آن‌که خوشبختانه به آرامی پیش می‌آید و آنکه متاسفانه هرروز پس تر می‌رود!

از میان نشر یافته‌های متعدد به مناسبت فرارسیدن سالگرد ٢٢ بهمن امسال، دو متن هم بود که مقایسه آنها با یکدیگر بس معنی‌دار و بسیار عبرت انگیز است. یکی، "بیانیه‌ مشترک" صادره از سوی دو محفل توده‌ای تبار با نام‌های "سایت ١٠ مهر" و "تارگشت عدالت" (١) و دیگری، "بیانیه تحلیلی‌" با امضای جمعی ٣٤ فعال میدانی عموماً نام آشنا در درونمرز(٢).

پسرفت در راستای همسویی با جمهوری اسلامی!

از ترکیب افراد متعلق به "بیانبه مشترک" کسی را به نام نمی‌شناسم و از آنها حسی جز حضور سایه‌وار‌ در برخی میلینگ لیست‌ها ندارم. مندرجاتی از "١٠ مهر" را گهگاه می‌بینم که ترکیبی‌اند از مطالبی مفید و جزم‌گرایی‌های بیهوده. به شکل فشرده در باره‌شان چنین می‌شود گفت که به لحاظ نگاه سیاسی، رفتار نعل به نعل منطبق با سیاست سال‌های ۵٧ تا ٦١ حزب توده ایران را دارند. با این تفاوت که مشی‌ پیشین بنیاداً خطای پدران در قیاس با کپی برداری‌های ناشیانه فرزندان‌ مقلد بمراتب روسفیدتر است! حزبی‌‌ آن دوره اگر متاثر از جهان بینی جهان دو قطبی و نیز کژبینی‌ها‌ در زمینه فهم از دموکراسی، دچار خطای مهلک و تراژیک در فهم بغرنج جدید زمانه یعنی پدیده بنیادگرایی اسلامی و در ایران ولایی شد، مقلد کنونی‌ا‌ش ولی در همسویی با بنیادگرایی ستیزنده، مرتکب زیاده‌روی رسواکننده است.

این افراط فقط موجب شگفتی نیست، تاسف بسیار هم برمی‌انگیزد وقتی هواداران و محافلی همانند اینها، بخاطر هیستری "آمریکا ستیزی" آئین مند چیره بر جان‌ خود، هر مرتجعی را یار غار خود می‌بینند. نهایت درام است که آدمی مدعی چپ بودن باشد و از ژست‌های دهه هشتادی احمدی نژاد در مجمع عمومی سازمان ملل به شعف آید و از آغوش گشایی هوگو چاوز بر روی نماینده اعزامی ولایت قند در دلش آب ‌شود. در اکنون خود نیز شیفته‌تر از قبل، غم فقدان سردار سلیمانی را‌ بخورد و در سوگ قربانیان جبهه "هلال شیعی" جمهوری اسلامی، همسو با مشی ایران ستیز رژیم، دو اسبه بتازد‌.

"بیانیه مشترک" گرچه چند محوری است، اما عمدتاً بر اثبات این تز تمرکز دارد که عامل اصلی دشواری‌های کشور ما نه بقاء و دوام جمهوری اسلامی بلکه استمرار توطئه‌های آمریکاست. بیانیه، با نقل قول‌هایی از نوشتجات آن زمان حزب متبوع خود، تحلیلی از انقلاب بهمن به دست می‌دهد و در تعریف و تمجید از حزب توده ایران که همه چیز را درست دید و به دقت پیش بینی کرد، چیزی کم نمی‌گذارد. با اینهمه، بیشترین حرف "بیانیه مشترک" صرف این تاکید می‌شود که آنچه در این چهار دهه بر ایران گذشته، برآیند برنامه‌هایی است که ریشه و منشاء در "امپریالیسم جهانی" دارند.

انگیزه، پسزمینه و حرف محوری "بیانیه مشترک" این شده که معضل اصلی طول عمر حاکمیت جمهوری اسلامی را در واشنگتن باید جست و نه در تهران. در آن، نه فقط سخنی از نقش تعیین کننده بنیادگرایی اسلامی و نظام ولایی در ایجاد و تداوم فجایع وارده بر مردم ایران نمی‌رود، بلکه باز با همان داستان‌های تقلیل‌گرایانه "چرخش به راست در حاکمیت جمهوری اسلامی" پیشین روبرو هستیم و انکار رفوزگی‌های در پی داشته سیاست خارجی آن همچون مکمل سیاست‌های داخلی همه سیاه. سیاستگزاری "بیانیه مشترک" هم متوجه فعال کردن ظرفیت "ضد امپریالیستی" حکومتی شده است که نقش عمده در فعال بودن انواع خطرات برونمرزی علیه کشور ما با خود همین حکومت است. یعنی واقعاً این موضوع بدیهی را که بیشترینه تاریخاً متعلق به همین نظام معترف آنند، متوجه نیستند؟!   

"بیانیه مشترک" در هراس از تحقق "برنامه امپریالیسم" که "انفجار اجتماعی" تعریف شده است با رو کردن به جمهوری اسلامی و تایید آن در "دفاع از استقلال سیاسی کشور"، ملتمسانه از "حاکمیت" می‌خواهد تا: "هرچه زودتر ... با تحقق دو خواست عدالت اجتماعی و آزادی ... برنامهٔ امپریالیسم برای ایجاد یک انفجار اجتماعی در ایران را خنثی سازد". پیام "بیانیه مشترک" نه دعوت از مردم زنده امروزین به ایستادگی همبسته در برابر این حکومت زجر کش، بلکه دلسوزی در حق حاکمیت است. مردم برای اینان در همان "توده‌های ميليونی شرکت کننده در انقلاب" دیروز متوقف و منجمد می‌ماند.

برای "بیانیه مشترک"، این "حاکمیت" نه در بیلان اعمال آن در نشاندن مردم کشور به  این فلاکت بی بدیل با تازه‌ترین شناسه‌ها در دی 96 و آبان  98 و صدها اعتراض و خیز ریز و درشت مشابه‌ دیگر، بلکه به عنوان "نیرویی بازدارنده‌ برای اعمال نفوذ نامحدود امپریالیسم در منطقه" مطرح است. اینان، قادر به شنیدن خروش توده‌ نیستند که در خیابان‌ فریاد می‌زند: "دشمن ما همینجاست/ دروغ میگن آمریکاست". گوش‎‌هایشان بر چنین پیام‌هایی از سوی مردم بسته است چون نگران‌ آنند که مبادا خیزش و جنبش توده‌ای موجب بهره‌برداری امپریالیسم از "اغتشاشگران" علیه جمهوری اسلامی مستقل شود!

با اندک دقت در تفکر ناظر بر "بیانیه مشترک"، این به روشنی قابل استنتاج است که واژه "انقلاب" عملاً چیزی جز اسم رمز برای جمهوری اسلامی نیست. تفکری که در صف‌آرایی‌های صحنه حاضر و با این تمجید که: "کشور ما امروز پس از گذشت ۴۳ سال... به نیرویی بازدارنده‌ برای اعمال نفوذ نامحدود امپریالیسم در منطقه تبديل شده است" دل به این حکومت می‌بندد و در کنار آن قرار می‌گیرد. می‌نهند. 

برای اینان نه نوع استقلال، بلکه تجرید استقلال اهمیت دارد و مقدس است. این اصلاً برایشان مهم نیست که استقلال نوع جمهوری اسلامی، استقلال از جنس "استقلال هستی سوز" چه بر سر ملت و کشور آورده است. استدلال اینها از این فراتر نمی‌رود که: استقلال هزینه خود را دارد! مهم برایشان فقط اینست که: "انقلاب ايران يکی از مهم‌ترين پايگاه‌های اقتصادی و نظامی امپرياليسم جهانی به سرکردگی امپرياليسم آمريکا را در منطقۀ حساس و سوق‌الجيشی خليچ فارس از ميان برداشت و معادلات جهانی را به ضرر امپرياليسم جهانی در اين منطقهٔ بسيار با اهميت بر هم زد." در این نگاه، میداندار شدن بنیادگرایی اسلامی یک ذره هم مهم نیست چون دغدغه‌‌، نه یافت واقعیت هستی مردم که پابرجایی بر تحلیل در بافت ایدئولوژیک خودی است؛ نه در پی یک مسکن خرد جهت درد مردم بلکه ماده مخدری کلان برای تسکین خلجان‌های ذهنی خود هستند.

"بیانیه مشترک" فقط نشانه‌ای تازه از درجا زدن‌های فکری در بخشی از چپ ما نیست، بلکه حکایت از پسرفتی غمبار در راستای همسویی باز بیشتر با جمهوری اسلامی دارد که در میدان عمل، قطعاً نمی‌تواند به همدوشی و همدستی با آن نرسد. 

پیشرفت در سمت سکولار دموکراسی  

"بیانیه تحلیلی" صادره از سوی ٣٤ فعال سیاسی درونمرز به مناسبت سالگرد ٢٢ بهمن، نوشته‌ای‌ است تک محور که در نگاهی منسجم، انقلاب را به تعبیر خود بر بستر "دگردیسی «نهضت» (مردمی) به «نظام» (فقاهتی)" تحلیل کرده است. خلاف "بیانیه مشترک" که همه روند انقلاب را از اول تا به امروز از منشور "نقشه‌های" آمریکا و مناسبات حکومت با "امپریالیسم جهانی" رصد می‌کند، "بیانیه تحلیلی" برعکس مسیر طی شده انقلاب را از منظر جامعه می‌کاود و به تبیین آن در رابطه حکومت با مردم می‌نشیند. علت شکست انقلاب را اساسا درون کشوری می‌بیند و آن را بگونه پا بر زمین با دیدی درونزا بر می‌رسد. نتیجتاً و منطقاً هم راه برون رفت از انسداد را نه در گدایی از "حاکمیت"، که در توانمند شدن جامعه و اعمال نیروی مدنی مردم علیه "حاکمیت" می‌جوید.

این توصیف از "بیانیه تحلیلی"، البته نه به معنی تایید هر گزاره‌ آمده در آنست و نه لزوماً مبتنی بر این برداشت که گویا بیانیه توانسته است تحلیلی بنیادین و جامع و مانع از انقلاب بهمن به دست دهد. تحلیل ارایه شده میان سترون بودن این انقلاب از همان آغاز بخاطر هژمونی نهاد دین و نیروی دین محور بر آن و گویا انحراف بعدی آن بر اثر "چرخش گفتمانی رهبری" در نوسان است. صرفاً از دید خود به چیستی این انقلاب می‌پردازد و هنوز هم نمی‌خواهد با کیستی آن تعین تکلیف ‌کند. گرچه سایه این واقعیت بر تحلیل را هم نمی‌شود نادیده گذاشت که ملاحظاتی در کار است مانع عمق رفتن بیشتر تحلیل! اما با اینهمه، گام مهم و بسیار مهم "بیانیه تحلیلی" را در این باید دید که امضاء کنندگان پای بر زمین دارند و واقعیت را در توامان نابکاری و تبهکاری "حاکمیت" و نارسایی‌ها و ضعف‌های جامعه می‌جویند. 

"بیانیه تحلیلی"، رو به جلو می‌آید و در مسیر سکولار دموکراتیزه کردن قدرت سیاسی در کشور پیش می‌رود. تاثر خود از به هدر رفتن آن بپاخاستن ملت در ۵٧ را هم با پای فشردن بر این نیاز مرکزی جامعه امروز ایران به منصه ظهور می‌رساند. در اندیشه درس‌آموزی از تجربه خود زیسته و خود کرده ملت است و نه ماندن در آن اسارت فکری که همه چیز را زیر سر امپریالیسم می‌بیند. چون زمینی می‌اندیشد و چشم بر نیروی مردم می‌دوزد به ضرورت "سامان‌دادن به همه‌ی این اهداف در قالب یک جبهه و تشکل ملی و مدنی و تلاش برای هدایت و مدیریت این همسویی به‌سمت اهداف مشترک ملی و مردمی" می‌رسد و به این اغواگری نمی‌افتد که "حاکمیت" را تحریص به ستیز بیشتر با بیگانه کند.  

"جدایی نهاد دین (یا روحانیت) از نهاد دولت (یا حکومت)، اصل سازنده و مقوّم هر جمهوری مردم‌سالار است"، استنتاج محوری "بیانیه تحلیلی" از انقلابی است که رخ داد. مهم‌ترین نکته در این بیانیه هم همین است؛ نگاهی که استعداد آن را دارد تا از رسوبات برخی توهم پنداری‌ها که رد پای آنها را می‌توان در اینجا و آنجای بیانیه دید رهایی بیابد. این نگاه، به آینده تعلق دارد و از درون کنکاش‌های اصیل "چه باید کرد؟" مردمی برمی‌خیزد.

چپ دموکرات ایران از جمله در نقد قاطع عقب ماندگی‌های زیانبار منعکس در "بیانیه مشترک" و همانندهایش از یکسو و برخورد حمایتی توام با انتقادات از نگاه "بیانیه تحلیلی" مانندها از سوی دیگر است که خواهد توانست سهم خود در رابطه با شکل‌گیری وسیع‌ترین اتحاد ملی در راه آزادی و دموکراسی برای گذر از استبداد دینی را ادا کند. تنها با شکل گرفتن چنین نیرویی است که مردم ایران خواهند توانست هم کشور را از چنگال جمهوری اسلامی بیرون بکشند و هم بجای فرو رفتن در باتلاق ستیز نالازم با این یا آن کشور، از موجودیت و رشد خود در برابر هر امپریالیسم و هر آزمند دیگری سرفرازانه پاسداری کنند.

فرو کاستن مخالفت با امپریالیسم به "آمریکا ستیزی"، تشویق و تقویت بنیادگرایی است که در ایران ما ولایت نام دارد. ما استقلال هستی بخش احتیاج داریم نه استقلال هستی سوز. ازادی و دموکراسی برای ایران و مشخصاً هم از نظر چپ ایران، مقدم بر هر چیزی است و بستر تحقق عدالت اجتماعی هم نه که چیزی جز این. با گذاشتن پا بر زمین به وظایف خود عمل کنیم نه با سیر در هوای اذهانی منجمد. 

بهزاد کریمی ٢٣ بهمن ماه برابر با ١٢ فوریه ٢٠٢٢

١) https://10mehr.com/maghaleh/20111400/4064   

٢)  https://bepish.org/node/6684 


Source URL: https://bepish.org/node/6520