علی جنوبی

سیزده بدر امد،
اما نه با خنده‌های رها در سبزه‌ها،
بلکه با بغضی که در گلوی زمین گیر کرده است.

باد، هنوز بوی بهار می‌آورد،
اما میان عطر شکوفه‌ها،
ردی از دود و خاکستر جا مانده است.

مردم، دل به دشت می‌برند
تا شاید برای ساعتی
دردِ آوار و آژیر را فراموش کنند،
اما مگر می‌شود
غمِ خانه‌هایی که دیگر نیستند
از دل بیرون کرد؟

سیزده‌بدر،
روزی برای گره‌گشایی از دل‌ها بود،
حالا اما
دل‌ها گره خورده به ترس،
به داغ،
به خاطراتی که هنوز زنده‌اند.

با این‌همه،
سبزه‌ها آرام در دست‌ها گره می‌خورند،
نه فقط برای آرزو،
بلکه برای امید،
برای روزی که
بهار، دوباره
بی‌هیچ صدای انفجاری
به خانه‌ها برگردد
اما نه با خنده‌های رها در سبزه‌ها،
بلکه با بغضی که در گلوی زمین گیر کرده است.

باد، هنوز بوی بهار می‌آورد،
اما میان عطر شکوفه‌ها،
ردی از دود و خاکستر جا مانده است.

مردم، دل به دشت می‌برند
تا شاید برای ساعتی
دردِ آوار و آژیر را فراموش کنند،
اما مگر می‌شود
غمِ خانه‌هایی که دیگر نیستند
از دل بیرون کرد؟

سیزده‌بدر،
روزی برای گره‌گشایی از دل‌ها بود،
حالا اما
دل‌ها گره خورده به ترس،
به داغ،
به خاطراتی که هنوز زنده‌اند.

با این‌همه،
سبزه‌ها آرام در دست‌ها گره می‌خورند،
نه فقط برای آرزو،
بلکه برای امید
برای روزی که
بهار، دوباره
بی‌هیچ صدای انفجاری
به خانه‌ها برگردد.

علی جنوبی
۱۳٫۰۱٫۱۴۰۵ ‎


Source URL: https://bepish.org/node/13750