دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۸ ژوئن ۲۰۱۸

مارکسیسم به عنوان ابزار علمی برای تجزیه و تحلیل جامعه است

گفتگوی "به پيش" با احمد هاشمی پيرامون الگوی حزبی...
۰۶ اسفند ۱۳۹۶

باید پذیرفت که مارکسیسم به عنوان یک ابزار علمی در اثر چند دهه سکون، که نتیجه تسلط استالین و جانشینان آن بوده است، مطلقا عقب مانده است

از نظر شما حزب چپ بايد بر جهان‏بينی معين و نظام فکری جامع اتکا داشته باشد و بر پايه آن برنامه، اساسنامه و سياست‏های خود را تدوين کند؟ يا بر اساس ديدگاه  و ارزش های تعريف شده؟

 

وظیفه هر حزب چپ در گام اول، تعیین موقعیت خود است، یعنی این که باید مشخص کند، که در کجا ایستاده است، این گام اول است ، گام بعدی تعیین جهت و راستا های عمومی است، یعنی اینکه در آینده مایل است که در کجا قرار داشته باشد.

  • شرط این دوگام، مجهز بودن به دیدگاه ها و ارزش های معینی است. اما این کافی نیست. مسئله محوری این است که با کدام نگاه به این قطب نمای جهت یاب، یعنی به ارزش ها نگریسته می شود، در اینجا می تواند دو نگاه متفاوت وجود داشته باشد :

نگاه اول: نگاهی که مبنا را "جنبش واقعی" که " برخاسته ازموقعیت کنونی " و مشروط به " پیش شرط های ناشی از این جنبش"، آنطور که مارکس می گفت، می بیند. این بدان معنی است که آرمان کنونی چپ باید باز تابی از پراتیک کنونی جامعه امروز چه در ایران و چه در جها ن باشد. این دیدگاه واقف است که تئوری عموما از بهترین و مناسب ترین مورد ها حرکت می کند، اما در عمل، دست حوادث چپ را در مقابل واقعیاتی قرار میدهد که فرار از آن ممکن نیست.

 

نگاه دوم: نگاهی است آغشته به دترمینیسم تاریخی و اراده گرایانه است ، بدان معنا که آرمان چپ ایران یک وظیفه تاریخی، یعنی برپایی سوسیالیسم است، که معمولا در قالب برنامه ای که یا تجریدی است و مملو از فانتزی است و یا یک پروژه تکنوکراتیکی تصور می شود، که از بالا توسط یک گروه کوچک دیکته خواهد شد. با این دید وظیفه چپ، امروزه یافتن راه حل، برای مبرم ترین مشکلات داخلی و خارجی در ایران کنونی نیست ، راه حل ها را می توان تا زمان پیروزی سوسیالیسم به عقب انداخت.

 

این نگاه غافل از آن است که توسعه سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی پروسه ای باز است. هر آلترناتیوی، حتی سوسیالیسم را نیز باید، یک سیستم باز در نظر گرفت و تنها با تفسیرهای باز، که برآیندی از دانش های کلاسیک و مدرن و متکی بر تجربیات گذشته و حال همه نیرو های ذینفع اجتماعی درراستای دگرگونی های بزرگ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی تاکنون است، با آن روبرو شد.

 

از سوی دیگر آلترناتیوی که از همان ابتدا مشخص می کند که پایان آن کجا ست، فاقد اعتبار است، این مسئله را باید از گذشته تاریخی چپ یاد گرفته باشیم و همچنین باید پذیرفت که هدف هر آلترناتیوی، باید تامین زندگی بهتری برای نسل امروز و آینده در ایران باشد.

 

اگر منظور شما را از " جهان‏بينی معين و نظام فکری جامع اتکا داشته باشد" را تعبیر به مجهز بودن چپ، به مبانی مارکسیستی تلقی کنم ، باید بگویم که به اعتقاد من مارکسیسم یک رویکرد روش شناختی عام و دریافتی عام از تاریخ است، با استفاده از متد ماتریالیسم تاریخی( مارکس) و تجزیه و تحلیل کاپیتال و کار( مارکس) ، مارکسیسم را می توان به عنوان یک ابزار علمی به کار برد، اما با شروط زیر:

الف- باید یکبار و برای همیشه، از لنینیسم وداع کنیم.

 

ب- باید مارکسیسم را نه به عنوان کوسمو ویزیون بلکه به عنوان ابزارعلمی برای تجزیه و تحلیل جامعه به کار گرفت.



ج- باید پذیرفت که مارکسیسم به عنوان یک ابزار علمی در اثر چند دهه سکون، که نتیجه تسلط استالین و جانشینان آن بوده است، مطلقا عقب مانده است.

 

د- باید پذیرفت که وقوف به تئوری مارکسیستی، هرگر جانشینی برای تجربه های مشخص کشور محل زندگی، نخواهد بود.



آيا از نظر شما حزب چپ فاقد سمت‏گيری اجتماعی است؟ اگر جواب منفی است رابطه حزب چپ با طبقه کارگر و مزدبگيران را چگونه بايد تعريف کرد؟ آيا رابطه نمايندگی است يا اينکه دفاع از منافع و مطالبات کارگران و مزدبگيران"؟

در پاسخ به سئوال اول شما ، من دو نگاه متفاوت را مطرح کردم . نگاه من ، نگاه اول است یعنی اینکه من مبنا را "جنبش واقعی" که " برخاسته ازموقعیت کنونی " و مشروطه به " پیش شرط های ناشی از

این جنبش"، است، قرار می دهم. و به این دلیل هم از این سه تز دفاع می کنم:

 

الف-این پندار که طبقه کارگر ( هسته مرکزی آن کارگران صنعتی) و جنبش کارگری با هدایت یک حزب چپ، عامل محوری دگرگونی های بنیادی در جوامع معاصر در لحظه کنونی هستند، متعلق به گذشته و تاریخ است.

ب- عامل محوری دگرگونی های بنیادی در جوامع معاصر، در لحظه کنونی جنبش های اجتماعی جدید هستند.



ج- جنبش کارکری ، نیروی موثر درون جنبش های اجتماعی جدید است و در مواردی می تواند نقش تعیین کننده ای در ایجاد دکرگونی های اساسی ایفا کند.

 

از دو منظر متفاوت می توان تز های بالا را استدلال کرد:

  • نگاه و بررسی وضعیت درونی طبقه کارگر
  • براساس زمینه های اقتصادی سیاسی ظهور جنبش های اجتماعی جدید.

 

در موضوع اول وارد بحث تئویک نمی شوم،بیشتر مایلم از رویکرد تجربی که شخصا به دلیل پنچ سال کار در کارخانه ای که 70 درصد شاغلین آن، جزء کارگران صنعتی( فلز کار ، برق کار ، مکانیک و ..) داشته ام ، صحبت کنم.

میانگین متوسط درآمد کارگران صنعتی تنها ده در صد از در آمد شاغلین بخش مهندسی کمتر بود.

بیش از نیمی از کارگران صنعتی، صاحب خانه شخصی بودند، در حالی که شاغلین بخش مهندسی که صاحب خانه شخصی بودند به ده درصد هم نمی رسید، علتش روشن بود زیراکارگران از سن 20 تا 23

سالگی جذب کار شده بودند در حالی که سن جذب کار مهندسین 25 تا 30 سالگی بود.( اطلاعات داخلی شورای کارخانه به رهبری سو سیا ل دموکراتها)

 

در مجموع درآمد کارگران صنعتی به مراتب بیشتز از مزد بگیران طبقه متوسط یعنی کارمندان معمولی ادارات دولتی، معلمان و کارمندان بخش خصوصی بوده است.

از آنجائیکه این کارخانه متعلق به کنسرنی است که در آن زمان سی هزار نفر شاغل در پنچ کشور اروپایی داشت، مشتی نمونه خروار است که، وضع نه تنها در اتحادیه اروپا در آمریکا و ژاپن نیز چنین بوده است.

زندگی کارگران صنعتی در خارج از دیوار های کارخانه، تمامی نشانه های زندگی یک طبقه متوسط را دارا ست. از همبستگی کارگران صنعتی با سایر بخش های کارگری( ساختمانی، تجارت، امداد

اجتماعی و...) در عمل نمی توان سخن گفت.

در حالی که کارگران صنعتی از اطمینان شغلی بسیار بالای برخوردار بودند، آمار بیکاران در همان زمان در اتحادیه اروپا حدود 18 میلیون نفر بود.

اعتراضات کارگری در اتحادیه های قدرتمند کارگران صنعتی، صرفا برای تامین رفاه بیشتر در میان گروه خود بوده و است.

آیا هنوز می توان به این باور داشت که طبقه کارگری موجود است که همه بخش های آن منافعی مشترکی دارند و همبستگی یکی از ارزش های درونی این طبقه است ؟

گفتار بالا برش کوچکی بود از وضعیت طبقه کارگر در گلوبال شمال، حال با نگاهی به وضعیت کارگران در بخش نساجی در گلوبال جنوب، می توان مشاهده نمود که چه اختلاف فاحشی در رابطه با مزد

،استاندارد های کاری و حقوق بشری و غیره میان نیروی کار در گلوبال شمال و جنوب وجود دارد.

از سال 1970 تا کنون به طور یکنواخت، مرکز تولید لباس و پوشاک، به کشور های منتقل شده است که، از یک طرف سطح مزد در آنها بسیار پایین و از طرف دیگر فاقد استاندارد های کاری و حقوق بشری

هستند. در میان سفارش دهندگان تولید لباس و پوشاک ، حداقل 29 شرکت تجاری مد و لباس در اروپا و آمریکا حضور دارند.

در سال 2014 در جهان بین 60 تا 75 میلیون نفر در عرصه نساجی مشغول به کار بوده اند و سه چهارم این شاغلین نیز زنان بوده اند ( Ciolbas at.al. 2015: 2 )

بیش از 50 درصد تولید انبوه لباس در سطح جهانی، امروزه در کشور های توسعه نیافته انجام می گیرد ( Ciolbas at.al. 2015: 2

کارگران این بخش نه تنها از استاندارد های کاری و حقوق بشری معمول برخوردار نیستند بلکه فاقد هرگونه امنیت کاری، حفاظتی ، سلامتی و اطمینان در محل کار هستند.

سقوط ساختمان رانا- پلازا در بنگلادش محل کار پنج شرکت تولید لباس در سال 2013 نمونه ای دردناک است. با وجود اینکه مدیران از ترک دیوار های این ساختمان آگاه بودند ، هیچ اقدامی انجام ندادند.

در سقوط این ساختمان 1134 نفر از کارگران جان باختند و هزاران نفر نیز مجروح شدند.

در جدول زیر مزد هر ساعت کار در سال 2000 به دلار در کشور های مختلف نمایش داده شده است.(zller 2012:71 )

 

 

 

 

با این دو مثال بالا می توان نتیجه گرفت که نه در سطح ملی و نه در سطح بین المللی نمی توان دیگر از یک طبقه کارگر یا جامعه کارگری یکدست و متحد و همبسته سخن گفت.

 

استدلال دیگر، یعنی براساس زمینه های اقتصادی سیاسی ظهور جنبش های اجتماعی جدید.

آغاز پیامد های منفی اقتصادی و اجتماعی ناشی از انقلابات صنعتی، در سییستم سرمایه داری در نیمه دوم قرن نوزدهم منجر به جنبش کارگری قدرتمندی در اروپا شد، در این زمان جنبش کارگری به یک جنبش سیاسی ارتقا پیدا نمود.

در نیمه اول قرن بیستم یعنی در فاصله سال های 1945- 1914 مبارزه طبقاتی میان کار و سرمایه، بعد از انقلاب اکتبر جای خود را به مبارزه بین دو سیستم سوسیالیسم و سرمایه داری داد.

بعد از جنگ دوم جهانی در سایه رقابت دو سیستم سرمایداری و سوسیالیسم واقعا موجود دوران طلایی سرمایه داری در غرب و ژاپن آغاز شد. مدل سرمایه داری فوردیسم- کینزیسم موتور نظم حاکم در این دوران طلایی بود.

مشخصه های ویزه این دوره، رشد اقتصادی بالا، اشتغال کامل، تولید انبوه، مصرف انبوه و باز سازی دولت بود.

لیبرالیسم سیاسی، اقتصاد مختلط و شیوه اقتصادی کینزیسم، ستون های اصلی برپایی دولت رفاه بودند. سوسیا ل دموکرات ها به همراه اتحادیه های کارگری قدرتمند، نقش مرکزی را در بنای دولت رفاه داشتند.

دولت رفاه با دخالت در امور اقتصادی موفق شد مجموعه گسترده ای از مزایای رفاهی را برای کارگران بدست آورد. می توان در یک کلام دولت رفاه را محصول وفاق طبقاتی دانست.

دولت رفاه با افزایش درامد سرانه و تحقق مطالبات اقتصادی نیروهای اجتماعی و اتحادیه های کارگری ،باعث امنیت اقتصادی برای گروه های وسیعی از مردم شد.

در این دوره، در نتیجه تحولات یادشده، مجموعه ای از دگرکونی ارزشی را در کشورهای غربی و آمریکا شاهد هستیم. با گذار از تاکید صرف بر رفاه اقتصادی، نرم های ارزشی جدیدی مانند خوشبختی ،کیفیت زندگی بهتر ، حفظ محیط زیست، حقوق زنان و تقاضای مشارکت در تصمیم های سیاسی و اقتصادی پا گرفت . و این سرآغاز یک جنبش فرهنگی- هویتی بود.

نظریه پردازان ، جنبش نسل 68 را، جنبشی هویت گرا و فرامادی طبق بندی می کنند . در این جنبش ها هیچ نشانه ای برای تصاحب قدرت وجود نداشت.

مهمترین این جنبش ها عبارت بودند از : جنبش های حقوق مدنی، جنبش زنان، جنبش محیط زیست، جنبش صلح، جنبش ضد نژادپرستی، جنبش حقوق مردم بومی، جنبش ضد سلاح هسته ای و ...

در فاصله سال های 1965 تا 1975 نشانه های بحرانی تازه در نظام سرمایه داری پدیدار شد. رکود اقتصادی در سال 1970 و دومین بحران نفت در سال 1979 این بحران را عمیق تر نمود. فقدان ظرفیت رشد، در تولید انبوه ، منجر به کاهش رشد اقتصادی شد. اجبار کارگران به کار کوتاه مدت و اخراج دست جمعی کارگران نتایج این وضعیت بود. و ا ز سوی دیگر پدیده تورم و گسترش بیکاری به مشکل بزرگی تبدیل شدند. مدل وفاق طبقاتی ترک برداشت و اعتصابات کارگری در اروپای غربی اوج گرفت. بار دیگر ما شاهد اعتراضات کارگری بودیم، اما این بار اعتراضات کارگری هرگزبه یک جنبش سیاسی تبدیل نشد.

بحران در سرمایه داری کینزی یا به عبارت دیگر مدل اقتصادی- اجتماعی فوردیسم( تولید انبوه، دولت رفاهی، حمایت گرایی، استراتژی توسعه صادرات، مداخله حداکثری دولت در اقتصاد)، باعث تقویت مخالفان الگوی انباشت فوردیسم شد، آنها مداخله دولت در اقتصاد را عامل بحران تلقی کرده و راه برون رفت از بحران را، بازار آزاد رادیکال تجویز نمودند.

غلبه نئو لیبرلیسم درفاصله سال های 1980- 1970 منجر به حذف برخی از دست آوردهای دولت رفاه شد.

دولت ها نیز ابزار کنترل خود را به تدریج در حیطه مالی- اقتصادی کاهش دادند. با تشکیل بازار های سهام و اوراق بهادار و قرضه ، نقل و انتقال وسیع سرمایه مالی آغاز شد. به موازات آن نیز فشار سرمایه مالی به بنگاه های تولیدی برای کسب حداکثر سود شروع شد.

با فروپاشی " سوسیالسم واقعا موجود" در اروپای شرقی ، تغییر رادیکال جهان آغاز شد. در مرکز ثقل این تغییر آزادی رقابت و بازگشایی بازارهای ملی بود. سپس حذف مرزها و تضعیف دولت های ملی، اهداف سیاسی این پروژه بود. در کنار آن باز سازی سازمان تولید و ادغام سرمایه های مالی و گسترش سرمایه گذاری های های مستقیم و غیر مستقیم خارجی در برنامه قرارگرفت

درکشور های پیرامونی نیز اقتصاد نئو لیبرالی مجموعه متناقضی را تحت عنوان " استراتژی نوین توسعه" به این کشور ها تحمیل نمود. تعدیل ساختاری و ایده بازار آزاد رادیکال در راس " استراتژی نوین توسعه" نئولیبرالی قرار گرفت .

بحران مالی - اقتصادی 2007 نشانگر بن بست مدل نئولیبرالی است. نتیجه این بحران رکود اقتصادی ، رشد رو به افزون بیکاری و تبعیض، ورشکستگی بانک ها و تشدید بحران بدهی بود.

تشدید شکاف های اقتصادی، باعث عدم اطمینان اجتماعی، افزایش مداوم نا برابری و عدم اعتماد به حکومتگران شده است. در کنار بحران مالی - اقتصادی ، بحران غذا و سوخت نیز که از سال 2008 آغاز شد، موجب بیکاری و فقر و گرسنکی ده ها میلیون انسان گشت.

یکی از نتایج اقتصاد نئو لیبرالی در چنددهه گذشته ظهور گروه های قدرتمندی مانند: مدیران عامل بزرگترین شرکت ها، غول های رسانه ای،میلیادر های سرمایه گذار، فرمانروایان مطلق در حوزه های انرژی و مخابرات و تکنولوژی اطلاعاتی، مدیران صندوق های تعیین سرمایه ، سرمایه گذاران بازار سهام، فرماندهان نظامی،دولت مردان در حکومت و .. که اثر گذار بر سرنوشت و حیات صد ها میلیون انسان در جهان هستند.

از سوی دیگر در این دو دهه اخیر، ما شاهد شکل گیری گسترده ای از جنبش های ضد سرمایه داری هستیم، مهمترین این جنبش ها که از سال های 1999 اغاز شده اند عبارتند:

از جنبش سیاتل، جنبش واشنگتن، جنبش میلو، جنبش ملبورن ، جنبش سئول، جنبش نیس، جنبش پراگ و... در نهایت تا جنبش وال استریت

واقعیت این است که تشدید شکاف های اقتصادی ناشی از عملکرد سرمایه در عصر جهانی شدن، خصلت جنبش های جدید اجتماعی را از نوع هویتی- فرهنگی به جنبش های اقتصادی – عدالت خواهانه تغییر داده است.

در ایران به دلیل استبداد فقاهتی می توان شاهد بروز همزمان جنبش های جدید اجتماعی از انواع هویتی- فرهنگی و جنبش های اقتصادی – عدالت خواهانه بود.

به این دلیل است که چپ به طور کلی و در ایران باید مبنا را بر این "جنبش های واقعی" که " برخاسته ازموقعیت کنونی" است، بگذارد و لحظه ای هم از این مسئله غافل نباشد که، دفاع از منافع و مطالبات کارگران و مزدبگيران، هسته مرکزی مبارزه چپ است که بخشی از این جنبش هستند.

در قرن بیست یکم تنها راه باقی مانده برای جنبش کارگری و اتحادیه های کارگری و احزاب چپ ، ایجاد یک بلوک یا تنه نیرومند با تمامی طبقات فرودست جامعه ( بیکاران، حاشیه نشینان و ..) مزدبگیران طبقه متوسط و روشنفکران ترقی خواه و تمامی جنبش های موجود در جامعه ( زنان ، محیط زیست ، علیه جهانی شدن، صلح، و.. ) و نیروهای مختلف سیاسی اجتماعی ترقی خواه می باشد.

 

رابطه یک حزب چپ در ایران و بخصوص هسته مرکزی این چپ یعنی فدائیان خلق با جنبش های اجتماعی جدید و سازمان های مدنی این جنبش چگونه باید باشد ؟

هر حزب چپ ، در هرکجا که باشد دارای سنت های سیاسی مشخصی است. وقتی از سنت سیاسی احزاب حرف می زنیم، باید توضیح دهیم که این سنت سیاسی در چه حوزه ای شکل گرقته است. شکل گیری احزاب می تواند در سه حوزه متفاوت اتفاق بیفتد:

الف- حوزه جنبش های اجتماعی

ب- حوزه ایدئولوژیک

ج- حوزه پارلمانتاریسم

جایگاه آغازین جنبش فدائی در حوره جنبش های اجتماعی بوده است. اما فدائیان در معرض چالش های گسترده ایدولوژیک با جریاناتی که از حوزه ایدوئولوژیک برخاسته بوند،قرار گرفتند، یا به عبارت دیگر فدائیان در رقابت با احزاب متعلق به حوزه ایدئولوژیک ناموفق بوده و در یک پروسه طولانی به یک مجموعه گسترده و پراکنده ای با اغتشاشات ایدئولوژیک تبدیل شدند.

در شرایط کنونی فدائیان باید دو باره به حوزه سنتی خود یعنی جنبش های اجتماعی جدید بازگردند، اما این کار ساده ای نیست، برای اینکار باید حوزه عامی که فدائیان در آن شکل گرفته اند و یا اینکه در این سال های طولانی از آن قاصله گرفته اند، باید شناخته شود، به طور مشحص باید به این سئوال ها پرداخته شود:

  • حد و مرز حوزه زیست فدائیان کجاست و در چه سمتی این حوزه باز و یا بسته می شود؟
  • شرایط سازمان ها و نیرو های منفرد پیرامون آنها چگونه است و چه رابطهای میان آنها برقرار است؟
  • توقع ها کدام است؟ فصل مشترک ها چیست؟ و چه درکی از ساختار سازمانی و گشایش سازمانی در لحظه فعلی موجود است؟

 

آيا حزب مورد نظر از منافع و مطالبات طبقه کارگر و مزدبگيران دفاع می کند و يا از خواست های طبقه متوسط جديد و يا هر دو؟

در کشور ما ایران ، هنوز ما نیازمند دست یافتن به آزادی های دموکراتیک هستیم، گروه های وسیع اجتماعی مزد بگیر متعلق به طبقه متوسط وجود دارند که در این نیاز شریک ما هستند. شکاف ثروت و فقر میان بخش بالایی طبقه متوسط و گروه های میانی و پایین آن یک ترند جهانی است، اما دامنه این شکاف در ایران به دلایل متعددی گسترده تر است و به این دلیل است که وضعیت اقتصادی در میان مزد بگیران متعلق به طبقه متوسط روز به روز بدتر می می شود. این بخش وسیع از طبقه متوسط نه تنها مجبور است که برای جایگاه هویتی – قرهنگی خود به مبارزه دست زند، بلکه اکنون ناچار شده است که برای بقای خویش به مبارزه ای اقتصادی- عدالت خواهانه به پیوندد.

هر حزب چپ و ترقی خواه در کنار مبارزه خود برای مطالبات اقشار وسیعی از کارگران باید از خواست های این بخش وسیع از طبقه متوسط دفاع کند.



 

 

افزودن دیدگاه جدید