چپ ارزشی یا برنامهای؟
جنگ و چپ ایران
جنگ ۴۰ روزه، شکاف در چپ ایران بر سر فهم وظیفهی ملی و عمل به آن را عمیقتر از هر وقت دیگری به نمایش نهاد. قطبی از این چپ در ظرف یکی از دو سوی جنگ جاگرفت، و قطب متقابل از دامن طرف دیگر جنگ آویخت. موسوم به «محور مقاومتی»های مسموم ناسیونالیسم اسلامی آن، با گردآمدن زیر پرچم جمهوری اسلامی «دنیا را مدیون مقاومت سپاه» نامیدند. در نقطه مقابل هم، شعف چپتباران چپگریز به تماشا درآمد که از تهاجم راستگراترینهای آمریکا و اسرائیل علیه کشورشان به وجد آمدند و مدال ناجی ایران بر سینهی ویرانگران متجاوز نشاندند.
میان این دو قطب اما، طیف وسیعی از چپ هست که هم بر تقصیر و قصورات جمهوری اسلامی در کشاندن کشور به معرکهی جنگ انگشت مینهد و هم تصریحاً با متجاوزانی مخالفت میورزد که با نقض کنوانسیونهای بینالمللی، ایران را زیر بمباران گرفتند. البته در این طیف نیز، عناصری نتوانستنهاند آنگونه که باید و شاید برکنار از ترکشهای وضعیت دوقطبی بمانند؛ چرا که سایهی سنگین قطبیت جنگی در کار است. با اینهمه، چپ در کلیتش بر مخالفت همزمان با جنگ افروزان متجاوز و جمهوری اسلامی زمینهپرور جنگ استوار ماند و خط مستقل مشهور به «سیاست سوم» را پیش بُرد.
پدیداری چندسویگی بر سر جنگ اما، نه تازگی دارد و نه محدود به چپ ایران میشود. قدمتی دارد به درازدامنی زیست چپ خود ما و پدیدار شناسیاش پیگرفتنی در سیر چپ جهانی با عملکرد متنوع در میهنهایی مختلف. واکاوی منطق این پدیده را باید در دیالکتیک نگاه جهانی و مصالح ملی و نیز برهمکنشی دو امر ارزش و برنامه در چپ جُست. در آن منطق تاریخی، که علیرغم هر پیچیدگی در خود، نهایتاً عصارهی زمان طی شده است. همانگونه که، سیر این تاریخ رنگارنگ نیز، نه که چیزی جز بسط زمانی همان منطق فشرده. بغرنجی موضوع، فراتر از گذراانگاریهاست.
وظیفهی ملی برنامه محور
چپ، جهاننگر است و جهانیاندیش؛ شخصیت ملی آن اما، در پهنهی عملکرد کشوریاش بروز مییابد. چپ اگرچه در پی شکلگیری جهانی است آزاد و رها از تبعیض، ولی برسازی سامانهی آرمانی از ایندست، از تبعیضزدایی در واحدهای ملی و آزادی آنها میگذرد. برای نیل به جهانی که در آن «تکامل هر فرد، شرط تکامل ازاد همگان» باشد، تقدم لزوماً با مبارزه در سطح ملی به قصد رفاه شهروندان و عدالت اجتماعی است. آرمانی که کارنامهی عملش نتواند در مواجههی برنامهای با توسعه و عدالت نیازین در حق مردمان رقم بخورد، ابتر و انتزاعی بیش نخواهد بود.
بیلان کار هر جریان سیاسی به مجموعه پروژههایش در پاسخ به احتیاجات مطالباتی در جامعه و احوالات باشندگان آن است. چپ نیز همچون هر جریان اجتماعی دیگر، با سنجهای در ترازوی داوری به توزین درمیآید که برای اصلاح و تغییر وضع پیشنهاد میدهد. داعیهی آیندهی بهتر که نتواند در اقدامات مقطعی مشخص بمنظور بهبود اوضاع بازتاب یابد، وعدهی سرخرمن را میماند و از سوی جامعه پس زده میشود. ارزشگرایی تا در وجود برنامهی کامیاب و اندازهپذیر نمود نیابد، توانا به نمایاندن ارزشهایش نخواهد بود و در بیگانگی با وعدههای مدعاییاش شناخته خواهد شد.
بر متن جنگ ۴۰ روزه، در تبیین نسبت ارزش و برنامه بود که مقولهی «استقلال» به میان آمد و با قرارگرفتن در مرکز چالش جریانات سیاسی، بار دیگر پرسش کدامین درک از استقلال را پیش کشید. تعریف آن به فهم دینامیک با بار مقتضی هر دورهی زمانی و درخور همان زمانه است یا تجریدی برای همیشه؟ استقلال آیا میتواند در دنیای جهانیشده با واحدهایی عمیقاً تنیده درهم، همانی باشد که روزگاری در جدایی از متروپل تعریف میشد؟ آیا نگاه نوع «قایقهای توپدار» به «استقلال»، درست بدانگونه که جمهوری اسلامی مصداق آنست، محکوم به ستیز با غیر خود نیست؟!
انطباق آزمون الهی و موش آزمایشگاهی
در مستقل بودن جمهوری اسلامی، تردیدی نیست. مشکل، در فهم و خواست او از کیفیت استقلال و کارکرد استقلال در جهان کنونی است! این استقلال طلبی، نه جاری بر متن سیاست موازنهی مثبت ملی در جهانی همبسته، بلکه در فضای «مرگ بر»ها و صدور ستیزندگی به منطقه میچرخد. درست نقطه مقابل الگوی ویتنام که تا سلطهطلبی بمب ناپالم را با مقاومتی قهرمانانه درهم شکست و «یانکی» را ناگزیر از ترک کشورش کرد، از همان «خصم» دعوت به سرمایهگذاری مقرراتی نمود تا چرخ اقتصادش بگردد و توسعهی پایدار محقق شود. استقلال را در رشد و رفاه میسنجند.
جمهوری اسلامی اما از همان تاسیس، نه فقط ایران، که منطقه و «دنیای اسلام» را بدل به آزمایشگاهی برای بسط خویش خواسته است؛ استقلال از جنس تهاجمی و ستیزنده و نه دفاعی و سازنده. آن نوع استقلال که در دنیای پر از ذینفعها به ناگزیر ره به جنگ میبَرد. جنگهایی که، بهیچوجه مقدر به گُر گرفتن نیستند تا هستی ایران به آتش ِکشند. ۴۸ سال ماجراجوییهای جملگی منجر به شکست جمهوری اسلامی، نه میهن دوستی متعارف، که دوام منافع ولایی تحت عنوان «آزمون الهی» است. چنین استقلالی، به استقبال شتافتن جنگ با نتیجهی به قهقرا بُردن ایران در پی دارد!
مضحکه اما آنجاست که بخشی از چپ، کلید رهایی ایران از «امپریالیسم» را در «مقاومت سربازان گمنام امام زمانی» مییابد و هیچ هم برایش مهم نیست که «جنگ استقلال» کذا، چه بلایی بر سر کشور میآورد و مردم ما چه بهایی برایش میپردازند. اصل برای او، آمریکاستیزی همچون «ارزش» است و بس! او ارزش را در این میداند و به اصطلاح برنامه برای زحمتکشان را هم در گرو تحقق آنچیزی که، رسالتش به حکم تاریخ بر دوش سپاه است! در این نگاه، مردم آچار چرخ تاریخ و موش آزمایشگاه «سوسیالیسم» هستند و آرمانی گداخته و آبدیده در بوتهی آزمون الهی اسلام مقاوم!
چپ ملی در متن تاریخ آن
چپ ایران از همان آغاز زایش خویش در چند گرایش چهره نمود. هم ذوب در آئینهایی از دل بیرون داد که آرمانخواهیشان پرستش انقلاب شوروی بود و هم عمواوغلی را که خواست آرمان سوسیالیستی اکتبر در برنامهی واقع بینانهی دمکراتیک ملی ترجمه شود. نیم نسل بعد نیز، هم در ارانی سوسیال دمکرات رادیکال ملی برآمد یافت و هم در کسانی که حرف شنوی از مسکو داشتند. در ادامه نیز، خلیل ملکی چپ ملی سربرآورد که بر آن بود تا آرمان چپ در جامهی برنامهی ملی ناظر بر واقعیتها چهره کند که زیر فشار چپ «جهانگرای آرمانی» به راست هول داده شد.
بعد از کودتای ۲۸ مرداد، چپ جوان به نیت جبران اشتباهات چپ قبل از خود در امر فهم درست و بموقع از مبارزهی ملی، نقطه عزیمت را در پایبندی هم به استقلال ملی و هم استقلال عمل خویش قرارداد. گرچه بخاطر سرکوب شرایط علنی فعالیت و لذا محروم ماندن از انباشت تجربهی سیاسی، گرایش به رادیکالیسم در این چپ وجه آرمانی یافت و هنجار برنامهمحوری در آن تا حد گمگشتگی فروکاست. متشکلترین چپ مستقل رادیکال، فدائیان خلق بی برنامه بودند و تنها چهرهی نمادینی از آن که نیم نگاهی به سمتگیری برنامهمحور داشت ولی مجال پیشرفت نیافت، بیژن جزنی بود.
چپ با استقرار جمهوری اسلامی «نه غربی و نه شرقی» - که در پی فروپاشی «اردوگاه شرق»، استحاله در «نه غربی» یافت – در برابر این پرسش قرار گرفت که با مستبد مستقل چه بکند؟ مبنا بر اولویت استقلال است و علیرغم هر انتقاد به جمهوری اسلامی باید طرف حکومت را گرفت یا که عمل از موضع مخالفت با استبداد ولایی؟ یا که هیچ یک از اینها، بلکه برافراشتن پرچم در مخالفت همزمان با «ارتجاع و امپریالیسم»؟ سئوال نهفته در دل این صفآراییها عبارت بود از: استقلال به چه معناست و چپ ملی در شرایط اشغال سفارت ابر قدرت و تجاوز صدام کجا باید ایستاد؟
باز تکرارهایی از آن دیروز در همین امروز!
سئوال بنیادی استقلال اما پاسخ نافذ نگرفت. جدا از تاثیر حاد سرکوبگریهای نظام متکی بر پایگاه تودهای علیه هر مخالف، آنچه چپ را با سرنوشتی غمانگیز مواجه ساخت، ناپختگی ظرفیت پاسخ به پرسشهای ماهوی در او بود. این سئوالات که: چپ ملی چیست و آرمان را به چه سان باید در برنامهمحوری بازتاب داد؟ چپ در کلیتش، نتوانست به این پرسش مرکب در آن بزنگاه تاریخی جوابی سیاستورزانه دهد. برعکس، با دچار آمدن به انقطاب شدید، گرفتار تقسیمات مکرر شد و با شکست خوردن هر مولفه از آن – البته با سهمهایی متفاوت از مسئولیت در خطا – آسیب بسیار دید.
با اینحال اما، چپ ایران از جمله جریاناتی است که توانسته بر بستر بازنگری و واکاوی شکستهای ملی و جهانی خود، گامهای بزرگی در زمینهی نقد دیروزش بردارد. نقد نیز نه فقط در معنای صرفاً تاکتیکی و حتی استراتژی سیاسی، بلکه اساساً در عرصهی نظر و گفتمان. نقدی که هنوز هم با بلوغ یافتگی طراز بالای لازم فاصله دارد که وجود و بروز رسوبات آن نگاهها در همین امروز، همان آفتاب آمد دلیل آفتاب است! این مقاومتها اما میرندهاند و علیرغم ظهورهای مقطعی، در کل متعلق به گذشته و نه که از آنِ آیندهی بالنده. چپ ما در راستای چپ ملی برنامهمحور پیش میرود.
دو جنگ دوازده روزه و چهل روزه، چپ را در معرض آزمونی دیگربار قرار داد و در برابر این پرسش نشاند که با تجاوز دو قدرت جهانی و منطقهای از هر نظر منفور به کشورش چه باید بکند؟ آیا طرف استبداد داخلی عملاً سکاندار دفاع در برابر متجاوز را بگیرد، یا صریح و غیر صریح برای رهایی از استبداد ولایی – سپاهی حاکم، حمله نظامی از بیرون را فرصت «برون رفت از بن بست» بداند؟ یا که با هیچ غرق شدن در این انقطاب، بر محکوم کردن تجاوز به کشورش پای بفشارد و یک لحظه هم چشم بر استبداد خونریزی نبندد که حتی حین جنگ هم اعدام میکند و مردم میکُشد؟
خط و سیاست درست، سیاست سوم است.
استراتژی «نه به جنگ و نه به جمهوری اسلامی» حقانیت دارد، چون مبنا را منافع و مصالح مردم کشور میداند و کشور را جدا از باشندگانش نمیفهمد. این راهبرد، روند را محدود به لحظه نمیبیند و واقعیت مقطعی را در وعدهی توخالی و نافرجام و غالباً بدفرجام مسخ نمیکند. میهندوستی در این رویکرد، با مردمدوستی تعریف میشود و نه اسطورهسازیهای ناسیونالیستی. استراتژی همه شمولی که، معتبر برای هر وقتی است و تعطیلی برنمیدارد؛ چه قبل از وقوع جنگ، چه حین آن و چه در بعد آتش بس. وفاداری به راهبرد در هر فاز از اینها با تاکتیکهایی متناسب.
این راهبرد در پیشا جنگ خود را در تشویق مردم به اِعمال فشار بر جمهوری اسلامی جهت پذیرش مذاکرهی ضرور و جدی در خدمت منافع ملی نشان میدهد و همزمان در انواع فعالیتها از طریق نهادهای بین المللی تا راه بر جنگ افروزان سد یا دستکم دشوار شود. حین جنگ اما، صدای ملی باید پژواک در آتش بس فوری بیابد و با هر ترغیب به آتش بازی و تداوم جنگ از سوی هرکس به مقابله برآید. در شرایط آتش بس هم، میبایست با دخالت نوع گفتمانی در مفاد عقدنامهی صلح و منطبق بر منافع کشور، در صدد تثبیت آتشبس بود و ارتقای آن تا سطح صلح پایدار.
این البته فهمیدنی است که پابرجا ماندن بر سیاست ملی برنامهمحور در فضای دوقطبی ناشی از تهاجم خارجی و استمرار استبداد، هیچ هم آسان نیست. چه، هم زرادخانههای تبلیغاتی طرفین جنگ از هر سو دستاندرکار سمت دهی به افکار عمومی به نفع خود هستند و هم ویروس شکاکیت نسبت به موضع مستقل متخذه دست از سر انسان پرسندهی حقیقت برنمیدارد! در چنین شرایطی، چپ ملی برنامهمحور نه مجاز به قفلشدگی در ارزشهای تجریدی است و نه فراموش کردن ارزشهایش. خلجانات لحظه میگذرند، اصولیتهای برنامهای اما هم رهگشایند و هم یک سرمایهی ماندگار ملی.
بهزاد کریمی ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ برابر با ۲۶ آوریل ۲۰۲۶