احمدینژاد، ترامپ و نتانیاهو؛ سه «قهرمان» برای یک سناریو!
پیشگفتار
نوشتهی سیاسی–تحلیلی پیشِ رو در یکی از حساسترین و سرنوشتسازترین دورههای تاریخ ایران نوشته شده است. در شرایطی که جامعهی ایران از یک سو با سرکوب، ناکارآمدی و بحرانهای ساختاری جمهوری اسلامی روبهروست و از سوی دیگر برخیها هنوز هم چشم به نجات از سوی بمباران بیگانگان دوختهاند، نیاز طرح یک دیدگاه مستقل بیش از هر زمان دیگری حس میشود؛ دیدگاهی که همزمان ریشه در سنت «چپ» دارد و از استقلال سیاسی و اجتماعی مردم ایران دفاع میکند.
این جستار از آن دست نوشتههایی است که ارزش آن در میانهی طوفان آشکار میشود. زمانی که فضای سیاسی ایران میان دو قطب گرفتار شده است؛ از یک سو عادیسازی ستم و خودکامگی به نام دفاع از استقلال، و از سوی دیگر امید بستن به نجاتبخشِ بیرونی به نام آزادی. در چنین شرایطی، بازگشت به اصل بنیادین اندیشهی «چپ» نه تنها یک گزینش تئوریک، بلکه یک نیاز راهبردی است.
این نوشته برای باز کردن این نیاز است: نیاز به بازگشت به پرسشهای بنیادین، درست در زمانی که همهچیز شتابزده، هیجانی و دوقطبی شده است. در سالهای گذشته، فضای سیاسی ایران چنان میان خودکامگان درونمرزی و پرخاشگران برونمرزی دو قطبی شده که گویی هیچ راه دیگری یافت نمیشود. این جستار بر دو «نه» بنیادین استوار است: «نه» به جمهوری اسلامی و همهی نهادهای سرکوب سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آن؛ و «نه» به فرمانروایی بیگانه و پندار نجات از بیرون. این دو «نه» در برابر یکدیگر نیستند، بلکه تنها در کنار یکدیگر معنا مییابند.
ساختار این جستار از چند پرسش ساده اما برجسته پیروی میکند: چرا بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی، با همهی تجربههای تلخ تاریخی، همچنان به پروژههای «Regime change» («واژگونی رژیم») دل بستهاند؟ و چرا بخشی دیگر، به نام پیکار با امپریالیسم، به دفاع از خودکامگی دینی میرسند؟ برای پاسخ به این پرسشها، نخست سرشت جمهوری اسلامی، نه تنها در زمینهی سرکوب سیاسی، بلکه در پیوند با اقتصاد نئولیبرالی، نابرابری ساختاری و شکافهای طبقاتی، از دیدگاه «چپ» بررسی میشود. سپس نشان داده میشود که چرا پروژههای طراحیشده از سوی قدرتهای بیگانه، حتا اگر با هدف سرنگونی این حکومت پیش روند، در پایان به وابستگی و شکلهای تازهای از خودکامگی میانجامند.
پرسش اصلی تنها این نیست که «چه کسی جمهوری اسلامی را سرنگون میکند؟»؛ بلکه این است که «چه کسی پس از سرنگونی قدرت را در دست میگیرد و چه نظمی را برپا میکند؟». با بررسی نمونههای تاریخی و تحلیل رفتار قدرتهای بزرگ، در برابر رهبران مردمفریب و زورگو، روشن میشود که نگرانی اصلی آنان نه ساختن ملتهای آزاد، بلکه یافتن حکومتها و رهبرانی است که بتوان آنان را مدیریت کرد.
در پایان، این جستار میکوشد تا راهی با پشتگرمی نیروی جامعه و با پشتوانهی مردمی، سازمانیابی از پایین، و پرتوان کردن جنبشهای اجتماعی، از جنبش زنان گرفته تا تشکلهای کارگری، دانشجویی و صنفی بیابد.
دو «نه» بنیادین؛ سرشت جمهوری اسلامی و نقد پروژههای بیگانه
«نه» به زندان، «نه» به شکنجه، «نه» به ستم بر زنان، «نه» به سرکوب دگراندیشان، «نه» به سانسور، «نه» به فساد ساختاری و «نه» به سامانهای که سرنوشت بیش از هشتاد میلیون انسان را به خواست و تصمیم گروهی کوچک گره زده است. مخالفت با جمهوری اسلامی برای بسیاری از ایرانیان یک دیدگاه برآمده از تجربهی زندگی است. میلیونها ایرانی در این کشور، در زندگی روزمرهی خود با پیامدهای این شیوهی فرمانروایی روبهرو بودهاند؛ از جوانی که به دلیل پوشش یا دیدگاهش آزار میشود گرفته تا کارگری که دستمزدش ماهها پرداخت نشده، از زنی که برای زن بودن خود زیر ستم است تا روزنامهنگاری که به گناه نوشتن راهی زندان شده است.
برای یک نیروی «چپ»، مخالفت با جمهوری اسلامی تنها به دلیل نبود آزادیهای سیاسی نیست. این حکومت در کنار سرکوب سیاسی، یکی از نابرابرترین ساختارهای اقتصادی تاریخ صدسالهی ایران، یعنی اقتصاد نئولیبرالیستی و رانتی را نیز پدید آورده است. در کشوری با سرچشمههای فراوان نفت و گاز، میلیونها انسان زیر خط تنگدستی زندگی میکنند. بخش بزرگی از دارایی کشور در دست نهادهای غیرپاسخگو، بنیادها، شبکههای رانتی و گروههای نزدیک به هستهی قدرت انباشته شده است. خصوصیسازیهای رانتی، نابودی تشکلهای مستقل کارگری، سرکوب اعتصابها و امنیتی کردن هر گونه کنش صنفی، بخشی از کارنامهی این حکومت است.
اما درست در همین نقطه، «نه» دوم برجستگی پیدا میکند.
«نه» به فرمانروایی بیگانه. «نه» به این اندیشه که مردم ایران ناتوان از ساختن آیندهی خویشاند و باید در آرزوی ارمغان آزادی از سوی قدرتی بیرونی باشند.
در دو دههی گذشته، بارها این دیدگاه تبلیغ شده است که تنها راه رهایی ایران، فشار برونمرزی و تحریم زمینگیرکننده یا حتا یورش نظامی است. هواداران این دیدگاه به درستی با نشان دادن بنبستهای درونی جمهوری اسلامی نتیجه میگیرند که دگرگونی از درون رژیم ناشدنی است. در بستر این دادهها و نتیجهی درست، آنها با نیروهای بیگانه برای سرنگونی رژیم همراه میشوند. اما حتا اگر هدفهای استعمارگرایانهی نیروهای بیگانه را فراموش کنیم، این آرزو یک پرسش بنیادین را بیپاسخ میگذارد: اگر نیرویی برونمرزی بتواند حکومتی را سرنگون کند، چه تضمینی است که حکومت پس از آن پاسخگوی مردم باشد؟
دموکراسی چیزی نیست که بتوان آن را مانند یک کالا از بیرون وارد کرد. دموکراسی نتیجهی نبرد طبقاتی، سازمانیابی اجتماعی، شکلگیری نهادهای مدنی، فرهنگ گفتوگو، آزادی تشکلیابی و شرکت گستردهی شهروندان است. هیچ ارتشی نمیتواند این فرایند را با بمب از آسمان بر سر مردم فرود آورد. از این رو، هیچ نیروی آزادی و برابریخواهی نمیتواند چشم خود را بر سرشت جمهوری اسلامی ببندد یا آن را به نام نبرد با غرب درست بپندارد. سالهاست که نه تنها بخشی از «چپ» ایرانی بلکه «چپ» جهانی به این دام افتاده است. آنان هر دولتی را که با آمریکا در ستیز باشد، به گونهای خودکار در جبههی «ضدامپریالیستی» میگذارند. اما یک حکومت ناسازگار با واشنگتن، حتا اگر در شکلگیری جهان چندقطبی نقش مثبتی بازی کند، تنها به این دلیل نیرویی مردمی و پیشرو نمیشود. جمهوری اسلامی در همهی این سالها نشان داده که میتواند همزمان با آمریکا در ستیز باشد و در درون کشور یکی از سختترین شکلهای سرکوب سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را پیش ببرد.
برای درک دلکش بودن «رژیمچنج» در میان بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی، باید از داوریهای شتابزده پرهیز کرد. بسیاری از کسانی که امروز از فشار بیگانگان یا حتا یورش نظامی پشتیبانی میکنند، دستنشدگان آمریکا و اسرائیل نیستند. بخش بزرگی از آنان از سر ناامیدی به چنین نتیجهای رسیدهاند. پس از دههها سرکوب، زندان، اعدام، سانسور و شکست پیاپی جنبشهای اعتراضی، برخی از شهروندان به این باور رسیدهاند که جمهوری اسلامی را نمیتوان با پیکار مردمی کنار زد. از نگاه آنان، هر بار که جامعه به میدان آمده، حکومت با زور پاسخ داده است. هر بار که روزنهای برای اصلاح گشوده شده، دوباره بسته شده است. بنابراین آنها به این نتیجه رسیدهاند که تنها یک نیروی نیرومند بیرونی میتواند این بنبست را بشکند.
این حس را نمیتوان نادیده گرفت. اما کجراهی از جایی آغاز میشود که ناامیدی جای تحلیل را میگیرد. زیرا تاریخ نشان میدهد که فروپاشی یک حکومت به دست بیگانگان به آزادی نمیانجامد. سرنگونی یک رژیم تنها آغاز یک فرایند است، نه پایان آن. پرسش بنیانی همیشه این است که چه نیرویی جای آن را خواهد گرفت و بر چه پایهای حکومت خواهد کرد.
اگر جامعه سازمانیافته نباشد، اگر «چپ» همبسته و نیرومند نباشد، اگر نهادهای مدنی کمتوان باشند، اگر نیروهای دموکراتیک ریشه نداشته باشند، تهی جای قدرت به سود کسانی پر میشود که پول، جنگافزار یا پشتیبانی برونمرزی بیشتری دارند. در چنین شرایطی، خطر آن است که خودکامگی کراواتی جای دیکتاتوری دینی کهنه را بگیرد.
این همان چیزی است که بسیاری از هواداران «رژیمچنج» نادیده میگیرند. آنان بر فروپاشی تمرکز میکنند، اما کمتر دربارهی روز پس از آن میاندیشند. باید به یاد داشت که تاریخ، نه در روز فروپاشی حکومتها، بلکه در روزهای پس از آن نوشته میشود. در این جاست که پیش از خوشآمدگویی به بمبافکنهای بیگانه، باید از خود پرسید که همسنگی نیروها به سود کیست؟
«چپ» ایرانی و نیازمندی استقلال طبقاتی و سیاسی
از همین رو، «چپ» ایرانی باید از به تله افتادن در دو دام جلوگیری کند. دام نخست، دفاع از جمهوری اسلامی به نام استقلال ملی است. دام دوم، پناه بردن به قدرتهای خارجی به نام آزادی. هر دو راه به شکست میانجامند. نخستین راه خودکامگی درونمرزی را نیرومندتر میکند و دومین راه به وابستگی و از دست رفتن حق تعیین سرنوشت مردم میانجامد. راه درست، راهی دشوارتر است، اما تنها راهی است که میتواند به آزادی پایدار برسد: نیرومند کردن جایگاه «چپ» در جامعه، پشتگرمی به نیروی جامعه، به سازمانیابی از پایین، به جنبشهای مردمی، به تشکلهای کارگری، به جنبش زنان، به دانشجویان، آموزگاران، بازنشستگان و همه کسانی که خواهان ساختن ایرانی آزاد، مستقل و برابر هستند.
در زبان سیاسی آمریکا، «Regime change» («واژگونی رژیم») واژهای است که با واژههایی چون آزادی، دموکراسی، حقوق بشر و رهایی همراه میشود. اما اگر از زبان تبلیغات دور شویم و به کارنامهی واقعی این سیاست نگاه کنیم، تصویری بسیار ناهمسان پیش روی خود میبینیم. «Regime change» به این معناست که یک قدرت خارجی تصمیم میگیرد حکومت یک کشور دیگر را دگرگون کند. گاه این کار از راه جنگ انجام میشود، گاه از راه فشار اقتصادی، گاه از راه کنشهای پنهان و گاه با کاربرد همهی این ابزارها. اما نکته مهم این است که در این فرایند، مردم آن کشور بازیگر اصلی نیستند. آنان موضوع تصمیمگیری هستند، نه تصمیمگیرنده.
این همان نقطهای است که یک نیروی «چپ» و حتا دموکرات باید در برابر آن بایستد. زیرا حتا اگر حکومت زیر ضربهی آمریکا، حکومتی سرکوبگر و ناکارآمد باشد، باز هم این حق مردم آن کشور است که سرنوشت خود را با دستهای خود بسازند. آزادیای که از بیرون آورده شود، آزادی نیست؛ شکلی دیگر از بندگی است.
بسیاری از هواداران عادی «رژیمچنج» بر پایهی یک پیشفرض نادرست و خطرناک، از این سیاست پشتیبانی میکنند: اینکه جامعهی ایران نیروی دگرگونی ندارد و باید چشم به راه نجاتدهندگان برونمرزی بماند. جامعهی ایران در چهار دههی گذشته بارها نشان داده که توان ایستادگی و دگرگونی دارد. از جنبش دانشجویی تا جنبش زنان، از اعتصابهای کارگری تا اعتراضهای گستردهی مردمی، بارها نیروهای اجتماعی توانستهاند ساختار قدرت را به چالش بکشند. درست است که این جنبشها، به دلیل پراکندگی «چپ» و نبود یک رهبری سازمانیافتهی پیشرو، هنوز به پیروزی نرسیدهاند، اما برایند هر چند کوچک نبرد آنها نشان میدهد که سرچشمهی دگرگونی در خود جامعه است، نه در بمبهای ارتشهای بیگانه.
در حقیقت، دستیازی و بمباران نیروهای بیگانه، همین نیروهای اجتماعی را کمتوان میکند. هنگامی که یک کشور زیر یورش بیگانگان است، فضای سیاسی به سرعت بسته و امنیتی میشود. همانگونه که بسته شدن ۸۸ روزهی اینترنت و اعدامهای بسیار در این چند ماهه نشان داده است، حکومتها به نام دفاع ملی دست بازتری برای سرکوب پیدا میکنند. بخشی از جامعه نیز، حتا اگر از حکومت ناخرسند باشد، در برابر خطر بیرونی به سوی دولت خود کشیده میشود.
نمونههای تاریخی فراوانی برای این پدیده میتوان یافت. جنگها به جای گسترش دموکراسی، نیروهای نظامی و امنیتی را نیرومند کردهاند. حتا زمانی که حکومتها آسیب دیدهاند یا واژگون شدهاند، جای آنها را نیروهای دموکراتیک و مردمی نگرفتهاند، بلکه گروههایی گرفتهاند که بیش از همه به قدرت نظامی، پشتیبانی بیگانگان یا دارایی دسترسی داشتهاند.
به همین دلیل است که شعار «بگذار نخست حکومت را سرنگون کنیم، پس از آن دموکراسی میآید» همیشه شکست خورده است؛ چه در لیبی، چه در افغانستان، چه در عراق، چه در سوریه. دموکراسی برآیند نبرد طبقاتی و پیکار علیه زورگویان است، نه فرآوردهی یک جنگ.
یکی از دشوارترین وظیفههای «چپ» ایرانی در سالهای آینده، پاسبانی از استقلال طبقاتی و سیاسی است. استقلال سیاسی به این معنا نیست که چشم خود را بر جنایتهای جمهوری اسلامی ببندیم. همچنین به این معنا نیست که هر انتقادی از آمریکا و اسرائیل را کنار بگذاریم. استقلال سیاسی یعنی توانایی ایستادن بر پای خود، بدون آنکه دنبالهرو هیچ مرکز قدرتی شویم. بخشی از «چپ» ایران در دام دفاع از حکومتی افتاده که تنها به دلیل دشمنی با غرب، «ضدامپریالیست» نامیده میشد. در سوی دیگر، برخی نیروهای مخالف نیز چنان شیفتهی قدرتهای غربی شدند که گویی آزادی ایران تنها از راه دستهای خونین این بیگانگان شدنی است.
برای درک ناسازگاری میان دگرگونی مردمی و «رژیمچنج» خارجی، کافی است به جنبش «زن، زندگی، آزادی» نگاه کنیم.
این جنبش نه در سفارتخانهای برنامهریزی شد و نه در اتاقهای فکر واشنگتن و تلآویو. از دل تجربهی زندگی مردم ایران زاده شد. از خشم زنان در برابر ستم چندگانهی جمهوری اسلامی، از ناامیدی جوانان نسبت به آینده، از خواست ارجمندی انسانی و از آرزوی زندگی آزادتر.
در این جنبش، مردم برای آنکه کشورشان اردوگاه نیروهای بیگانه شود به خیابان نیامدند. آنان برای بازپسگیری حق زندگی خود به میدان آمدند. همین ویژگی است که به چنین جنبشهایی مشروعیت میدهد. هر جنبش مردمی میتواند نادرست کار کند، شکست بخورد یا به هدف خود نرسد. اما یک ناهمسانی بنیانی میان آن و پروژههای بیگانه برای میهن وجود دارد: جنبش مردمی به مردم پاسخگو است، زیرا از میان خود آنان برخاسته است.
در برابر، حکومتی که با پشتیبانی یک نیروی بیگانه بر سر کار آید، ناگزیر بدهی سیاسی سنگینی به سروران خود خواهد داشت. چنین حکومتی از همان آغاز باید میان خواست مردم و منافع بیگانگان یکی را برگزیند. تجربهی تاریخی در عراق، افغانستان، لیبی و سوریه نشان میدهد که این دستنشاندهها، کارفرمایان غربی خود را برمیگزینند، نه مردم را. به همین دلیل، کسانی که به راستی به آزادی ایران میاندیشند، باید همبستگی جهانی را با وابستگی سیاسی یکسان ندانند.
همبستگی جهانی ارزشمند است. پشتیبانی اخلاقی، رسانهای و سیاسی از پیکار مردم ایران ارزشمند است. اما این با برنامهریزی برای گماشتن رهبران آیندهی ایران در پایتختهای خاورمیانه ناسازگاری بنیادین دارد. هیچ ملتی آزادی را با سفارش بیگانگان نساخته است.
سالهاست که فضای سیاسی ایران میان دو قطب گرفتار مانده است. در یک سو جمهوری اسلامی هر خواست دموکراتیک را خطری برای زندگی خود میبیند. در سوی دیگر، بخشی از اپوزیسیون امید اصلی خود را به فشار بیگانگان، تحریم و جنگ بسته است. اما راه دیگری نیز هست. راهی که نه به خودکامگی دینی با اقتصاد نئولیبرالیستی تن میدهد و نه به سرسپردگی به بیگانگان و اقتصاد وابسته.
راهی که بر سازمانیابی مردمی، عدالت اجتماعی، اقتصاد تولیدی ملی، سکولاریسم، دموکراسی، حقوق برابر زنان و مردان، آزادی اندیشه و استقلال سیاسی استوار است. این راه شاید کندتر از راههای دیگر باشد. شاید نتواند به زودی به پیروزی رسد. اما تنها راهی است که میتواند آزادی را با استقلال و دموکراسی را با عدالت اجتماعی پیوند دهد.
نیرویی که میخواهد آیندهای دموکراتیک برای ایران بسازد، باید بتواند همزمان از آزادی، برابری، عدالت اجتماعی، استقلال ملی و همبستگی جهانی دفاع کند. این کار آسان نیست، اما تنها راهی است که میتواند از بازتولید خودکامگی جلوگیری کند.
ایران به دگرگونی نیاز دارد. در این تردیدی نیست. اما پرسش بنیانی این است که چه کسی این دگرگونی را انجام خواهد داد. اگر پاسخ «مردم ایران» به رهبری نیروهای «چپ» و پیشرو نباشد، هر نتیجهای که به دست آید، در بهترین روی، شکلی تازه از همان چرخهی کهن خودکامگی و استعمار خواهد بود.
امروز نیز خطر همانندی در کمین است. جمهوری اسلامی با یکی از ژرفترین بحرانهای تاریخ خود دست و پنجه نرم میکند. بحران اقتصادی، فرسایش مشروعیت سیاسی، شکاف میان حکومت و جامعه، گسترش تنگدستی، کوچ گستردهی کارشناسان، پزشکان، پرستاران و ناخشنودی روزافزون نسل جوان، همگی نشانههای این شرایط ناگوار هستند. بسیاری از ایرانیان به درستی حس میکنند که باید از این چارچوب گذر کرد.
اما درست در چنین هنگامی است که انگیزش راهحلهای ساده سر برمیآورد. برخی میگویند کافی است که آمریکا یا اسرائیل به بمباران هدفمند بیشتری بپردازند. برخی چشم به راه یک «مسیح» سیاسی هستند. برخی گمان کردهاند که یک رهبر نیرومند میتواند کشور را نجات دهد. برخی امیدوارند بخشی از ساختار قدرت بهتنهایی کشور را نجات دهد. در هر دورهای از تاریخ ایران، گروهی کوشیدهاند راه میانبری برای آزادی پیدا کنند. اما هیچیک از این راهها پاسخ واقعی نیست. هر بار نیز نتیجه کمابیش یکسان بوده است: مردم از صحنه کنار گذاشته شدهاند و قدرت در دست گروهی کوچک تمرکز یافته است.
چالش اصلی ایران تنها نام یک حکومت یا یک رهبر نیست. سخن از ساختاری است که دست مردم را برای ساختن سرنوشت خود کوتاه کرده است. اگر این ساختار دگرگون نشود، حتا با جابهجایی چهرهها نیز چرخهی زورگویی پابرجا خواهد ماند.
فرض کنیم جمهوری اسلامی فردا فروبپاشد. پرسش اصلی آن است که چه چیزی جای آن را خواهد گرفت؟ همسنگی نیروهای برون از دایرهی جمهوری اسلامی به سود کیست؟ اگر پاسخ این پرسش در دفترهای امنیتی واشنگتن، تلآویو یا هر پایتخت دیگری نوشته شود، نتیجه هر چه باشد، دموکراسی نخواهد بود.
زیرا دیکتاتوری تنها یک چهره ندارد. گاه در پوشش دین نمایان میشود، گاه در رخت ملیگرایی افراطی و گاه در پوشش «نجاتبخشی» بیگانه. آنچه باید معیار داوری باشد، نه شعارها، بلکه جایگاه مردم در ساختار قدرت است. برای ارزشگذاری هر حکومتی میتوان پرسشهای زیر را مطرح کرد. آیا دستگاه دولت در دست نیروهای ملی و دموکراتیک است یا در دست بورژوازی؟ آیا مردم حق تصمیمگیری دارند؟ آیا میتوانند دولت را واژگون کنند؟ آیا میتوانند آزادانه سندیکا و شورا تشکیل دهند، اعتصاب کنند، بنویسند، راهپیمایی و گردهمایی کنند؟ آیا چارچوب سیاسی دولت، یک اندیشهی سکولار است، یا آلوده به دین؟ هر حکومتی که پاسخ این پرسشها را با سرکوب بدهد، دشمن آزادی است؛ خواه در تهران باشد، خواه در هر جای دیگر.
دموکراسی زمانی شکل میگیرد که مردم خود در ساختن آن نقش داشته باشند. زمانی که حزب و سازمانهای مستقل، اتحادیههای کارگری، انجمنهای صنفی، رسانههای آزاد، نهادهای مدنی و جنبشهای اجتماعی بتوانند آزادانه کنش کنند. زمانی که قدرت از پایین به بالا شکل بگیرد، نه از بالا به پایین.
به همین دلیل، مهمترین وظیفهی نیروهای آزادیخواه ایران نه یافتن یک نیروی بیگانه، بلکه ساختن نیروی اجتماعی درون کشور است. این راه دشوار، زمانبر و پرهزینه است. هیچ تضمینی برای پیروزی آن نیز نیست. اما دستکم یک خوبی بزرگ دارد: آیندهای که از دل آن بیرون میآید، از آن خود مردم است؛ آزاد از خودکامگی دینی و بندگی بیگانگان.
در بسیاری از گفتوگوهای سیاسی دربارهی آیندهی ایران، یک اصل پایهای به حاشیه رانده میشود: عدالت اجتماعی. بخش بزرگی از اپوزیسیون دربارهی شکل حکومت، انتخابات، قانون اساسی یا سیاست خارجی سخن میگوید، اما کمتر دربارهی نابرابری اقتصادی، تمرکز ثروت و حقوق فرودستان سخن میگوید. این یک کژراههی بزرگ است. زیرا آزادی سیاسی بدون عدالت اجتماعی، شکننده و ناپایدار خواهد بود.
جامعهای که در آن میلیونها تن زیر خط تنگدستی زندگی میکنند، جامعهای که در آن دسترسی به آموزش، درمان و فرصتهای اقتصادی نابرابر است، به سادگی میتواند بار دیگر به سوی دیکتاتوری کشیده شود. یکی از دلیلهای پیروزی مردمفریبی مانند احمدینژاد در گذشته همین بود. او خود را نمایندهی فرودستان میدانست. زبانش ساده بود. علیه نخبگان سخن میگفت. سخن از پخش دارایی میان مردم میکرد؛ یارانه به جیب مردم.
بسیاری از این سخنها دروغ بود، اما بخت خوش سیاسی او نشان داد که نادیده گرفتن عدالت اجتماعی چه پیامدهایی دارد. نیروهای دموکراتیک اگر بخواهند آیندهای پایدار برای ایران بسازند، باید آزادی و عدالت اجتماعی را در کنار یکدیگر ببینند. نه آزادی بدون عدالت اجتماعی کافی است و نه عدالت اجتماعی بدون آزادی. جامعهای آزاد اما نابرابر، به آسانی میتواند به سوی خودکامگی بلغزد. جامعهای که به نام عدالت اجتماعی آزادی را سرکوب کند نیز سرانجام به فساد و خودکامگی خواهد رسید. چالش اصلی یافتن راهی است که این دو ارزش را به هم پیوند بزند.
یکی از کمتوانیهای مهم اپوزیسیون ایرانی آن است که دربارهی سرنگونی جمهوری اسلامی سخن میگوید، اما کمتر دربارهی جامعهی پس از آن و کمتر از همسنگی نیروها میاندیشد. گویی کافی است حکومت کنونی برود تا همهچیز خودبهخود درست شود.
اما هیچ چیز خودبهخود درست نمیشود. ایرانِ آینده با پرسشهای دشواری روبهرو خواهد بود: خط اقتصادی حاکمیت آینده چه باید باشد؟ اقتصاد کشور بر چه پایهای سازمان خواهد یافت؟ رابطهی دین و دولت چگونه خواهد بود؟ حقِ خلقها، قومها و گروههای گوناگون چگونه تضمین خواهد شد؟ نقش ارتش و نیروهای مسلح چه خواهد بود؟ چه سازوکاری برای جلوگیری از تمرکز دوبارهی قدرت باید ساخت؟ چگونه میتوان همزمان آزادی سخن را نگه داشت و از بازتولید خشونت جلوگیری نمود؟ اینها پرسشهایی هستند که نباید به فردای فروپاشی حکومت واگذار شوند.
یکی از مهمترین وظیفههای نیروهای «چپ» و دموکراتیک امروز، اندیشیدن به همین پرسشهاست. هرچه پاسخها روشنتر، واقعبینانهتر و دموکراتیکتر باشند، بخت گذار پیروزمندانه نیز بیشتر خواهد بود. دموکراسی از آسمان نمیافتد. دموکراسی ساخته میشود. و ساختن آن از امروز آغاز میشود، نه پس از فروپاشی یک حکومت.
افسانههای سیاسی؛ از «دشمنِ دشمنِ من» تا همانندی احمدینژاد، ترامپ و نتانیاهو
علاوه بر اینکه با همهی زیرهکاریها و ریزنوشتههای گزارش نیویورکتایمز آگاه نیستیم، خودِ سخن گفتن از این گزینه که آمریکا و اسرائیل بتوانند محمود احمدینژاد را گزینهای برای آیندهی ایران بدانند، درس مهمی در بر دارد. این گزارش نشان میدهد که سیاست جهانی را نباید بر پایهی ارزشهای اخلاقی ساده فهمید. قدرتهای بزرگ نه دوست همیشگی دارند و نه دشمن پایدار. آنچه دارند، منافع است. همین که آمریکا و اسرائیل جانشینی احمدینژاد را پس از سرنگونی بهتر از رضا پهلوی میدانستند، نشاندهندهی این حقیقت است.
همان کسی که دیروز نماد «شر» نامیده میشد، شاید فردا شریک گفتوگو شود. همان گروهی که امروز با مهر آنان روبرو میشود، شاید فردا کنار گذاشته شود. این منطق قدرت است. اما ملتها نمیتوانند آیندهی خود را بر پایهی چنین منطقی بسازند. مردم ایران اگر بخواهند کشوری آزاد، برابر، مستقل، پیشرفتهی تولیدی و آباد بسازند، باید معیارهای دیگری برای سیاست داشته باشند. معیارهایی چون آزادی، عدالت اجتماعی، استقلال، پاسخگویی، برابری حقوقی و ارج انسانی.
از این دیدگاه، پرسش اصلی دربارهی احمدینژاد این نیست که آیا او به راستی گزینهی شایستهی آمریکا و اسرائیل بوده است یا نه. پرسش اصلی این است که چرا سرنوشت ایران باید روی میز نیروهای بیگانه نوشته شود؟ چرا باید دربارهی آیندهی هشتاد میلیون انسان در بیرون از مرزهای کشور تصمیمگیری شود؟ همین پرسشها نشان میدهد که این گزارش فراتر از خود احمدینژاد است. سخن اصلی حق تعیین سرنوشت یک ملت است.
آمریکا بارها نشان داده است که در سیاست برونمرزی خود بیش از آنکه به آزادی ملتها بیندیشد، به منافع راهبردی خویش میاندیشد. این حقیقت یک نکتهی تازه در سیاست جهانی نیست. همهی دولتهای امپریالیستی چنین میکنند. در درازنای دههها، آمریکا از دهها حکومت غیردموکراتیک پشتیبانی و چندین حکومت دموکراتیک را در سراسر جهان واژگون کرده است؛ از آمریکای لاتین گرفته تا خاورمیانه. سنجهی اصلی این پشتیبانیها نه مردمسالاری، بلکه همسویی با منافع ژئوپلیتیک آمریکا بوده است. اسرائیل نیز در چارچوب منافع امنیتی و منطقهای خود عمل میکند. دولت اسرائیل در پی گسترش آزادی در ایران نیست. آنچه برای تلآویو برجسته است، کاهش خطرهای امنیتی علیه خود و برهم زدن شرایط درونمرزی آن قدرتی است که آن را خطرناک میداند. از نگاه دولت اسرائیل، شیوهی حکومت ایران تنها زمانی برجستگی مییابد که همسنگی نیروها در خاورمیانه را به سود یا زیان او دگرگون کند.
به همین دلیل، اگر گزارش دربارهی خواست آمریکا و اسرائیل برای بهرهجویی از احمدینژاد درست باشد، نباید از آن شگفتزده شد. این گزارش تنها یادآور یک حقیقت کهن است: قدرتهای بزرگ امپریالیستی-صهیونیستی بهدنبال «رهبرانِ مدیریتپذیر» هستند، نه «ملتهای آزاد». احمدینژاد، با همهی گزافهگوییهای خود، به آنها نشان داد که میتواند دستورپذیر خوبی برای پیشبرد و پیادهسازی سفارشهای نهادهای مالی بینالمللی مانند بانک جهانی باشد.
یکی از زیانبارترین باورهایی که در تاریخ سیاسی ایران بارها بازگویی شده، این اندیشه است که «دشمنِ دشمنِ من، دوست من است». این نگاه سادهانگارانه بارها نیروهای سیاسی را به سوی اتحادهایی کشانده که در پایان، نه آزادی بیشتری به همراه آوردهاند و نه عدالت اجتماعی بیشتری.
در سالهای گذشته، بخشی از مخالفان جمهوری اسلامی چنان از حکومت کنونی بیزار شدهاند که هر نیرویی که به تهران یورش کند را به چشم متحد خود میبینند. در این نگاه، ترامپ، نتانیاهو یا هر سیاستمدار دیگری که با جمهوری اسلامی درگیر شود، به گونهای خودکار به نیرویی مثبت و دوست دگرگون میشود.
اما سیاست جهانی چنین ساده نیست. دولتها بر پایهی دوستی و دشمنی اخلاقی عمل نمیکنند. آنان بر پایهی امنیت، قدرت، نیرومندسازی جایگاه ژئوپولیتیکی و منافع خود عمل میکنند. همان دولتی که امروز علیه جمهوری اسلامی سخن میگوید، شاید فردا به سوی بخشی از همین ساختار دست دوستی دراز کند. همان سیاستمداری آمریکایی که امروز از آزادی مردم ایران سخن میراند، شاید فردا از حکومتی در ایران پشتیبانی کند که کوچکترین باوری به آزادی ندارد.
گزارش نیویورکتایمز دربارهی احمدینژاد، اگر درست باشد، نمونهای گویا از همین واقعیت است. سالها به مردم جهان گفته شد که احمدینژاد نماد همهی آن چیزهایی است که غرب با آن مخالف است؛ او بهعنوان چهرهای خطرناک و تندرو به افکار عمومی غرب معرفی شد. اما هنگامی که سخن از منافع ژئوپولیتیکی و برنامهریزی آیندهی ایران به میان آمد، ناگهان همان فرد میتوانست بهعنوان گزینهای شایستهی بررسی مطرح شود. فراموش نباید کرد که در کنار احمدینژاد، آمریکا و اسرائیل نیز بر روی نیروهای خود در دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی سرمایهگذاری کرده بودند. واقعیت آن است که دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی از همان فردای انقلاب، زیر رهبری ژنرال فردوست، با هدف سرکوب نیروهای چپ شکل گرفت؛ از همین رو، رخنهی نیروهای وابسته به غرب در این ساختار، همواره آسان بوده و همچنان نیز هست.
این تناقض تنها دربارهی احمدینژاد نیست. تاریخ سیاست بینالملل پر است از چنین نمونههایی: رهبرانی که روزی «دشمن آزادی» خوانده میشدند، فردا متحد غرب شدند و متحدانی که روزی ستایش میشدند، دشمن نامیده شدند. صدام حسین، که زمانی متحد تاکتیکی قدرتهای غربی در برابر ایران بود، «دشمن غرب» نامیده شد؛ یا احمد الشرع (جولانی) در سوریه، که روزی «تروریست اسلامگرا» خوانده میشد، رئیسجمهور برگزیدهی غرب شد.
از این رو، مردم ایران نباید سرنوشت خود را بر پایهی دشمنی یا دوستی دولتهای خارجی برنامهریزی کنند. پرسش اصلی این نیست که چه کسی با جمهوری اسلامی دشمن است؛ پرسش اصلی این است که چه کسی در کنار مردم ایران برای آزادی، برابری و خودفرمانی میجنگد.
پاسخ این پرسش نه در کاخ سفید پیدا میشود و نه در دفتر نخستوزیری اسرائیل. پاسخ را باید در درون جامعهی ایران جستوجو کرد؛ در میان همان مردمی که سالها هزینهی نبرد برای آزادی را پرداختهاند، زیر ددمنشانهترین شیوههای سرمایهداری اعتصاب کردهاند و خواهان پایان خصوصیسازی بودهاند. این مردم همچنان نیز هزینههای سنگینی میپردازند.
در نگاه نخست، محمود احمدینژاد، دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو در سه جهان ناهمگون زندگی میکنند. یکی خود را ضدآمریکایی و ضداسرائیلی میداند، دیگری رهبر ملیگرایی آمریکایی است و سومی صهیونیست دوآتشه.
اما اگر از سطح شعارها فراتر برویم، همسانی میان این چهرهها دیده میشود.
هر سه با پشتوانهی سیاست هیجانی و مردمفریبی سیاستورزی کردهاند. هر سه خود را نمایندهی «مردم واقعی» در برابر «نخبگان آلوده» میدانند. هر سه از زبان دوگانهی «ما و آنها» بهره بردهاند. هر سه در دورههایی از زندگی سیاسی خود کوشیدهاند نهادهای مستقل را سرکوب کنند و خود را یکهتاز میدان سیاست سازند.
این بدان معنا نیست که آنان یکساناند یا هدفهای همانندی دارند؛ ناهمسانیهای مهمی میان آنان وجود دارد. اما نکتهی مهم این است که سیاست امروز، بیش از گذشته، از مرزهای کهن ایدئولوژی عبور کرده است. در گذشته تصور میشد ستیز ایدئولوژیک برجستهترین سازه در سیاست جهانی است، اما در جهان کنونی بسیاری از رهبران اقتدارگرا، با وجود همهی ناهمسانیهای ظاهری، ویژگیهای مشترکی دارند: بدبینی به نهادهای دموکراتیک، ستایش رهبری خودکامه، دشمنتراشی و مردمفریبی بر پایهی هویتسازی فریبکارانه. هر سه، نمایندهی سیاسی آلودهترین، ددمنشانهترین و خودکامهترین لایهی بورژوازیِ کشور خود نیز هستند.
از این دید، شگفتآور نیست که برخی برنامهریزان سیاسی بتوانند میان چهرههایی که در نمای بیرونی دشمن یکدیگرند، نقطهی پیوند پیدا کنند.
یکی دیگر از پدیدههای مهم در سیاست امروز ایران، رشد نوعی ملیگرایی است. سالها خواری، تنهایی، بحران اقتصادی و شکستهای سیاسی، بخشی از جامعه را به سوی آرزوی یک مسیح رانده است. این مسیح شاید فرزند محمدرضا باشد، یک ژنرال باشد، یک سیاستمدار خارجی باشد یا حتا یک ائتلاف بینالمللی. نامها دگرگون میشوند، اما منطق یکسان میماند. در این نگاه، مردم بیشتر تماشاگرند تا کنشگر. آنچه آنان را به هم نزدیک میکند، نه باورهای مشترک دربارهی دین یا ملیت، بلکه نوع نگاهشان به قدرت است. قدرت برای آنان هدفی در خود است، نه ابزاری برای گسترش آزادی. البته نباید فراموش کرد که آنان، حتا اگر در آغاز سرشتی شورشگر داشته باشند، ناگزیر به نمایندگی سیاسی بخشی یا لایهای از طبقهی فرمانروا تن میدهند. و بهخوبی میدانیم که منافع بسیاری از لایههای حاکم بورژوازی در جمهوری اسلامی با منافع آمریکا و اسرائیل همخوانی دارد.
هیچ کسی، هر اندازه پرهوادار یا توانمند، نمیتواند جایگزین نهادهای دموکراتیک شود. جامعهای که سرنوشت خود را به یک کس گره میزند، دیر یا زود با این واقعیت روبهرو میشود که قدرت متمرکز، حتا اگر با نیت خوب آغاز شود، به سوی بازتولید خود میرود. دموکراسی برای آن پدید آمده است که هیچ کسی نتواند خود را برابر با ملت جا بزند، یا حتا بدتر از آن خود را سرور مردم بداند.
از این رو، آیندهی ایران، نه به بمبافکنهای بیگانه، نه به یک پاسدارِ قدرتمند، نه به یک روحانیِ سخنور، نه به یک قهرمان نیاز دارد و نه به یک مسیح. ایران به شهروندانِ سازمانیافته نیاز دارد؛ به اتحادیههای مستقل، به رسانههای آزاد، و به احزاب دموکراتیک. به فرهنگی نیاز دارد که در آن ناسازگاری سیاسی به دشمنی خونی بدل نشود و هر گروهی از کمالگرایی و تمامیتخواهی دور بماند.
پایان سخن
داستان احمدینژاد، ترامپ و نتانیاهو تنها دربارهی سه سیاستمدار نیست. این داستان دربارهی دو نگاه ناهمسو به سیاست است. یک نگاه میگوید مردم ناتواناند و باید برای آنان تصمیم گرفت؛ خواه از سوی رهبران دینی، خواه از سوی بیگانگان. نگاه دیگر میگوید مردم، با همهی گوناگونیهای خود، تنها صاحبان واقعی کشورند و هیچ نیرویی حق ندارد جای آنان تصمیم بگیرد. «چپ» ایرانی اگر بخواهد به این اصل وفادار بماند، باید همزمان در برابر دو شکل خودکامگی بایستد: ستم دینی و طبقاتی در درون، و استعمار بیرونی.
باید بتواند علیه زندان، سانسور، تبعیض و سرکوب جمهوری اسلامی بجنگد و همزمان، با جنگ، تحریمهای ویرانگر و پروژههای «رژیمچنج» نیز در نبرد باشد. باید بتواند از آزادی دفاع کند، بیآنکه ابزار سیاست قدرتهای بزرگ شود. باید بتواند از استقلال ملی دفاع کند، بیآنکه گناهان خودکامگی دینی را بشوید. باید بتواند از عدالت اجتماعی دفاع کند، بیآنکه آزادی را از یاد برد. شاید مهمترین درس این روزها همین باشد: ایران را نه خامنهای -پسر نجات خواهد داد، نه ترامپ و نه نتانیاهو؛ نه سرمایهداری دینی و نه امپریالیسم-صهیونیسم.
اگر روزی آزادی به این سرزمین بازگردد، از دل نبرد خود مردم ایران بازخواهد گشت؛ از دل زنانی که در برابر ستم چندگانه ایستادهاند، از دل کارگرانی که برای حق خود علیه ستم طبقاتی پیکار میکنند، از دل دانشجویانی که خاموشی را نمیپذیرند، از دل نویسندگان، آموزگاران، بازنشستگان، روزنامهنگاران و میلیونها شهروندی که هنوز باور دارند این کشور میتواند بهتر از آن چیزی باشد که امروز هست. آیندهی ایران نه در واشنگتن نوشته میشود، نه در تلآویو و نه در بیت رهبری. آیندهی ایران آزاد و انسانی، باید به دست خود ایرانیان نوشته شود.