متنی خطرناکتر از خود شاه!

رویکرد بازگشت ایران به حکومت پادشاهی، پدیدهای است ناهمخوان با دمکراسی و ازاینرو درخور چالشی دمکراتیک. خیز برای پادشاهی اما آنگاه چهره ناشایست به خود میگیرد و هشداردهندهتر میشود که آقای پهلوی چشمبهراه شاه شدن، خواسته باشند بر پایه این واپسین بیانیهشان تاج بر سر نهند. سخن درباره جانمایه و درونمایه نوشتاری است که ایشان به مناسبت سالگرد انقلاب بهمن با عنوان "از قرنطینه شدن و حصر ایران چهل سال گذشت" بیرون دادهاند. نوشتاری نیازمند درنگ بسیار.
این مهم نیست که چه ناشناختهای متن بیانیه را قلمی کرده است. چون کم نیستند آن گردآمدگان سالهای اخیر پیرامون "شاهزاده" که نوباوگیشان در فضای زهرآگین جمهوری اسلامی گذشته و حالا میانسالی خود را میخواهند در پهنه سلطنت بگذرانند. درآمیزی دو واژه "حصر" و "قرنطینه" در تیتر بیانیه بهروشنی میگوید که نگارنده از چه کسانی است و در پی چیست. "حصر"، برگرفته از برساختههای جمهوری اسلامی و "قرنطینه"، بیانگر رویکرد نوستالژیک و آرزومندانه طیف سلطنتطلبان در نگاه آنان به دیروز و فردا. اینان، دلسوختگانی اند قربانی اقتدار اسلامی که اکنون با افتادن در دامن شیفتگی نسبت به اقتدار سلطانی، در آتش اشتیاق برگشت ایران به پادشاهی، هم میسوزند و هم میسوزانند.
سخن آن است که: یک) نوشتار را آقای رضا پهلوی امضاء کرده و بنابراین خود را در ترازوی سنجش و داوری بر پایه همین نگاه نشانده است، و دو) بسی بیشتر چشمگیر و برآشوبنده اما، درونمایه و جوهر بیانیه، که نشان از واپسگرایی، برتر بینی، مردمفریبی، نفرت افکنی، انتقامجویی و اقتدار منشی دارد.
بیانیه چه میگوید؟
سراسر نوشتار تکیهبر واقعیتی مسلم دارد تا بتواند در استناد و اتکای به آن، ایدهای دروغین به خورد مخاطبان دهد. این واقعیت نهفته در آن: ایران و جمهوری اسلامی یکچیز نیستند و موجودیت و تداوم این نظام، علیه هستی کشور بوده و هست و امروزه آن را به "ابر بحران" کشانده و در آستانه فاجعه بزرگتر نشانده است. ولی سخن با این دو گزاره درست آغازشده تا بنای پوشالی برپاشده از سوی نوشتار، در چشم ایرانیان به ستوه آمده از حکومت ولایی، کاخی شکوهمند جلوه کند.
بنا به رهنمود بیانیه، نجات ایران از جمهوری اسلامی، وابسته است به خود بازیابی در راستای "هویت ملی"، "گفتمان ایرانی" و "اراده ملی" و اینها نیز، زمانی نشسته به بر که "نیروی ملی" و "حکومت ملی" ایران را به "عظمت" گذشتهاش برگرداند! بیهوده نیست که در یک بیانیه 70 سطری بیش از 60 بار واژه "ملی" و "ایران" و "ایرانی" زیر چتر پررنگترین ستایشها از بزرگیهای ایران باستانی و شیفتگی بیاندازه نسبت به "مرز پرگهر" آمده است! نوشتاری انباشته از آوردههایی همچون "کهنترین چهارراه" تمدن و "کلیدیترین چهارراه جغرافیایی و تاریخی" جهان! این آیا، چیز دیگری هم است جز سزاوار نام گرفتن گفتمان پوپولیستی به خود در اکنون ایران؟
بیانیه، رهیافت برای رهگشایی ایران را در گونهای از "بازسازی" جسته و مینمایاند که خواسته باشد و بتواند کشور را دیگربار زیر درخشش "درفش کاویانی" برد. درفشی که، نام رمزی است برای نماد شاهنشاهی، پس گرفتن کیان فرهی از دست ضحاک غاصب و سپردن تاج سلطنتی به فریدون شاه! نشانهای برای بازنشاندن آن "امانت" دار "هویت ایرانی" بر تخت "راستی"، که نماینده یزدان است در ایرانزمین و پایان دهنده به هر "خیانت در دیانت"! درفشی که، به اهتزاز درآمدنش اگر دیرکرد یابد و هرگاه که "حکومت ملی" نتواند این بوم را بهنگام از "حصر" بیرون کشد و از "قرنطینه" بهسوی "نور" و "عشق" گذر دهد، "ایرانستان" را باید چشمبهراه بود و چشم نگر "گسست" شد در "تمامیت" آن! درونمایه بیانیه اینهایند!
اما اینها همراه یک" روانپریشی" تکاندهنده در آنجایی که بیانیه فریبکارانه سراغ مرز کشی میان نسلی میرود و بر آن میشود تا در هیمه ملی دلسوزان کشور آتش دشمنی و رودررویی برافروزد. آنهم در زمانهای که گستره کشور را نیاز به همبستگی گسترده و ارادهای یگانه برای گذار از جمهوری اسلامی به آزادی و دمکراسی است؛ و در این هنگامه نیاز به درآمیزی همه اندوختههای ارزشمند نسل دیروز با نیروی جوشان جوان امروز. چنین رویکردی در چهلسالگی انقلاب، نه روشنگری "ملی" که یک جداسازی ناساز است!
از نگاه ناظر بر این "روانپریشی"، پیشینیان زیسته در زمانه سال 57 گویا جملگی "بداندیشانه" راه "انحطاط" در پیش گرفتند و با "انتخاب" خود برای "سقوط ایران"، پیامد "انقراض ایران" را فراهم آوردند و در برابر این سرتاپا گنهکاران، یک "نسل نو" بپا خاسته است که تا به امروزش دست نایافته به "فرصت شکلگیری فکری، سیاسی و اجرایی منسجم" بوده و در اکنونش رها از هرگونه "انحصار محافل سنتی صدساله اخیر" است. نسلی که بر آن شده چنان آلترناتیو "مکاتب مارکسیستی و مذهبی و جهانسومی و ائتلافهای اختلاطی" یک "دولت ملی" برپا کند و "حکومت ایرانی" همچون "برابر نهاد حکومت اسلامی" را بر سرکار آورد. پیشینیان همگی سرشکسته و ورشکسته، "نو"آمدگان ولی، پاکسرشتهایی همه ناجی "ایران" و گردآمده دور نماد "نجات ایران"! این داوری، اگر راه انداختن کارزار برای بیزار سازی نیست، پس چیست؟
برگشت به آن دو: پدربزرگ و پدر تاجدار؟
آقای رضا پهلوی، از سی و اندی سال پیش که گام در چهره نمایی سیاسی گذاشته تا همین امروز، در یک زمینه بسیار گفته و درزمینهٔ دیگر کاملاً ساکت نشسته است. به فراوانی، از آزادی و دمکراسی و حق مردم برای گزینش سخن راندهاند و پیدرپی، خود را مشروطهخواهی از طراز نوین شناساندهاند. اما از سوی دیگر، ایشان تاکنون یک کلمه هم درباره استبداد و دیکتاتوری خاندانش بر زبان نیاورده و کوشیده است تا این میدان پر از مین را دور بزند. ایشان به پرسش مبنی بر کیستی خود نیز هیچگاه پاسخ ندادهاند که اگر نماد شاه مشروطهاند پس چرا از جایگاه رهبری سیاسی فراخوان میدهند و اگر میخواهند سیاست بورزند، دیگر این ارثومیراث بری از سلطنت پهلوی برای چیست؟ به این هم نپرداختهاند که اگر برای همه طیف سلطنت از اقتدارطلب تا مشروطهخواه یک نماد اند که چنین هم هست، چگونه به خود این حق را میدهند که نماد همگان و ازجمله جمهوریخواهان باشند؟ پدر و رهبر همه ملت، هم این و هم آن؟!
این دوگانگی در ایشان و این سیاسیکاری، بازتاب گرایشهای پایه اجتماعی سلطنت پهلوی است. بیشترینه آنها، رضاشاه و محمدرضا شاه را میپرستند و آشکارا به اقتدارگرایی پادشاهی در ایران درود فرستاده و آفرین میگویند. بخش دیگری از این طیف اما در پسا انقلاب به هر دلیلی گرایش به مشروطهطلبی یافتهاند و دارند. خموشی گزینی آقای رضا پهلوی درباره سیاهکاریهای پدربزرگ و پدر خویش، برای دلجویی از اولیها بوده است. در مشروطهخواه نماییاش اما، کنار خرد جوییهای خودش و رهنمایان هوشیار و آگاه به نیاز زمان دوستدار خویش، درواقع بازتاب گرایش سلطنت مشروطه.
اکنون اما همزمان با چرخشها در گرانیگاه سیاسی جهان و امریکا، دگرگونیهایی در نیروی پشتیبان ایشان پدید آمده است. نیرویی نو نفس پروبال ایشان را گرفته که اگر از موضع رادیکالیسم سیاسی، ضد جمهوری اسلامی است از جایگاه برنامهای اما، راستترین دیدگاههای اقتصادی و ایدئولوژیک را دارند و از زاویه کاربردی نیز چشمشان دوخته به ترامپیسم. ویژگی شناساننده این اکنون شاهپرستان، ملیگرایی باستانگرایانه، آریایی پرستی تند، چپ ستیزی و خودبرتربینی فرا ناسیونالیستی است: ایران، مرکز جهان؛ فارسی، شیرینترین زبان دنیا؛ بالیدن به تمدن چند هزارساله تا حد باد کردن؛ بازگشت به "ایرانیت" و "اصالت" و نفرت پراکنی به عرب و پیشه کردن ترک ستیزی؛ بهترین خوبرویان در غرب و خاورمیانه آنانی که با جمهوری اسلامی بیشتر بدند؛ و چپها اول و آخر هر بدبختی در این سرزمین! جهان برای اینان، ایران است و ایران نیز بگفته بیانیه "آوردگاه" میان دو اردو: اردوی "نور و راستی" و جیش اسلامگرایان. یکسو، اهورامزدا و دیگر سو اهریمن! مانده نیز همگی، "جهانسومی" و کارشان تمام! این رویکرد، در زبان بر اقتدارگرایی است و پس زننده "حصر" آدمی، ولی با نگاهی که در خود دارد به کردار در پی اقتدارگرایی نوین و آماده برای برکشاندن آن.
آقای رضا پهلوی در این بیانیه، به نگهبانی چنین نگاهی برخاسته و پاسدار متنی شده که در آن، یک تار مو هم از زبان و ادبیات تا چندی پیش خودشان به چشم نمیخورد. تهی از آن گفتارهایی که، سخن همه از آزادی و دمکراسی میراند و گاه آنچنان بزرگنمایانه که دستساز نیز مینمود! میان این بیانیه اما، در برابر 60 بار بهکارگیری سه واژه "ایران"، "ایرانی" و "ملی"، ولو برای یکبار هم که باشد از دو واژه آزادی و دمکراسی سخن نرفته است!! حتی برای یکبار هم چیزی از این فراموششدهها به چشم نمیآید! حتماً بخوانید این بیانیه را. و این، چه میتواند باشد مگر رساننده پیامی که بنا به آن، ایشان هنوز ننشسته بر تخت سلطنت، در همان غلتکی افتادهاند که دو پهلوی پیشین با سوار بر آنها پسامدهایش را دیدند و دیدیم!
رضاشاه به قانون اساسی مشروطیت سوگند خورد که پایبند آن بماند ولی تا به سلطنت رسید شرط و شروط زیر پا گذاشت و بساط دیکتاتوری "ایرانی" راه انداخت و پشتگرم به ایدئولوژی باستانگرایانه "ایرانشهری" شد. محمدرضا شاه برخوردار از آموزش سویسی نیز که در آغاز سلطنتش با زبانی "متمدن" زیر پیماننامه پسا استبداد پدر، پایبندی خود به قانون اساسی مشروطه را انگشت وفاداری نهاده بود، تا بر خر مراد سوار شد سلطان بازیاش را به راهاندازی جشنهای دو هزار و پانصدساله دوخت و خود را جانشین کوروش شاه شاهان نامید. او در پاسارگاد سخنانی گفت که همانندهای آنها اکنون در همین بیانیه موج میزنند! بیانیهای بیانگر حلول روح خاندانی وارث "باستانگرایی" ایرانی و به تمرین نشستن پیشاپیش فرجام پدربزرگ و پدر در آن. سخن بر سر آن نگاه راهبردی کهنه اندیش با پیامدهایی شوم است که حالا در سیمایی "نو" و "ملی" و از هماکنون نیز برخاسته به حصارکشی، دارد اقتدار پروری، نادیده انگاری و "حصر" به نمایش مینهد!
زمینه و پسزمینه این بیانیه
این بیانیه، پسزمینه دارد و زمینه. اولی مایه گرفته از گذشته و دومی برخاسته از دل هم شرایط ایران هم روزگار که جمهوری اسلامی باشد و هم موقعیت روز شاخص در ترامپیسم. پسزمینهاش برگشت به "ایرانشهری" و در اکنون خویش البته بس کمیک، و زمینهاش اما همانا در بهرهبرداری نیروی سلطنت از فاجعهبار آمده توسط حکومت دینی از یکسو و به شادی نشستن از برخاستن بوی کباب از حباب رودررویی ترامپ و جمهوری اسلامی از سوی دیگر.
مشروطه در ایران، جوهراً ورود کشور بود به دولت – ملت مدرن با همه تناقضاتش، که چه در دوره روشنگری و چه بعد 1285، بر پایه الگوهای نهادینهشده در اروپا به ترویج و تشویق گفتمان ملیگرایی رو آورد و برای زایش روح نوین ملی، نوستالژی باستان را فراخواند. این سیر اما در دوره رضاشاه هم جنبه دولتی به خود گرفت و هم با پیدا کردن خصلت نژاد محوری، گفتمان ملیگرایی را تا سطح ستایش نژاد آریایی و "اصالت ایرانی" بالا کشید تا بتواند تجدد آمرانه رضاشاه پهلوی را یاریرسان افتد. در برسازی این آئین حکومتی برای پهلوی، بسیاری از روشنفکران برخاسته از دل مشروطیت و یا زاده آن نقشی چشمگیر داشتند. بییاری اندیشهسازان و ذهنپرورانی چون فروغی، تقی زاده، کاظمزاده ایرانشهر، افشار، داور، تیمورتاش و کسروی و بسیاری دیگر، ایران پهلوی در برابر ساختههایی مانند "انیران" نیز جا نمیافتاد! روشن است که اینجا برای بررسی چندوچون این رویکرد مجال نیست و پرداختن به آن و پیامدهایش، سخن بسیار نیاز دارد. قصد، فقط انگشت گذاشتن بر این نکته است که رفتار ایران گرایی و تز "ایرانشهری" چیزهای تازهای نیستند. داغی بازار آن در امروزهروز را، تنها باید یک برگشت به تاریخی دانست که با کژیها و بدکرداریهایش نوشته شد؛ اما با این تفاوت که امروز جای آن بههرحال "افق نگر"های رضاشاهی را کوتهفکران بنیادگرایی "مدرن" گرفتهاند.
محمدرضا شاه که در دهه بیست هنوز توان آن نداشت تا خط پدر برافتاده از قدرت را در سیمای پیشین ادامه دهد که البته بیبهره از برایی نیازین به آن نیز بود، از نیمههای دهه سی و در پی از میدان بدر بردن همه آنانی که برای خود جایگاهی داشتند، به آنی برگشت که از پدر به ارث داشت. این بار البته و بهویژه پس از اصلاحات دهه 40، در ترازی نو و زیر ایدئولوژی "بهسوی تمدن بزرگ" بر پسزمینه "تمدن ایران باستان". "دروازههایی" که از یکیشان در مراسم 2500 ساله شاهنشاهی رونمایی شد. همان پسزمینهای که، نگاه و رویکرد همین بیانیه را جان داده و تاروپودش رشته و آن را بافته است!
زمینهسازی و بستر آفرینی برای چنین بیانیهای اما، به تراوش زهر خانمانبرانداز در روزگار کنونی ایران برمیگردد و نیز در واپسین ایستگاه، به چیستی لحظه سیاسی حاضر. فراهم آورنده ظهور جدی و دگرباره گرایش جانسخت ایرانپرستی، همین حکومت جمهوری اسلامی است! حکومتی واپسگرا و هستی سوز ایران. تأکید بر ملت در برابر امت یک واکنش همگانی پیش ایرانیان در برابر حکومتی است تبعیض بنیاد که قانوناً و عملاً حقوق شهروندی و ملی را لگدمال ولایتفقیه کرده است. هم ازاینرو، ناسیونالیسم ایرانی را باید طبیعیترین گرایش در برابر این حکومت مبتنی بر دین دانست. رو آوردن به کوروش در این سالها، پیش از هر چیز یک واکنش ملی است. بهرهگیری همهجانبه طیف سلطنت چه سپیدموهای آن و چه نو کیشان اش از همین حس و واکنش ملی به سود برگشت سلطنت، یک واقعیت است. اما نه در معنی حقانیت سلطنت که سلطنتطلبان و نمادشان اینچنین بر آن میکوبند.
نکته این است که واکنش از نوع ملی در این چهل سال، و همواره نیز رو به پروار شدگی بیشتر، در برابر هنجارها، باورها و رفتارهای جمهوری اسلامی، خود را در چهرههای گوناگون نشان داده و میدهد. این واکنش ملی، آمیزهای است از خرد جویی شهروندانه ایرانی تا بنیادگرایی "ایرانی"؛ و در یکجا بودنشان، چنان جنبش ملی چند رنگه برای ایستادگی برابر این حکومت هستی سوز. جنبشی آنسان فراگیر که تا درون جمهوری اسلامی هم سر کشیده و بهویژه میان اصلاحطلبان یارگیریهایی نیز کرده و میکند! باز بر همین بستر است که خط فریبنده "ایرانشهری" را کسان بسیاری در برونمرز و درونمرز پیش میبرند و در زمره آنها آقای سید جواد طباطبایی "ایرانشهر" جدید و مجلاتی همانند "اندیشه پویا" و مکملهای آنها در برونمرز از طریق رسانهها و شبکههای جمعی متنوع. جملگی نیز همدم یکدیگر در چپ ستیزی بهاندازه های متفاوت! این نگاه که پیش برخی از "ملیون" پیشینه تاریخی دارد، در سالهای گذشته برخاً و بهگونهای تا درون خانه چپ هم راهیافته است! ازاینروست که همه واکنش گرایان ملی علیه حکومت ولایی، چه دچار آمده به شوینیسم و چه در اندازههای مختلف آلوده به آن، خواسته یا ناخواسته همراه و همسوی این واکنش گری همه گستر و رو به گسترشاند و باید بدانند که خوشهچین سیاسی آن نیز، بیش و پیش از همه، سلطنتطلب عظمتگرای "ایرانی" و بنیادگرای "ملی" است!
آری، انگیزه اصلی برای به نگارش درآمدن فراخوان تازه آقای رضا پهلوی، خیمه زدن ایشان و همراهانش است بر این روانشناسی ملی. رمز و راز گره خوردگی نیروی تازهنفس "شوینیست" و ایشان را، در پدیدایی این روانشناسی بر سپهر سیاسی کشور، میباید جست و یافت! پایه کوشای سیاست سازی، سمت دهندگی و پیشبردی "شاهزاده" در حال حاضر، این جریان و نگاه است. کهنه پایگاه اقتدارگرای سلطنت، بیشتر به درد چماق کشی میخورد. شمشیر تیز اکنون، به دست این نوآمدگان فرود آمده بر زمین سلطنت خواهی است. بیانیه اخیر آقای پهلوی، نماد اینهاست.
مقابله با این رویکرد اندیشگی – سیاسی بنیادگرای مدرن "ایرانی" و بیگانه با مشروطهطلبی، از مبارزه پیگیر با جمهوری اسلامی میگذرد. هیچ از یاد نباید داشت که چنین رویکردی، ازنظر سیاسی بیشتر هم از نا پیگیریهای سیاسی برخی از جریانهای دمکرات سکولار جمهوریخواه است که نان میخورد. این رویکرد از چنین نا پیگیریها بهرهبرداری میکند تا بتواند با چهره سیاسی ضد جمهوری اسلامی، کالای راست گرایانه و شوینیستی خود را بفروشد.
جامعه ایران در برابر این نظام ضد ملی، آزادی کش، دمکراسی ستیز و تبعیض بنیاد، نیروی سترگی از دمکراسی خواهان سکولار را در دل خود دارد و نیز پرورانده است که بر خرد بنیادی شهروندی ایستادهاند. اینان پایگاه اجتماعی جریانهای باورمند به گذر از جمهوری اسلامی به مدرنیته، آزادی و دمکراسی هستند. درست بر این باید ایستاد تا ایران بر نگین فردای آن ساخته شود و نه در دیروز اسیر دست سلطنت یا دیانت و یا هر دو باهم.
21 بهمن 1397 برابر با 10 فوریه 2019