زیرساختها؛ آنچه جنگ واقعاً نابود میکند
ضرورت پرداختن به این موضوع
بحث درباره زیرساختها در این لحظه از دل واقعیتی آشکار برمیخیزد: حملات اخیر اسراییل و امریکا به مراکز غیرنظامی—از کارخانههای فولاد در چندین شهر تا دانشگاهها، مراکز تحقیقاتی،
مجموعههای تولید داروهای حیاتی و بناهای تاریخی ثبتشده—نشان میدهد که هدف جنگ، فراتر از میدان نبرد است. این مراکز نه پایگاه نظامیاند و نه بخشی از ماشین جنگی؛ بلکه قلب زندگی اجتماعی و علمی جامعه را تشکیل میدهند.
وقتی یک کارخانه فولاد نابود میشود، تنها تجهیزات صنعتی تخریب نمیشوند، بلکه زنجیرهای از تولید، اشتغال، مهارت و تجربه که سالها شکل گرفته، فرو میپاشد. وقتی مراکز تحقیقاتی و دانشگاهها هدف قرار میگیرند، دانش، همکاری علمی و تربیت نیروی انسانی از بین میرود. ترور دانشمندان و نخبگان هم پیام روشنی به جامعه ارسال میکند: حتی توانایی اندیشیدن و تولید دانش نیز امن نیست.(شیوه غیر انسانی که اسراییل در عراق بکار گرفت وحدودا ۵۵۰۰ نفر از دانشمندان ونخبگان عراقی را ترور کرد)
در کنار این واقعیت، روایتسازیهایی هم جریان دارد—از جمله در میان جریانهای سلطنتطلب—که این ویرانیها را با ادعاهایی چون «بعداً بهترش ساخته خواهد شد» یا «برندازی رژیم با هر قیمت» توجیه میکنند.
در اینجا، موضوع زیرساختها از یک مسئله فنی، به مسئلهای عمیقاً سیاسی تبدیل میشود.
زیرساختها؛ دستاورد جامعه، نه دارایی حکومت
زیرساختها متعلق به جامعهاند، نه حکومتها. هیچ دولتی—چه رژیم اسلامی ویا سلطنتی و چه هر قدرت سیاسی دیگر—مالک کارخانهها، دانشگاهها یا شبکههای حیاتی کشور نیست.
این زیرساختها حاصل تلاش نسلها هستند: کارگران، مهندسان، معلمان و مردم از طریق مشارکت اجتماعی و مالیات در ساخت و نگهداری آنها نقش داشتهاند. حتی یک حکومت ناکارآمد یا سرکوبگر هیچ توجیهی برای نابودی آنها ندارد. حمله به زیرساختها، حمله به جامعه است، نه به حکومت.
متأسفانه، برخی روایتهای سیاسی بهطور عمدی این تمایز را مخدوش میکنند و تخریب زیرساختها و نهادهای مدنی را بهنام مبارزه با حکومت توجیه میکنند. این همان نقطهای است که فهم جامعه و ارزش دستاوردهای تمدنی را تهدید میکند.
زیرساخت و فاعلیت انسانی؛ جایی که جامعه خود را میسازد. زیرساختها صرفاً ابزار اقتصادی نیستند، بلکه بسترهایی هستند که زندگی اجتماعی در آنها تولید و بازتولید میشود. همانطور که " دیوید هاروی "تأکید میکند، کارخانه، مدرسه، بیمارستان و شبکههای حملونقل امکان شکلگیری روابط اجتماعی پایدار را فراهم میکنند.
یک کارخانه تنها محل تولید کالا نیست. کارگران در آنجا با یکدیگر آشنا میشوند، تجربههای مشترک پیدا میکنند، منافع جمعی خود را مییابند و در بسیاری موارد به سازمانیابی صنفی یا جمعی میرسند. یک دانشگاه نیز فقط محل انتقال دانش نیست، بلکه فضایی است که نسلها در گفتوگو با هم افقهای فکری جدید میسازند.
این همان چیزی است که شکلگیری «جامعه مدنی» نامیده میشود. شبکهای از نهادها و روابط که امکان کنش جمعی و دموکراتیک را فراهم میکنند. تخریب زیرساختها به معنای فروپاشی همین بسترهای همبستگی و فاعلیت انسانی است.
شهر و تمدن؛ از همجواری تا همسرنوشتی :
شهر تنها یک فضای فیزیکی نیست، بلکه ساختار اجتماعی پیچیدهای است که انسانها از همجواری ساده به همسرنوشتی میرسند. در محله، کارخانه یا اداره، روابطی شکل میگیرد که فراتر از تفاوتهای فردی است.
زندگی در یک محله، شبکهای از اعتماد، شناخت و همکاری ایجاد میکند. مردم در بحرانها به کمک یکدیگر میآیند و حس تعلق مشترک شکل میگیرد. محیطهای کاری نیز به تجربههای مشترک و شکلگیری مطالبات جمعی و کنش اجتماعی منجر میشوند. این فرایند «رواداری عملی» ایجاد میکند؛ انسانها یاد میگیرند با وجود تفاوتها، در فضای مشترک زندگی کنند و برای منافع جمعی تلاش کنند. تخریب شهر و زیرساختها به معنای فروپاشی همین شبکههای ظریف است—شبکههایی که بازسازی آنها بسیار دشوارتر از ساختمانهاست.
تجربه تاریخی؛ بازسازی هرگز کامل نمیشوند.
در جنگ جهانی دوم شهر های ورشو، هیروشیما وناکازاکی تقریباً بهطور کامل نابود شدند. بازسازی آغاز شد، اما بافت اجتماعی پیشین، شبکههای انسانی و ساختارهای فرهنگی هرگز به همان شکل بازنگشت. اثرات انسانی و روانی بمبارانها تا نسلها ادامه یافت.
این تجربه نشان میدهد که زیرساختها فقط «چیزی برای ساختن» نیستند؛ بلکه «چیزی برای زیستن» هستند و زیستن را نمیتوان بهسادگی بازسازی کرد.
نمونههای معاصر؛ فروپاشی زیرساخت، فروپاشی جامعه در سوریه، تخریب شهرهایی مانند حلب و حمص ورقه، شبکههای آموزشی و بهداشتی را فروپاشید و میلیونها نفر مجبور به مهاجرت شدند.
نتیجه، نسلی با شکافهای عمیق آموزشی و اجتماعی است.
در افغانستان، دههها جنگ مانع شکلگیری زیرساختهای پایدار شده است. حتی در دورههایی که جنگ کاهش یافته، نبود این زیرساختها مانع توسعه پایدار شده است.
در اوکرایین، حمله به شبکههای انرژی و حملونقل نشان میدهد که هدف جنگ مدرن، فلج کردن کل زندگی اجتماعی است، نه صرفاً شکست نظامی.
-تلفات پنهان؛ اثرات نامرئی اما تعیینکننده:
جنگ فقط در میدان نبرد رخ نمیدهد. اثرات آن در زندگی روزمره مردم ادامه مییابد: کودکانی که از آموزش محروم میشوند، بیمارانی که خدمات درمانی دریافت نمیکنند، و کارگرانی که شغل خود را از دست میدهند. هزاران خانواده بیسرپناه شده و داراییهای خود را از دست میدهند. این تلفات پنهان در بلندمدت، اثرگذاریشان کمتر از تلفات مستقیم نیست و ظرفیت جامعه برای بازسازی را تهدید میکند.
نقد یک توهم خطرناک: «بهترش را میسازیم»
شعار «بهترش را میسازیم»، زمانی که زیرساختها در حال نابودی هستند، تنها توجیه ویرانی است. این شعار نادیده میگیرد که زیرساختها محصول تاریخ و روابط اجتماعیاند و به سادگی قابل جایگزینی نیستند.
جریانهایی که این منطق را ترویج میکنند، عملاً تفاوت بین حکومت و جامعه را مخدوش میکنند. تخریب زیرساختها را هزینهای قابل قبول برای تغییر قدرت میپذیرند. این نگاه، ضدملی و فرقهای است، زیرا آنچه نابود میشود، دارایی یک ملت است، نه یک حکومت، و جامعه به ابزاری برای پروژه سیاسی تقلیل داده میشود.
تجربه تاریخی نشان میدهد بازسازی صرفاً مسئله فنی نیست؛ نیازمند زمان، ثبات، منابع و تداوم روابط اجتماعی است—همان چیزی که در جنگ از بین میرود. شعار «بهترش را میسازیم» در چنین شرایطی، بیش از یک برنامه، گریز از واقعیت و عادیسازی ویرانی است.
جمعبندی
زیرساختها، بنیانهای مادی و اجتماعی یک جامعهاند. آنها به جامعه تعلق دارند، نه به حکومتها. تخریب آنها، نه اقدام نظامی محدود، بلکه ضربهای عمیق به زندگی، یادگیری و آینده است.
دفاع از زیرساختها، دفاع از جامعه است—از گذشتهای که در آن انباشته شده، و از آیندهای که بر آن بنا میشود.