سیامک کیانی

آغاز سخن

در تاریخ این سرزمین، نوروز همواره یادآور نوزایی و امید بوده است. اما نوروز ۱۴۰۵ از راه می‌رسد، با این که نه تنها چشم جامعه ما هنوز از زخم شمشیر دی‌ماه خونبار است؛ بل‌که زخم تازه اسفند، دل‌ها را به سوگ نشانده است.

اکنون، در روزهای واپسین اسفند، آسمان ایران هنوز از انفجار موشک‌ها و بمب‌های بیگانه لرزان است و پیش از آن که سبزه‌های نوروزی در سفره هفت‌سین جای گیرند، پژمرده می‌شوند. آنچه در نخستین هفته اسفند رخ داد، نه یک یورش ساده، که توفانی گسترده از سوی آمریکا و اسرائیل به مرکزهای نظامی و راهبردی ایران و نیز بیمارستان‌ها، دبستان‌ها و دبیرستان‌ها بود.

این موشک‌ها و بمب‌ها نه تنها پرسش دیرین را بی‌پاسخ‌تر گذاشت، که پرسشی تازه و تلخ‌تر بر آن افزود: هنگامی که مردم و میهن میان سایه مرگ بیگانه از آسمان و چنگال‌های خودکامگی گرفتار آمده‌اند، راه کدام است؟ چگونه می‌توان از دل این زمستان دراز و جان‌سخت، بهاری برآورد؟

این نوشته کوششی است برای درنگ درباره این پرسش‌ها؛ سفری از دی تا اسفند، از اسفند تا فروردینی خونین، از سوگ تا آگاهی، از فلسفه رستاخیز تا پیمانی با فردا.

و اینک، از دی‌ماه آغاز کنیم؛ از زخمی که بر پیکر زمان نشست.

دی‌ماه؛ زخمی بر پیکر زمان

در آستانه فصلی که طبیعت رخت نو بر تن می‌کند، سخن گفتن از بهار بدون بازبینی زمستانی که گذشت، نادیده گرفتن زخمی است که بر سینه تاریخ نشسته است. جهان با همه فراز و فرودهایش در حرکت است و هیچ چیزی در آن ماندگار نمی‌ماند. اما غمی که در دی‌ماه بر چشمان زمین نشست، از این قاعده مستثنا است؛ چنان سنگین و جان‌سوز که گویی در یادها جاودان شد. دی‌ماه ۱۴۰۴ در تاریخ پرخون این سرزمین ماند. غم آن، آرزوها را بال‌شکسته بر زمین نشاند و دل‌ها را سرگشته و بی‌پناه رها کرد. دی‌ماه نشان داد که خاموشی صدای آزادی‌خواهان، شور دفاع از میهن را نیز می‌خشکاند.

ما در آن شب‌های سهمگین با بهتی سنگین تماشاگر خاموشی خورشیدهایی شدیم که می‌توانستند از پشت کوه بلند ستم سده‌ها، سر برآرند و میهن را روشن کنند. غروب پیش از طلوعشان ناگهانی بود و اندوهشان ژرف؛ و فریادشان چنان بلند که هنوز پژواک آن در کوچه‌ها و خانه‌ها شنیده می‌شود. در آن روزهای سوگواری، زندگی در آویزشی تلخ ایستاد. شهرها نفس را در سینه حبس کردند و خانواده‌ها با چشمانی اشکبار، عزیزانشان را به خاک سپردند؛ خاکسپاری‌هایی که بدرود نبود، بل‌که درودی بود بر پیمانی خاموش.

آنان که سینه دانش‌آموزان، جوانان، پیران، مردان و زنان را نشانه رفتند، گمان می‌بردند با خاموش کردن فانوس‌های کوچک می‌توانند از برآمدن خورشید جلوگیری کنند. اما تاریخ، این دفتر پرفراز و نشیب، به ما آموخته است که هیچ پایانی، بدون آغاز نیست. همان‌جا که چشم‌ها در سوگ فرو می‌روند، دانه‌ای در خاک به انتظار رویش است.

دی‌ماه با همه سنگینی‌اش، نه پایان، که نقطه عطفی شد؛ پرسشی در پیچگاه تاریخ که پاسخش را نه در خاموشی، که در فلسفه دیرپای رستاخیز باید جست. راز آن پیمان خاموش، اکنون در پیوند با آیینی کهن گشوده می‌شود: نوروز، این میراث جاویدان، به ما می‌آموزد هر پایانی در دل خود، آغازی نهفته دارد و هر زمستانی، گرچه سخت، آغازی است بر بهار.

اما هنگامی که زمستان هنوز یک ماه دیگر در چنگال داشت، آتشی دیگر از آسمان بارید.

اسفند؛ آتش از آسمان

آنچه در نخستین هفته اسفند رخ داد، توفانی از آتش و فولاد بود که آسمان ایران را درید. آسمانی که روزگاری نویدباران بهار بود، این‌بار مرگ بارید و بر زمینی فرود آمد که هنوز از زخم دی‌ماه، خون بر سینه داشت.

آمریکا و اسرائیل با گستاخی، مرکزهای نظامی و راهبردی ایران مانند زیرساخت‌ها و پالایشگاه‌های نفتی را هدف گرفتند، اما بمب‌ها و موشک‌ها در راه خود، دیوار دبستان‌ها و دبیرستان‌ها را نیز در هم شکستند و رویاهای کودکان را در میان دود و آتش خاموش کردند. کودکانی که می‌بایست فردای ایران را بسازند، زیر آوارها له شدند؛ و در کنار مادرانی که هنوز زخم دی بر دل دارند، مادران تازه‌ای در سوگ فرزندانی نشسته‌اند که موشک «آزادی» از آن‌ها ربوده است.

در شب‌های پایانی اسفند، طنین انفجارها بار دیگر فریادهای شب‌های دی را در یادها زنده می‌کند. اما این‌بار آوای درد از زخم تیغ دشمنی بیگانه برمی‌خیزد؛ دشمنی که نه برای مرهم نهادن بر سینه‌های زخم‌خورده دی آمده است، بل‌که می‌خواهد با بارانی از فولاد و دود، بسته زرین «آزادی» را به میهن ارزانی کند. آنان که در سوگ دی می‌گریستند، اکنون در کنار مادران دیگری با زخم‌های تازه می‌گریند. سبزه‌هایی که برای سفره‌های هفت‌سین نشانده شده بود، در گرمای آتش بمب ها سوختند؛ آینه‌ها، آن‌ها که نماد روشنایی و پاکی‌اند، شکستند. اسفند برای ما نه با پایکوبی و آواز و نه با بوی اسپند دود شده بر آتش، که با بوی باروت و دود برخاسته از ویرانه‌ها به سر می‌رسد.

اما در میان این دوزخ و خون، نیرویی اهریمنی نیز زاده شده است. کسانی با کینه به این رژیم واپس‌گرا، با دیدن پرنده‌های مرگ دشمن بیگانه بر فراز خانه‌ها، کورکورانه به شادی پرداختند، گمان کردند این آتش تنها خانه دیگران را خواهد سوزاند. ندانستند که موشک‌ها همه را بی‌پناه می‌کنند. شاید روزی که دیر شده باشد، دریابند که ایران، تنها خانه مشترک همه ماست و ویرانی آن، نابودی تاریخی چندهزارساله و آینده همه فرزندان این خاک است. دشمن، مرز میان من و تو را نمی‌شناسد و در چشمان او، ایرانیان، سراسر دشمن‌اند.

اسفند با آتش خود می‌رود، اما در دل این دوزخ، آذرخشی از آگاهی زاده خواهد شد. آگاهی از اینکه میان دو تیغه گرفتاریم: نه می‌خواهیم که چنگال‌های خودکامگی را بپذیریم و نه بمب‌افکن‌های بیگانه را. اما اگر بخواهیم زنده بمانیم و برای آزادی و عدالت اجتماعی بجنگیم، باید خانه را پاس داریم.

آتش اسفند اگر چه خرمن‌ها سوخت، اما مگر نه اینکه در دل ویرانه‌ها، همیشه بذری در انتظار رویش است؟ و این بذر، که در دل خاکستر رویش را آغاز کرده، ما را به اندیشه‌ای ژرف‌تر فرا می‌خواند: به فلسفه رستاخیز.

دیالکتیک خاکستر و شکوفه

یکی از ژرف‌ترین پیام‌های نوروز، پیام امید و نوزایی است؛ پیامی که حتا پس از تلخ‌ترین روزها خاموش نمی‌شود.

دی‌ماه زخمی ژرف زد و اسفند آتش بر آن نشاند. اما آنچه دشمنان درونی و برونی نمی بیند، نیرویی است که از دل ویرانی سر برمی‌آورد. در ژرفای همین سوگ، بذری که در دل خاکسترها در انتظار رویش بود، اکنون سر برآورده است.

بهار، جلوه‌گاه دیالکتیک زندگی و مرگ است؛ رقص پیروزمندانه سبزه بر مزار مردگان. به گفته سپهری «مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید». این آیینی است استوار که هیچ بیدادگری را یارای پیکار با آن نیست. نوروز جلوه‌ای باشکوه از دیالکتیک زندگی و مرگ است؛ زایش زندگیِ پرجوش از تنِ خسته و روانِ افسرده‌ی کهنگیِ میرنده.

ما که در هجران یاران، دل‌هایمان صحرانشین شده است، باید زمزمه کنیم که سرنوشت ما سوختن نیست. ما هم‌چو ققنوس، از میان همین خاکستر داغ‌های دی و اسفند دوباره پر خواهیم کشید و در طلوعی دیگر، لیلی آزادی را مجنون‌وار در آغوش خواهیم گرفت.

این رهایی، اما نه در انتزاع، که در نمادهای زندگی روزمره ما دیده می‌شوند؛ در سبزه و آینه‌ای که بر سفره‌های نوروزی نشسته‌اند. 

سبزه و آینه در میان آتش

امسال، بهار نه یک رویداد ساده، بل‌که انفجاری از نور است که از دل سوزناک‌ترین شب‌های دی‌ماه و تاریک‌ترین روزهای آغشته به نفت اسفندماه زاده شده است. آنان که گمان می‌کردند با بریدن شاخه‌ها، ریشه‌ها خواهند خشکید، اکنون می‌بینند که هر شاخه بریده، نهالی تازه شده است و از همان خاک زخم‌خورده، جنگلی از سروهای آزاد سر برآورده است. این رویش ناگزیر، پیامی آشکار برای کسانی دارد که به جاودانگی تاریکی دل بسته‌اند. نوروز، با پیام پیوند میان طبیعت و انسان، یادآور این حقیقت است که هر رویش—حتا در دل تاریکی و ویرانی—شدنی است. همان‌گونه که درخت خشکیده دوباره سبز می‌شود، جامعه انسانی نیز از دل بحران‌ها و غم، زندگی نو، عدالت و میهنی آباد خواهد آفرید. این رویش نیازمند اراده‌ای جمعی، آگاهی و تلاش است.

جامعه، با همه زخم‌ها، توان ایستادگی دارد و هنوز زنده و استوار است، هم‌چون کوه‌ی که ریشه در ژرفای زمین دارد. اکنون، در میان آتش‌هایی که از آسمان می‌بارد، این ایستادگی معنایی تازه می‌یابد. سبزه بر سفره‌های نوروزی، نه تنها نماد زندگی، که نماد رزم با ستمگران، نماد پایداری در برابر بیگانه نیز هست. آینه، نه تنها نماد پاکی و بی‌آلایشی که بیدادگران از آن گریزانند، که نماد روشنایی در برابر تاریکی‌ای است که از آسمان می‌بارد.

بی‌میهن، نه سبزه می‌روید، نه آینه می‌تابد. پاسبانی از ایران امروز، پاسداری از آینده همه ماست. اگر سرزمینی فروبپاشد، میهن پاره‌پاره شود، آرمان‌ها نیز بی‌پناه می‌شوند. تجربه لیبی یکی از آشکارترین نمونه‌هاست. آنان که روزی برای آزادی و عدالت می‌جنگیدند، امروز میان این سو و آن سوی مرزها سرگردانند. در لیبی، دیگر سوسیالیست و کمونیستی نیست؛ نه از آن رو که آرمان‌ها مرده‌اند، بل از آن رو که میهنی نمانده است. لیبی به ما می‌آموزد که بی‌میهن، نه آزادی معنا دارد، نه عدالت اجتماعی، نه هیچ آرمان انسانی.

اینک، با این آگاهی که بی‌میهن هیچ آرمانی به بار نمی‌نشیند، به پیمان با فردا می‌رسیم.

پیمان با فردا

امسال، پس از کشتار دی‌ماه و بمباران‌های اسفند، یک پیام پررنگ‌تر از همیشه است: زندگی روان است، حتا در دل تلخی‌ها.

این زمستانِ سخت نیز، بی‌پایان نیست. اگرچه دیگر در جامِ شورمستان شرابی نیست. با این همه، در زمینِ کالِ زمستانی نشانه‌هایی از سربرآوردنِ گل‌های امید پدیدار است و در پایان این دهلیزِ دراز و تاریک، کورسویی کم‌جان چشمک می‌زند. تاریخِ انسانی گواه آن است که ستم پایدار نمی‌ماند، دستگاهِ جنگ و دروغ، جاودانه نیست. امید به پایانِ ستم و بهره‌کشی، امید به صلح و آشتی پنداری بی‌پایه نیست، بل‌که امیدی است استوار بر تجربه‌ی تاریخیِ انسان.

نوروز، این آیین کهن و ریشه‌دار، با آمدنش پیامی فراتر از شکوفه و سبزه دارد؛ پیام او پیمان دوباره با زندگی است. در درازنای تاریخ، هر بار که زمستانی سخت بر سرزمین ما سایه افکند، نوروز توانسته است از دل خاکسترها اخگری از امید برانگیزد. هر شکوفه، هر سبزه و هر آینه سفره هفت‌سین یادآور این است که زندگی، حتا پس از سخت‌ترین بحران‌ها، از پویایی بازنمی‌ماند. نوروز نماد پیروزی اهورا بر اهریمن، پیروزی نیکی بر بدی، و پیروزی بهار بر زمستان است. انسان در طبیعتِ دگرگون‌شده‌ی پیرامون، سراسر شورِ رستاخیز می‌شود و درمی‌یابد که می‌توان بهارِ زندگی را با سازندگی و رزمندگی برپا ساخت.

فاجعه دی‌ماه، با همه تلخی و رنجی که بر جان مردم نشاند، بار دیگر یادآور شد که هیچ ستمی پایدار نمی‌ماند و هیچ شب تاریکی جاودان نیست. بمباران‌های اسفند نشان داد که پاسداری از میهن، در کنار پیکار برای آزادی و عدالت اجتماعی، وظیفه‌ای به‌هم‌پیوسته است. هنگامی که میهن در خطر باشد، سخن گفتن از آزادی نیز رنگ می‌بازد و معنای خود را از دست می‌دهد. آزادی زیر چکمه‌های بیگانه، بردگی است و میهن بی‌آزادی، خانه‌ای سست‌پایه.

انسان‌ها با امید، همبستگی و مسئولیت می‌توانند راهی به سوی روشنایی بگشایند؛ راهی که از دل میهنی می‌گذرد که نگهبانی از آن خود گامی به سوی رهایی است. نوروز، با همه رنگ، نور و زیبایی‌هایش، یادآور آن است که هر قطره اشک، هر خاطره تلخ و هر رنج جمعی می‌تواند سرچشمه آگاهی و امید شود.

سخن پایانی

از دی آغاز کردیم، از زخمی که بر پیکر زمان نشست. از سوگی گفتیم که دل یک ملت را داغدار کرد. اما در دل همان سوگ، نشانه‌های رستاخیز را دیدیم: ققنوسی که از خاکستر برمی‌خیزد، یادآور ایستادگی است، چراغ امیدی در دل زمانه‌ی سخت و نشانه‌ای از نیروی بازآفرینی که نشان می‌دهد حتا پس از تاریکی، زندگی و امید دوباره سربرمی‌آورد.

سپس به اسفند رسیدیم؛ به آتشی که از آسمان بارید. به بمباران‌هایی که یک بار دیگر فریاد زدند: دشمنان ایران، دشمنان این سرزمین‌اند. آنها نه تنها در پی واژگونی حکومت، که در آرزوی ایرانی بی‌دفاع، تجزیه‌شده و وابسته برای فرداهای دور و نزدیک‌اند. اما حتی در میان آتش و خاکستر، امید و ایستادگی از میان ما فرو نمی‌نشیند؛ روزی خواهد رسید که این سرزمین، آزاد، مستقل و سربلند، برای همیشه دوباره جان گیرد.

و اکنون به اینجا رسیده‌ایم که پاسداری از میهن، در روزگار ستم و بی‌آزادی، کاری است بس دشوار و پیچیده؛ پیکار برای آزادی، بی‌پاسداری میهن، راهی است به کویر نابسامانی. در میان دو تیغه گرفتار آمده‌ایم: از یک سو چنگال خونین خودکامگی که در دی‌ماه، جوانان این سرزمین را به خاک و خون کشید؛ و از سوی دیگر، موشک بیگانه که آسمان اسفندِ ما را درید.

اما در میانه همین دو راهی، یک چیز روشن است: پاسداری از ایران و دفاع از این خاک، هم‌راهی با خودکامگان نیست؛ سر فرودنیاوردن در برابر بیگانگان است. جمهوری اسلامی بدون تردید رفتنی است، اما ایران خواهد ماند.

بیایید خانه را پاس داریم. تا زمانی که فرزندان آزادی در برابر بهره‌کشی و ستم ایستاده‌اند، امید پاینده است .تا زمانی که در میان توفان سهمگین و زیر رگبار موشک‌های دشمنان، هنوز کسانی از ما کلبه‌های خود را به بیگانگان ارزانی نکرده‌اند، امید ماندگار است. تا زمانی که کسانی از ما به دست‌بوسی ستمگران و پای‌بوسی زورگویانِ جهانی نمی‌روند، امید همچنان زنده خواهد ماند.

بیایید در برابر بانگِ ناخراشِ موشک‌های دشمن، سمفونی دل‌نشینِ میهن‌دوستی را برپا کنیم؛ با هم پیمان ببندیم که زندگی را از یاد نبریم، سوگ را به آگاهی و همبستگی دگرگون کنیم، و از دل زمستان‌های سخت ستم و زیر آتش‌های دوزخ بیگانه، بهاری انسانی، عادلانه، آزاد و میهنی پایدار بسازیم؛ بهاری بسازیم که در آن، کارگر هم از دست‌رنج خود بهره‌مند شود، زن از وزش باد بر گیسوی افشان خود نهراسد و هیچ کُرد، عرب، بلوچ و آذری، نگران ستم بر زبان و فرهنگ خود نباشد. بهاری که نه تنها طبیعت، که جامعه انسانی را سبز و سرشار از امید کند؛ بهاری که نه تنها برای امروز، که برای فردای ایران، برای نسل‌های آینده این مرز و بوم باشد.

دی را فراموش نمی‌کنیم، اما در آن‌جا نمی‌مانیم. آتش اسفند را از یاد نمی‌بریم، اما در سوگ آن درجا نمی‌زنیم.

امید که نوروز ۱۴۰۵، سرآغاز راهی باشد به سوی آرامش، عدالت اجتماعی، آزادی و زندگی‌ای بهتر برای همه در ایرانِ پایدار و نیرومند.

یاد کشته‌شدگان دی‌ماه و قربانیان بمباران‌های اسفند گرامی باد.

نوروز خجسته باد بر مردمان رنج و کار، بر رزمندگان راه آزادی و برابری، و بر هم‌میهنانی که در زیر سایه‌ی بمب و موشک نیز شعله‌ی امید را خاموش نکرده‌اند.

در واپسین شب‌های زمستان، در سپیده‌دم بهار، از یاد نبریم: دفاع از میهن، همراهی با خودکامگان نیست؛ سر فرودنیاوردن در برابر بیگانگان است.

 


Source URL: https://bepish.org/node/13691