لیا ایپی استدلال می‌کند که هرج و مرج کنونی در جهان را نمی‌توان بدون در نظر گرفتن ظهور یک جناح راستِ شبکه‌ایِ جهانی درک کرد. در این مصاحبه، او در مورد آنچه چپ باید انجام دهد تا بار دیگر به یک نیروی بین‌المللی تبدیل شود، بحث می‌کند.

انتقاد از نظم بین‌المللی لیبرال امروزه عمدتاً از سوی جناح راست صورت می‌گیرد. دولت-ملت در اولویت است، نهادهای جهانی مضحکه شده‌اند و نخبگان جهان‌وطن به مردم عادی خیانت کرده‌اند. از سوی دیگر، دفاع معمول از وضع موجود، از سوی لیبرال‌هایی صورت می‌گیرد که بین‌المللی‌گرایی نظم پس از جنگ را با نظام اقتصادی که زیربنای آن است و از هر دو دفاع می‌کند، یکی می‌دانند.

لیا ایپی، دانشمند علوم سیاسی، از هیچ یک از این مواضع راضی نیست. در عوض، او خواستار توسعه چیزی است که آن را «جهان‌وطنی جایگزین» می‌نامد – یک بین‌المللی‌گرایی چپ‌گرا که برای مقابله با چالش‌های عمده‌ای مانند تشدید نابرابری، افزایش اقتدارگرایی و گسترش جنگ‌ها مجهز است.

ایپی استاد رالف میلیبند در رشته سیاست و فلسفه در دانشکده اقتصاد لندن است. او در آلبانی کمونیست بزرگ شد و فروپاشی آن را در کودکی تجربه کرد – تجربه‌ای که در خاطرات خود، *فری- آزاد*، به آن پرداخته است. در آخرین کتاب او، راست قامت نیز به تاریخچه خانوادگی‌اش می‌پردازد – نوشته های ایپی ترکیبی از تجربیات شخصی با بینش‌هایی از آثارش در فلسفه سیاسی است. بویژه تأملاتی در مورد ارزش آزادی برای لیبرال‌ها و سوسیالیست‌ها، و خیانت‌های تاریخی فراوان به این آرمان. 

در گفتگو با مگان دی از ژاکوبن، ایپی استدلال می‌کند که تغییر جهانی به راست نه تنها باید به عنوان یک تغییر جهت ژئوپلیتیکی، بلکه به عنوان یک همگرایی ایدئولوژیکی که به طرز نگران‌کننده‌ای یادآور دوره بین دو جنگ جهانی است، درک شود. او تفاوت بین محافظه‌کاری و فاشیسم را تحلیل می‌کند، توضیح می‌دهد که چرا رادیکال شدن ماگا از منطق خاصی از تشدید پیروی می‌کند و نشان می‌دهد که مهاجرت اساساً یک مسئله طبقاتی است.

ایپی بار دیگر از تاریخچه خانوادگی خود استفاده می‌کند تا نشان دهد که چپ باید صادقانه و جدی با دو شکست قرن گذشته – سوسیالیسم دولتی و سوسیال دموکراسی در درون دولت-ملت – مقابله کند. او استدلال می‌کند که تنها در این صورت است که امیدی به توسعه یک جایگزین سیاسی چپ‌گرا وجود دارد که عدالت را در مقیاس بحران‌های فعلی رعایت کند.

با توجه به هرج و مرجی که در حال حاضر در ایران در حال وقوع است، به نظر می‌رسد که شروع بحث با فروپاشی نظم ژئوپلیتیکی موجود معقول باشد. ما شاهد فروپاشی نهادهای پس از جنگ – سازمان ملل متحد، نهادهای برتون وودز، کل معماری بین‌الملل‌گرایی لیبرال – هستیم یا مجبور به اذعان به ناتوانی خود می‌شویم. آیا ما شاهد شکست این نهادها هستیم؟ یا این به سادگی نشان می‌دهد که آنها هرگز واقعاً نتوانسته‌اند به وعده‌های خود عمل کنند؟

ما شاهد ترکیبی از هر دو هستیم. روایتی در مورد این نهادها وجود دارد که ادعا می‌کند آنها همیشه در خدمت ساختارهای استعماری و یک سیستم اقتصادی خاص بوده‌اند؛ اینکه آنها صرفاً به نخبگان کشورهای ثروتمند خدمت می‌کنند و علیه مناطق فقیرتر جهان هستند. با این حال، این نهادها همچنین محصول تلاش‌ها برای مقابله با گرایش‌های انحصارگرایانه لیبرالیسم هستند. در حالی که آنها به طور کامل به هدف آزادی جهانی دست نیافته‌اند، تاکنون نمایانگر مبارزه‌ای مداوم برای گسترش آن آزادی بوده‌اند.

اکنون ما شاهد فروپاشی هستیم که مردم عموماً آن را صرفاً با اصطلاحات ژئوپلیتیکی درک می‌کنند: ظهور چین، بحران در روابط ایالات متحده و اروپا. با این حال، من استدلال می‌کنم که ما شاهد یک درگیری ژئوپلیتیکی هستیم، اما درگیری‌ای که توسط یک جهت‌گیری ایدئولوژیک خاص هدایت می‌شود. این ظهور یک جهان‌بینی راست‌گرایانه است که بر برتری دولت-ملت متمرکز است. این جهان‌بینی قوم‌محور، قوم‌گرایانه و مبتنی بر انتقاد از نخبگان لیبرال و جهان‌وطنی است.

«فاشیسم نوعی محافظه‌کاری انقلابی است. این نوع محافظه‌کاری معتقد است که هرگونه انحراف از وضع موجود باید رادیکال‌تر باشد، زیرا وضع موجود ریشه‌های عمیقی در فرضیات لیبرال دارد.»

این پدیده‌ای است که می‌توان در اروپا، خاورمیانه و ایالات متحده مشاهده کرد. این پدیده نشان‌دهنده همگرایی ایدئولوژیک راست اجتماعی است، مبتنی بر این دیدگاه که «قدرت، حق را می‌سازد»، که قوی‌تر آنچه را که باید انجام دهد و ضعیف‌تر به تبع آن رنج می‌برد.

بنابراین، آیا چیزی از نظر ایدئولوژیکی جدید در درون راست جهانی در حال ظهور است؟ یا اینکه راست همیشه اینگونه بوده است، فقط اکنون مطمئن‌تر و بی‌قیدتر است؟

آنچه امروز می‌شنویم بسیار شبیه به انتقاد جناح راست از نخبگان لیبرال و جهان‌وطنی دوره بین دو جنگ جهانی است، زمانی که فاشیسم ظهور کرد. بسیاری از مردم فکر می‌کنند فاشیسم صرفاً یک موضع کاملاً محافظه‌کارانه است، اما همچنین حاوی دیدگاهی سازنده از آنچه جهان باید در آینده به نظر برسد، می‌باشد. او نقدی از بین‌الملل‌گرایی لیبرال ارائه می‌دهد که پس از جنگ جهانی اول و در طول رکود بزرگ (دهه ۳۰  میلادی) وجود داشته است.

تفاوت امروز این است که به نظر می‌رسد این نقد راست‌گرایانه از سرمایه‌داری لیبرال و جهانی‌شدن، هژمونیک شده است. در دوره بین دو جنگ جهانی، رویکرد متفاوتی وجود داشت، همچنین نقدی بر سرمایه‌داری و لیبرالیسم بین‌المللی، اما از چپ، از منظر طبقاتی. امروز، انتقاد از وضع موجود عمدتاً از راست می‌آید. از سوی دیگر، چپ جریان اصلی هنوز در تلاش است تا نقد خود از سرمایه‌داری را دوباره کشف کند.

تفاوت بین محافظه‌کاری و فاشیسم چیست؟

تفاوت در روش‌ها نهفته است. فاشیسم نوعی محافظه‌کاری انقلابی است. معتقد است که خروج از وضع موجود باید رادیکال‌تر باشد زیرا وضع موجود بیش از حد به فرضیات لیبرال وابسته است. از سوی دیگر، محافظه‌کاری مسیر اصلاح‌طلبانه‌تری را دنبال می‌کند. در واقع تعهدی به ارزش‌ها و آداب و رسوم سنتی وجود دارد، اما این تصور وجود ندارد که همه چیز باید خرد شود تا جهان بر اساس هدف خاصی از ملیت، برتری تمدنی و همگنی نژادی تغییر شکل یابد. این، حداقل، دیدگاهی است که زیربنای بخش عمده‌ای از اندیشه فاشیستی است.

در حالی که محافظه‌کاری تمایل به سازش با نظم لیبرال دارد، فاشیسم انرژی مخرب‌تر و در عین حال خلاقانه‌تری دارد. فاشیسم مبتنی بر درک نیچه‌ای از رابطه بین اخلاق و قدرت است، درکی که به شدت با جهان‌شمولی لیبرال متفاوت است: در هسته خود، فاشیسم این ایده را دنبال می‌کند که قدرت خود را توجیه می‌کند و اعتراضات اخلاقی به آن چیزی بیش از ناله ضعیفان نیست.

آیا شما می‌گویید که ترامپیسم یا چهره‌هایی مانند ویکتور اوربان و ژایر بولسونارو نشانه‌هایی از گرایش رو به رشد فاشیستی در سراسر جهان هستند؟

این چهره‌ها پیشینه‌های متفاوتی دارند. اوربان محصول شکست جهان‌وطنی لیبرال در اروپای شرقی، بحران مالی و شوک درمانی دهه ۱۹۹۰ است؛ ترامپ و بولسونارو محصول تاریخ خودشان هستند. اما اگرچه این تحولات بسیار متفاوت آغاز می‌شوند، اما به نظر می‌رسد که همه آنها در یک جهت، مثلاً، آرمان‌شهری-فاشیستی همگرا می‌شوند.

"برخی می‌خواهند بین ملی‌گرایی مبتنی بر قومیت و ملی‌گرایی مبتنی بر شهروندی تمایز قائل شوند، اما در نهایت، به محض اینکه مرزی وجود داشته باشد، همیشه بین کسانی که در یک طرف آن مرز هستند و کسانی که در طرف دیگر هستند، تفاوت وجود دارد."

من معتقد نیستم که "ماگا" از ابتدا فاشیستی بوده است. یک فرآیند رادیکال شدن وجود داشته است. یک دیدگاه آرمان‌شهری نیاز دارند تا توضیح دهند که چرا در عمل به وعده‌های سیاسی خود شکست می‌خورند. 

  چرا با وجود اینکه ترامپ در قدرت است، هزینه‌های زندگی و قیمت‌ها هنوز اینقدر بالاست؟ توجیه این وضعیت برای رأی‌دهندگان – یک آرمان‌شهر سلسله مراتبیِ به طور فزاینده انحصاری – به یک فریب ایدئولوژیک طولانی‌مدت نیاز دارد.

در میان اعضای "جمهوری خواهان جوان میامی" یک گفتگوی گروهی فاش شد. در آن گفتگو دانشجویان راست‌گرا در حال تبادل اطلاعات در باره جولیوس اوولا طرفدار گمنام هیتلر و درک هاینریش هیملر از "آگارتا " بعنوان ایده‌های بسیار خاص و فاشیستی-مخفی رو و بدل شده بود. 

در مورد نکته‌ای که مطرح کردی: من هم فکر نمی‌کنم چنین گرایش‌هایی بخشی از هسته یا ماهیت اصلی جنبش ماگا باشند. به نظر من، این موارد را باید نوعی تشدید یا رادیکال‌تر شدن ایدئولوژیک دانست.

دقیقاً. و وقتی برای آخرین کتابم در مورد ظهور فاشیسم در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ تحقیق می‌کردم، به یک تشدید ایدئولوژیک مشابه برخوردم. وقتی امروز به هیتلر و نازی‌ها فکر می‌کنیم، به اوج آن فکر می‌کنیم: هولوکاست، اردوگاه‌های کار اجباری. اما در سال‌های اولیه حکومت هیتلر، لیبرال‌هایی که در ابتدا نگران بودند، گفتند: «خب، او مردمش را مجبور کرد نوشته‌های ضدیهودی را حذف کنند. او فهمیده بود که پایگاهش خیلی زیاده‌روی کرده است.» مردم به خودشان و دیگران اطمینان می‌دادند: «اوضاع آنقدرها هم که به نظر می‌رسد بد نیست.» بنابراین حتی در مورد آلمان نازی، در واکنش به وقایع جاری، فرآیندهایی از امتیازدهی و مصالحه وجود داشت.

واقعاً ترسناک است که تصور کنیم فاشیسم در آن زمان در آلمان در حال ظهور بود، و ما امروز می‌دانیم که مردم عادی اساساً درمانده بودند، مانند خرچنگ‌های داخل قابلمه. آیا شباهتی بین امروز و دوره بین دو جنگ جهانی می‌بینید؟

بله. من معتقدم شباهت‌های واقعی وجود دارد. تشدید نیروهای فاشیست راست‌گرا واکنشی به بحران سرمایه‌داری لیبرال است. این در دهه ۱۹۲۰ صادق بود و امروز نیز صادق است. تاریخ دقیقاً تکرار نخواهد شد، اما می‌توانیم ظهور راست‌گرایان را واکنشی به شکست‌های سوسیال دموکراسی از یک سو و سرمایه‌داری لیبرال از سوی دیگر تفسیر کنیم. این موضوع در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۳۰ نیز صادق بود.

با این حال، در آن زمان یک چپ قوی وجود داشت؛ امروز نه چندان...

بله و خیر. جنگ داخلی اسپانیا آخرین لحظه‌ای بود که انترناسیونالیسم چپ‌گرای واقعی وجود داشت. پس از آن، چپ – در هر دو شکل سوسیالیستی و سوسیال دموکراتیک – خود را به دولت-ملت متعهد کرد. از این نظر، این پروژه‌ای نبود که بتواند به طور مناسب به بحران‌ها پاسخ دهد، زیرا این بحران‌ها در نهایت فراملی هستند. امروزه، به نظر می‌رسد چپ‌ها قادر به تشکیل یک جبهه بین‌المللی گسترده با چشم‌اندازی روشن از اینکه می‌خواهند نقد خود از سرمایه‌داری را به کجا ببرند، نیستند.

از سوی دیگر، به نظر می‌رسد راست‌ها به طور بسیار موثری یک پروژه بین‌المللی منسجم را پیش می‌برند.

دقیقاً، و این کار را حتی قبل از به قدرت رسیدن شروع کردند. استیو بنن و نقشی را که او در پیوند دادن جنبش‌های مختلف راست‌گرا در اروپا و آمریکا ایفا کرد، در نظر بگیرید. بسیج فراملی گسترده‌ای پیرامون این ایدئولوژی ملت و دولت وجود داشت. این ایدئولوژی استدلال می‌کرد که سرمایه‌داری فراملی است و بنابراین هرگونه انتقاد راست‌گرایانه از آن نیز باید فراملی باشد. این افراد در همه جا شبکه ایجاد کردند: اندیشکده‌ها، پلتفرم‌های خبری، افرادی که به عنوان واسطه عمل می‌کردند. آنها از همان ابتدا شبکه‌سازی کردند و منتظر نماندند تا به قدرت برسند.

«مهاجرت فقط زمانی یک مشکل تلقی می‌شود که در روابط نامتقارن قدرت، مانند مهاجرت از جنوب جهان به شمال جهان، رخ دهد. هیچ‌کس به مهاجرت از کانادا به ایالات متحده فکر نمی‌کند.»

چرا چپ به چنین چیزی دست نیافته است؟

به دلیل کنار گذاشتن نقد سرمایه‌داری به عنوان یک پروژه طبقاتی مشترک. چپ‌های زیست‌محیطی، چپ‌های فمینیستی، چپ‌های ضد نژادپرستی وجود دارند – و نقدی از جهان‌شمولی وجود دارد که متحد کردن این مبارزات فردی مبتنی بر هویت را در یک دیدگاه مشترک دشوار کرده است. به طور متناقضی، چپ‌ها همان رویکرد فرهنگ‌گرایانه‌ای را اتخاذ کرده‌اند که راست‌ها برای درک مناقشات از آن استفاده می‌کنند: گفته می‌شود که این موضوع مربوط به نژادپرستی یا جنسیت است، بدون اینکه این نکات انتقادی فردی را در نقد گسترده‌تر شیوه تولید بگنجانند.

آنچه چپ‌ها فاقد آن هستند، یک جهان‌وطنی جایگزین است. من در اواخر دهه ۱۹۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰ در ایتالیا تحصیل کردم. آن زمان، زمان جنبش ضد جهانی شدن بود. انجمن اجتماعی جهانی در پورتو آلگره وجود داشت؛ ایده جهانی شدن متفاوت و جایگزین ظهور کرد. اما این جنبش توسط هژمونی نئولیبرالیسم خفه شد. نئولیبرالیسم تأکید داشت که آنچه مورد نیاز است، یک سیاست اساساً متفاوت نیست، بلکه صرفاً اقدامات سیاسی درست است. به اصطلاح راه سوم باید دنبال می‌شد: تنظیم اهرم‌های سیاسی در اینجا و آنجا، کمی توزیع مجدد، سازش با نخبگان اقتصادی.

آن دسته از ما که به خیابان‌ها رفتیم، رمانتیک‌های ساده‌لوحی تلقی می‌شدند که حاضر نبودند بپذیرند جنگ سرد تمام شده و دیگر جایگزینی وجود ندارد. آنچه را که در آن زمان داشتیم، از دست داده‌ایم – و باید برای بازپس‌گیری آن مبارزه کنیم.

چپ‌ها عموماً به دولت-ملت بدبین هستند – و دلیل خوبی هم دارند. اما در تاریخ اخیر، افراد آسیب‌پذیر جامعه توانسته‌اند دقیقاً در همین چارچوب دولت-ملت صدای خود را به گوش دیگران برسانند. بنابراین، آیا دولت-ملت نکته مثبتی هم ندارد؟

از دیدگاهی کاملاً عمل‌گرایانه، بله. زیرا دولت-ملت جایگاه قدرت است. اگر می‌خواهید قدرت را به دست بگیرید و اعمال کنید، باید بدانید که کجا قرار دارد. در غیر این صورت، مبارزه اجتماعی همه جا و هیچ جا باقی می‌ماند.

دلیل اینکه مردم زمانی اینقدر به دولت-ملت امید داشتند، دقیقاً به دلیل همین مبارزه قدرت بین ملت و امپراتوری در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ بود: ملی‌گرایی نیرویی مترقی در مبارزه علیه نظم امپراتوری، علیه کلیساها و سلطنت‌هایی بود که فاقد هرگونه مشروعیت دموکراتیک بودند. بنابراین، در مباحث چپ آن زمان، در نوشته‌های لنین، لوکزامبورگ و دیگران نیز به عنوان نیرویی مترقی درک می‌شد.

«به اصطلاح ویزاهای طلایی نشان می‌دهد که جناح راست کاملاً مایل به باز کردن مرزها است، اما فقط برای ثروتمندان.»

اما اکنون امپراتوری به تاریخ پیوسته است و خودِ دولت-ملت نمایانگر یک نظم قدیمی است. ملی‌گرایی، حتی در خیرخواهانه‌ترین تفسیر آن، دیگر مترقی نیست. این به سادگی به معنای: طرد دیگری است. برخی می‌خواهند بین ملی‌گرایی مبتنی بر قومیت و ملی‌گرایی مبتنی بر شهروندی تمایز قائل شوند، اما در نهایت، به محض اینکه مرزی وجود داشته باشد، همیشه بین کسانی که در یک طرف آن مرز هستند و کسانی که در طرف دیگر هستند، تفاوت وجود دارد. این امر ناگزیر و به معنای واقعی کلمه طردکننده است. ما اکنون در نقطه متفاوتی هستیم و به نوع متفاوتی از تحلیل نیاز داریم.

در مورد مرزها: چپ چگونه باید هنگام خطاب به مردمی که ظاهراً ترس جدی از مهاجرت دارند، موضع خود را تغییر دهد؟

اول، گفتمان باید از اخلاقی کردن مهاجرت دور شود. بخش عمده‌ای از بحث‌های چپ‌گرایان به این شکل است: مرزها خودسرانه هستند، آزادی حرکت یک حق اساسی است، پس چرا نباید به مردم اجازه داده شود آزادانه حرکت کنند؟ کل این موضوع در چنان سطح اخلاق‌گرایانه‌ای مورد بحث قرار می‌گیرد که تشخیص موضع لیبرال‌ها در مورد مهاجران از موضع چپ‌گرایان دشوار است.

در واقع، مهاجرت تنها زمانی یک مشکل تلقی می‌شود که در روابط نامتقارن قدرت، مانند مهاجرت از جنوب جهان به شمال جهان، رخ دهد. هیچ‌کس نگران مهاجرت از کانادا به ایالات متحده یا از استرالیا به بریتانیای کبیر نیست. ما فقط زمانی به مهاجرت اهمیت می‌دهیم که نشان‌دهنده عدم تعادل بیشتر قدرت باشد. و این عدم تقارن‌ها نیز به نوبه خود نتیجه جنگ، بحران‌های اقتصادی و تخریب محیط زیست هستند.

مهاجرت یک پیامد است، نه یک علت. اگر واقعاً می‌خواهید مشکل را حل کنید، باید به علل ریشه‌ای بپردازید. و این دقیقاً همان جایی است که جناح راست هیچ پاسخی ندارد. "ما باید کشور خودمان را به قیمت دیگران "دوباره بزرگ" کنیم" – که فقط می‌تواند منجر به جنگ بیشتر، بحران‌های بیشتر، فجایع بیشتر در سراسر جهان و در نتیجه، مهاجرت بیشتر شود.

همچنین برجسته کردن مسئله طبقاتی بسیار مهم است. مرزها هرگز به اندازه امروز برای برخی افراد باز و برای برخی دیگر بسته نبوده‌اند، حتی در جایی که جناح راست در قدرت است. وقتی ترامپ تصاویری از افراد تبعید شده در زنجیر منتشر کرد، همزمان با افتخار از سهولت دریافت ویزای سرمایه‌گذاری برای الیگارش‌های روسی در ایالات متحده سخن گفت.

ویزاهای به اصطلاح طلایی و برنامه‌های "شهروندی برای سرمایه‌گذاری" نشان می‌دهد که جناح راست واقعاً مایل به باز کردن مرزها است، اما فقط برای ثروتمندان. بنابراین، اگر مشکلات واقعی در مورد اختلاط یا ادغام فرهنگی وجود دارد، چرا مهاجرت برای برخی افراد بسیار آسان و برای برخی دیگر بسیار دشوار است، حتی اگر پیشینه فرهنگی یکسانی داشته باشند؟ مهاجرت مسئله‌ای طبقاتی است، نه فرهنگی.

شما در حدود سال ۱۹۸۹ بزرگ شدید. در خاطرات خود، آن سال را به عنوان یک نقطه عطف بسیار دوپهلو توصیف می‌کنید، نه یک پیروزی بزرگ. آیا چیزی در مورد تجربه پس از کمونیسم وجود دارد که رویکردهای مفیدی را برای تأمل در مورد چنین لحظات بی‌ثباتی در اختیار ما قرار دهد؟

یکی از جنبه‌های جالب در ادبیات مربوط به گذار در دهه ۱۹۹۰، مفهوم «گذار سه‌گانه» است. کشورهای کمونیستی سابق باید اولاً، اقتصادهای بازار را ایجاد می‌کردند؛ ثانیاً، دولت‌های دموکراتیک با ساختارهای مشروعیت ایجاد می‌کردند؛ و ثالثاً، مسائل ارضی – یعنی تمام درگیری‌های ناسیونالیستی در نهادهای چندملیتی مانند یوگسلاوی و اتحاد جماهیر شوروی – را حل می‌کردند. محققان خاطرنشان کرده‌اند که احتمالاً انجام هر سه کار به طور همزمان غیرممکن است و این جوامع فاقد نهادهای واسطه‌ای بودند: نه اتحادیه‌های کارگری، نه جامعه مدنی پویا، نه احزاب سیاسی واقعی.

«دستاوردهای سوسیال دموکراسی‌های غربی به لیبرالیسم نسبت داده می‌شد، نه به جنبش کارگری. در همان زمان، تاچرها و ریگان‌های آن دوران دقیقاً همان جنبش را نابود کردند.»

نکته جالب این است که طوری گفته می‌شد که انگار غرب بدون تغییر باقی مانده است. به بهترین جنبه‌های غرب – عصر طلایی سوسیال دموکراسی، تنظیم بازار، احزاب توده‌ای – اشاره می‌شد و استدلال می‌شد که شرق نیز به این چیزها نیاز دارد، که باید به آنها برسد. اما همزمان با این بحث‌ها، همین نهادها در غرب کاملاً تهی و برچیده می‌شدند. دقیقاً در همین لحظه، اتحادیه‌های کارگری در حال خرد شدن بودند و احزاب سیاسی به احزاب کارتل تبدیل می‌شدند. هر چیزی که ظاهراً شرق در حال جبران آن بود، همزمان در غرب از دست می‌رفت.

این یک کارزار ایدئولوژیک بود: دستاوردهای سوسیال دموکراسی‌های غربی به لیبرالیسم نسبت داده می‌شد، نه به جنبش کارگری. در همان زمان، تاچرها و ریگان‌های آن دوران دقیقاً همان جنبش را نابود کردند. آنها بدون حفظ ساختارهایی که در وهله اول این موفقیت‌ها را ممکن کرده بودند، اعتبار موفقیت‌های جنبش کارگری را از آن خود کردند. آنچه برخی در مورد شرق هشدار داده بودند – یعنی اینکه رهبران راست‌گرای اقتدارگرا از مسائل فرهنگی برای منحرف کردن توجه از شکست‌های اقتصادی استفاده می‌کنند – در نهایت هم در شرق و هم در غرب اتفاق افتاد.

خانواده شما در دوران کمونیسم مورد آزار و اذیت قرار گرفتند، اما پس از فروپاشی آن همچنان خود را سوسیالیست می‌دانستند. در غیر این صورت، تقریباً منحصراً داستان‌هایی در این مورد می‌شنوید مانند: "خانواده من در دوران کمونیسم زندگی می‌کردند، آنها مورد آزار و اذیت قرار گرفتند. من می‌توانم از تجربه شخصی به شما بگویم که این هرگز عملی نخواهد شد." در واقع، بسیاری از سوسیالیست‌ها در دوران کمونیسم مورد آزار و اذیت قرار گرفتند و با این حال به ارزش‌های سوسیالیستی خود پایبند بودند. این دقیقاً چگونه در خانواده شما اتفاق افتاد؟

پدربزرگ من یک سوسیال دموکرات بود و به همین دلیل توسط رهبری کمونیست در آلبانی مورد آزار و اذیت قرار گرفت. یک سوسیال دموکرات دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ چیزی کاملاً متفاوت از آنچه ما امروز به عنوان سوسیال دموکراسی می‌شناسیم، بود. سوسیال دموکرات‌های آن دوران، دموکراسی و سرمایه‌داری را ناسازگار می‌دانستند. در سال‌های اولیه، سوسیال دموکراسی پروژه‌ای بسیار رادیکال‌تر از آن چیزی بود که امروز انتظار داریم.

تنها تفاوت واقعی بین سوسیال دموکرات‌ها و کمونیست‌ها در آن زمان مربوط به مسئله انقلاب و در نتیجه، رابطه بین پیشتاز و توده‌ها بود. بحث اصلی بین ادوارد برنشتاین و رزا لوکزامبورگ حول مسئله روش – اصلاحات در مقابل انقلاب – می‌چرخید، اما اهداف یکسان بودند. فرض اساسی این بود: اگر کسی دموکراسی واقعی می‌خواهد، باید سرمایه‌داری را مهار و در نهایت بر آن غلبه کند.

در کشورهایی مانند آلبانی، ساخت سوسیالیسم با پروژه ساخت یک دولت-ملت از ویرانه‌های یک امپراتوری ادغام شد. بنابراین سوسیالیسم با استفاده از ابزارهای دموکراتیک ساخته نشد. ترکیبی عجیب پدیدار شد: کنترل بر بازارها، اما بدون حوزه عمومی کارآمد، بدون مشروعیت دموکراتیک، بدون دموکراسی حزبی. در برخی جنبه‌های کلیدی، دولت جدید سوسیالیستی بود، اما بسیار سرکوبگر نیز بود. در میان کسانی که رنج بردند، سوسیالیست‌ها و سوسیال دموکرات‌هایی بودند که جرات کردند از خط خارج شوند.

در مقابل، می‌توانیم یک سوسیالیسم دموکراتیک را تصور کنیم. می‌توان یک دولت سوسیالیستی با قانون اساسی سوسیالیستی و احزاب سوسیالیستی مختلف داشت. در واقع، یک سیستم چند حزبی به مشروعیت و پاسخگویی کمک می‌کند. پس چرا ما هنوز به این درک بسیار محدود از سوسیالیسم چسبیده‌ایم، با ذکر نمونه‌هایی مانند آلبانی، و این درک را تعریف قطعی سوسیالیسم می‌دانیم – برخلاف تمام اشکال جایگزین سوسیالیسم که توسط سوسیالیست‌های دولتی سرکوب شدند؟

گاهی اوقات مردم به من می‌گویند که نباید خیلی به تجربیات خانواده‌ام تکیه کنم. اهمیت دادن به خانواده‌ام و تاریخ آنها به این معنی نیست که من با کسانی که پدربزرگم همیشه آنها را اشتباه می‌دانست، طرف هستم. او همواره معتقد بود که سرمایه‌داری مشکل است. رنج او تحت کمونیسم در آلبانی به این معنی نبود که سرمایه‌داری دیگر یک مشکل نیست. وفادار ماندن به ریشه‌هایم به این معنی است که اجازه ندهم دشمنانم تعریف کنند که سوسیالیسم به چه معناست.

من معتقدم که سوسیالیست‌های جدیدتر گاهی اوقات در این مورد تا حدودی مبهم هستند. آنها نقد خود را از سرمایه‌داری کشف کرده‌اند. به نظر می‌رسد جهان به دو اردوگاه رقیب تقسیم شده است و آنها می‌خواهند در سمت راست باشند. اما تمایز قائل شدن مهم است.

درست است. برای بازسازی چپ، باید با هر دو شکست قرن بیستم کنار آمد: شکست سوسیالیسم دولتی و شکست سوسیال دموکراسی در شکل ملت-دولتی آن. سوسیالیسم دولتی به دلیل ارتباطش با ملت-دولت، فقدان دموکراسی و بی‌توجهی به آزادی‌های اساسی مانند آزادی حرکت، انجمن و بیان شکست می‌خورد. نمی‌توان به سادگی گفت: "این کاری بود که آنها در آن زمان باید انجام می‌دادند، کاملاً قابل قبول بود." سوسیالیسم در مورد برابری است، اما نه تنها در مورد برابری – بلکه همیشه در مورد آزادی نیز هست.

... "جنگ نتیجه منطقی پاسخ به بحران‌های سیاسی و اقتصادی با وعده دوباره بزرگ کردن کشور خود است."

در عین حال، ما باید از سوسیال دموکراسی‌ها و نحوه سازش آنها با سرمایه‌داری نیز انتقاد کنیم. این مصالحه‌ها منجر به امواج بزرگ نئولیبرالیسم در دهه ۱۹۹۰ شد.

هر دو شکست به دولت-ملت مرتبط هستند. یک جایگزین باید از هر دو تجربه درس بگیرد. ما باید از یک سو، نقد سرمایه‌داری و از سوی دیگر، نقد دولت-ملت را احیا کنیم. دولت-ملت ساختارهای مشروعیتی دارد که دیگر با نقد سرمایه فراملی سازگار نیست – سرمایه‌ای که در سراسر شمال و جنوب جهان فعالیت می‌کند و امپریالیسم و ​​​​منازعات بر سر منابع را در مقیاس جهانی ایجاد می‌کند.

این وضعیت در ایران چقدر مرتبط است؟

جنگ نتیجه منطقی واکنش به بحران‌های سیاسی و اقتصادی با وعده بازگرداندن عظمت کشور خود است. جهان‌بینی ساخته شده پیرامون دولت-ملت، ناگزیر مبتنی بر این ایده است که جهان متعلق به قدرتمندان است و قدرتمندان حق دارند هر چیزی را که تسلیم اراده آنها نمی‌شود، نابود کنند. جنگ، اجرای مداوم این منطق در افراطی‌ترین شکل آن است.

با این حال، آنچه واقعاً در مورد این جنگ با ایران جالب است این است که ایالات متحده دیگر نیازی به مشروعیت اخلاقی آن احساس نمی‌کند. اگر جنگ عراق را در نظر بگیریم، بین‌الملل‌گرایان لیبرال تلاش زیادی کردند تا توضیح دهند که این جنگ مربوط به قوانین بین‌المللی و عدالت بین‌المللی است. اقدامات فراتر از مرزهای دولت-ملت خود باید توجیه می‌شد. در آن زمان، منطق اساسی صرفاً اعمال آشکار قدرت نبود. در این جنگ، به سختی می‌توان ردی از آن یافت.

و این احتمالاً ضعف نهادگرایی لیبرال را نیز نشان می‌دهد. شاید به نقطه‌ای رسیده‌ایم که جناح راست می‌تواند به سادگی جنگی را با شرایط خودش آغاز کند و به راه بیندازد، بدون اینکه مجبور باشد به اخلاق نظم لیبرال استناد کند.

بله. اما اگر می‌خواهیم از صلح‌طلبی دفاع کنیم، مهم است که صرفاً با این استدلال که نظم جهانی لیبرال باید رعایت شود، از آن دفاع نکنیم. این نظم همیشه ناقص و نامتقارن بوده است. صلح‌طلبی واقعی تنها زمانی ممکن است که هر دو مشکل برطرف شده باشند: سرمایه‌داری از یک سو، و دولت-ملت به عنوان مانعی برای تحقق جهانی سوسیالیستی از سوی دیگر. باید چشم‌اندازی برای نهادگرایی بین‌المللی وجود داشته باشد که صرفاً از نهادهای موجود در شکل فعلی‌شان دفاع نکند.

نمی‌دانم آیا می‌توان چیزی شبیه به یک برنامه ده ماده‌ای برای آینده در این زمینه تدوین کرد یا خیر. در هر صورت، می‌توان با تحلیلی از حال و نقدی از آنچه در گذشته اشتباه بوده است، شروع کرد. با تکیه بر این، می‌توان نهادهای دموکراتیک لازم برای عملی کردن این نقد را ایجاد کرد. من معتقدم که این باید به شکل یک جهان‌وطنی جایگزین باشد. این معقول‌ترین راه برای درک منازعات یک دنیای جهانی‌شده است.

متن اصلی از مجله ژاکوبن:

https://share.google/FOTY8ZhRzDHI6gNV4

……………

لیا ایپی استاد نظریه سیاسی در مدرسه اقتصاد لندن است. آخرین کتاب او با عنوان «راست قامت: بقا در عصر افراط و تفریط» منتشر شده است.

 


Source URL: https://bepish.org/node/14048