برگ هفتم از داستان پنجره
پنجره
برگ هفتم
نیمه گمشده
سالهای زیادی از مرگ مادرم می گذشت که یک روز دیدم پدرم لباس پوشیده و آماده بیرون رفتن از خانه می باشد. هم خوشحال بودم و هم در تعجب که چه اتفاقی رخ داده که او به یکباره قصد بیرون رفتن کرده. از او پرسیدم آیا اتفاقی افتاده. پاسخ داد خیر، میروم برای قدم زدن و به سرکشی از تاکستان. به او گفتم آیا میخواهی که در قدم زدن همراهیت کنم که باز پاسخ داد، خیر، نیازی به آمدن تو نیست. می خواهم تنها باشم. یک روز آفتابی بود. از خانه بیرون می رود. کنجکاو می شوم که بفهمم او به کجا می رود. به دنبال او از خانه بیرون آمدم و از دور او را تعقیب می کردم. وارد یکی از خیابان های شلوغ شهر شد و به سمت شمال شهر می رفت. خوب می دانستم که تاکستان در آن سوی شهر نیست و همین کنجکاوی من را دو چندان کرد که بفهمم او به کجا می رود. او را دنبال می کردم تا اینکه از خیابان گذشت و به خیابان مجاور که خلوت تر بود پیچید و بعد از صد متری در مقابل خانه ای که چندان مجلل نبود ایستاد و به اطراف خود نگاهی انداخت. به نظر می رسید که نمی خواهد کسی او را ببیند که او در مقابل آن خانه ایستاده است. بعد از چند لحظه ای دیدم که زنگ خانه را می زند و بعد از کمی انتظار درب خانه بازمی شود و زن جوانی او را به داخل خانه راه می دهد. نمی دانستم که ماجرا از چه قرار است. نمی دانستم که باید به خانه برگردم یا اینکه منتظر بمانم تا او از آن خانه بیرون بیاید. گیج و مبهوت شده بودم. دست پاچه شده بودم که چه کار باید بکنم. خانه متعلق به چه کسی ست. آن زن جوان چه کسی بود و چه رابطه ای می تواند با پدرم داشته باشد. آیا معشوقه اوست و اگر معشوقه او نیست پس چه رابطه ای می تواند با او داشته باشد. او در آن خانه چه کار دارد. سئوالات زیادی از سرم می گذشت بدون اینکه پاسخی برای آنها داشته باشم. بعد از یک انتظار نه چندان طولانی به خود جرات دادم که به آن خانه نزدیک شوم تا ببینم اسمی بر روی درب خانه است. اسمی را نیافتم و فقط تنها یک زنگ بر روی درب نصب شده بود که نشان می داد که خانه متعلق به یک نفر یا یک خانواده می باشد. خانه ای بود دو طبقه. چند لحظه ای مکث کردم و سریع از آنجا دور شدم و به خانه برگشتم. مستقیم رفتم به اتاقی که پدرم روز و شب خود را در آن می گذراند. کاملا شوکه شده بودم و برای فروکش کردن آن، درب گنجه را باز کردم و شیشه مشروبی که متعلق به پدرم بود بیرون آوردم و شروع به نوشیدن کردم. مشروب توانست کمی مرا آرام کند تا نگذارد مشاعر خودم را از دست بدهم. به اتاق خود برگشتم و بر روی تخت دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم اما نمی توانستم خودم را از دست خیالات رها کنم. چشم هایم را روی هم گذاشتم تا شاید بتوانم به خواب بروم و منتظر باشم تا پدرم به خانه برگردد. شاید او بخواهد برایم از آن خانه و آن زن جوان بگوید. نمی دانم که چه مدت گذشت که صدای ضرباتی که به درب اتاق می خوردند من را از خواب بیدار کرد. پیشخدمت خانه بود که اطلاع داد که پدرم به خانه بازگشته است. تند از جای خود بلند شدم و به اتاقی که پدرم در آن بود رفتم. او را دیدم که در کنار میز نشسته است و مشغول به نوشیدن مشروب است. من را به نشستن دعوت کرد و گیلاس مشروب را در جلوی من گذاشت و گفت باید به سلامتی هم بنوشیم. بی آنکه چیزی بگویم گیلاس های مشروب را به هم زدیم و به سلامتی هم نوشیدیم. اولین باری بود که او مرا به مشروب دعوت می کرد و رفتاری متفاوت از همیشه با من داشت. برای او دیگر کودک خردسال نبودم و همین کافی بود که مرا بیشتر به تعجب وا دارد.
بی مقدمه پرسید: آیا قصد ازدواج کردن نداری؟
نمی دانستم که چه باید بگویم. هنوز از شوک رفتن پدرم به آن خانه بیرون نیامده بودم که مرا با شوک دیگری مواجه کرد. از رفتار پدرم حسابی گیج و مبهوت شده بودم و در خود جرات پاسخ به سوال او را نداشتم. بعد از این همه سال و سکوتی که او را در خود گرفته بود دیگر هیچگاه او را به مانند دوران کودکی خود ندیدم. با من همچون یک غریبه رفتار می کرد و در عین حال می دانستم که بسیار مراقب بود که نیازهای من به بهترین شکل مهیا شود و احساس کمبود نداشته باشم. اما او تنها چیزی را که من به آن نیاز داشتم، گرمای پدرانه او بود که هرگز بعد از مرگ مادرم آن را دیگر احساس نکردم و او مرا از این نیاز طبیعی محروم ساخته بود. نمی دانم آیا او به آنچه که با من کرد واقف نبود یا اینکه عامدانه از آن سر باز می زد. او حتی تا لحظه ای که مرگ را در آغوش گرفت به آن اعتراف نکرد و من را در اندوهی باقی گذاشت که تا به امروز برایم معمایی شده است که در حل آن خودم را ناتوان می یابم.
به او گفتم: فعلا چنین قصدی ندارم و بعد سعی کردم که آن را به شوخی تبدیل کنم تا از جدیت آن بکاهم و با خنده ادامه دادم که آیا کسی را برای من زیر سر داری.
او هم خندید و گفت: نه... کسی را برایت در نظر نگرفته ام. این خودت هستی که باید همسر آینده ات را انتخاب کنی... فکر نمی کنم که کسی باید در این کار دخالت کند. فقط از روی کنجکاوی بود که پرسیدم و قصدی از آن نداشتم... اما این را هم بدان که بسیار خوشحال خواهم شد که تو را تنها نبینم و شاید هم قبل از مرگ طعم پدربزرگ شدن را بچشم...
با شنیدن این حرف گرمایی در درون خود حس کردم و به چشمانش خیره شدم. شعله ای در چشمانش می دیدم که برایم تازگی داشت و بسیار سخت بود که بتوانم آن را برای خود تعبیر کنم و از رازی که در پشت این چشم ها مخفی شده است آگاه شوم. هر دو لبخندی زدیم و به سلامتی یکدیگر آخرین پیمانه مشروب را سر کشیدیم. این اولین بار و آخرین باری بود که با پدرم مشروب می نوشیدم. چنین لحظه ای دیگر هیچگاه تکرار نشد و پدر باز به لاک خود رفت و من را دوباره در تنهای خودم رها ساخت.
بعد از آن بود که تصمیم گرفتم که با جدیت به نوشتن مشغول شوم و نگذارم که روزهایم هدر رود. مهم نبود که چه می نویسم. برایم مهم بود که خود را سرگرم کنم. به کتابخانه می رفتم و کتاب هایی را که دوست می داشتم قرض می گرفتم و تمام روز را به خواندن مشغول میشدم. از کتابهایی که می خواندم الهام می گرفتم و خود و رویاهایم را با آنها درهم می آمیختم تا معجونی را که میخواهم به دست بیاورم. آنگاه معجون به دست آمده را با واژه های خود یافته بر روی کاغذ به رقص در می آوردم تا درون خود را آرامش بخشم. بعد از اتمام نوشتن، آن را تا می کردم و در کنار دیگر نوشته ها در جعبه ای که برای آن در نظر گرفته بودم میگذاشتم.
رفته رفته مسئولیت سرکشی به تاکستان تماما به عهده من گذاشته شده بود و پدرم دیگر مایل نبود که عهده دار چیزی باشد که مالکش نیست. پدرم یک روز به من گفت که تو صاحب تاکستان هستی و خودت باید از آن مراقبت کنی و من دیگر کاری به آن ندارم. بعد از آن دیگر هیچوقت به تاکستان نرفت و از وضع تاکستان هم پرسشی از من نمی کرد.
****
پرستار جوان مسحور حرف های میزبان خود شده بود و با اشتیاق گوش می داد و نمی خواست واژه ای را از دست بدهد و به همین خاطر او را رها ساخته بود تا هر طور که مایل است خود را از ناگفته هایش تهی سازد. او من را یافته است تا خود را تسلا بخشد و من تنها کسی هستم که می توانم او را در این راه یاری کنم.
پرستار جوان نگاهی به میزبان خود می اندازد و از او می پرسد: آیا گرسنه نیستید؟
رو به پرستار جوان می کند و می گوید: شراب گرسنگی را در من می کُشد و نمی گذارد که گرسنگی را احساس کنم... اما کمی آب خنک را ترجیح می دهم... البته اگر برایت زحمت نیست.
پرستار جوان تند از جای خود برمی خیزد و همزمان می گوید، به هیچ وجه. میروم تا برایتان آب بیاورم. خودم هم تشنه بودم و احتیاج به نوشیدن آب داشتم. میدانید که الکل تشنگی می آورد و از اتاق بیرون می رود.
زمانی نمی گذرد که با یک پارچ آب و دو لیوان باز می گردد و آنها را بر روی میز می گذارد و لیوان ها را از آب پُر می کند و یکی از لیوان های آب را در مقابل میزبان خود می گذارد.
میزبان لیوان آب را تا ته سر می کشد و از سیراب شدن خود به وجه می آید و می گوید: هیچ چیزی نمی تواند جای آب را بگیرد حتی یک شراب پنجاه ساله... با نوعی شیطنت که در صدایش مشهود است، ادامه می دهد: اما هر یک از اینها در جای خودش به زندگی طراوت می بخشند و نباید با این وجود هیچوقت از شراب پنجاه ساله غافل شد. جمله اش را با خنده ای ملایم پایان می برد و از پرستار جوان درخواست میکند که گیلاس های شراب را مجددا پر کند قبل از اینکه شب به پایان رسد.
او صندوقچه ایست از رازهای پنهان که بیش از نیم قرن را در سینه خود محبوس کرده و امشب تصمیم گرفته تا دریچه سینه ی خود را بگشاید و رازهای درون آن را به بیرون ریزد. او تصمیم گرفته است تا رازی را با خود به گور نبرد. حتی آنچه که در این صندوق پنهان است. دیگر حتی باکی از شرمندگیِ که محتوای صندوق می تواند برای او به همراه داشته باشد، ندارد. او پرستار جوان را به جغد ترجیح داده و تصمیم گرفته است که او را وارث هر آنچه که از او باقی می ماند، کند. او فرزندی از خود ندارد و می خواهد قبل از مرگش پرستار جوان را به فرزندی خود درآورد، اما مایل نیست که آن را برای پرستار جوان باز گوید. تنها در قلب و نهان خود، او را به فرزندی پذیرفته است و میخواهد که چنین باشد. با عشقی پدرانه به پرستار جوان نگاه می کند و به او می گوید: آن گنجه را می بینی که جعبه سیگار در آن بود، جعبه دیگری در آن گنجه هست که میخواهم آن را بیاوری.
پرستار جوان امر او را اطاعت می کند و تنها جعبه باقی مانده در آن گنجه را بیرون می آورد تا آن را به دست میزبان بدهد، اما میزبان از گرفتن آن خودداری می کند و به او می گوید که این جعبه متعلق به تو می باشد و فقط از تو می خواهم که آن را بعد از مرگ من باز کنی. کلید روی آن قرار دارد و با لبخندی ادامه می دهد، مطمئن باش که چیزی در آن نیست که تو را به وحشت اندازد. فقط همانطور که از تو خواستم، آن را بعد از رفتن من باز کن و یا بهتر است بگویم بعد از طلوع آفتاب.
پرستار جوان مبهوت شده از آنچه که می بیند و می شنود و زبان در دهانش قفل میشود و نمی داند که چه باید بگوید. لرزشی در پاهای خود حس می کند و آرام روی صندلی می نشیند و جعبه چوبی را روی میز می گذارد. کمی مکث می کند تا به خودش بیاید و با صدایی که به سختی شنیده می شود به میزبان قولی را که او می خواهد می دهد. با خودش فکر می کند که بعد از این منتظر چه چیز دیگری باید باشم، آیا این آخرین بود؟ در انتظار یک شب معمولی بودم ولی کاملا اشتباه فکر کرده بودم. در مقابلم صندوقی قرار گرفته که باید امشب باز شود و جعبه ای که بعد از مرگ میزبانم که پرستاری او را به عهده دارم. خدای من، معلوم است که کجا هستم و چه پایانی را باید شاهد باشم. از آن می ترسم که نتوانم آن چه را که با آن روبرو خواهم شد هضم کنم و من را دیوانه کند. به این فکر می کند که شاید بهتر باشد که از خانه بیرون بروم و دیگر به این اینجا باز نگردم و او را با رازهایش در این شب تنها بگذارم. اما زود به خود می آید و به خود می گوید که این کار عادلانه و منصفانه نیست که او را تنها بگذارم. او کاری با من نکرده و قصدی ندارد که صدمه ای به من بزند، پس چرا باید از او فرار کنم.
دلهره و اضطرابی که در چهره پرستار آشکار است از دید میزبان پنهان نمی ماند و برای زدودن اضطراب درون پرستار می گوید: آنچه که در این جعبه قرار دارد حاصل تمام عمر هشتاد ساله من است. من آن را به تو هدیه می کنم و امیدوارم که از آن بخوبی پاس بداری. شاید زندگی تو را از اساس زیر و رو سازد و باید این را هم بدانی که چگونه باید از آن بهره ببری. این جعبه زندگی و آینده تو را تغییر خواهد داد و این را هم بدان که تصمیم نهایی با خودت خواهد بود که آیا میخواهی خودت در سرنوشت و آینده ات عامل تغییر باشی و اینکه این جعبه را نیز به کمک بگیری. انتخاب با توست. من دیگر به این جعبه احتیاجی ندارم و صاحب جعبه تو هستی و هر کاری که میخواهی می توانی با آن انجام دهی.
پرستار جوان با تردیدی که در صدایش اوج می زند می پرسد: چرا من؟ چرا من باید گیرنده این جعبه باشم و نه کس دیگری. چرا این جعبه باید زندگی و آینده مرا تغییر دهد. چرا جعبه ای به من می دهید که می تواند سرنوشت زندگی و آینده مرا دستخوش تغییراتی سازد که شاید به هیچ وجه آمادگی آن نداشته باشم و یا اینکه نمی خواهم داشته باشم. آیا شما فکر می کنید این حق را دارید که با این جعبه آینده من را بسازید. آیا شما این حق را به من نمی دهید که خودم در ساختن آینده ام نقش داشته باشم. شما من را بر سر دورهی قرار داده اید که نمی دانم چگونه تصمیم بگیرم. شما من را در موقعیتی قرار داده اید که حتی نمی توانم از هدیه شما چشم بپوشم و آن را به شما برگردانم. من هنوز از اضطرابی که بخاطر این صندوق در درونم شعله ور شده است بیرون نیامده ام که شما من را با اضطراب دیگری مواجه می کنید. چرا این همه عجله. چرا باید همه چی در همین امشب پایان پذیرد.
پاسخی برای چرا های تو ندارم. فقط باید به تو این اطمینان را بدهم که من تا طلوع خورشید بیشتر در کنار تو نخواهم بود و با طلوع خورشید زندگی دیگری برای تو آغاز خواهد شد. یا در کنار من خواهی ماند و یا اینکه من را با این صندوق و این جعبه تنها خواهی گذاشت. بیش از این چیز دیگری نیست که بتوانم تو را با آن مجاب سازم که با من بمانی و من را در این ساعات پایانی ترک نکنی. از تو طلب می کنم که فقط به من اعتماد داشته باش و من را تنها نگذار. من قصدی برای صدمه زدن به تو را ندارم. من به تو عشق می ورزم چرا که تو عشق را به من برگرداندی.
اما من کاری بیش از آنچه که وظیفه ام بود انجام نداده ام که چنین حسی را برای شما به وجود آورده باشم.
میدانم و نیازی به بیان آن نیست. اما آنچه را که من در درون خود حس میکنم شاید برای تو در همین لحظه قابل فهم نباشد و مطمئن هستم که بعد از رفتن من به آن پی خواهی برد و آن را با تمام وجود احساس خواهی کرد. به خودت زمان بده و در یافتن آن از خود شتاب بخرج مده. فهم بعضی چیزها را باید به زمان سپرد و تو فرصت بسیار داری تا به آن دست یابی. تو هنوز در آغاز زندگی هستی.
محمود میرمالک ثانی
ادامه دارد...