نوید کرمانی

آشکار شده است که به‌نظر می‌رسد حکومت دینی ایران در خیابان شکست‌پذیر نیست. جمهوری اسلامی باید به یک منفور جهانی بدل شود. جهان باید دست به اقدام بزند.

اعتراضات در ایران: «ویدئوها و تصاویری که به بیرون درز کرده‌اند نشان می‌دهند که چگونه نیروهای شبه‌نظامی به پیکرهای بی‌جان لگد می‌زنند. نشان می‌دهند که چگونه کیسه‌های جنازه در سالن‌های بزرگ روی هم انباشته شده‌اند. نشان می‌دهند مردانی را که بر فراز کوهی از اجساد ایستاده‌اند.»

آیا ایران دوباره به فراموشی سپرده شده است؟ آیا اصلاً کسی متوجه شده چه اتفاقی افتاده است؟ آیا همبستگی بین‌المللی اکنون برای همیشه پایان یافته؟ یا بازهٔ توجه افکار عمومی در غرب آن‌قدر کوتاه شده که دو کشته در مینیاپولیس تقریباً به‌طور اجتناب‌ناپذیر همهٔ قربانیان دیگر را به حاشیه می‌راند؟ حتی اوکراین هم دیگر به‌ندرت موضوع بحث است، غزه که دیگر تقریباً به‌کلی فراموش شده، با آن‌که وضعیت آن همچنان تکان‌دهنده است. از سودان، بزرگ‌ترین فاجعهٔ انسانی عصر حاضر، اصولاً به‌ندرت سخنی به میان آمده است. افغانستان؟ مگر آن‌جا مسئله‌ای دربارهٔ زنان نبود؟ در ایران نیز بی‌تفاوتی جهانی به تثبیت وضع موجود کمک می‌کند.

بر اساس گزارشی از مجلهٔ تایم، تنها در روزهای ۸ و ۹ ژانویه، زمانی که اینترنت قطع شده بود، بیش از سی هزار نفر در جریان اعتراضات کشته شده‌اند. رسانه‌های ایرانیِ خارج از کشور اکنون از ۳۶ هزار و ۵۰۰ کشتهٔ تأییدشده سخن می‌گویند. اگر این ارقام حتی به‌طور نسبی درست باشند، سرکوب این خیزش خونین‌ترین کشتار معترضان در چنین بازهٔ زمانی کوتاهی در سراسر جهان خواهد بود.

و باید بیم آن داشت که شمار واقعی قربانیان حتی بیش از این باشد، چرا که از مناطق دورافتاده تقریباً هیچ خبری در دست نیست. عملاً هر ایرانی‌ای که در روزهای گذشته با او نوشته یا صحبت کرده‌ام، کسی را می‌شناسد که در اعتراضات جان باخته یا شاهد عینی کشتار بوده است. این برداشت شخصی را نمی‌توان بی‌واسطه به جمعیت نود میلیونی ایران تعمیم داد، اما شاید تصویری اجمالی از ابعاد خشونت به دست دهد.

در بسیاری از نقاط، نیروهای امنیتی با مسلسل به سوی جمعیت شلیک کرده‌اند. در شهر رشت، در شمال ایران، بازار را ـ جایی که مردم برای اعتراض گرد آمده بودند ـ به آتش کشیدند و هنگامی که مردم کوشیدند به خیابان‌ها بگریزند، با رگبار گلوله روبه‌رو شدند. در شهرهای دیگر، ظاهراً معترضان بلافاصله پس از بازداشت اعدام شده‌اند؛ زیرا پیکرهایشان زخم گلوله در گردن یا سینه داشته که از فاصلهٔ بسیار نزدیک شلیک شده بود. یا اجساد مملو از آثار ضربات چاقو بوده‌اند.

ویدئوها و تصاویری که به بیرون راه یافته‌اند نشان می‌دهند که چگونه شبه‌نظامیان به پیکرهای بی‌جان لگد می‌زنند؛ نشان می‌دهند که چگونه کیسه‌های جنازه در سالن‌های بزرگ روی هم تلنبار شده‌اند؛ نشان می‌دهند مردانی را که بر فراز کوهی از اجساد ایستاده‌اند؛ نشان می‌دهند که چگونه حتی در مراسم خاکسپاری عزیزان، بازماندگان مورد توهین و تمسخر قرار می‌گیرند. بسیاری از خانواده‌ها شکایت دارند که پیکر کشته‌شدگان را تنها پس از پرداخت «پول گلوله» ـ معادل ۴۸۰ تا ۱۷۲۰ دلار ـ به آنان تحویل داده‌اند؛ مبلغی که دو تا پنج برابر درآمد متوسط ماهانه در ایران است. پزشکان گزارش داده‌اند که نیروهای امنیتی بیماران به‌شدت مجروح را از بیمارستان‌ها ربوده‌اند. گفته می‌شود دست‌کم چهل هزار معترض در بازداشت به‌سر می‌برند و بسیاری از آنان با خطر اعدام روبه‌رو هستند.

اکثریت قاطع معترضان مسالمت‌جو، بی‌سلاح و بی‌دفاع بودند.

درست است که ویدئوهایی نیز در گردش است که در آن‌ها معترضان دست به خشونت می‌زنند. حتی اگر این موارد اغلب به‌منزلهٔ دفاع از خود تلقی شود، شواهد زیادی وجود دارد که نشان می‌دهد موج اخیر اعتراضات تهاجمی‌تر از موج‌های پیشین بوده است. کشته شدن صدها نفر از نیروهای امنیتی نیز بخشی از واقعیت است. اما اکثریت عظیم مردمی که در همهٔ شهرهای بزرگ و بسیاری از شهرهای کوچک کشور برای آزادی به خیابان‌ها آمدند، مسالمت‌جو، بی‌سلاح و بی‌دفاع بودند. بر پایهٔ همهٔ شواهد، شمار آنان باید به میلیون‌ها نفر رسیده باشد.

ما می‌دانستیم که جمهوری اسلامی از تعقیب، شکنجه، اعدام مخالفان، ربایش آنان در خارج از کشور یا شلیک به معترضان در خیابان ابایی ندارد. اما چنین قتل‌عامی را تصور نمی‌کردیم؛ هیچ‌کس نمی‌کرد. این فراتر از هر تصوری بود. نسرین ستوده، وکیل و فعال برجستهٔ حقوق بشر، در پیامی کوتاه که دوستانش منتقل کردند، گفت: «ما محکوم شده‌ایم که در تونل مرگ زندگی کنیم.» با هر کسی که از زمان بازگشت محدود ارتباطات توانسته‌ام تماس بگیرم ـ از طریق پیام یا گهگاه تلفن ـ او دچار آسیب روانی است؛ و با آنان، میلیون‌ها ایرانی در خارج از کشور نیز، که احساس می‌کنند در کابوسی دائمی گرفتار شده‌اند، به‌ویژه از آن رو که توجه جهان و حتی اطرافیان خودشان مدت‌هاست به نزدیک صفر رسیده است.

کشتار ۸ و ۹ ژانویه به‌عنوان یک فاجعهٔ ملی در تاریخ ایران ثبت خواهد شد. آیا این یک نقطهٔ عطف خواهد بود؟ پیش‌تر، پس از هر خیزش سرکوب‌شده، مطمئن بودم که فقط مسئلهٔ زمان است تا مردم بار دیگر، خشمگین‌تر، ناامیدتر و پرشمارتر قیام کنند؛ تا آن‌که نظام یا فروبپاشد یا راه را برای گذار منظم هموار کند.

نمی‌توان به‌طور پایدار بر ضد ـ بنا بر برآوردها ـ هشتاد درصد مردم خود حکومت کرد، به‌ویژه وقتی دولت هر سال
ناکارآمدتر می‌شود، اقتصاد درهم‌شکسته است و فساد به شکلی گسترش یافته است که حتی بیشتر از کارگزاران خود نظام- روحانیون، نخست وزیر پیشین، رئیس سابق مجلس، وزیران سابق – در حصر خانگی یا زندان به‌سر می‌برند، و فقر با وجود منابع عظیم طبیعی گسترش می‌یابد، درحالی‌که نخبگان سیاسی و نظامی بی‌پرده خود را ثروتمند می‌کنند.

این بار اما چندان مطمئن نیستم که به‌زودی شاهد خیزشی دیگر باشیم. زیرا روشن شده است که این نظام ظاهراً در خیابان شکست‌دادنی نیست. برخلاف امیدها، با وجود این همه قساوت، نه در میان سپاه پاسداران، نه در یگان‌های ضد شورش پلیس و نه در شبه‌نظامیان داوطلب، تقریباً هیچ‌جا همبستگی قابل توجهی با معترضان پدید نیامد، چه رسد به موجی از فرار نیروها. امروز هر کس به خیابان می‌رود، می‌داند که نه فقط ممکن است کشته یا بازداشت شود، بلکه عملاً خود را به کشتارگاه می‌برد.

ده تا بیست درصد جمعیتی که بنا بر پژوهش‌های تجربی و نیز برداشت شخصی هنوز پشت نظام ایستاده‌اند، به هر دلیلی ـ منافع اقتصادی، پیوندهای خانوادگی، باور دینی یا ترس از آیندهٔ خود پس از تغییر رژیم ـ آن‌قدر آمادهٔ خشونت و مصمم هستند که اکثریت را با هر وسیله‌ای سرکوب کنند.

همیشه نوشته و گفته‌ام که ایرانیان آزادی خود را با نیروی خویش به دست خواهند آورد. و هنگامی که از کمبود حمایت غرب ـ و نه در آخر، آلمان ـ از جنبش دموکراسی‌خواهی ایران انتقاد می‌کردم، باز هم بر این باور بودم که نبرد در نهایت در داخل ایران تعیین می‌شود و مداخلات نظامی حتی نتیجهٔ معکوس دارند.

اکنون اما در حال تغییر دیدگاهم هستم. بدون حمایت بیرونی، بدون حمایت جهان، ایران نخواهد توانست خود را از رژیمی رها کند که نه تنها برای مردمش، بلکه برای کل خاورمیانه به بلایی بدل شده است: برای لبنان، عراق، سوریه، اسرائیل، یمن، کشورهای خلیج فارس و حتی برای فلسطینیان، که پول ایران برای حماس برایشان جز بدبختی به بار نیاورده است. جمهوری اسلامی با ارسال سلاح به روسیه و برنامهٔ هسته‌ای‌اش، مدت‌هاست که تهدیدی برای اروپا نیز به شمار می‌آید.

بسیاری از ایرانیان در نومیدی خود هنوز به دونالد ترامپ امید بسته‌اند. اما من همچنان باور ندارم که حملهٔ نظامی به ایران پیامدهای مثبتی داشته باشد. زیرا روز بعد چه رخ خواهد داد؟ نظام باقی می‌ماند، اما بار دیگر هزاران مخالف بازداشت و ده‌ها نفر اعدام خواهند شد؛ همان‌گونه که پس از حملات اسرائیل و ایالات متحده در تابستان گذشته رخ داد.

ایران کشوری چندقومیتی است که تنها ۵۵ درصد جمعیت آن فارسی‌زبانِ مادری هستند.

برای یک مداخلهٔ بشردوستانه ـ که اکنون خواستار آن هستند ـ دلایل محکمی وجود دارد؛ اما مأموریت شورای امنیت عملاً غیرممکن است، و اساساً چنین مداخله‌ای چگونه باید باشد؟ تغییر رژیم از راه نظامی تنها با حضور نیروهای زمینی ممکن است، و در حال حاضر هیچ کشوری در جهان آمادهٔ چنین کاری نیست ـ و خوشبختانه هم نیست. زیرا خطر آن‌که یک تهاجم به هرج‌ومرج و تلفات بیشتر از جنگ عراق بینجامد، و حتی به فروپاشی کشور منجر شود، با توجه به خشونت و شور مسیحایی وفاداران سرسخت نظام، به‌طور نامتناسبی بالا است.

نه فقط دولت، بلکه جامعه نیز به‌شدت مسلح شده است. به‌ویژه در میان اقلیت‌های قومی، آمادگی برای خشونت در حال افزایش است. هرچه بیشتر مردم آماده‌اند برای رهایی از جمهوری اسلامی به سلاح متوسل شوند. و همان‌گونه که در تاریخ خاورمیانه بارها دیده‌ایم، در یک جنگ داخلی، قدرت‌های خارجی نیز به‌گونه‌ای شوم دخالت خواهند کرد.

پس چه باید کرد؟ این‌که تئوکراسی تا چه حد شکننده شده، از این واقعیت پیداست که خیزش نه در طبقهٔ متوسط سکولار، بلکه در دل پایگاه اجتماعی خود نظام آغاز شد: در بازار، در محله‌های فقیرنشین شهرها، در استان‌ها. قربانیان ـ که احتمالاً بیش از سی هزار نفرند ـ عمدتاً از همان محیط اجتماعی‌ای می‌آیند که حاکمان و شبه‌نظامیان نیز از آن برخاسته‌اند. اگر جمهوری اسلامی مدت‌ها بود که مشروعیت سیاسی و اخلاقی خود را از دست داده بود، اکنون حتی پایگاه اجتماعی‌اش را نیز از دست داده است.

حتی اگر اکنون در ایران کمتر کسی جرئت کند این کشتار را در رسانه‌ها نقد کند، این رخداد شکاف‌های درون نظام را عمیق‌تر خواهد کرد. زیرا اغلب این فرزندان، همسایگان، خویشاوندان یا همکاران سابق خودشان هستند که کشته شده‌اند یا در زندان‌اند. خارج از حلقهٔ بسیار تنگ اطراف علی خامنه‌ای، بسیاری از نمایندگان رژیم و ارتش به‌خوبی آگاه خواهند بود که چنین سطحی از خشونت، سلطهٔ آنان را در بلندمدت تضمین نمی‌کند.

آنان به‌دنبال راه‌هایی خواهند بود که چگونه می‌توان گذار را ممکن ساخت بی‌آن‌که جان و امتیازات خود را از دست بدهند. برخی شاید حتی صادقانه از این‌که جمهوری اسلامی تا چه حد قادر به اعمال خشونت علیه مردم خود است، بهت‌زده باشند. آنان همان تصاویر و ویدئوهایی را روی تلفن‌های همراهشان می‌بینند که هم‌میهنانشان می‌بینند ـ و از ترس، آن‌ها را سریع پاک می‌کنند- در واقع، این خود کارمندان و مسئولان نظام هستند که به‌طور ناشناس آمار واقعی قربانیان را ثبت می‌کنند.

فشار خارجی، اگر واقعاً فراگیر شود، می‌تواند فروپاشی جمهوری اسلامی را تسریع کند و به این ترتیب روند فاصله‌گیری‌ها را تشدید نماید. نه انقلاب فرانسه و نه به‌هیچ‌وجه انقلاب ایران، الگوی آیندهٔ ایران نیستند. این تصور که معترضان بتوانند سنگرها را فتح کرده و نهادها را تصرف کنند ـ همان‌گونه که رئیس‌جمهور آمریکا توصیه کرده بود ـ توهم‌آمیز است. او وعده داد: «کمک در راه است!» و سپس تماشاگر مرگ مردمی شد که تا حدی به دعوت او پاسخ داده بودند.

ناوهای جنگی آمریکا که اکنون در اقیانوس هند گشت می‌زنند، دیگر کمکی به آنان نخواهند کرد. در شرایط کنونی، با توجه به سرکوبی که از زمان جنگ دوازده‌روزهٔ تابستان به‌طور محسوسی تشدید شده است، در داخل ایران اپوزیسیون قدرتمندی وجود ندارد. اپوزیسیون در تبعید نیز چیزی بیش از صداهای ـ آن هم متناقض و درگیر نزاع‌های درونی ـ در اختیار ندارد، چنان‌که در اعتراضات اخیر آشکار شد. از این‌رو، فراخوان رضا پهلوی، فرزند شاه پیشین، به‌طور غیرمنتظره‌ای با استقبال مواجه شد؛ اما هنگامی که معترضان قتل‌عام شدند، او نیز نتوانست به یاری‌شان بشتابد یا مقاومت را سازمان دهد.

اگر اصلاً الگویی برای تغییر نظام در ایران وجود داشته باشد، بیشتر پایان آپارتاید در آفریقای جنوبی یا گذار از دیکتاتوری‌های نظامی در آمریکای جنوبی خواهد بود. اما این امر نه‌تنها به صبر، فداکاری و خرد خود ایرانیان نیاز دارد، بلکه به توجه جهان نیز محتاج است. جمهوری اسلامی باید همچون رژیم آپارتاید یا آلمان نازی به یک منفور جهانی بدل شود، و کشتار اخیر به‌اندازهٔ کافی دلیل و تصویر برای این کار فراهم کرده است.

قرار دادن سپاه پاسداران در فهرست سازمان‌های تروریستی اتحادیهٔ اروپا دست‌کم آغاز راه است.

اخراج همهٔ سفیران ایران می‌تواند گام منطقی بعدی باشد؛ استدلال «لزوم گفت‌وگو» دیگر پذیرفتنی نیست. جمهوری اسلامی مدت‌ها پیش از ۸ و ۹ ژانویه خود را به‌عنوان طرف گفت‌وگو بی‌اعتبار کرده بود. تلاش‌های اصلاحی‌ای که غرب زمانی در نخستین مذاکرات هسته‌ای به آن‌ها امید بسته بود، سال‌هاست وجود ندارند. امید است فقط مسئلهٔ زمان باشد تا دیوان بین‌المللی دادگستری نیز علیه مسئولان اقامهٔ دعوی کند ـ همان دیوانی که جمهوری اسلامی در شکایت علیه اسرائیل، زمانی آن را تشویق می‌کرد.

اما تعیین‌کننده‌تر از همه، قطع جریان‌های مالی ترور است؛ جریان‌هایی که نه فقط به روسیه یا چین، بلکه به‌ویژه به ایالات متحده می‌رسند، جایی که بنا بر گزارشی از گاردین، شرکت‌های رمزارزی میلیاردها دلار پول ایرانی را پول‌شویی می‌کنند ـ شرکت‌هایی که دونالد ترامپ نیز در آن‌ها سرمایه‌گذاری کرده و دولت او عملاً آن‌ها را از مقررات‌گذاری معاف کرده است.

و درست در همین روزها، بلومبرگ گزارش می‌دهد که مجتبی خامنه‌ای، پسر رهبر جمهوری اسلامی ـ که می‌تواند جانشین او شود ـ از طریق شرکت‌های صوری، املاک لوکس و هتل‌های عظیمی در لندن، فرانکفورت، دبی و مایورکا خریداری کرده است. نخبگان حاکم در ایران نمی‌خواهند مانند کرهٔ شمالی زندگی کنند. آنان با علاقه در شهرهای غربی خرید می‌کنند، فرزندانشان را به دانشگاه‌های غربی می‌فرستند، می‌خواهند پولشان را سرمایه‌گذاری کنند و زندگی مرفهی داشته باشند ـ و تاکنون این کار در غرب تقریباً بدون مانع برایشان ممکن بوده است.

حتی کنار گذاشتن ایران از جام جهانی فوتبال ـ که پس از این کشتار باید بدیهی باشد ـ نشانه‌ای قدرتمند خواهد بود مبنی بر این‌که ایران نمی‌تواند هم‌زمان در جهان ادغام شود و مردم خود را بی‌امان سرکوب کند. این اقدام بیش از آن‌که صرفاً آزاردهنده باشد، برای نخبگان سیاسی و نظامی که درآمدهای نفتی و بخش بزرگی از اقتصاد را در کنترل دارند، تکان‌دهنده خواهد بود. اگر در همه‌جا، در مدارس و دانشگاه‌ها، نهادهای عمومی، مراکز فرهنگی و شرکت‌ها، مردم غرب اکنون با جنبش آزادی‌خواهی ایران اعلام همبستگی کنند، تأثیر آن انکارناپذیر خواهد بود. و این پرسش پیش می‌آید که چه بر سر جنبش جهانی‌ای آمده که دیروز قلبش برای جنایات جنگی اسرائیل در غزه می‌تپید؟ آیا وقتی اسلام‌گرایان مرتکب قساوت می‌شوند، دیگر ارزش اعتراض و تحریم ندارد؟

اما بیش از همه، غرب باید گفت‌وگو با چین را آغاز کند؛ مهم‌ترین شریک تجاری تهران، که دیگر چندان به ثبات ایران اطمینان ندارد، مدت‌هاست سرمایه‌گذاری‌هایش را کاهش داده و در جریان جنگ دوازده‌روزهٔ تابستان نیز به‌طور معناداری سکوت اختیار کرد. بی‌تردید چین دغدغهٔ حقوق بشر ندارد، اما می‌خواهد تجارت کند؛ و این امر با توجه به بحران شدید اقتصادی، ناآرامی‌های مکرر، فرار گستردهٔ مغزها و قطع اینترنت ـ که در آستانهٔ دائمی شدن است ـ هر روز دشوارتر می‌شود. چین کلید انزوای واقعی ایران است.

یکی از برجسته‌ترین ایران‌شناسان آمریکا اخیراً به من گفت که به چین دعوت شده بود ـ و پرسش محوری در این سفر این بود که حاکمان ایران تا چه زمانی می‌توانند در قدرت بمانند و آیا عاقلانه نیست که از هم‌اکنون روی دوران پس از جمهوری اسلامی سرمایه‌گذاری شود. به گفتهٔ او، چین به‌هیچ‌وجه متحدی وفادار برای جمهوری اسلامی نیست؛ اما در عین حال کاری نخواهد کرد که ایران را به‌طور کامل به سوی ایالات متحده سوق دهد و خود را از قراردادهای تجاری آینده با یکی از بالقوه ثروتمندترین کشورهای جهان محروم کند. آیا این نمی‌تواند نقطهٔ آغاز دیپلماسی غرب باشد؟

به‌جز شاید روسیه، کرهٔ شمالی و نیروهای نیابتیِ از پیش تضعیف‌شدهٔ آنان در منطقه ـ حوثی‌ها، حماس و حزب‌الله ـ دیگر هیچ‌کس منافعی در تداوم این دیکتاتوری ویرانگر ایرانی ندارد. امید آزادی دقیقاً در همین‌جاست؛ شاید تنها امید. فقط کافی است که بالاخره به ایران توجه کنیم.

نوید کرمانی، نویسنده، ساکن کلن است. رمان جدید او با عنوان «تابستان ۲۴» در ۱۷ فوریه از سوی انتشارات هانزر منتشر می‌شود.

منبع: زود دویچه تسایتونگ 
 


Source URL: https://bepish.org/node/13443