشارکت و ادغام جهانی، هویت ملی بازیاب میشود، انهم با تند ترین و خشن ترین زبان ممکن. اساسا عشایر مسلح برکزیت بریتانیا و ترامپیست های آمریکایی چه ارتباطی با منطق نولیبرالیسم دارند؟ چه ارتباط منطقی بین یک رئیس جمهور کودن و معیار خون اشام بهره وری معروف به بازار آزاد وجود دارد؟

تنها این نیست که بازار آزاد اقلیت ناچیزی برنده میافریند و لشکر بیشماری از اکثریت بازنده، و بازندگان برای انتقام به برکزیت و ترامپ رو میکنند. از همان آغاز رابطه غیرقابل انکاری با اتوپیای ایده آل بازار آزاد و واقعیت شومی که ما در آن گیرکرده ایم ـ بین بازار بعنوان تنها کنترل کننده ارزش و نگهبان آزادی و واقعیت امروزه در قعر بدبختی پساحقیقت، وجود داشت.

فرار جدل بر سر نولیبرالیسم به جلو، فشار مضاعف زیادی را فارغ از هرنوع وابستگی بر دوش همه ما خواهد داشت. و این به بازگشت به مبداء نیاز دارد، که هیچ رابطه ای با بیل و هیلاری کلینتون هم ندارد. زمانی گروهی بودند که خود را نئولیبرال میخواندند، و آنرا با افتخار هم اعتراف میکردند و آرزویشان در آنزمان در نوع خود انقلابی در اندیشه بود. چشمگیرترین در میانشان، فردریک هایک، براین باور نبود که در حال تبیین چشم اندازی برای افق سیاسی است، و یا عذری برای ثروت اندوزان میاورد و یا در زمینه اقتصاد خرد حاشیه پردازی میکند. او فکر میکرد به حل مشکل مدرنیته و مساله درباره آگاهی عینی کمک میکند. برای هایک بازار تنها محل تسهیل تجارت جنس و خدمات نبود بلکه مکان عرضه حقیقت هم بود. چگونه آرزوهای او به عمق مخالف خود سقوط کرد ـ امکان غیرقابل تصور مدیون ستایش های بی پایه ما از بازار آزاد، باعث شد که حقیقت بکل از مقابل چشمان عموم ناپدید گردد؟

درسال ۱۹۳۶که این ایده بر فردریک هایک ظاهر شد، او گویی با روشن شدن یک جرقه فهمید که به یک موضوع تازه برخورده است. "چگونه ترکیب پاره هایی از آگاهی موجود در ذهن بسیاران دیگر نتیجه ای ببار خواهد آورد که اگر قرار بود عمدا ترکیب شود فارغ از امکان فهم یکنفر میبود." این البته یک نکته فنی درباره نرخ بهره و یا افت تورم نیست. درعین حال یک پلمیک سیاسی برعلیه سیستم رفاه اجتماعی و یا جمع گرایی در مقابل فردگرایی هم نبود. این وسیله ای برای تولد جهانی نوین بود. در میان هیجان دم افزون، هایک دریافت که بازار را میتوان بصورت نوعی عقل منطقی درک کرد.

بحث آدام اسمیت درباره "دستان نامرئی" تعریف مدرنی از بازار، بعنوان یک محیط خودمختار کنش های بشری و بالنتیجه عملا یک پدیده معتبر از دانش علمی، بما داده است. اما اسمیت تا پایان عمر یک اخلاق مدار قرن هیجدهمی باقی ماند. او برین باور بود که بازار تنها براساس اراده فردی مشروعیت دارد، و او مضطرب بود که جامعه ایکه تنها برپایه نقل و انتقالات برای منافع شخصی باشد اصلا جامعه نیست. نولیبرالیسم در نتیجه یک آدام اسمیت بدون آن اضطراب است.

اینکه هایک پدربزرگ نولیبرالیسم خوانده میشود ـ دیدگاهی که همه چیز را به اقتصاد فرومیکاهد ـ کمی مضحک است چرا که او اساسا اقتصاددانی متوسط بود. او تنها یک تکنوکرات جوان و ناشناخته وینی بود که برای کار در مدرسه اقتصاد لندن انتخاب شد تا با ستاره درحال ظهوری مانند جان مینارد کینز در کمبریج رقابت کند. نقشه کاملا نتیجه ای برعکس داد و هایک بشدت بازی را به کینز باخت. تئوری عمومی "اشتغال، پول و بهره" کینز در ۱۹۳۶ منتشر شد و بعنوان یک شاهکار مورد ستایش قرار گرفت و بر بحث در افکارعمومی مسلط شد، بویژه در میان شاگردان جوان مکاتب اقتصادی انگلیس که برایشان کینز باهوش و متصل به مراکز قدرت، یک ایده آل درخشان بود. در پایان جنگ جهانی دوم بسیاری از پیروان بازار آزاد به تفکرات کینز نزدیک شده و پذیرفته بودند که دولت میتواند در اداره یک اقتصاد مدرن نقش داشته باشد. هیجان حول ایده هایک فرونشسته بود و بدیل او که نیازی نیست برای رفع رکود اقتصادی کاری کرد از اعتبار در تئوری و عمل افتاده بود بطوریکه او بعدها آرزو میکرد ایکاش انتقاداتش بر تئوری کینزی را همه فراموش میکردند.

هایک ظاهر مضحکی داشت، قد بلند و اندامی لاغر و راست با لهجه غلیظ آلمانی و موهای مجعد سیاه و خاکستری، که سعی میکرد بنام فون هایک نامیده شود ولی همه او را پشت سرش آقای فلاکتواسیون لقب داده بودند. در ۱۹۳۶ او یک تئوریسین اکادمیک بدون سابقه و بی آیندهء مشخص بود. و البته امروز ما در "دنیای هایک" روزگار میگذرانیم، همانطوریکه روزی در دنیای کنزی زندگی میکردیم. لارنس سامرز مشاور سابق کلینتون و پرزیدنت سابق دانشگاه هاروارد، گفته است "ایده هایک از سیستم قیمت همان اندازه اصیل و مهم بود که اقتصاد خرد که در قرن بیستم وجود داشت، و مهمترین درسی که امروز میتوان در یک مدرسه اقتصاد آموخت." این البته کم بهادادن به آنست. کینز جنگ سرد را پیش بینی نکرد و باعث آن نشد ولی ذهنیت ان در تمامی دوران جنگ سرد ریشه یافت و برآن وزید، بطور مشابه تفکر و ایده هایک هم در ریشه تمام پدیده های جهان بعد از ۱۹۸۹ و پایان جنگ سرد تنیده است.

فردریک هایک در حال تدریس در مدرسه اقتصاد لندن (۱۹۴۸) عکس از پال پوپر

هایک یک دیدگاه جهانی داشت، راهی برای ساختار تمام واقعیات براساس مدلی ازرقابت اقتصادی. او با این فرضیه آغاز میکند که بیشتر اگرنه تمام کنش های بشری براساس نوعی محاسبه اقتصادی صورت میگیرد، و ازین رو میتوان آن را در زمینه های ثروت، ارزش، مبادله، هزینه، و بویژه قیمت ادغام کرد. قیمت ها مبنای تامین و عرضه کارآمد امکانات محدود و گرانقدرخواهند بود که براساس نیاز و هزینه مانند مدل مشابه عرضه و تقاضا توزیع میشوند. برای پارامتر قیمت تا بتواند بطور کارآمدی عمل نماید بازار باید آزاد و رقابتی باشد. از زمانیکه اسمیت اقتصاد را بصورت فضایی خودمختار تعریف نمود، این فرض وجود داشت که بازار ممکن است تنها یک بخش از اجتماع نباشد و بلکه کل جامعه باشد. در چنین اجتماعی، مرد و زن فقط نیاز دارند که بدنبال منافع خودشان باشند و برای پاداش محدود موجود رقابت کنند. در نتیجهء رقابت، " امکان دارد" که بقول ویل داویس "مشخص شود که "چه کسی و چقدر ارزش دارد."

آنچه که هر کس، آشنا با تاریخ ـ یک طبقه میانه فعال و فضای مدنی درحال رشد؛ موسسات آزاد؛ حق انتخاب عمومی و سراسری؛ آزادی اندیشه، تشکل، دین و مذهب، و مطبوعات؛ پذیرش اصولی که فرد حامل کرامت است ـ را بعنوان آخرین سنگر در مقابل استبداد و استثمار میبیند، هیچ جای ویژه ای در تفکرات هایک نداشت. هایک در خمیره نولیبرالیسم فرض کرده بود که بازار تامین امنیت را در مقابل خطرسیاسی دیکتاتوری بعمل خواهد آورد. برای حفظ این شرایط حکومت فقط لازم است از آزادی بازار حفاظت نماید.

این موخره تمام آن چیزی است که نولیبرالیسم را "نو" میسازد. به عبارت دیگر نولیبرالیسم تجدیدنظر ضرور در ترم سنتی است که بازار آزاد و دولت حداقلی را "لیبرالیسم کلاسیک" مینامد. در ان نمونه از لیبرالیسم تجار و بازاریان تنها خواستار ان بودند که دولت آنها را آزاد بگذارد – laissez-nous faire در امور ما دخالت نکن. نولیبرالیسم از سوی دیگر پذیرفت که دولت باید نقشی را در این میان بازی کند و در ساختار اقتصاد بازار فعال باشد. شرایط لازم برای بازار آزاد باید از طریق مبارزه سیاسی پیروز شود، و دولت باید مجددا مهندسی شود تا بطور دائم بازار آزاد را حمایت و حفاظت کند. و این تمام ان نیست؛ هر جنبه از سیاست دموکراتیک، از انتخاب رای دهندگان تا تصمیم گیری های سیاستمداران، باید با یک بررسی صرفا اقتصادی همراه باشد. قانونگذار ناچار است حرکت های طبیعی بازار را بحال خود بگذارد و در آن دخالت ننماید، و در نتیجه بطور ایده ال دولت چارچوب قانونی بیطرف ولی مطمئنی برای بازار وامیگذارد تا در آن عوامل بازار به راحتی و خود به خود عمل نمایند. سمت خودآگاه دولت ها معمولا علاقمند به مکانیزم خودکار اصلاح از درون بازار نیست ـ مثلا سیستم تعیین قیمت که نه تنها کارآمد است بلکه با آزادی حداکثری حرکت میکند، و یا به مرد و زن اجازه میدهد برای زندگی خود تصمیم بگیرند.

جان مینارد کنز، سالهای ۱۹۴۰

درحالیکه کینز در پرواز بین لندن و واشینگتن برای ساختن نظم دوران بعداز جنگ بود، هایک در کمبریج لم داده و ساکت بود. او را در میانه عملیات نجات اوارگان در دوران جنگ به انجا فرستاده بودند و او همیشه شاکی بود از اینکه با خارجی ها محاصره شده است و هیچ کسی با اصالت در اطرافش نیست و انواع اروپاییان از همه جناح اما بدون تیزهوشی و اصالت دوروبرش را گرفته اند. دورافتاده در انگلیس بدون نفوذیکه در کیش شخصیت او لازم بود، هایک با ایده های خود تنها مانده بود که شاید مایه ارامشش باشد. ایده آلی چنان شکوهمند که او منتظر بود زمین را از زیرپای کینز و هر روشنفکر دیگری محو کند. در ذهنیت خود که سیستم قیمت ها مانند مغزی هوشمند کار میکند آنهم نه هر مغزی بلکه مغزی اعلم که برهمه چیز واقف است؛ بازار قادر به محاسباتی است که انسانها به تنهایی قادر بدان نیستند. روزنامه نگار آمریکایی والتر لیپمن، مانند رفیقی همرزم با هایک تماس گرفت و نوشت: "هیچ ذهن بشری تاکنون تمام پیچیدگی های اجتماعی را درک نکرده است... در بهترین حالت یک ذهن میتواند روایت خود را از جامعه توضیح دهد، روایتی بسیار سطحی تر، که نسبت به واقعیت بیشتر شبیه به سایه انسان است."

این ادعای معرفتی بزرگی است ـ که بازار راهی برای رسیدن به آگاهی است، و اینکه گنجایشی بیشتر از هر ذهن فردی دارد، و این بازار کمتر از هر سیستم دیگری قابل دستکاری به تدبیر انسانی است. علم اقتصاد دیگر یک تکنیک، مانند توسعه و واحد ارزی پایدار، برای رسیدن به اهداف و ارزوهای اجتماعی نیست ـ آنطور که کینز اعتقاد داشت. تنها هدف اجتماعی در این میان حفظ و ثبات خود بازار است. " در دانش بی انتهای خود، بازار تنها فرم مشروع آگاهی را پدید میاورد که شبیه به هیچ چیز دیگری نیست و در مقام مقایسه با آن همه چیز ناقص است؛ چراکه اولا دیگران فقط میتوانند قسمتی از کل را تشخیص دهند و دوم انکه فقط از منافع بخشی خاص دفاع مینمایند. بعنوان فرد ارزش های ما تنها فردی و شخصی هستند، و یا فقط عقیده هستند، در مجموع اما بازار است که ارزش را به قیمت و حقیقت وجودی تبدیل میکند.

پس از پایان کار در مدرسه اقتصاد لندن، هایک دیگر هیچگاه به استخدام ثابت جایی در نیامد که حقوقش را از حمایت مالی یک کمپانی تجاری دریافت نکرده باشد. تاجائیکه همکاران محافظه کارش در دانشگاه شیکاگو ـ مرکز تجمع جهانی ناراضیان لیبرال در دهه ۱۹۵۰ ـ هایک را سخنگوی مرتجعین میشناختند، و بقول یکی از ایشان "یک مزدور دست راستی" تحت حمایت "کارفرمایی دست راستی." حتی تا اواخر ۱۹۷۲ میشد او را در سالزبورک بصورت پیرمردی نق نقو دید که فکر میکرد تمام زندگیش تباه شده است و آثارش تا انزمان برای هیچکس ارزش خاصی نداشت.

برای او اما نشانه های امیدواری هم نزدیک بود. هایک فیلسوف سیاسی مورد علاقه بَری گلدواتر بود و نیز ظاهرا مورد ستایش رونالد ریگان. و سپس مارگارت تاچر هم قرار گرفت. برای هرکس که گوش شنوایی داشت تاچر از هایک صحبت میکرد و قول میداد که بازار آزادِ هایک را در کنار ارزش های ویکتوریایی "خانواده، جامعه، و کار سخت" زنده کند. هایک یکبار بطور خصوصی با تاچر درسال ۱۹۷۵ دیدار کرد، در لحظه ای که او بعنوان رهبر اپوزیسیون در انگلیس تعیین شده بود، و آماده میشد که ایده های باشکوه محافظه کاران را به صحنه بیاورد. انها برای ۳۰ دقیقه در خیابان لرد شمالی لندن در موسسه روابط اقتصادی با هم گپ زدند. بعداز آن دیدار یکی از کارمندان تاچر از هایک نظرش را درباره وی پرسید. چه جوابی میتوانست بدهد؟ برای اولین بار بعد از چهار دهه، آئینه قدرت بسمت فردریک فون هایک برگشته و تصویر خودساخته اش را به ستایش نشسته بود، مردیکه اماده بود که کینز را بالاخره نابود کند و جهان را دوباره بسازد.

هایک پاسخ داد: "او چقدر زیباست!"

 

ایده بزرگ هایک اما اصلا ایده ای نبود ـ مگر که آن را باد میکردید. ارگانیک، خودجوش، روندی ظریف و خلاق، مانند هزار انگشت بر لوحه احضار ارواح، تا بتوان برای رسیدن به نتایج لازم انرا هماهنگ کرد. برای تشابه با یک بازار واقعی ـ برای آینده خوک و یا برای اینده ذرت ـ که روایتی نزدیک به واقعگرایی است. این را میتوان به تفسیر بازار پیچیده توسعه داد، که با نیروی کار و امکان کالایی و سایر مادیات درگیر، بخشی از جامعه معروف به اقتصاد است.

این نظریه پیش پاافتاده و اما کم اهمیت است: یک کنزی چنین روایتی را با رضایت خواهد پذبرفت. اما نه اگر آن را یک پله بالاتر ببریم و کل حامعه را به بازاری شبیه کنیم. ازینرو هرچه بیشتر ایده هایک را بسط دهیم بازهم بیشتر ارتجاعی میشود، و پشت ادعای بیطرفی علمی پنهان میگردد ـ و بیشتر اجازه میدهد تا اقتصاد با مهمترین روند روشنفکری غرب پس از قرن هفدهم اتصال یابد. ارتقاء علم مدرن اما مشکلی را بوجود اورده است: اگر جهان در مقابل قوانین طبیعت در کل تسلیم است، معنی انسان بودن چیست؟ آیا انسان تنها یک موجود در جهان است، شبیه به هر جسم دیگر؟ بنظر میرسد راهی وجود ندارد که جسم و تجربه انسانی را در درون طبیعت منسجم کرد ـ شبیه به اجسام دیگری که ما فعلیت  ان را از طریق مشاهده علمی کشف میکنیم.

همه چیزدر فرهنگ سیاسیِ دنیای بعد از جنگ و نقش بسط یافته دولت در اداره اقتصاد به نفع ایده های جان مینارد کنز مستقر میشوند. این اما درحالیست که همه چیز در فرهنگ دانشگاهی پس از جنگ با ایده ی باشکوه هایک همراه است. قبل از جنگ حتی دست راستی ترین اقتصاددانان از بازار بعنوان پایان محدوده برای تخصیص اعتبار و امکانات کمیاب روایت میکردند. از زمان آدام اسمیت در میانه قرن هیجدهم و تا هنگام پاگیری مکتب شیکاگو در سالهای پس از جنگ، اعتقاد روشنفکران به پایان محدوده اجتماع و زندگی در حوزه ای غیر اقتصادی بسیار معمول بود.

ازین دیدگاه، پرسش های ارزشی ازطریق بازتاب اخلاقی و شور و مشورت در گفتمان عمومی در محیط سیاسی و دموکراتیک پاسخ داده میشد و نه اقتصادی. این نوع بیان کلاسیک و مدرن را در مقاله ای بقلم فرانک نایت در سال ۱۹۲۲ و تحت عنوان "اخلاق و تفسیر اقتصادی" بخوبی میتوان مشاهده کرد. نایت دو دهه قبل از هایک به شیکاگو وارد شده بود. نایت مینویسد: "نقد منطقی اقتصاد از ارزش، نتیجه ای خلاف عقلانیت عمومی بدست میدهد. انسان اقتصادی موجودی خودخواه، ظالم و موجودی غیراخلاقی است."

اقتصاد دانان برای دویست سال با این سوال درگیر بوده اند که "چگونه باید بر جامعه ای تجاری ارزش بگذارند که ساختاری براساس محاسبه و منافع شخصی دارد." نایت به همراه همکارانش هنری سیمون و جیکوب وینر، در اعتراض بر علیه برنامه قرارداد نوین فرانکلین روزولت و مداخله بازار در آن بست نشسته بودند، و دانشگاه شیکاگو را بعنوان قلعه روشنفکرانه اقتصاد بازار آزاد پایه گذاشتند که همچنان به همان سنت پایدار مانده است. و اما سیمون، وینر و نایت کارشان را قبل از ان شروع کردند که فیزیکدانان هسته ای با شهرت و امکانات بی رقیب مجموعه باورنکردنی سرمایه مالی شان را به دانشگاه واریز کنند و پساجنگ پروژه ای بعنوان "علوم سخت" را راه اندازی نمایند. انها به ستایش مدل و معادله نرفته و نگران حل مسائل غیرعلمی هم نبودند. بطور مشخص انها نگران مساله ارزش و تفاوت کاملا دقیق ان با قیمت بودند.

این تنها نبود که سیمون، وینر و نایت کمتر از هایک جزمی و متعصب بودند، و یا بیشتر مایل به بخشیدن دولت برای مالیات گیری و مصرف باشند. موضوع اینهم نبود که هایک از نظر روشنفکری پیشوای آنان بود. اما ازهمان آغاز بعنوان اصل ابتدائی اذعان کردند که جامعه همان بازار نیست، و قیمت هم برابر با ارزش نیست. این البته باعث شد که تاریخ بعدها انها را هم بکل حذف کند. این هایک بود که مارا از شرایط نا امیدی جانبدارانه انسانی به شکوه عینیت علمی رهنمون شد. ایده بزرگ هایک مانند حلقه گمشده مابین ذهنیت طبیعت انسانی ما و خود طبیعت نقش بازی کرد. و در این راه، هرارزشی را که بصورت قیمت ـ به حکم بازار و در حوزه برابر، نتوانست تعریف کند بعنوان تنها یک عقیده، الویت، سنت، خرافه و نه بیشتر معرفی نمود.

بیش از هر کس، حتی خود هایک اما، این اقتصاددان پسا جنگ مکتب شیکاگو میلتون فریدمن بود که به انتقال دولت ها و سیاستمداران به ایده بزرگ هایک کمک رسانید. در آغاز او با دو قرن سابقه بحث قطع رابطه کرد و اعلام نمود که اقتصاد "در مبنا مستقل از هرنوع موضع ویژه اخلاقی و قضاوت اصولی است، و علمی عینی است دقیقا مشابه با هر علم فیزیکی دیگر." ارزش های سنتی، ذهنی و اصولی همه ناقص هستند، و فقط تفاوت هایی در عقیده هستند "که درباره شان انسان میتواند برای همیشه بجنگد." و سپس بازار است، و به عبارت دیگر، نسبیت در قضاوت هست.

بازارها ممکن است کپی سیستم های طبیعی باشند، و مانند خود جهان، انها ممکن است بدون خالق و فاقد ارزش باشند. اما انطباق ایده بزرگ هایک بر هر زمینه از زندگی ما نافی هر نوع ویژگی و شاخصه ارزشی درباره ماست. در عمل میگوید هرچه در مورد انسان ها انسانی است ـ فکرو ذهن و اراده ـ بخشی از معادله و بازار است، و ما نقشی جز تقلید از و بازی کردن در رل بازده مدل های اقتصادی نداریم. بزرگ کردن ایده هایک و بازافرینی سیستم قیمت در نوعی اجتماع لایتنهاهی بمعنی پایین اوردن گنجایش عقلانی خود ما ست ـ به عبارتی توانایی برای استدلال و توجیه اعمال و اعتقاداتمان. در نتیجه، صحنه عمومی ـ فضایی که ما در آن به استدلال و گفتمان، و چالش نظرات دیگران می پردازیم ـ امکان وجودی خود را برای شور و مشورت ازدست میدهد، و به بازار تقابل کلیک، لایک، و ریتوئیت تبدیل میشود. اینترنت مکان رشد تمایلات و ترجیحات فردی در زیر ذره بین آلگوریتم های بازار است؛ فضای شبه ـ عمومی که صداهای درون ذهن ما را آئینه وار منعکس مینماید. بجای یک فضای شور و مشورت که ما در آن راه خود را بعنوان یک اجتماع، از طریق اجماع پیدا کنیم، حالا مکانیزمی برای تاکید تمایلی وجود دارد که بطور بدوی "بازار ایده ها" معرفی میشود. چیزیکه بظاهر عمومی و شفاف استنباط میشود در واقع همان انبساط از ذهن خود ما، اعتقادات، نظریه ها، تعصبات و باورهایمان است، در حالیکه اختیار و تصمیمات دردست متخصصین و موسسات مورد اعتماد با منطق مجموعه های داده پردازی جایگزین گردیده است. وقتیکه ما از طریق موتورهای جستجوگر به دنیای خارج وصل میشویم، نتایج همه دسته بندی شده ـ آنطور که مدیرکل گوگل میگوید: "بازگشتی" ـ از معدل بازاری متشکل از کاربران نامحدودیست که دائما و بی توقف و در زمان حاضر در رایگیری شرکت دارند. مصارف شاهکار تکنولوژی دیجیتال بکنار، سنت قدیم و انسانی تر که برای قرن ها غالب بود بین ارجحیت ها و امیال ما تفاوت قایل میشد ـ آرزوهایی که در بازار معنی میافت ـ و گنجایش ما برای بازتاب برروی ان رجحان ها که به ما اجازه میداد ارزش ها را بازتاب دهیم.

آلبرت هیرشمان فیلسوف و اقتصاددان مینویسد که "یک تمایل اولویتی است که درباره اش با خود و یا دیگران بحث نمی کنید. ولی اگر درباره اش بادیگران بحث کنید دیگر فقط تمایل نیست و به ارزش تبدیل میشود." هیرشمان مابین قسمتی از خود که همزمان یک مصرف کننده هم هست و قسمتی که در عمل عرضه کننده اندیشه است تفاوت قایل میشد. بازار نسبت به انچه هیرشمان بعنوان تمایلات مینامید و وسیله عوامل بازار در هنگام فروش عرضه میشوند عکس العمل نشان میدهد. اما، همانطوریکه او میگوید، مرد و زن توانایی آنرا دارند که از تمایل اقرار شده شان یک گام پس بگذارند و از خودشان بپرسند ایا واقعا میخواهند به این تمایل و ارزو جامه عمل بپوشانند.

ما خودمان و هویتمان را براساس این بازتاب عرضه میکنیم. استفاده از توان انعکاس فردی دلیل و برهان فردیست، و استفاده از توان انعکاس جمعی دلیل برهان جمعی است، و استفاده از برهان جمعی برای تنظیم قانون و سیاست هم دموکراسی و مردم سالاری است. هنگامیکه ما برای کنش ها و اعتقاداتمان به عرضه برهان و دلیل رو میکنیم، خودمان را به مرحله ای میرسانیم که فردا و جمعا اظهار کنیم "که و چه" هستیم. بنابر منطق ایده بزرگ هایک، اما این انعکاسات از ذهنیت انسانی بی معنی هستند و تعریفی برایشان دربازار موجود نیست—همانطور که فریدمن میگوید، آنها چیزی بیش از نسبیت نیستند و هریک بخوبی هرچیز دیگر میتوانند باشند. درحالیکه تنها حقیقت عینی را بازار تعیین میکند، تمام ارزش های دیگر تنها بنوعی عقیده و نظر هستند و همه چیزهای دیگر به عبارتی باد هوای نسبیت هستند. اما تئوری نسبیت فریدمن ادعایی است که بر هر دلیل و برهان انسانی قابل پرتاب است، و شاید یک توهین بی معنی هم هست، چرا که تمام امور انسانی در مقام مقایسه با علوم فیزیک نسبی هستند. آنها نسبت به شرایط فردی و خصوصی همواره نسبی هستند و در ذهنیت جادارند و برای عامه نیاز به برهان و باور عمومی پیدا میکنند وقتیکه اثبات علمی در دسترس نیست. وقتیکه بحث ها و شور عمومی براساس برهان و استدلال به راه حل نمیرسند، دارندگان قدرت نتیجه نهایی را تصمیم خواهند گرفت.

این جایی است که پیروزی نولیبرالیسم با کابوس سیاسی که دران زندگی میکنیم روبرو میشود. پروژه شکوهمند هایک، وقتیکه در دهه ۳۰ و ۴۰ بدنیا امد دقیقا برای ان طراحی شده بود که مانع سقوط در بحران سیاسی و فاشیسم شود. اما ایده بزرگ همواره در انتظار وقوع همین فاجعه بود. از همان آغاز دقیقا حامله وضعیتی بود که ظاهرا قرار بود مانع وقوع ان شود. و وقتیکه عظمت بازار باعث سقوط زندگی عمومی به نبرد مابین افکار و عقاید شد جامعه آنرا زائید؛ تازمانیکه عامه نهایتا برگردد و از سر ناامیدی به یک قدرتمند نخبه بعنوان آخرین امید روکند تا مشکلات غیر قابل حلش را درمانی بیاید.

درسال ۱۹۸۹ یک خبرنگار آمریکایی زنگ درب منزل هایک ۹۰ ساله را در فرایبورگ آلمان غربی به صدا در آورد، او در طبقه سوم آپارتمانی در خیابان اوراک اشتراسه سکونت داشت. دو مرد در اتاق آفتابگیری که پنجره هایش به کوهستان مشرف بود نشستند، هایک که از سرماخوردگی بیمار بود پتویی بر پاهایش کشید و آنها به صحبت مشغول شدند.

این همان مردی نبود که زمانی شکست دربرابر کینز را اقرار کرده بود. مارگارت تاچر بتازگی برای هایک نامه ای با ستایش از پیروزی هزارساله وی نوشته بود و مدعی شده بود که هیچیک از موفقیت هایی که او و ریگان بدست اورده بودند "بدون اعتقاد و ارزش هایی که باعث شد ما در راه راست قرار بگیریم امکان پذیر نبود." هایک در ان لحظه شادمان از پیروزی خود بود و به آینده کاپیتالیسم بشدت امیدوار گردیده بود. آنطور که روزنامه نویس گزارش میکند، "بویژه، هایک ستایش قابل توجهی را از بازار در نسل جوان میدید. امروز جوانان بیکار در الجزیره و رانگون نه تنها برای سیستم تامین رفاه متمرکز بلکه بخاطر عدم وجود امکانات کار، و ازادی برای خرید و فروش جین، اتوموبیل و هرچیز دیگر بقیمتی که بازار تعیین میکند دست به شورش میزنند."

سی سال بعد، میتوان مطمئنا گفت که پیروزی هایک بی رقیب است. ما در بهشتی زندگی میکنیم که با ایده بزرگ او ساخته شده است. هرچه بیشتر به جهانی نزدیک میشویم که نمونه ایده بازار آزادی است که فقط با رقابت کامل اداره میشود، رفتار بشر هم به علم و قانون انسانی، بطور معدل، نزدیکتر میگردد. هرروز، بی انکه نیاز به یادآوری کسی باشد، بدنبال ان هستیم که بیشتر رفتاری هماهنگ با فروشندگان و خریداران بازار، منفرد و جدا از دیگران، داشته باشیم؛ و هر زمان بیشتر رسوبات ارزوی بازی کردن نقشی بیش از یک مصرف کننده را به خاطرات و نوستالژی و بیماری نخبگی وا میگذاریم.

آنچه بعنوان نمونه قدرت روشنفکری، ریشه دار در جهان شناسی غیرسیاسی، آغاز شده بود به سیاست های فوق ارتجاعی منتج میگردد. اقتصاددان میگوید: هرچه قابل اندازه گیری نیست باید غیرواقعی باشد، و شما چطور منافع اعتقاد ریشه ای به روشنگری ـ ازجمله، برهان کنکاشگرانه، خودمحوری فردی، خودگردانی دموکراتیک، را اندازه خواهید گرفت؟ وقتیکه ما برهان را ، بدلیل رسوبات ذهنی اش، بعنوان حقیقت نفی کردیم و علم را تنها داور برای حقیقت و واقعیت قرار دادیم، خلعی را پدید اوردیم که علم کاذب با مسرت انرا پر کرد.

اقتدار و اجتهاد پروفسور، اصلاح طلب، قانونگذار، و قاضی و داور از بازار ساطع نمیشود، اما کرامت آنها را از ارزش های انسانی شبیه به روحانیت طلبی عمومی، وجدان و یا اشتیاق به عدالت دریافت میکند. بسیار پیش از انکه حکومت ترامپ دست به تحقیر ایشان بزند، این شخصیت ها بواسطه طرحی روشنگر که مقبول تعریف ایشان نبود از محتوا تهی شده بودند. حقیقتا رابطه ای بین بی مورد شدن وجود ایشان و انتخاب ترامپ، یک ساخته و پرداخته هوی و هوس صرف و مردی بدون اصول و اعتقادات برای حفظ کرامت خویش، وجود دارد. مردی بدون فکر، که کاملا از دلیل و برهان تهی است، جهان را میگرداند؛ یا حداقل سعی میکند که بگرداند. بعنوان یک بساز و بفروش و ملاک در منهتن، که ترامپ بالاخره چیزی از ان میداند؛ بدیهی است که گناهانش هم باید دربازار مجازات شود.

 


[i] https://www.theguardian.com/news/2017/aug/18/neoliberalism-the-idea-that-changed-the-world

 

بخش: 

افزودن دیدگاه جدید

CAPTCHA ی تصویری