نامهای به حزب چپ ایران: از خاطرهٔ سرخ تا دیالکتیکِ گسست؛ چرا این مسیر از سوژهٔ طبقاتی جدا شد
مقدمه
حزب چپ ایران خود را ادامهٔ بخشی از یک سنت تاریخی در جنبش رهاییخواه ایران معرفی میکند. این نامه اما نه از ادعا، بلکه از واقعیت این تداوم آغاز میکند. پرسش محوری، ساده اما تعیینکننده است: آیا آنچه امروز «حزب چپ ایران» نامیده میشود ــ حزبی که در آغاز با عنوان «حزب چپ ایران (فدائیان خلق)» معرفی شد ــ همچنان در چارچوب چپ مارکسی و تحلیل طبقاتی جای میگیرد، یا در روندی تاریخی، برنامهای و نهادی، به افق سوسیالیسم دموکراتیک و اصلاحطلبی مبتنی بر سیاست بورژوایی گذر کرده است؟
این نامه برای پاسخ دادن به این پرسش نوشته شده است؛ نه برای رقابت سازمانی، نه برای برتریجویی سیاسی، و نه از جایگاه داوری بیرونی، بلکه برای روشنکردن مرز نظری و طبقاتی میان دو گونهٔ متفاوت از «چپ»: چپی که بر مناسبات تولید، طبقهٔ کارگر و قدرت سیاسیِ برخاسته از طبقه استوار است، و چپی که «چپ» را عمدتاً بر پایهٔ مفاهیمی چون جمهوری، حقوق بشر، عدالت اجتماعی، فدرالیسم و گذار مسالمتآمیز تعریف میکند. این تمایز صرفاً زبانشناختی نیست؛ تمایز در ماهیت و سوژهٔ سیاسی است.
اگر حزبی در اسناد رسمی خود — از منشور و اساسنامه گرفته تا سند سیاسی و «راستاهای برنامهٔ عمل» — رابطهٔ خود را با طبقهٔ کارگر، با تحلیل مناسبات تولید، با نقد سرمایهداری و با مفهوم «حزبِ طبقه» قطع یا تضعیف کرده باشد، آنگاه نامِ «چپ» یک نشانه میشود، نه موقعیت واقعی.
این نامه از این نقطه حرکت میکند: در اسناد رسمی حزب چپ ایران، اصطلاح «چپ» بیش از آنکه بر تحلیل ماتریالیستیِ تضاد کار و سرمایه استوار باشد، از خلال مفاهیمی همچون جمهوریخواهی، حقوق شهروندی، عدالت مدنی، فدرالیسم و جامعهٔ مدنی صورتبندی شده است. این مفاهیم قطعاً مهماند، اما جایگزینکردن آنها با سوژهٔ طبقاتی، بهمعنای جابهجایی مرکز ثقلِ چپ در سنت مارکسیستی است.
درک موقعیت کنونی حزب چپ ایران بدون توجه به ترکیب اجتماعی و سیاسی آن پس از حذف عنوان «فدائیان خلق» از نام رسمی حزب ممکن نیست. این حزب، برخلاف ظاهر نامگذاری آغازین، ادامهٔ خط سازمان فدائیان خلق ـ اکثریت بهتنهایی نیست؛ بلکه حاصل ائتلافی است میان بخشی از اکثریت، گرایش راستتر اتحاد فدائیان خلق، مجموعهای از کنشگران چپِ جامعهمدنیمحور، معدودی از نیروهای اقلیت که رویکرد طبقاتی رادیکالتری داشتند، و تعداد قابلتوجهی منفردین جمهوریخواه. این ترکیب ناهمگون، جهتگیری نظری و افق سیاسی حزب را تعیین میکند: نه سنت فداییِ دههٔ پنجاه را بازتولید میکند و نه هویت مارکسیستیِ یکپارچهای دارد؛ بلکه برآیند یک ائتلاف چپ دموکرات، سکولار و جمهوریخواه است که بنیان خود را بر جامعهٔ مدنی میگذارد، نه بر سازمانیابی طبقاتی.
به همین دلیل، موضوع این نامه صرفاً اختلاف سلیقه یا رویکرد سیاسی نیست، بلکه تفاوت در مبانی نظری است: حزبی که بنیان طبقاتی خود را کنار گذاشته باشد، نمیتواند ابزار رهایی همان طبقه باشد، حتی اگر همچنان از زبان چپ و خاطرهٔ چپ استفاده کند.
این نامه سه مسیر را باز میکند:
۱. چگونگی شکلگیری گسست در لحظات تاریخی مختلف (از سیاهکل تا دههٔ ۶۰ و دوران اصلاحات و سپس تبعید)،
۲. چگونگی تثبیت این گسست در اسناد نظری، برنامهای و نهادی حزب امروز،
۳. و اینکه چرا حزب چپ ایران، در موقعیت کنونی خود، دنبالهٔ چپ مارکسیستی نیست، بلکه انشعابی از آن است — با افقی متفاوت، منطق سازمانی متفاوت و سوژهٔ سیاسی متفاوت.
هدف این نامه نفی گذشتهٔ مشترک نیست؛ بازگرداندن معیار مارکسیستی برای سنجش «چپ» است — معیاری که بر طبقه، تولید و قدرت استوار است، نه بر هویت و خاطره. این نامه از همین نقطه آغاز میشود: بازنمایی جایگاه واقعی حزب چپ ایران، بر پایهٔ آنچه در اسناد و جهتگیریهای رسمیاش وجود دارد، نه بر اساس نامها، عناوین یا میراث ادعایی.
نقشهٔ مسیر این نامه
این نامه با هدف روشنسازی جایگاه واقعی حزب چپ ایران (فدائیان خلق) نوشته شده است؛ روشنسازیای که بر تحلیل تاریخی، اسنادی و نظری استوار است و در چهار گام بههمپیوسته پیش میرود. این چهار بخش نه ادعاهای شخصی، بلکه بازسازی روندی است که در اسناد، تجربهٔ تاریخی و جهتگیریهای امروزی حزب قابلپیگیری است.
بخش اول — خاستگاه تاریخی
در این بخش زمینهٔ اجتماعی و نظریِ پیدایش سنت سازمان چریکهای فدائی خلق ایران بررسی میشود: اینکه این سنت از کدام لایههای اجتماعی برخاست، چه ترکیب طبقاتیای داشت، کدام مؤلفههای غیرطبقاتی—مانند اخلاق پیشاهنگی، قهر انقلابی و برتری روشنفکری—بهجای تحلیل مارکسیستی مناسبات تولید نشستند، و چگونه همین عناصر، از همان آغاز، بذرهای گسستی را در خود حمل میکردند که بعدها در رفتار سیاسی و نهادی تثبیت شد.
بخش دوم — مسیر تاریخیِ گسست
این گسست در تجربهٔ پس از انقلاب ۱۳۵۷ دنبال میشود: دگردیسی از «پیشاهنگ مسلح» به «نیروی حامیِ بخشی از قدرت»، سپس گذار به «چپِ اصلاحطلبِ حاشیهنشین» در دورهٔ اصلاحات، و نهایتاً شکلگیری ساختاری که امروز «حزب چپ ایران» نام دارد—حزبی مهاجر/تبعیدی که افق خود را در قالب «سوسیالدموکراسی» یا «سوسیالیسم دموکراتیک» تعریف میکند. این روند نه جهشی ناگهانی، بلکه ادامهٔ منطقی همان تضادها و محدودیتهای نظریِ مرحلهٔ اولیه است.
بخش سوم — پیامد نهادی و برنامهایِ گسست
ساختار کنونی حزب—از اساسنامه و منشور تا سند سیاسی و «راستاهای برنامهٔ عمل»—نشان میدهد که این حزب امروز نه «حزب طبقهٔ کارگر» به معنای مارکسیستی آن، بلکه یک پلتفرم مدنیِ گفتوگومحور است. سازمانی داوطلبانه، با منطق شبکهسازی و مشارکت فردمحور، و با اولویتدادن به رسانه، حقوق شهروندی، فدرالیسم، سکولاریسم و دموکراسی. این ساختار از نظر منطقی با سازمانیابی طبقاتی و مبارزهٔ طبقاتی ناسازگار است، و دقیقاً نشان میدهد که گسست نظری و تاریخی چگونه در نهادیترین سطوح تثبیت شده است.
بخش چهارم — نتیجهٔ نظری و سیاسی
در این بخش، با اتکا به تحلیل مضمون اسناد، افق سیاسی و فرم سازمانی حزب، نتیجه گرفته میشود که حتی اگر با نیت دموکراتیک و خیرخواهانه شکل گرفته باشد—حزب چپ ایران قادر به تولید بدیل رهاییبخش در معنای مارکسیستی نیست. برای مارکسیستی که وفادار به مفهوم «رهایی طبقاتی» است، پیوستن یا ادغام در چنین حزبی ممکن نیست، زیرا بنیان نظریِ مارکسیسم—موقعیت طبقهٔ کارگر، تحلیل مناسبات تولید و سوژهٔ طبقاتی—در ساختار و افق حزب از قبل حذف شده است.
این نامه نه از موضع خصومت با حزب نوشته شده است، بلکه از موضع دفاع از معنای دقیق و تاریخیِ «چپ». هدف آن ایجاد معیاری روشن است: معیاری که «نام» را از «محتوا» جدا میکند و امکان تشخیص چپِ واقعاً مارکسیستی از چپِ نمادین یا صرفاً هویتی را فراهم میآورد. از همین نقطه است که نقد این نامه آغاز میشود.
یادداشت روششناختی
این نامه بر یک روششناسی دوگانه اما منسجم استوار است؛ روشی که در پژوهشهای تاریخی و نظریِ مارکسیستی پذیرفته شده و امکان تمایز میان «واقعیتهای قابلسنجش» و «نتیجهگیریهای تحلیلی» را فراهم میسازد.
۱. پایهٔ نخست — شواهد و فاکتهای تاریخی و اسنادی
تحلیل این نامه تنها به اتکا به دادههای معتبر انجام شده است:
اسناد رسمی حزب چپ ایران (فدائیان خلق)، شامل منشور، اساسنامه، سند سیاسی و مصوبات کنگرهها؛ متون کلاسیک سنت سازمان چریکهای فدائی خلق ایران (اعم از گرایشهای اکثریت و اقلیت)؛ پژوهشهای دانشگاهی و تاریخی دربارهٔ چپ ایران. این اسناد نه صرفاً برای استناد، بلکه برای تثبیت و راستیآزمایی واقعیتهای تاریخی، سازمانی و گفتمانی به کار گرفته شدهاند. هر ادعایی که در متن آمده، ریشه در یک منبع قابل بررسی دارد.
۲. پایهٔ دوم — تحلیل دیالکتیکی مارکسیستی
این نامه از فاکتهای فوق، در چارچوب روش دیالکتیکی مارکسیستی نتیجهگیری میکند:
تحلیل روابط طبقاتی؛ بررسی مناسبات تولید؛ نقش حزب بهمثابهٔ شکل سازمانیافتهٔ آگاهی طبقاتی؛ پیوند میان خاستگاه اجتماعی یک جریان با افق تاریخی و ایدئولوژیک آن. تحلیل دیالکتیکی به این معناست که واقعیتها نه به صورت منفرد، بلکه در ارتباط درونی با یکدیگر و با تحولات ساختاری جامعه فهمیده میشوند.
۳. تمایز بنیادین میان «واقعیت» و «داوری نظری»
در این متن، تفکیک میان دو سطح بهدقت رعایت شده است:
سطح نخست: مجموعهٔ دادهها و مستندات تاریخی که مستقل از تفسیر، قابل مشاهده و سنجشاند؛
سطح دوم: تبیین مارکسیستی این دادهها و استخراج معنای سیاسی/طبقاتی آنها.
این تمایز اجازه میدهد که حتی مخاطبی که با تحلیل مارکسیستی همدل نیست، بتواند صحت دادهها و استنتاج منطقی روایت تاریخی را تأیید یا دستکم بررسی کند.
۴. پرهیز از ذهنیسازی و تجربهگرایی فردی
این نامه نه بر تجربهٔ شخصی، نه بر برداشتهای سلیقهای، و نه بر قضاوتهای اخلاقی متکی است. هرجا که تحلیل صورت گرفته، بر بنیانهای نظریِ مارکسیسم و پیوند آن با شواهد تاریخی استوار بوده است. هدف، بازسازی علمیِ یک روند تاریخی-سیاسی است؛ نه اثبات یک پیشفرض ذهنی.
۵. هدف روششناسی
این روش به ما امکان میدهد:
نه صرفاً روایتی تاریخی عرضه کنیم، نه صرفاً داوری ارزشی ارائه دهیم، بلکه تحلیلی انتقادی و ساختارمند ارائه کنیم که بتوان آن را هم از زاویهٔ تاریخی سنجید و هم از زاویهٔ نظری. در نتیجه، کل متن بهگونهای سامان یافته است که: از اسناد رسمی فاصله نمیگیرد، از دستگاه نظری مارکسیسم منحرف نمیشود، و تحلیل را از ذهنیت فردی به دامنهٔ تحقیق علمی ارتقا میدهد.
بخش اول
خاستگاه تاریخی سنت فدایی: از اخلاق قهر تا جانشینی تحلیل طبقاتی
سنت فدایی، آنگونه که در دههٔ ۱۳۴۰ و اوایل دههٔ ۱۳۵۰ پدید آمد، خاستگاهی عمدتاً روشنفکری و شهری داشت. این جریان از دلِ طبقهٔ کارگرِ سازمانیافته و پیوندهای پایدار در محیطهای کار برنخاست؛ بلکه از میان دانشجویان، معلمان، روشنفکران رادیکال شهری و لایههای تحصیلکردهٔ طبقهٔ متوسط شکل گرفت. این لایهها، در شرایط خفقان سیاسی آن دوره، سیاست را بیش از آنکه به مناسبات تولید گره بزنند، بر اخلاق مسئولیت، ارادهٔ پیشاهنگ و ضرورت اقدام قاطع بنا میکردند.
حادثهٔ سیاهکل در بهمن ۱۳۴۹ نقطهٔ تکوین این دستگاه معنایی بود: رخدادی که در حافظهٔ جمعی چپ ایران، نه فقط بهعنوان یک عملیات مسلحانه، بلکه در مقام لحظهای نمادین تثبیت شد؛ لحظهای که در آن «قهر انقلابی» از یک ابزار، به یک منطق سیاسی ارتقا یافت و به عنصر ساماندهندهٔ هویت فدایی بدل شد.
دو متن پایهای آن دوره — مسعود احمدزاده در مبارزهٔ مسلحانه، هم استراتژی و هم تاکتیک و امیرپرویز پویان در ضرورت مبارزهٔ مسلحانه و ردّ تئوری بقا — این منطق را صورتبندی نظری کردند. در این آثار، پیشاهنگ نه صرفاً سازماندهندهٔ مبارزه، بلکه محرک اصلی سیاست معرفی میشود؛ نیرویی که «امکان عمل» را میگشاید و رکود را میشکند. در چنین چارچوبی، مسئلهٔ «جایگزینی» هنوز بهصراحت طرح نمیشود، اما در عمل نوعی انتقال مرکز ثقل رخ میدهد: سوژهٔ تحول، از «طبقهٔ کارگرِ سازمانیافته» به «پیشاهنگ سیاسی–اخلاقی» جابهجا میشود. این جابهجایی محصول شرایط فقدان سازمانیابی کارگری و انسداد سیاسی زمانه بود، اما پیامد نظری و عملی عمیقی بر جای گذاشت: «اخلاق فدا» و «ارادهٔ پیشاهنگ» در عمل جای تحلیل ماتریالیستی مناسبات تولید را گرفتند.
بیژن جزنی — دقیقترین نظریهپرداز این دوره — گرچه تفاوتهای مهمی با خط احمدزاده–پویان داشت و بر کار سیاسی، مبارزهٔ تودهای و محدودسازی نقش قهر تأکید میکرد، اما حتی در دستگاه نظری او نیز نقطهٔ عزیمت، گروه پیشاهنگ سیاسی بود؛ نه طبقهٔ کارگرِ سازمانیافته. بنابراین، با وجود شکافهای واقعی میان این دو خط، یک بنیان مشترک در کل سنت اولیه باقی ماند: برآمدن سوژهٔ انقلاب از بیرون طبقه.
پژوهشهای جامعهشناختی نیز این واقعیت را تأیید میکنند: بدنهٔ اصلی جریان فدایی عمدتاً از روشنفکران و لایههای متوسط شهری تشکیل میشد و فاقد پیوند ارگانیک و پایدار با محیطهای کارگری بود. این ویژگی، یک نکتهٔ حاشیهای نیست؛ بلکه جهتگیری نظری و سیاسیِ سنت را بهطور ساختاری شکل داده است.
بااینهمه، روندی که در ادامه شکل گرفت نه «جبر تاریخ» بود و نه ضرورتی ازپیشمقرر؛ بلکه محصول تلاقیِ مشخصِ سرکوب ساختاری، ترکیب اجتماعیِ روشنفکریِ غالب، و فقدان سازمانیابی پایدار در محیطهای کار بود. در چنین شرایطی، پیشاهنگی سیاسی بهمثابهٔ حاملِ ارادهٔ رهایی، بهطور طبیعی بر سوژهٔ طبقاتی غلبه یافت. در عین حال، میتوان تصور کرد که در شرایطی دیگر — با پیوندهای ارگانیکتر با پرولتاریا و حضور عملی در عرصههای تولید — امکان شکلگیری خطی کارگریتر نیز وجود داشت.
نقد امروز، نه انکار این امکانهای بدیل، بلکه تلاش برای فهم این است که چرا مسیر بالفعل، از دل همان شرایط مادی، این سمتوسو را پیدا کرد.
پس از انقلاب ۱۳۵۷، همین بنیان نظری به عرصهٔ سیاست عملی منتقل شد. سنت فدایی به دو گرایش عمده تقسیم گردید: گرایشی که بعدها «اکثریت» نام گرفت و با تفسیر انقلاب ۵۷ بهعنوان مرحلهای «ضدامپریالیستی» و «ملی–دموکراتیک»، به حمایت سیاسی و عملی از جمهوری اسلامی و «جناح خط امام» رسید؛ و گرایشی که «اقلیت» نامیده شد و از همان آغاز، جمهوری اسلامی را رژیمی ارتجاعی، ضدآزادی و ضدکارگری ارزیابی کرد و در صف مخالفان آن، و سپس در برابر سرکوب خونین، ایستاد و به مبارزهٔ علنی، نیمهعلنی و مخفی علیه آن ادامه داد. اختلاف میان این دو گرایش، در سطح موضعگیری نسبت به دولت جدید، اختلافی واقعی و تعیینکننده بود؛ اما با همهٔ تفاوتها، هر دو در یک ریشهٔ معرفتی مشترک سهیم بودند: سوژهٔ انقلاب در بیرون از طبقه جستوجو میشود — چه در قالب پیشاهنگ مسلح، چه در قالب نیروی سیاسیِ دیگر.
در خط اکثریت، ارزیابی جمهوری اسلامی بیشتر بر پایهٔ مواضع اعلامشدهٔ «ضدامپریالیستی» و «استقلالطلبانه» انجام شد تا بر تحلیل ساختار مالکیت، مناسبات طبقاتی یا منطق قدرت دولتی. این نگاه در شمارههای نخست نشریهٔ کار و در بیانیههای رسمی آن دوره بهروشنی قابل مشاهده است. چنین ارزیابیای ادامهٔ همان روند نظری پیشین بود: انتقال سوژه از طبقه به نیرویی بیرونی که «ارادهٔ قویتر» دارد — اینبار نیروی حاکم.
در مورد اقلیت، گرچه موضعگیری در قبال دولت نوپا رادیکالتر و از منظر آزادیهای سیاسی و حقوق کارگری دقیقتر بود، اما خاستگاه اجتماعی و منطق پیشاهنگیِ بهارثرسیده تغییر بنیادینی نیافت. ترکیب غالباً روشنفکری، فقدان پیوند ارگانیک و پایدار با محیطهای کارگری، و تداوم تصور پیشاهنگ بهعنوان حامل آگاهی و ارادهٔ انقلابی، در این گرایش نیز کمابیش پابرجا ماند. به ویژه اینکه در برخی اسناد تحلیلیِ همان دوره، انقلاب ۵۷ بهعنوان «انقلاب دمکراتیک تودهای» تعریف میشد که قرار است به رهبری طبقهٔ کارگر به سرانجام برسد، بیآنکه مسئلهٔ قدرتگیری مستقیم شوراهای کارگری و درهمشکستن دولت بورژوایی در مرکز قرار گیرد.
به همین دلیل، اقلیت — با وجود مواضع سنجیدهتر نسبت به ماهیت دولت — نتوانست خطی کارگریِ پایدار و متکی بر سازمانیابی در عرصهٔ تولید بنا کند یا سوژهٔ طبقهٔ کارگر را به جای سوژهٔ پیشاهنگ بنشاند. بدینسان، هر دو شاخهٔ منشعب از سنت اولیه، با وجود تفاوتهای واقعی و حتی تقابل سیاسی، در یک بنیان معرفتی مشترک سهیم ماندند: بیرونیدانستنِ سوژهٔ انقلاب نسبت به طبقهٔ کارگر.
مرحلهگراییِ اکثریت — یعنی تصور اینکه جمهوری اسلامی نمایندهٔ مرحلهای «ملی–دموکراتیک» است — جایگزین تحلیل ماتریالیستی تضاد کار و سرمایه شد. مفاهیمی چون «استقلال ملی»، «ضدامپریالیسم»، «جناح مترقی» و بعدها «جامعهٔ مدنی» و «حقوق بشر»، بهتدریج جای تحلیل طبقاتی و مناسبات تولید را گرفتند. این الگو در دهههای ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰، با تغییر بستر سیاسی، در قالب چرخش بهسوی سوسیالدموکراتیزهشدنِ گفتمان ادامه یافت: انتقال از افق انقلاب اجتماعی به افق دموکراسی اصلاحپذیر در چارچوب سرمایهداری.
در مجموع، از دههٔ ۱۳۴۰ تا امروز، سه روند پایدار در این سنت تداوم یافته است:
۱. تداوم ترکیب اجتماعیِ غیرکارگری: پیوند ارگانیک با طبقهٔ کارگر ایجاد نشد، حتی در شرایط تبعید و بازاندیشی طولانیمدت؛
۲. جایگزینی تدریجی تحلیل طبقاتی با تحلیل سیاسی–اخلاقی: مفاهیمی چون «فدا»، «مرحلهٔ دموکراتیک»، «ضدامپریالیسم»، «جامعهٔ مدنی» و «حقوق بشر» به مرکز تحلیل منتقل شدند؛
۳. ناتوانی ساختاری در تبدیلشدن به حزب طبقهٔ کارگر: زیرا جریانی که سوژهٔ تحول را از آغاز بیرون از طبقه تعریف کند، در سطح نظری و سازمانی نیز نمیتواند به حزب طبقه بدل شود—حتی اگر واژگان سوسیالیستی را حفظ کند.
از این زاویه، اسناد رسمی حزب چپ ایران — از منشور و اساسنامه تا سند سیاسی و «راستاهای برنامهٔ عمل» — نه آغاز روندی تازه، بلکه صورت نهاییشدهٔ همین سیر تاریخیاند. در این اسناد، «چپ بودن» نه از نسبت با مناسبات تولید و موقعیت پرولتاریا، بلکه بر پایهٔ مجموعهای از مفاهیم دموکراتیک و مدنی (جمهوریخواهی، فدرالیسم، حقوق بشر، عدالت مدنی، گذار مسالمتآمیز) تعریف میشود. این مفاهیم فینفسه ارزشمندند، اما هنگامیکه جای تحلیل تضاد کار و سرمایه بنشینند، چپ از بنیان طبقاتی تهی میشود و طبقهٔ کارگر از جایگاه سوژهٔ رهایی به یکی از نیروهای اجتماعی تقلیل مییابد.
به این ترتیب، بذر نظری دههٔ ۱۳۴۰ — یعنی جابهجایی سوژه از طبقه به پیشاهنگ — امروز در قالب افق نظری و سازمانی حزب چپ ایران به ثمر نشسته است.
بخش دوم
مسیر گسست: از چریک به اصلاحطلب، از اصلاحطلب به حزب تبعیدی
پس از انقلاب ۱۳۵۷، سنت فدایی با نخستین آزمون تاریخیِ واقعیِ خود روبهرو شد؛ آزمونی که در آن دیگر «قهر پیشاهنگ» یا «اخلاق فدا» کفایت نمیکرد و جریان میبایست جایگاه خود را در نسبت با طبقهٔ کارگر، دولت تازهبرآمده و مناسبات قدرت تعریف کند. اما همانگونه که در بخش نخست نشان داده شد، زمانی که سوژهٔ انقلاب بیرون از طبقه تعریف شود، لحظهٔ مواجهه با قدرت نیز همان بیرونبودگی را بازتولید میکند. به همین ترتیب بود که گسست نظریِ دههٔ چهل، در دههٔ پنجاه و شصت، به رفتار سیاسی تبدیل شد.
در فاصلهٔ ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰، فداییان اکثریت حکومت جمهوری اسلامی را نه بر پایهٔ تحلیل مارکسیستی از ساختار مالکیت و موقعیت طبقاتی دولت نوپا، بلکه بر اساس موضع اعلامشدهٔ «ضدامپریالیستی» آن ارزیابی کردند. در مجموعهٔ بیانیههای رسمی و شمارههای اولیهٔ نشریهٔ کار در آن دوره، عباراتی از این دست مکرراً دیده میشود: «حمایت از جناح انقلابی خط امام»، «پشتیبانی از روحانیت مترقی»، «ضرورت همراهی با نیروهای ضدامپریالیست در حاکمیت».
این مواضع صرفاً خطاهای تاکتیکی یا واکنشهای احساسی در فضای ملتهب ابتدای انقلاب نبودند؛ بلکه ادامهٔ منطقی همان بنیانی بودند که پیش از انقلاب، جایگاه طبقهٔ کارگر را به پیشاهنگ روشنفکر سپرده بود. هنگامی که طبقه در مرکز تحلیل نیست، هر نیرویی که «ارادهٔ قویتر» یا «ظرفیت سیاسی مؤثرتر» از خود بروز دهد — چه چریک باشد و چه دولت — میتواند جای طبقه را بگیرد. به این ترتیب، «پیشاهنگ مسلح» به «پیشاهنگ حکومتی» تبدیل شد.
اما پیامد این چرخش، تنها نظری نبود؛ در سطح عملی و سازمانی نیز نقش ایفا کرد. بخشی از مواضع علنی، بیانیهها، گزارشها و تبلیغات رسمی اکثریت در سالهای ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰ عملاً به مشروعیتبخشی به سیاستهای حاکمیت و بیاعتبارسازی نیروهای مترقی و چپ کمک کرد. این مواضع—ولو غیرمستقیم—در فضای سرکوب رو به گسترش آن سالها همجهت با سازوکارهای امنیتی جمهوری اسلامی عمل کرد و به انسداد فضای فعالیت مستقل چپ یاری رساند. این بُعد عملی ادامهٔ همان مرحلهگرایی بود: جایی که دفاع نظری از «مرحلهٔ ملی–دموکراتیک» به مشارکت سیاسی در تثبیت قدرت دولت بورژوایی تبدیل شد.
با این حال، باید بر یک نکتهٔ اساسی تأکید کرد:
این چرخش مربوط به گرایش اکثریت بود، نه کل سنت فدایی.
گرایش «اقلیت» نهتنها از همان ابتدا جمهوری اسلامی را نیرویی ارتجاعی و ضدکارگری میدانست، بلکه حمایت اکثریت از حاکمیت را انحرافی نظری و سیاسی تلقی میکرد. این اختلاف واقعی بود و به دو خط سیاسی کاملاً مجزا انجامید. با اینهمه، هر دو گرایش — با وجود این تمایز — در یک خاستگاه اجتماعی–نظری مشترک سهیم بودند: خاستگاهی روشنفکری و پیشاهنگمحور که سوژهٔ انقلاب را بیرون از طبقه، و عمدتاً در قامت روشنفکر یا نیروی سیاسیِ دارای «ارادهٔ تاریخی» قرار میداد. این خاستگاه مشترک، بعدها در شکلگیری حزب چپ ایران نقشی تعیینکننده یافت — هرچند ترکیب این حزب امروز متکثرتر و شامل نیروهایی از پیشینههای مختلف (از جمله بخشی از فعالان سابق اقلیت) است.
در عین حال، برای وفاداری به دقت تاریخی باید یادآور شد که اقلیت نیز—با وجود موضع ضدحکومتی روشنتر—بهطور کامل از چارچوب نظری مسلط آن دوره بیرون نبود. برخی اسناد تحلیلی آن سالها، از جمله روایت «انقلاب دموکراتیک تودهای»، نشان میدهند که تصور یک مرحلهٔ دموکراتیک پیشینی همچنان در سطحی از تحلیل باقی مانده بود؛ تحلیلی که بهرغم رادیکالیسم سیاسی، هنوز به طرح مستقل قدرتگیری شوراهای کارگری و نفی کامل دولت بورژوایی نرسیده بود.7 این اشاره، نه برای همسطحسازی دو گرایش، بلکه برای نشان دادن آن است که ریشهٔ معرفتی مشترکِ پیشاهنگمحور، حتی در شاخهٔ رادیکالتر نیز بهطور کامل گسسته نشده بود.
بااینهمه، این نکته نیز ضروری است که سنت فدایی—حتی در اوج تنشهای سالهای پس از انقلاب—یک کل همگن نبود. گرایشهایی کارگریتر، نقدهایی تیزتر به مرحلهگرایی، و کوششهایی برای پیوندهای ارگانیک با پرولتاریا وجود داشتند؛ برخی از این گرایشها در دهههای بعد آگاهانه از پروژهٔ وحدت فاصله گرفتند یا هرگز در شکلگیری حزب چپ ایران ادغام نشدند. هدف این نامه نقد «خط غالب» است، نه انکار این تکثر.
پس از سرکوب خونین سال ۱۳۶۰ و مهاجرت اجباری، انتظار طبیعی آن بود که جریان فدایی، بهویژه در شاخهٔ اکثریت، به نقدی ساختاری از گذشتهٔ خویش — از جمله حمایت از جمهوری اسلامی — دست زند.
اما روند غالب، نه بازگشت به نقد مبانی نظری، بلکه یافتن «مخاطب جدید قدرت» بود. همان مرحلهگراییِ دیروزی که «خط امام» را نیروی مترقی میدید، در دههٔ هفتاد «جناح اصلاحطلب» را حامل بالقوهٔ پروژهٔ دموکراتیزاسیون قلمداد کرد.
قدرت، از روحانیت سنتی به اصلاحطلبی حکومتی منتقل شد، اما همچنان بیرون از طبقهٔ کارگر باقی ماند. همان دستگاه نظری که روزگاری مبارزهٔ طبقاتی را تابع «ضدامپریالیسم دولتی» کرده بود، اکنون آن را تابع «اصلاحات حکومتی» میکرد. حمایت از دوم خرداد، دولت خاتمی و پروژهٔ «اصلاحات از بالا» ادامهٔ همان جانشینی بود: جانشینی «دولت» به جای «طبقه».
در همین دوران، زبان نیز دگرگون شد. واژگانی چون «جامعهٔ مدنی»، «چندصدایی»، «گفتوگو»، «دموکراسی»، «حقوق بشر» و «گذار مسالمتآمیز» به تدریج جای زبان سنتی مارکسیستی را گرفتند. این واژگان ذاتاً منفی نیستند، اما هنگامی که جای تحلیل مناسبات تولید و تضاد کار و سرمایه را بگیرند، سوژهٔ سیاست نیز تغییر میکند: طبقهٔ کارگر جای خود را به «شهروند» میدهد — مفهومی که متعلق به دستگاه فکری لیبرال است و تضاد اصلی را نه میان کار و سرمایه، بلکه میان «دولت اقتدارگرا» و «فرد» صورتبندی میکند. این تغییر، انتقالی از مارکسیسم به جامعهشناسی لیبرالی بود.
در دهههای ۱۳۸۰ و ۱۳۹۰، این روند شدت گرفت. «مارکسیسم» بیش از آنکه دستگاه تحلیل باشد، به «خاطره» تبدیل شد. ادبیات رسمی سازمانهای فدایی، بهویژه در خارج از کشور، هرچه بیشتر بر مفاهیمی چون «حکمرانی خوب»، «اصلاحات ساختاری»، «توسعهٔ پایدار»، «بازار تنظیمشده» و «الگوهای اروپایی دموکراسی» تکیه کرد. حضور بخشی از نیروهای سابق اقلیت در کنار اکثریت در روند تشکیل حزب چپ ایران کوششی برای حفظ جهتگیری چپتر ایجاد کرد، اما این حضور در ساختاری که افق غالب آن پیشاپیش سوسیالدموکراتیک شده بود، امکان تغییر مسیر بنیادین را فراهم نکرد. در سال ۱۳۹۷، این روند تاریخی به نقطهٔ نهادیشدن خود رسید: تشکیل «حزب چپ ایران (فدائیان خلق)».
حزبی که خود را «چپ دموکرات» و «حامل سنت سوسیالیسم دموکراتیک» معرفی میکند؛ نه حزب طبقهٔ کارگر، نه حزب مارکسیستی، و نه حزب لنینیستی. و در اسناد رسمی حزب — منشور، اساسنامه، سند سیاسی و «راستاهای برنامهٔ عمل» — نه از مارکسیسم بهعنوان بنیان تحلیلی یاد میشود و نه از پرولتاریا بهعنوان سوژهٔ رهایی. این حذف نه سهو بود و نه مصلحتسنجی؛ بلکه بیان رسمی پایان دورهٔ مارکسیستی در بخشی از سنت فدایی بود.
اما مهمتر از واژگان، دیالکتیک دگردیسی است: اگر در مرحلهٔ نخست (دورهٔ چریکی)، طبقه با پیشاهنگ جایگزین شد؛ در مرحلهٔ دوم (پس از انقلاب)، پیشاهنگ با دولت جایگزین شد؛ و در مرحلهٔ سوم (تبعید)، دولت با «جامعهٔ مدنی» جایگزین گردید. هر سه مرحله، شکلهای متفاوت یک گسست واحد بودند: حذف پرولتاریا از مقام سوژه. این روند زمانی کامل میشود که بازگشت از آن دیگر ممکن نباشد. حزبی که سازمانیابی طبقاتی را در اساسنامه نمینشاند، که مارکسیسم را از دستگاه تحلیلی خود حذف میکند، که قدرت را «گفتوگو» و «مشورت» تفسیر میکند، و سوژهٔ تحول را «شهروند» و «جامعهٔ مدنی» مینامد، نهتنها از مارکسیسم فاصله گرفته، بلکه امکان بازگشت به آن را نیز از دست میدهد.
این نقطه، همان جایی است که گسست نهایی میشود: جایی که یک جریان نه تنها از چپ جدا میشود، بلکه امکان بازگشت به چپ را نیز از دست میدهد.
بخش سوم
از حزبِ طبقه تا «پلتفرم گفتوگو»: وقتی گسست به نهاد تبدیل میشود
اگر در دو بخش پیشین دیدیم که گسست سنت فدایی از مارکسیسم نخست در سطح نظری آغاز شد و سپس در رفتار سیاسی تثبیت گردید، در این بخش باید جایی را ببینیم که این گسست دیگر نه «نظر» است و نه «تاکتیک»: «ساختار» است. ساختاری که دیگر به ارادهٔ فرد یا خط سیاسی خاصی وابسته نیست، بلکه تبدیل شده است به شکلِ هستیِ امروزینِ حزب چپ ایران. از همینجا است که میتوان فهمید چرا این حزب حتی با بهترین نیتها دیگر توان بازگشت به حزبِ طبقهٔ کارگر را ندارد: زیرا فرم، محتوا را تولید میکند.
در همینجا باید افزود که ساختار کنونی حزب چپ ایران نیز برآیندِ توافق تمام گرایشهایی که در طول دههها زیر نام «فدایی» زیستهاند نیست. در روند شکلگیری این حزب، بخشهایی از فعالان و گرایشهایی که همچنان بر پیوندهای کارگری، سازمانیابی ماتریالیستی یا بازسازی رادیکالترِ دستگاه نظری اصرار داشتند، یا در حاشیه ماندند یا اساساً وارد این چارچوب نهادی نشدند. از اینرو، آنچه در این بخش موضوع نقد قرار میگیرد، شکل نهاییشدهٔ همان جهتگیری غالبی است که در روند وحدت تثبیت شد—نه مجموعهٔ تمام امکانها و صداهای متکثری که در طول تاریخ در درون سنت فدایی وجود داشتهاند. این تمایز برای آن است که روشن شود نقد حاضر متوجه فرم تثبیتشدهٔ کنونی است، نه تمامی مسیرهایی که بالقوه میتوانستند در این سنت رشد کنند.
نخستین نشانهٔ این دگرگونی در همان تعریف حزب در اساسنامه نمایان میشود. در فصل دوم آمده است: «حزب چپ ایران تشکل داوطلبانهٔ افرادی است که کلیات سند راستاهای عمومی برنامه را پذیرفتهاند…» در نگاه اول، جملهای رسمی و بیدردسر بهنظر میرسد. اما معنای آن روشن است: حزب نه بر پایهٔ موقعیت طبقاتی، بلکه بر پایهٔ «پذیرش فردی» تعریف میشود. حزب، نه همسرنوشتِ یک طبقه، بلکه جمعی از «افراد» است که داوطلبانه دور هم آمدهاند. این دقیقاً نقطهٔ وارونگی است: جایی که حزب از یک ضرورت تاریخیِ برخاسته از مناسبات تولید، به یک انجمنِ داوطلبانهٔ سیاسی تبدیل میشود. این جابهجایی کوچک در ظاهر، تغییر هستیشناختیِ حزب است.
وقتی که نقطهٔ آغاز حزب «فرد» باشد، همهچیز بر همان مدار میچرخد. در مادهای دیگر از اساسنامه آمده است: «پذیرش مسئولیت در حزب داوطلبانه است.»11
این زبانِ جامعهٔ مدنی است، نه زبان حزب طبقه. در حزب طبقه، مسئولیت از «ضرورت مبارزه» میآید؛ در حزب داوطلبانه، از «انتخاب شخصی». در اولی، عضویت پیوند طبقاتی میآفریند؛ در دومی، «ترجیح» اعضا. در اولی، حزب تجسم ارادهٔ طبقه است؛ در دومی، محصول توافق میان افراد.
در همین اساسنامه حتی انحلال حزب با رأی سهچهارم اعضا ممکن شده است.11
این نهایتِ قراردادیبودن حزب است: حزبی که میتواند همانقدر ساده که شکل گرفته، پایان یابد. این نگاه شاید برای یک سازمان مدنی طبیعی باشد، اما برای حزبی که میخواهد حامل مبارزهٔ طبقاتی باشد، نشانهٔ آشکار بیریشگی است. چنین حزبی خود را نه نتیجهٔ تضادهای واقعی جامعه، بلکه پروژهای جمعی میفهمد که میتواند با رأی اعضا تعطیل شود.
در مسئلهٔ فراکسیونها نیز همین منطق ادامه مییابد. گرایشها میتوانند وجود داشته باشند، اما نمیتوانند بدنهٔ تشکیلاتی مستقل داشته باشند.11 اختلاف مجاز است، اما فقط در سطح نظر، نه در سطح سازمانیابی. این یعنی تضادها «بیخطر» شدهاند: تنوع هست، اما بیاثر؛ اختلاف هست، اما سترون. ساختار، تضاد را به گفتوگو تقلیل میدهد. اما شاید کلید فهم این ساختار را باید در سند «راستاهای برنامهٔ عمل» جستوجو کرد؛ جایی که اولین اولویت حزب صریحاً چنین بیان شده است: «تمرکز انرژی و کادرهای کاردان… حول سایت بهپیش و تبدیل آن به سایت مرجع.»
این جمله از هر تحلیل بلندبالایی گویاتر است: حزب حول رسانه سازمان مییابد، نه حول طبقه. کانون فعالیت حزب «سایت» است، نه «کارخانه»، نه «محیط کار»، نه «هستهٔ کارگری»، نه «شورا»، نه «سازماندهی تولید». نشریه، که در سنت مارکسی باید ابزار حزب باشد، در اینجا خودِ حزب شده است. حزب از ارگان سازماندهی طبقه به ارگان تولید محتوا تبدیل شده است. بازنمایی جای پراتیک را گرفته است.
در ادامهٔ همین سند، مدل سازمانی حزب با واژگانی توصیف میشود که تماماً از واژگان جامعهٔ مدنی لیبرال اقتباس شده است: «دفتر مجازی برای گفتوگو»، «شبکهٔ همکاری»، «توانمندیهای فردی»، «گروههای کار موضوعی» و…12
غیبت کاملِ زبان تولید، زبان طبقه، زبان سازمانیابی کارگری، اتفاقی نیست؛ نتیجهٔ همان تعریف اولیه است. جایی که حزب از مواد زندگیِ طبقه (کار مزدی، مالکیت، تولید، شورا) جدا شود، ناگزیر به زبان شبکه، گفتوگو، توانمندی، داوطلبی و رسانه پناه میبرد. در چنین ساختاری، عدالت نیز به «عدالت خدماتی» تبدیل میشود: کاهش نابرابری، توزیع عادلانهٔ امکانات، رفاه اجتماعی، مبارزه با تبعیض. اینها مطالبات ضروریاند، اما جایگزینِ ضروریترین مؤلفهٔ رهایی طبقاتی شدهاند: فقدانِ هر اشارهٔ جدی به مالکیت اجتماعی، به الغای کار مزدی، به کنترل کارگری بر تولید. مارکس در نقد برنامهٔ گوتا هشدار میدهد که رادیکالیسمی که مالکیت را دستنخورده باقی بگذارد—حتی اگر به زبان عدالت آراسته باشد—در نهایت رادیکالیسم بورژوایی است.
این هشدار، امروز در ساختار حزب چپ ایران، بهوضوح مصداق دارد: عدالت توزیعی جای نقد مالکیت را گرفته است. از همینجا است که صورتبندی نهایی این گسست را میتوان دید. فرم سازمانی حزب چپ ایران، فرمی است که با حزب طبقه بیگانه است. حزبی که بر بنیان داوطلبی فردی، فعالیت رسانهای، شبکهسازی و گفتوگو بنا شده باشد—حتی اگر بخواهد—دیگر نمیتواند به حزب طبقهٔ کارگر تبدیل شود. این نه امر اراده، بلکه امر فرم است. و فرم، همانطور که لنین یادآور میشود، بازتاب ارادهٔ طبقاتی است: اگر ارادهٔ طبقاتی از ابتدا غایب باشد، فرم نیز حامل آن نخواهد شد. در چنین فرمی، قدرت سیاسی نیز نه در افق درهمشکستن دستگاه دولتیِ موجود و جایگزینی آن با حاکمیت شوراهای کارگری، بلکه در افق اصلاح و دموکراتیزهکردن همان دولت بورژوایی فهمیده میشود؛ و این دقیقاً همان جابهجایی منشویکی است که نقد مارکسیستی بارها نسبت به آن هشدار داده است.
به این ترتیب، آنچه از دههٔ چهل آغاز شد، و پس از انقلاب در قالب مرحلهگرایی سیاسی ادامه یافت، امروز در قالب نهاد حزب چپ ایران به پایان منطقی خود رسیده است. این حزب امروز نه حزب طبقه، بلکه پلتفرمی مدنی است که چپبودن خود را از طریق زبان عدالت و حقوق بشر تعریف میکند، نه از طریق موقعیت طبقاتی و مناسبات تولید.
و همینجاست که نیاز به بخش چهارم پدید میآید: جایی که باید دید وقتی فرم سازمانی از طبقه تهی شده باشد، افق سیاسی چگونه ناگزیر در چارچوب بورژوا–دموکراتیک محدود میشود.
بخش چهارم
از دموکراسی بهمثابه «روش» تا دموکراسی بهمثابه «افق»:چرا حزب چپ ایران قادر به تولید بدیل رهاییبخش نیست
آنچه در سه بخش پیشین بهتدریج آشکار شد—از خاستگاه نظری تا رفتار سیاسی و سپس ساختار نهادی—اکنون در سطح افق تاریخی به نقطهٔ جمعبندی خود میرسد. زیرا در سنت مارکسی، حزب را نه نامش تعریف میکند و نه خاطرهٔ مبارزاتیاش؛ بلکه افقی که بهسوی آن میگشاید. افقی که امکان رهایی را میگشاید، یا آن را پیشاپیش میبندد. در اسناد رسمی حزب چپ ایران، این افق از همان ابتدا روشن شده است. در سند سیاسی حزب، آمده است که راهبرد سیاسی «با آرمان سوسیالیسم دموکراتیک»، گذار به «جمهوری سکولار دموکرات» است. ترتیب همین دو عبارت، معنای جهتگیری حزب را باز میکند: سوسیالیسم در جایگاه «آرمان» نشسته است و جمهوری سکولار دموکرات در مقام «افقِ واقعی» قرار گرفته است.
در چنین چارچوبی، سوسیالیسم نه مقصد، بلکه نوعی هویت اخلاقی و ارزشی است؛ و جمهوری دموکراتیک نقطهٔ نهایی مسیر سیاسی. در این افق، سخنی از قدرتگیری شوراهای کارگری یا درهمشکستن دولت بورژوایی وجود ندارد — و این همان جدایی منشویکی میان دموکراسی سیاسی و رهایی طبقاتی است. این دقیقاً همان چیزی است که مارکس در نقد برنامهٔ گوتا نسبت به آن هشدار میدهد: هرگاه مبارزهٔ طبقاتی به سطح «شکل حکومت» تقلیل یابد، طبقهٔ کارگر از ابزار تاریخیِ رهایی خلعسلاح میشود، زیرا بهجای مواجهه با مناسبات تولید، به فروکاستن مبارزه در سطح حقوق سیاسی بسنده میشود.
دموکراسی، اگر با دگرگونی در مالکیت پیوند نخورد، حتی اگر بهلحاظ حقوقی مترقی باشد، همچنان شکل سیاسیِ همان نظم سرمایهداری باقی میماند. در اسناد حزب چپ ایران نیز چنین است. ستون فقرات راهبرد سیاسی، نه بر تضاد کار و سرمایه، بلکه بر مفاهیمی چون «گسترش جامعهٔ مدنی»، «حقوق شهروندی»، «حکمرانی دموکراتیک»، «تقسیم قدرت سیاسی» و «گذار مسالمتآمیز» بنا شده است. مفاهیمی مهم، اما هنگامیکه خلأ تحلیل مناسبات تولید را پر میکنند، به نقطهٔ چرخش بدل میشوند: در این حالت، سیاستِ رهایی طبقاتی جای خود را به سیاست اصلاح ساختار موجود میدهد.
در این اسناد، سرمایهداری نه یک رابطهٔ اجتماعیِ مبتنی بر کار مزدی، بلکه عمدتاً یک ساختار ناکارآمد و غیرشفاف تصویر میشود؛ ساختاری که گویی با «مبارزه با فساد»، «اصلاح حکمرانی»، «کاهش نابرابری»، «بازار اجتماعی» یا «تنظیمگری دولت» قابل اصلاح است. این دقیقاً همان وضعیتی است که مارکس آن را «نقد اخلاقی سرمایهداری» مینامید: نقدی که پیامدهای سرمایهداری را هدف میگیرد، اما علت آن را—یعنی رابطهٔ مالکیت و کار مزدی—دستنخورده باقی میگذارد.
همین جهتگیری در بخش اقتصادی اسناد حزب بیشازپیش نمایان است. آنجا سخن از «اقتصاد اجتماعیِ بازار»، «عدالت توزیعی»، «رفاه»، «توسعهٔ پایدار» و «تنظیمگری» است، اما از مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید، از کنترل کارگری، از شوراها، یا از لغو کار مزدی خبری نیست. این حذف، نه از سر ملاحظات موقت، بلکه پیامد منطقی همان افق سیاسی است: افقی که در آن، سوسیالیسم در مقام آرمان باقی میماند و دولت دموکراتیک سکولار نقطهٔ پایان مسیر است.
در چنین افقی است که جایگاه طبقهٔ کارگر نیز دگرگون میشود. در اسناد حزب، طبقهٔ کارگر نه بهعنوان سوژهٔ رهایی، بلکه چون «یکی از نیروهای اجتماعی» در کنار سایر نیروهای مدنی توصیف میشود. این تصویر، هرچند از منظر حقوق مدنی برابرطلبانه بهنظر میرسد، اما در منطق مارکسیستی یک تغییر بنیادین است: طبقهٔ کارگر از محور تضاد تاریخی به یکی از عناصر صحنهٔ اجتماعی تبدیل میشود. و هنگامیکه طبقه دیگر سوژهٔ مرکزی تحول نباشد، راهِ رهایی طبقاتی نیز مسدود میشود.
در چنین ساختاری، اگر مارکسیستی به حزب بپیوندد، ناگزیر زبان و منطق خود را با افق حزب تطبیق میدهد. تطبیق، در ابتدا زبانی است؛ اما بهتدریج، هویتی میشود. «حاکمیت طبقهٔ کارگر» جای خود را به «حاکمیت قانون» میدهد؛ «سلب مالکیت از سلبمالکیتکنندگان» جای خود را به «شفافیت و کاهش رانت» میدهد؛ و «لغو کار مزدی» جای خود را به «عدالت توزیعی» میدهد.
این روند بهظاهر ملایم، اما در عمل بنیادی است: مارکسیسم نه سرکوب میشود و نه حذف؛ بلکه آهسته حل میشود و به سطح خاطره، به سطح هویت، و به سطح ارزش اخلاقی فروکاسته میشود. از همین منظر است که میتوان گفت حزب چپ ایران جریان «ضدچپ» نیست؛ بلکه جریانی «پساسوسیالیستی» است. در آن، سوسیالیسم حذف نشده، اما از سطح برنامه به سطح نشانه تنزل یافته است.
و در همین نقطه است که باید یک تمایز نظریِ حیاتی را روشن کرد: تفاوت میان «سوسیالیسم دموکراتیک» و «سوسیالدموکراسی». نخستین مفهوم، در سنت مارکسی، به معنای گذار از سرمایهداری و ایجاد دموکراسی اقتصادی بر پایهٔ مالکیت اجتماعی است؛ درحالیکه سوسیالدموکراسی، پروژهای اصلاحگرانه در چارچوب سرمایهداری است که بر گسترش حقوق اجتماعی و تنظیمگری تکیه دارد. اسناد حزب چپ ایران هرچند در سطح واژگانی به «سوسیالیسم دموکراتیک» ارجاع میدهند، اما در سطح محتوایی—در تحلیل مناسبات تولید، در برنامهٔ اقتصادی و در تعریف سوژه—کاملاً در چهارچوب سوسیالدموکراتیسم مدنی حرکت میکنند. این شکاف میان نام و محتوا، همان روند انتقال سوژه از طبقه به جامعهٔ مدنی را بازتاب میدهد.
و این دقیقاً نقطهای است که نشان میدهد گسستی که در دههٔ ۱۳۴۰ آغاز شده بود—یعنی انتقال سوژهٔ انقلاب از طبقه به روشنفکر—چگونه از خلال مرحلهگرایی دههٔ ۱۳۶۰، سپس اصلاحطلبی دههٔ ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰، و نهایتاً در قالب حزب چپ ایران در دههٔ ۱۳۹۰ کامل شد.
نمونهٔ روشن و امروزی این روند را میتوان در کنگرهٔ چهارم حزب دید؛ جایی که دو سند سیاسی رقیب به رأی گذاشته شدند. سند اقلیت—متعلق به گرایش رادیکالتر و طبقهمحور—بر وضعیت پیشاانقلابی، ضرورت بدیل کارگری و پیوند رهایی با مضمون طبقاتی تأکید داشت. اما سند دیگر—که رأی آورد—افق حزب را در چارچوب جمهوریت سکولار، جامعهٔ مدنی، مقاومت مدنی و یک اصلاحگرایی ساختاری تعریف کرد. شکست سند رادیکال، یک حادثهٔ فردی نبود؛ بلکه بازتاب ترکیب اجتماعی و سیاسی حزب و استمرار همان روند تاریخی است که در آن «چپ بودن» به زبان حقوقی–مدنی تقلیل مییابد. این رویداد، شاهد تجربیِ امروزینِ همان گسست نظری و تاریخی است که این نامه بر آن انگشت میگذارد.
گسستی که ابتدا نظری بود، بعد سیاسی شد، سپس سازمانی شد، و امروز افق تاریخی را نیز دربرگرفته است؛ افقی که رهایی طبقاتی را نه ناممکن، بلکه ناموجود میکند. به همین دلیل، مسئلهٔ ما این نیست که «حزب چپ ایران سوسیالیست نیست»؛ مسئله این است که در افق و فرم کنونی، نمیتواند سوسیالیست باشد. زیرا شرایط امکان سوسیالیسم—پرولتاریا بهعنوان سوژه، دگرگونی مالکیت، و سازمانیابی طبقاتی—در این افق غایباند.
از این رو، مارکسیست میتواند با حزب گفتوگو کند، میتواند در لحظاتی همسویی تاکتیکی داشته باشد، اما نمیتواند در آن ادغام شود؛ چراکه ادغام، بهمعنای ترک بنیان مارکسیسم و پذیرفتن افقی است که رهایی طبقاتی را از دایرهٔ امکان بیرون میگذارد. این اختلاف، اختلاف خطمشی نیست؛ اختلاف افق است. اختلاف بر سر این است که رهایی از کجا میآید و چه کسی آن را تحقق میبخشد.
در اسناد حزب چپ ایران، پاسخ روشن است: رهایی از دل جامعهٔ مدنی و دموکراسی سکولار میآید. اما در سنت مارکسی، پاسخ روشنتر است: رهایی تنها از دل طبقهٔ کارگرِ سازمانیافته در برابر مناسبات تولید سرمایهدارانه برمیآید. و هنگامیکه این دو افق از هم جدا شوند، نام مشترک «چپ» کافی نیست.
نتیجهگیری
رفقای حزب چپ ایران؛
آنچه در چهار بخش این نامه بازخوانی شد، تلاشی بود برای فهم موقعیت امروزِ حزب شما نه در سطح داوریهای کوتاهمدت یا اختلافنظرهای سیاسی، بلکه در چشمانداز روندهایی که طی بیش از نیمقرن در درون سنت فدایی شکل گرفته و امروز در قالب «حزب چپ ایران» تثبیت شده است.
این نامه برای تخطئهٔ گذشتهٔ مشترک نوشته نشده است؛ برعکس، برای روشنکردن مسیری نوشته شده است که در آن، مفهوم «چپ»—بهتدریج و قدمبهقدم—از یک مضمون صریحاً طبقاتی، به یک هویت دموکراتیک، مدنی و شهروندمحور تبدیل شده است.
مسیر تحولیای که نه محصول بیثباتی، بلکه شکلی از تکوین تاریخی بود که از دل شرایط واقعی، ترکیب اجتماعی و امکانهای نامتقارن آن دوره پدید آمد—بیآنکه مسیرهای دیگر اصلاً ناممکن باشند. در این معنا، آنچه امروز در ساختار و افق حزب چپ ایران دیده میشود، نه گسستی ناگهانی، بلکه برآمد طبیعیِ همان بنیانهایی است که در نقطهٔ آغاز سنت فدایی نهاده شده بودند: بنیانهایی که از ابتدا سوژهٔ تغییر را بیش از آنکه در طبقهٔ کارگر بجویند، در پیشاهنگِ روشنفکر و سیاستِ ارادهگرایانه جستوجو میکردند.
در دههٔ چهل، سوژهٔ تغییر از پرولتاریا به پیشاهنگِ روشنفکر منتقل شد؛ پس از انقلاب، این پیشاهنگ جای خود را به دولتِ «مرحلهٔ مترقی» سپرد؛ در دهههای بعد، دولت جایگاهش را به نیروهای اصلاحطلب و جامعهٔ مدنی داد؛ و در ساختار امروز حزب شما، جامعهٔ مدنی و شهروندمحوری جای موقعیت مرکزی طبقه را اشغال کرده است.
این جابهجاییها نه محصول خیانتاند و نه نتیجهٔ فشار بیرونی؛ نتیجهٔ طبیعی همان ترکیب اجتماعی و همان افقهایی هستند که از آغاز، طبقهٔ کارگر را در مقام سوژهٔ مرکزی تاریخ قرار نمیدادند. از همین منظر است که حزب چپ ایران امروز، حزبی است دموکراتیک، عدالتخواه، سکولار و مدافع حقوق مدنی—و اینها همه ارزشمندند. اما هیچیک از این ویژگیها، در معنای دقیق مارکسی، تعریف «چپ» را نمیسازند.
چپ مارکسی تنها زمانی چپ است که پرولتاریا را سوژهٔ رهایی بشناسد و حزب را شکل سیاسیِ سازمانیافتگی این سوژه تعریف کند. در اسناد رسمی شما، طبقهٔ کارگر در کنار سایر نیروهای اجتماعی قرار میگیرد؛ و خود حزب در قالب «تشکل داوطلبانهٔ افراد» تعریف میشود. این دو جابهجایی—همانگونه که در بخش سوم نشان داده شد—تفاوتی در سطح واژگان نیستند؛ تعیینکنندهٔ هستی اجتماعی و افق واقعی حزباند و مرز میان «حزب طبقه» و «پلتفرم مدنی» را روشن میکنند.
از اینرو پاسخ پرسشی که در مقدمه طرح شد، اکنون شکل نهایی خود را مییابد:
چرا ما مارکسیستها نمیتوانیم به حزب چپ ایران بپیوندیم؟
نه بهدلیل خصومت، و نه بهدلیل رقابت سیاسی؛ بلکه زیرا پیوستن به این حزب—با ساختار، سوژه و افق کنونی آن—به معنای ترک بنیان مارکسیسم است. پیوستن، یعنی پذیرش افقی که در آن رهایی طبقاتی غایب است؛ پذیرش اینکه سوسیالیسم «آرمان» است و جمهوری دموکراتیک «افق نهایی»؛ پذیرش اینکه رهایی نه از دل مناسبات تولید، بلکه از دل جامعهٔ مدنی و اصلاح حکمرانی میآید.
در چنین چارچوبی، مارکسیست نمیتواند ادغام شود، زیرا ادغام مساوی است با حلشدن در افقی که تضاد کار و سرمایه را از مرکز تحلیل کنار گذاشته است. درعینحال این ارزیابی نفی تمامیت تجربهٔ شما نیست؛ مقصود آن تعیین دقیق جایگاه شما در جغرافیای سیاسی معاصر ایران است.
آنچه امروز «حزب چپ ایران» نام دارد، حزبی است مدرن، دموکراتیک و عدالتخواه، که بخشی از سنت فدایی را نمایندگی میکند. اما این سنت—بهنحوی قابل فهم و در امتداد مسیر تحولی خویش—از مارکسیسم جدا شده و اکنون در افق سوسیالدموکراتیک استقرار یافته است. از همینجاست که این نامه نه دعوتی برای بازگشت است و نه توصیهای برای «اصلاح از درون».
زیرا مسئلهٔ ما تفاوت شیوهها یا تاکتیکها نیست؛ تفاوت افقهاست. مارکسیسم و حزب چپ ایران امروز در دو افق نظری و سیاسی متفاوت ایستادهاند؛ و هر تلاشی برای ادغام یکی در دیگری، به معنای انحلال آن است.
در همین نقطه، تجربهٔ کنگرهٔ چهارم حزب شاهد روشنی بر این واقعیت است. در آن کنگره، دو سند سیاسیِ رقیب در برابر هم قرار گرفتند: سندی که از سوی گرایش رادیکالتر و طبقهمحور ارائه شده بود و وضعیت را بهعنوان دورهای پیشاانقلابی با ضرورت ساخت بدیل کارگری تحلیل میکرد؛ و سندی که تصویب شد و افق حزب را نه بر محوریت طبقه، بلکه بر جامعهٔ مدنی، جمهوریخواهی سکولار، مقاومت مدنی و اصلاحگرایی ساختاری تعریف کرد. شکست سند رادیکال صرفاً پیروزی یک گرایش نبود؛ بلکه بازتاب ترکیب واقعی حزب و تثبیت همان افق پساسوسیالیستیای بود که این نامه در همهٔ سطوح نشان داده است. این رویداد، لحظهٔ تجربی و معاصرِ همان روند تاریخی است: روند انتقال سوژه از طبقه به جامعهٔ مدنی.
در پایان، تمایزی که شالودهٔ این نامه بود، اکنون با وضوح بیشتری آشکار میشود:
تمایز میان «یادِ چپ» و «واقعیتِ چپ».
یادِ چپ میتواند در خاطرهها بماند، در نامها تکرار شود، و در ارزشهای اخلاقی پژواک داشته باشد. اما چپ مارکسیستی تنها زمانی زنده است که ریشه در تضاد کار و سرمایه داشته باشد؛ که سوژهاش طبقهٔ کارگر باشد؛ و افقش، دگرگونی مناسبات تولید و قدرت طبقاتی.
حزب چپ ایران، در افق کنونیاش، حامل یاد است—اما حامل آن حقیقت مادیای نیست که بتواند بدیل رهاییبخش پرولتاریا باشد. نام میتواند باقی بماند؛ اما این محتواست که تعیین میکند:
چپ تنها زمانی چپ است که سوژهاش طبقه باشد.
ارجاعات / منابع
۱) سند سیاسی حزب چپ ایران (فدائیان خلق)، مصوب کنگرهٔ اول، بهویژه مقدمه و بخش «راهبرد سیاسی».
۲) منشور حزب چپ ایران، شامل بخشهای مربوط به «نیروهای اجتماعی»، اهداف دموکراتیک و افق سیاسی.
۳) اساسنامهٔ حزب چپ ایران (فدائیان خلق)، فصلهای ۲، ۳، ۶ و ۱۰.
۴) سند «راستاهای برنامهٔ عمل»، مصوب کنگرهٔ چهارم حزب چپ ایران.
۵) وبگاه رسمی حزب چپ ایران: https://bepish.org
۶) کارل مارکس، «نقد برنامهٔ گوتا»، بهویژه بحثهای «مرحلهٔ گذار»، نقد عدالت توزیعی، دولت بورژوایی و نقد رهایی حقوقی در چارچوب مالکیت سرمایهدارانه.
۷) ولادیمیر ای. لنین، چه باید کرد؟
۸) ولادیمیر ای. لنین، دو تاکتیک سوسیالدموکراسی در انقلاب دموکراتیک.
۹) مسعود احمدزاده، مبارزهٔ مسلحانه، هم استراتژی و هم تاکتیک، ۱۳۴۹.
۱۰) امیرپرویز پویان، ضرورت مبارزهٔ مسلحانه و ردّ تئوری بقا، ۱۳۴۹.
۱۱) بیژن جزنی، مجموعه آثار، از جمله جزوهٔ «چگونه مبارزهٔ مسلحانه به مبارزهٔ تودهای بدل میشود؟».
۱۲) اسناد سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)، بیانیهها و شمارههای نشریهٔ کار در سالهای ۱۳۵۸–۱۳۶۰، دربارهٔ مواضع «خط امام» و «جناح مترقی روحانیت».
۱۳) Peyman Vahabzadeh, Guerrilla Odyssey: Modernization, Secularism, Democracy, and Fadai Period of National Liberation in Iran, Syracuse University Press, 2010.
۱۴) پژوهشهای تاریخی دربارهٔ چپ ایران در دهههای ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰، بهویژه در زمینهٔ مرحلهگرایی و بازخوانی مواضع فداییان.
با مهر، ارادت و رفاقت،
عبدالباسط سلیمانی
-
دربارهٔ نقش سیاهکل و شکلگیری منطق پیشاهنگِ مسلح:
Peyman Vahabzadeh, Guerrilla Odyssey: Modernization, Secularism, Democracy, and Fadai Period of National Liberation in Iran, Syracuse University Press, 2010.
-
مسعود احمدزاده، مبارزهٔ مسلحانه، هم استراتژی و هم تاکتیک، ۱۳۴۹.
-
امیرپرویز پویان، ضرورت مبارزهٔ مسلحانه و ردّ تئوری بقا، ۱۳۴۹.
-
بیژن جزنی، مجموعه آثار، بهویژه جزوهٔ «چگونه مبارزهٔ مسلحانه به مبارزهٔ تودهای بدل میشود؟».
-
برای تحلیل جامعهشناختیِ ترکیب طبقاتیِ فداییان و نقش روشنفکران شهری در شکلگیری این جریان، نک.:
P. Vahabzadeh, Guerrilla Odyssey، فصلهای ۱ و ۲.
-
برای بررسی مواضع فداییان اکثریت دربارهٔ «خط امام» و «روحانیت مترقی»، بنگرید به آرشیو سالهای ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰ نشریهٔ کار (ارگان سازمان فدائیان خلق ایران ـ اکثریت) و بیانیههای رسمی همان دوره؛ مضمون این مواضع، از جمله حمایت از «جناح ضدامپریالیست حاکمیت»، در شمارههای متعدد این سالها تکرار شده و در پژوهشهای ثانویه نیز مستند شده است.
-
برای نمونه، نک.: نقد درونیِ مازیار رازی بر سند «انقلاب دمکراتیک تودهای» نوشتهٔ ف. توکل در درون سازمان فدائیان خلق ایران (اقلیت) در اوایل دههٔ ۱۳۶۰، که در آن به تفسیر مرحلهایِ انقلاب ۵۷، غیبت افق قدرتگیری مستقیم شوراهای کارگری و تداوم گرایش منشویکی نقد میشود (سند درونسازمانی، منتشرنشده).
-
دربارهٔ مواضع سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) در فاصلهٔ ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰، بنگرید به:
بیانیههای رسمی سازمان و مجموعهٔ شمارههای اولیهٔ نشریهٔ کار (۱۳۵۸–۱۳۶۰) که در آن تحلیل «مرحلهٔ ملی–دموکراتیک» و معرفی جناح موسوم به «خط امام» بهعنوان نیروی ضدامپریالیست و متحد مرحلهای صورتبندی شده است. همچنین رجوع کنید به بازخوانی این دوره در پژوهشهای ثانویه، از جمله:
P. Vahabzadeh, Guerrilla Odyssey,
Syracuse UP, 2010.
-
برای بررسی تحول مرحلهگرایی در گرایش اکثریت و عبور از حمایت مرحلهای از «خط امام» به حمایت انتقادی از جریان اصلاحطلب در دههٔ ۱۳۷۰، نک:
P. Vahabzadeh, Guerrilla Odyssey;
Yann Richard, Iran: A Political History Since the Qajar;
و مجموعهٔ پژوهشهای تاریخی دربارهٔ بازخوانی مواضع چپ ایران در دهههای ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰.
-
برای ساختار نظری و برنامهای حزب چپ ایران (فدائیان خلق)، نک:
منشور حزب (مصوب کنگرهٔ نخست، ۱۳۹۷)،
اساسنامهٔ حزب (با تجدیدنظرهای بعدی)،
سند سیاسی (مصوب کنگرهٔ اول)،
و «راستاهای برنامهٔ عمل» (مصوب کنگرهٔ چهارم).
متون کامل در وبگاه رسمی حزب چپ ایران در دسترس است.
-
اساسنامهٔ حزب چپ ایران (فدائیان خلق)، فصلهای ۲، ۳، ۶ و ۱۰.
-
سند «راستاهای برنامهٔ عمل»، مصوب کنگرهٔ چهارم حزب چپ ایران.
-
کارل مارکس، «نقد برنامهٔ گوتا».
-
ولادیمیر لنین، چه باید کرد؟ و دو تاکتیک سوسیالدموکراسی در انقلاب دموکراتیک.
-
سند سیاسی حزب چپ ایران (فدائیان خلق)، مصوب کنگرهٔ اول، مقدمه و بخش «راهبرد سیاسی».
-
کارل مارکس، «نقد برنامهٔ گوتا»، بحثهای مربوط به مرحلهٔ گذار، نقد عدالت توزیعی و نقد رهایی در چارچوب مالکیت سرمایهدارانه.
-
کارل مارکس، «نقد برنامهٔ گوتا»، بحثهای مربوط به مرحلهٔ گذار، نقد عدالت توزیعی و نقد رهایی در چارچوب مالکیت سرمایهدارانه.
-
منشور و سند سیاسی حزب چپ ایران، بخشهای مربوط به «نیروهای اجتماعی»، ائتلاف دموکراتیک و غیبت مرکزیت طبقهٔ کارگر.