شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۸ - ۱۴ دسامبر ۲۰۱۹

یادداشت‌های چپ، بعد از شکست

موسی هس، معلم گمنام مارکس

۳۰ تير ۱۳۹۷

انتقاد مارکس و انگس از ایدئولوژی، انتقاد از واقعیات و تفکر تاریخی بود که خود محصول شرایط تاریخی بودند. مارکس و انگلس ایدئولوژی را آلیاژی از تفکر، آگاهی و مقوله قدرت و سلطه می‌دانستند.

به بهانه نام یکی از "هگل گرایان جوان" و یکی از آموزگاران سوسیالیسم، در اینجا یادی از موسی هس (1875-1812) ؛ انقلابی و نظریه‌پرداز آلمانی هم‌عصر مارکس هم می‌شود. او یک کمونیست اتوپیست و عضو مهم "محفل عدالت‌خواهان" زمان خود بود و سعی کرد سوسیالیسم فرانسوی را با ماتریالیسم فویرباخ و دیالکتیک تاریخی هگل متحد کند. موسی هس در سال 1844 با مارکس و انگلس برای مبارزه در راه سوسیالیسم وحدت کرد. او تمایلاتی به "سوسیالیسم حقیقی" داشت که محفلی التقاطی از نظرات سوسیالیسم تخیلی و آنارشیسم بود. "موسی هس" پایه‌گذار روزنامه مشهور"راین نو" و یکی از معلمان مارکس در بحث سوسیالیسم و نماینده نوعی فلسفه رادیکال با عنوان "فلسفه عمل" بود. مورخان تفکر و شخصیت انقلابی او را مجموعه‌ای از بیوگرافی مشاهیری چون روسو، ولتر، هگل، لسینگ، هاینه، و هولباخ می‌دانند. وی یکی از تئوریسین‌های "فلسفه عمل" بود که نقش مهمی در تحول و تکامل نظرات مارکس و انگلس داشت. نقل‌قول‌هایی مانند "دین افیون جامعه است" و "حذف طبقات از طریق پرولتاریا" را مارکس و انگلس از او گرفتند. نام "موسی هس" یکی از اسامی کلیدی است که در کتاب "ایدئولوژی آلمانی" مارکس، در کنار نام‌هایی مانند باور، فویرباخ، و اشتیرنر، موردتوجه و بحث‌وجدل مارکس قرار گرفت. او ازجمله هگلی‌های جوان و چپ در کنار نام‌هایی مانند انگس، مارکس، اشتیرنر، فویرباخ، و دو برادر بنام باور بود. بعدها یکی از اعضای این گروه بنام مارکس بر این باور شد که پرولتاریا باید در آینده، انتقام رنج تمام تحقیرشدگان تاریخ جوامع طبقاتی؛ مانند برده‌ها، رعایا، و رنجبران را از برده‌داران، فئودال‌ها، بورژوازی، دولت، شاه، و کلیسا بگیرد. در نظر غالب اعضای این گروه، انسان ازنظر طبیعی موجودی است فرهنگی. مارکس می‌گفت کمونیسم یعنی حاکمیت فرهنگ و در خاتمه کمونیسم نوع عملی شده "فرهنگ گرایی" است، متأسفانه تاریخ جهان تاکنون تاریخ غلبه دگم و جزم‌های سعادت و رهایی نبوده.

هگلی‌های جوان فرق انسان و حیوان را در توانایی انسان برای خلق آگاهی، دین، و تولید مواد غذایی می‌دانستند و می‌گفتند انسان‌ها خالق تصورات خود نیز هستند و بعدها انسان از آگاهی‌های خود دست به آفرینش ایدئولوژی‌ها زد. انتقاد مارکس و انگس از ایدئولوژی، انتقاد از واقعیات و تفکر تاریخی بود که خود محصول شرایط تاریخی بودند. مارکس و انگلس ایدئولوژی را آلیاژی از تفکر، آگاهی و مقوله قدرت و سلطه می‌دانستند.

فلسفه هگل گرایان جوان زمان مارکس، ادامه سنت مبارزات روشنگری علیه کلیسا، دولت، و نظام و فرهنگ فئودالی سلطنتی و بورژوایی نوظهور بود؛ یعنی انتقادی رادیکال از شرایط موجود و ازخودبیگانگی انسان و ضرورت دسترسی انسان‌ها به حقیقت و افشای سازمان‌ها و نیروهایی مانند خدا، اخلاق، دولت، سرمایه و مالکیت؛ که بر انسان‌ها حاکم شده بودند. بااین‌وجود مارکس مدعی بود که هگلی‌های جوان متوجه نشدند که با چه پدیده‌هایی باید مبارزه نمود.

هابرماس در سال 1985 در بحث" گفتمان مدرن" می‌گفت ما امروزه در شرایط فکری "هگلی‌های جوان" هستیم که از فلسفه و هگل فاصله گرفته‌ایم و هم‌عصران آنان هستیم و باید در جستجوی اندیشه‌های جانشینی سکولار برای ایدئولوژی‌های ایده آلیستی،خرده‌بورژوایی، مارکسیستی و التقاطی باشیم.

هگل دولت را واقعیت، حقیقت ایده اخلاقی، آزادی مشخص، زندگی ایده آل، و نوعی خردگرایی می‌دانست و نه دستگاهی بوروکراتیک و اداری در خدمت طبقات و اقشار استثمارگر نظامی امنیتی و می‌گفت وظیفه دولت باید آن باشد که "استقلال مدرن" را با "تفکر جمع‌گرایی" زمان یونان باستان آشتی دهد و "روح آزادی‌خواهی" کانتی را با "علم سیاست" ارسطویی ترکیب کند تا از لولیدن خودسری‌های سیاسی طبقاتی جلوگیری شود. بااین‌وجود مارکس همه انواع دولت هگلی را طبقاتی می‌دانست و برعکس باکونین و آنارشیستها، نمی‌خواست دولت را نابود کند بلکه آن را اشغال کند تا بعد از رسیدن به هدف، مرگش را شاهد شود و همراه پرولتاریا انحلالش را جشن بگیرد. فویرباخ می‌گفت پروسه دولت سازی همچون دین سازی، شکست ساختن یک سازمان انسانی در جوامع طبقاتی در طول تاریخ بود.

مارکس در سال 1848 در روزنامه "راین نو" نوشت تنها یک راه برای درهم کوبیدن دولت استثمارگر ارتجاعی و جنایتکار وجود دارد و آن" تروریسم انقلابی" است. نظر مارکس تا آن زمان نقد و تفسیری از جهان بود. او هگل را فقط کنار زد ولی به شکل علمی انتقادی بر وی تسلط کامل نیافت. کتاب "ایدئولوژی آلمانی" عبور و گذر و غلبه بر رشته فلسفه و نوع عرفان زدایی فویرباخی از فلسفه هگل بود و مانند هر علم جدید می‌خواست راهی ورودی به واقعیت باشد. کتاب ایدئولوژی آلمانی برای مارکسیست‌ها یکی از مهم‌ترین منابع ماتریالیسم تاریخی بود؛ گرچه نام و عنوان آن از سال 1929 از طریق استالینیستهای در شوروی تعیین شد.

فویرباخ می‌گفت برای عبور از ایده‌آلها به‌سوی واقعیات، باید از پروسه" فلسفه عمل" گذر نمود و مارکس بر این باور بود که فویرباخ به‌اندازه کافی دین را به شکل تولید و محصولی اجتماعی مورد نقد و توجه قرار نداده. در" یازدهمین تز" مارکس پیرامون فویرباخ اشاره شد که فیلسوفان تاکنون جهان و جوامع را فقط تفسیر کرده‌اند و کوششی برای تغییر آنان ننموده‌اند. این قضاوت مارکس تیر خلاصی بود به فلسفه ایده آلیستی و بورژوایی که "تفسیر فلسفی" جهان را در مقابل "عمل انقلابی" قرار می‌داد.

درحالی‌که هگل طبیعت و تاریخ را کاملاً از هم جدا می‌کرد و می‌گفت ایستایی سرانجام موجب پویایی در هر پدیده‌ای می‌شود، یعنی چیزی که او دلیل و معلول دیالکتیک در جامعه می‌دانست و می‌گفت انقلابات موتور و لکوموتیو و نیروی محرک تاریخ هستند و نه کوشش نقد و انتقاد. و ضرورت انقلاب در آنجاست که طبقه و دولت حاکم را نمی‌توان به شکل دیگری از قدرت برکنار نمود.

مارکس بعد از کنار گذاشتن نظرات هگل و فویرباخ از فلسفه نیز جدا شد و آن را انکار نمود. هگل می‌گفت تاریخ واقعی انسان، تاریخ سیر اندیشه او نیست بلکه تاریخ تولیدات و محصولات اوست که وحدتی است از طبیعت و تاریخ فرهنگ. مارکس جوان حتی طرفدار نوعی "ناتورالیسم ایده آلیستی" بود و کمونیسم را شکل تکمیل‌شده "اومانیسم ناتورالیستی" تصور می‌کرد. او در مانیفست کمونیسم می‌گفت تاریخ تمام جوامع تاکنون تاریخ مبارزات طبقاتی آنان بوده. پرولتاریای نوین نه حقوق سیاسی دارد و نه حقوق شهروندی و تضادهای جامعه بورژوایی را نمی‌توان با کمک رفرم برطرف نمود، او این‌گونه پیشنهاد‌های رفرمیستی را فقط داد و قال‌های جنجالی مطبوعاتی و یا سازشکاری از نوع سوسیال‌دمکراسی می‌دانست.

------------------------------------------------------------------------

Moses Heß 1812-1875

منبع-

-- دانشنامه جهان‌شمول مایر. جلد2. صفحه 283. چاپ آلمان شرقی سابق. 1979. لایپزیک

--- ایدئولوژی آلمانی . اثر مارکس و انگلس. دوازده مقاله نقد از 12 استاد دانشگاه. صفحات 25.42.60.76.84.111.165.185

 

افزودن دیدگاه جدید