توقف جنگ ایران و آمریکا؛ آتشبسی برای نفت یا نجات بازار بدهی؟
در تحلیلهای متعارف، توقف جنگ ۴۰ روزه ایران و آمریکا معمولاً با ملاحظات نظامی یا سیاسی توضیح داده میشود؛ از جمله جلوگیری از گسترش جنگ، کاهش هزینههای نظامی یا پرهیز از بیثباتی بیشتر در خاورمیانه. با این حال، اگر تحولات پس از آتشبس را در کنار سیاستهای نفتی آمریکا، تصمیمهای اوپک و وضعیت بازار بدهی ایالات متحده قرار دهیم، تصویری متفاوت آشکار میشود. در این چارچوب، آتشبس نه صرفاً پایان یک بحران، بلکه آغاز مرحلهای از مدیریت اقتصاد جهانی است؛ مرحلهای که در آن نفت، اوراق قرضه و بدهی آمریکا به یکدیگر گره میخورند.
جنگ موجب افزایش ریسک ژئوپلیتیکی و جهش قیمت نفت شد؛ بهویژه با تشدید نگرانیها درباره بسته شدن تنگه هرمز، بازارهای انرژی با شوک قیمتی مواجه شدند. با اعلام آتشبس، بخش مهمی از این ریسک کاهش یافت و قیمت نفت نزولی شد. این واکنش صرفاً یک پیامد طبیعی بازار نبود، بلکه برای اقتصاد آمریکا نیز اهمیتی راهبردی داشت؛ زیرا کاهش قیمت نفت به مهار فشارهای تورمی کمک میکند و امکان کاهش نرخ بهره را برای بانک مرکزی آمریکا فراهم میسازد. آتشبس و بازگشایی مسیرهای کشتیرانی نیز از عوامل مؤثر در آرام شدن بازار نفت بودند.
اهمیت این موضوع زمانی بیشتر میشود که بدانیم دولت آمریکا در آستانه تمدید حجم عظیمی از بدهیهای خود قرار دارد؛ بدهیهایی که بخش قابل توجهی از آنها در دوره نرخهای بهره نزدیک به صفر منتشر شده بودند و اکنون باید با نرخهای بسیار بالاتری بازتأمین مالی شوند. هر کاهش در نرخ بهره میتواند میلیاردها دلار از هزینه استقراض دولت آمریکا بکاهد. از این منظر، مهار تورم دیگر صرفاً یک هدف اقتصادی نیست، بلکه ضرورتی برای حفظ پایداری مالی دولت آمریکا به شمار میرود.
در این میان، نقش برخی از کشورهای تأثیر گذار در اقتصاد جهانی که به میزان بسیار بالا دارای اوراق قرضه آمریکا می باشند مهم است. بعنوان نمونه ژاپن یکی از بزرگترین دارندگان اوراق خزانهداری آمریکا است و همزمان اقتصادی دارد که بهشدت به واردات انرژی وابسته است. افزایش قیمت نفت، هزینه واردات انرژی ژاپن را بالا میبرد، تورم را تشدید میکند و بانک مرکزی این کشور را به سمت افزایش نرخ بهره سوق میدهد. افزایش نرخ بهره در ژاپن میتواند جریان سرمایهای را که طی سه دهه از طریق سازوکاری به بازار اوراق خزانه آمریکا وارد شده است، مختل کند و در نهایت هزینه استقراض دولت آمریکا را افزایش دهد.
از این منظر، کاهش قیمت نفت تنها به معنای ارزانتر شدن بنزین برای شهروندان آمریکایی نیست؛ بلکه به معنای کاهش فشار بر اقتصاد ژاپن، حفظ نرخ بهره پایین در آن کشور و جلوگیری از خروج سرمایه از بازار بدهی آمریکا نیز هست. بنابراین، نفت ارزان در عمل به ثبات بازار مالی آمریکا کمک میکند.
اگر این منطق را بپذیریم، بسیاری از رخدادهایی که در هفتههای پس از جنگ رخ دادند، دیگر رویدادهایی پراکنده به نظر نمیرسند؛ افزایش تولید نفت از سوی اوپک، تلاش برای بازگرداندن نفت ونزوئلا به بازار، حمایت از کاهش تنش در خلیج فارس و پایان درگیری نظامی با ایران، همگی میتوانند اجزای یک راهبرد واحد باشند؛ راهبردی که هدف آن جلوگیری از جهش دوباره قیمت نفت و فراهم کردن شرایط مناسب برای تأمین مالی ارزان بدهیهای آمریکا است.
البته این تفسیر نباید بهعنوان یک واقعیت قطعی تلقی شود. پایان جنگ ایران و آمریکا حاصل مجموعهای از عوامل امنیتی، سیاسی، دیپلماتیک و اقتصادی بود و نمیتوان آن را صرفاً به متغیر نفت یا بازار بدهی فروکاست. با این حال، همزمانی آتشبس با تلاش برای آرامسازی بازار انرژی و حساسیت دولت آمریکا نسبت به هزینه استقراض، این فرضیه را تقویت میکند که اقتصاد سیاسی جهانی در تصمیمات ژئوپلیتیکی نقشی تعیینکننده دارد. گزارشها نیز نشان میدهند که کاهش تنشها پس از آتشبس، انتظارات تورمی را کاهش داده و فشار بر بازار انرژی را کم کرده است.
بر این اساس، شاید بتوان توقف این جنگ را نه صرفاً توقف شلیک موشکها، بلکه بخشی از تلاشی گستردهتر برای بازگرداندن ثبات به بازار انرژی و کاهش هزینه تأمین مالی بزرگترین بدهکار جهان دانست؛ جایی که سرنوشت یک جنگ منطقهای، قیمت نفت، اقتصاد برخی کشورهای تأثیر گذار در اقتصاد جهانی و بازار اوراق قرضه آمریکا در زنجیرهای واحد به یکدیگر متصل میشوند.
امیر رزاقی (دانش آموخته جامعه شناسی اقتصادی و توسعه)