جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷ - ۱۴ دسامبر ۲۰۱۸

آغاز پایان پوتین!

۰۲ مهر ۱۳۹۷

سخن در مورد این است که – عصر باور به پادشاه مهربان،  که روسیه را بلند خواهد کرد،  خوشبختی برای مردم می اورد،  با دستی توانا افسار حرص اولیگارشی را مهار میکند،  با عشق به میهن در برابر غرب قد علم میکند،  به پایان رسید.  چون،  همانطور که تحلیلگر ما تاکید کرده است،  شرایطی که امکان برآمد پوتینیسم را فراهم ساخت،  از میان رفته است.

 

 

رستم وحیدوف*

                          

برگردان: اردشیر قلندری

 

1.         پوتین رئیس جمهوری سازشکار

در پیام تلویزیونی پوتین در راستای اصلاحات در سیستم بازنشستگی بخشی از فضای مجازی و عملا یکپارچه،  دال بر اینکه پوتین دست به خودزنی سیاسی کرد و دوران پوتینیسم به پایان رسید،  متفق القول شدند.

در این مورد چه کاربران عادی و چه تحلیلگران حرفه ای هم عقیده گشته اند.  بنظر میرسد این نخستین واکنش دربازتاب حقیقت است.

با اینکه، تبلیغات رسمی تلاش دارد این سیاست خشن رئیس جمهور را نوعی تصمیم شجاعانه با شیبی تند جلوه دهد، علیرغم این، چهره سیاسی و حقیقی ان اینگونه نیست.  پوتین بمثابه رئیس جمهوری سازشکار وارد صحنه سیاسی شد. برای نخبگان سیاسی و اقتصادی این نوعی سازش میان به اصطلاح لیبرال –اولیگارشی محتاط سالهای نود،  که متمایز از بریزوفسکی و گوسینسکی میباشند،  و امادگی اطاعت از نوعی قایده،  جهت گریز از "جنگهای همه علیه همه" و از نیروهای نظامی – مدیران ارتش سابق شوروی،  پلیس و نیروهای ویژه برخلاف همکاران یگوسلاوی خود، بابت دریافت پول و اموال از "خانواده" یلسین به کشور و حزب کمونیست خیانت کردند.

اگر در سطح فدرال به این امر بنگیریم این سازشی است میان قدرت مرکزی و ان دسته از مناطقی،  که نیرو و منابع بیش از حد - سیاسی،  اقتصادی و حتی نظامی در "سالهای بگیر و ببند نود" بدست اوردند، در ان زمان که هنوز دولت فدرال ضعیف و  ناپایدار بود و عملا به هیچ وجه تاثیری بر امور استانهای مستقل نداشت. در اینجا سخن از قفقاز و تاتارستان است،  که طبیعی است که خواننده به انها بیاندیشد، اگرچه یکی از بزرگترین دستاوردهای پوتین پیشین،  که بلافاصله توده عادی را بسمت خود کشید،  پایان جنگ با چچن و بازگشت این جمهوری به فضای روسیه،  ولو با سازش با یکی از بخش های ستیزه جوی سابق  نیست. سخن برای مثال،  از مسکو است، که میرفت به دولتی مستقل، تحت رهبری "خانواده" اولیگارش لوشکوف در درون دولت تبدیل گردید.

کمتر کسی هم اکنون بیاد دارد که حزب "روسیه واحد" شالوده اجتماعی-اقتصادی دولت پوتین در نتیجه ائتلاف جنبش پروپوتین"واحد" (مدویدوف) و جناح "میهن- کل روسیه" که "سنگین وزنهای" منطقه ای- لوشکوف،  شایمیوف،  رحیموف،  آووشیوف-را در برمیگرفت،  و دران مقطع به شوخی "میهن منهای کل روسیه" نامیده میشد، بوجود امد.  حق با شوخ طبع ها بود: بسیاری از شرکای این جناح مظهر نیروهای ناسیونالیستی مناطق بودند،  و پوتین توانست انها را با عقد قرارداد پیوند دهد،  که یکی دیگر از بردهای سیاسی وی بحساب میاید.

در مقیاس سیاست جهانی نیز این سازشی میان نخبگان تازه به دوران رسیده روسیه و غرب بود. دولت بورژوازی روسیه پسا شوروی در دوره استقرار با پیچیدگی  و تضادهای زیادی روبرگردید، بویژه زمانی که با مساله جدی- از نوع تهدید بازگشت شوروی که در سال 1996 به اوج خود رسید تا تهدید "تجزیه طلبان" و خطرفروپاشی،  کرملین را وادار به آغاز عملیات پلیسی در سال 1994 در قفقاز نمود.  از انجایی که در سالهای 90 روسیه عملا تحت مدیریت بیگانگان قرارداشت،  جایی برای شک نمی ماند،  که تقویت رژیم یلسین در راستای ثبات اوضاع در کشور و مهار تجزیه طلبان در کل مورد حمایت غرب بود.  از زمان پریستریکا غرب،  قبل از همه امریکا،  بشدت از سناریوی یگوسلاوی در روسیه بابت وجود سلاح هسته ای هراسناک بود.  انتشار برخی خاطرات دیپلوماتها که در ان زمان در روسیه مشغول به کار بودند و همچنین انتشار اسناد کتابخانه رئیس جمهور بوش پدر در این مورد جای هیچ شکی نمی گذارد.

بنظر میاید در ان هنگام،  در پایان دهه نود،  رایزنان غربی یلسین مجموعه ای از قواید نانوشته تنظیم نمودند،  رهبران روسیه که نیازمند حمایت امریکا و اتحادیه اروپا بودند،  (برای مثال،  انچه که امروز علنی شده است،  یکی از عمده ترین، قایده عدم چشم داشت به جمهوری های سابق شوروی بود) موظف به رعایت ان شدند. به این خاطر،  درهمان آغاز مرحله صفر دولت بورژوازی روسیه،  حقیقتا چنان تحکیم یافت،  که بعدها توانست نقش بازیگر ژئوپلیتیکی بزرگی را از جایگاه فرعی در اوراسیا بازی کند،  و افسار واشنگتن – بروکسل به اندازه ای بلند بود،  که این اجازه را به ان بدهد. مثلا شروع پوتین،  در مرحله صفر بطور کامل هم غرب و هم هواداران دولت های مناطق تاثیرگذار در روسیه را راضی می کرد.

بلاخره،  از زاویه امور اجتماعی این نوعی سازش میان دولت با اکثریت منفعل باشندگان کشوربود که از تباهی لیبرالی و برنامه های تلویزیونی بی شرمانه ضد شوروی ناراضی بودند، و ازان سو، بخشی که راضی به بازسازی سوسیالیسم نبوده،  چراکه امکاناتی حتی ناچیز،  (از نوع یک تجارت خرد،  خانه ای در خارج از شهر،  خصوصی سازی اپارتمانهای دولتی، یک لیسانس تقلبی و غیره) در دوران هرج و مرج دولت بدست اورده بودند.  گذشته از این،  میهن پرستی معتدل لیبرالی متصدیان جدید،  بنظر میرسید،  که باعث ایجاد فرصتهای شغلی جدید و دستمزد خوب برای کارگران صنایع دفاعی و نیروهای امنیتی گردد.

عاقبت،  پوتین موفق شد،  مشکل حقوق بازنشستگی و دستمزدهای معوق را حل کرده،  وعده رشد بی سابقه رفاه به مردم دهد.  البته،  این تنها یک وعده نبود- بخشی از ان در یک مهلت تاریخی کوتاه عملی شد.  سیل دلارهای نفتی به کشور آغاز و سهم معینی از انرا دولت،  ولو اندک،  با مردم تقسیم نمود.  اینگونه شد،  که عادت کردگان به زندگی فقیرانه سالهای نود،  شروع به دریافت تسهیلات خرید ماشین و مسکن و بقیه مایحتاج کردند.  همین امر بر تعداد هواداران رئیس جمهور جدید افزود.

بدین سان،  قدرت پوتین، یا اگر درست تر گفته باشیم،  قدرت پوتینیسم،  در این بود،  که ولادیمیر پوتین تجسم،  ولو موقت و شکننده،  اما همه جانبه،  از مجموعه ای از امور سیستمیک در داخل روسیه و عرصه جهانی گردید.  پوتین بابطبع اولیگارش های فریدمن و دری پاسکا (یکی از میلیاردهای روسیه.  م. ) گردید،  چونکه،  ضامن مصونیت اموال انها و عدم بازنگری نتایج خصوصی سازی بود.  همچنین پوتین باب طبع عمو واسیلی از اوتوسرویس نیز بود.  پوتین باب طبع نیکولای سوانیزه است که در برنامه های خود دائم به کمونیسم میتازد.  پوتین باب میل ان بازنشسته ای نیز هست که از حزب کمونیست به حزب روسیه واحد پیوست ،  چرا که آهنگ سرود ملی شوروی را بر سرود ملی روسیه گذاشت.  پوتین باب طبع میهن پرستان- ملی مرکزی روسیه نیز هست،  چراکه "عمود قدرت" را محکم نمود.   پوتین باب طبع،  شایمیوف و رحیموف هم هست،  چراکه در آغاز در امور جمهورهای انها دخالتی نکرد.  پونین باب طبع،  خوانندگان روزنامه "زافترا" (فردا. م. ) نیز هست،  چرا که "چه چیزهایی در مونیخ" نگفت،  پونین باب طبع بوش – پسر نیز بود،  چراکه در حمله به افغانستان به او کمک کرد،  در تاسیس پایگاه های نظامی در اسیای میانه لابی گری کرد.

این پاسخ است به پرسش ازاردهنده  Who is mister Putin?.  همچنین توضیحی است بر تضادهای داخلی و سیاست پشتک وا رو(courbette)  پوتین،  که گاه با بیانه های نئوامپریالیستی غربیان را ترسانده،  گاه از پایگاه های نظامی مهم استراتژیکی شوروی برای سیاستهای امپریالیستی مناطق امتناع می کرد.

2. تخریب سازشهای درونی نخبگان

این نوع سازشها معمولا کم دوام هستند.  در استانه سال 2010 "اجماع پوتین" شکننده شد.

در آغاز اتحاد میان لیبرالها و نیروهای امنیتی فروریخت، بعلت حرص و ولع امنیتی ها،  که قصدداشتند هرچه بیشتر امکانات در تملک خود در اورند، و عملا (آغاز این فرایند با پرونده خودورکوفسکی می باشد) دست بر منابع اصلی نفت و گاز گذاشتند. درهمین راستا، یلسین پوتین را بعنوان داور بی طرف حل مسایل سیاسی- اقتصادی طرفین متخاصم مامور کرد، و پوتین احتمالا،به جانبداری از نیروهای خودی امنینی در راستای تبدیل انها به ابر میلیاردر پرداخته باشد.

ناراحتی محافل لیبرال بلافاصله خود را در حوزه ایدئولوژیکی بروز داد: پوتین در میان روشنفکران لیبرال به "استالین نوین" تبدیل شد،  رژیم اش، رژیمی مقتدر و خونخوار نام گرفت،  او را به برچیدن بساط دموکراسی و ازادی مدنی متهم کردند (پرواضح است،  که پوتین ضد دمکرات تر از سلف خود یلسین،  که فرمان تیرباران پارلمان را داد و با تخطی از قانون اساسی،  بر فراز هر سه قوه نشست و به دیکتاتور تبدیل شد،  نبود).

اندسته از لیبرالها،  به اصطلاح لیبرالهای سیستمیک،  که در قدرت مانده بودند،  هرچه بیشتر ضعیف شده،  قدرت سیاسی را از دست دادند،  همانطور که دوره ریاست جمهوری مدویدوف نشان داد،  که در آغاز برخی از تحلیلگران سیاسی پیروزی سیستمیک ها را مشاهده کردند. درواقع،  برپایه همه قوانین دیالکتیک فراشدها مسیربرگشت در پیش گرفتند: بطوریکه، نیروهای امنیتی هرچه بیشتر لیبرال شدند و در اقتصاد زیرلباس"میهن پرستی" و "احیای قدرت" سیاستهای گایدار و چوبایش را پیش بردند.  اما سیاست سازش در سال 2012 بطور کامل شکاف برداشت و "انقلاب بریزوفسکی" مشخصه ان بود. اپوزیسیون لیبرال در خیابانها اشکارا پوتین را متهم به سرکوب ازادیها و استقرار دیکتاتوری کرد، که پس از این اعتراضات،برخی از سیاستمداران و نگرشهای فکری انها به کمک "برخی محافل غربی" بطور کامل بفراموشی سپرده شدند.

این تنها یک معنی داشت- اولیگارش ها،  اپوزیسیون لیبرال (هم بصورت سیستمیک و هم غیر سیستمیک)،  به این نتیجه رسیدند،  که قرارداد با پوتین و نیروهای امنیتی ممکن نیست،  باید در پی راهکردی جهت سرنگونی انها به کمک "جامعه جهانی" بود. سازش میان نخبگان دوران یلسین و خائنان به پوتین بمثابه یک پدیده سیاسی ویژه،  فروریخت.

3. برایند سیاست ملی پوتین.

سیاست پوتین در زمینه مساله ملی نیز بلاخره به تلاشی اتحاد موقت میان دولت فدرال و مدیران مناطق مسئله دار کلیدی– قبل از هر چیز داغستان،  تاتارستان،  باشکرستان و مسکو انجامید (برای مثال،  همان چیزی که "روسیه متحد" تجسم ان بود،  که در نتیجه اتحاد حزب "متحد" در سطح فدرال و حزب منطقه ای "میهن- روسیه" ایجاد شد).  البته انتظارشان از پوتین تحکیم عمود فدرال بود،  که بسیار مبرم،  چراکه در سالهای نود برخی از مناطق در استانه جدایی (چچن عملا جدا شده بود) از روسیه قرارداشتند. پرواضح است،مساله ای که نیازمند اصلاحات نهادی باشد، باعقد قراردادهای ساده میان رهبران ملی- راه حل نامطمئنی برای حل چنین مشکلاتی میباشد.

اما در میان کارشناسان،  نزدیک به رئیس جمهور،  دست بالا از ان جوانان طرفدار لیبرال های غربی بود،  به رئیس جمهور تلقین کردند که هیچ کشوری در غرب با فدرالیسم نا متقارن نیست،  این ازمایشی از طرف "دیوانگان - بلشویک" بود،  روسیه را باید باز سازی کرده و به مدلی واحد، با تکیه بر ناسیونالیسم روسی نزدیک نمود.  کوتاه سخن، در سالهای نود،  کپی برداری از مدل غربی،  بدون در نظر گرفتن ویژگی و تاریخ و تجربه روسیه و شوروی (اگرچه این امر مزاحمتی برای پوتین و کارشناسانش در رایزنی جهت تاسیس فدرالیسم بومی در اکرائین ایجاد نکرد) پیروز گردید.  کارزار "تحکیم موقعیت مناطق" و انحلال خودگردانی های ملی نخست با انحلال خلقهای کوچک که تحت هیچ شرایطی قادر به صیانت از خود نبودند، آغاز گردید.  در طی سالهای 2003- 2007، شش استان از ده استان منحل شدند.  همه انها در استانهای همسایه ادغام شدند. . . . .

معلوم شد،  پشت  این واژگان زیبا،  منافع شخصی قرارداشت.  با عدم توانایی سرکوب قطعی ناسیونالیسم،  پوتین با تیم خود راضی به این شد،  که این جمهوری ها را جهت غارت به اولیگارشی خودی که نزدیک به رئیس جمهور بودند، واگذار کند. . . .

سیاست ملی پوتین،  طبیعتا، شکست خورد، و دولت عملا با ایجاد اژانس امور ملی فدرال،  به این امر اقرار نمود که بدون ان حل مجموعه مشکلات،  که پس از هشت سال نخست ریاست پوتین ایجاد شده اند، غیر ممکن شده است. برایند سیاست ملی دومین رئیس جمهور روسیه موجب: عملیات بی وقفه پلیسی-نظامی در داغستان، تبدیل نخبگان ملی در جمهوریهای روسیه به دشمنان اشکار کرملین، رشد تنش های میان قومی و قوم هراسی در شهرهای بزرگ، مشکل مهاجران و مشکل سیاسی ناسیونالیسم روس گردید، که بعلت عدم قاطعیت رئیس جمهور در رابطه با الحاق جمهوریهای دانسک و لوکانسک به روسیه هم اکنون از پوتین فاصله میگیرند.

4.  اختلاف نظر با غرب

سازش سوم،  که دولت پوتین را نگاه داشته است برای نخستین بار، در سالهای ریاست "رمانتیک" ایشان شکل گرفت، زمانیکه از اولیگارش تا کارگران کارخانه تسلیحات نظامی،  از لیبرال راست تا ملی- میهن پرست ساده، تقریبا همه به حمایت از رئیس جمهور تازه برخاستند،  سازشی میان غرب و نخبگان روسیه پسا شوروی برقرار شد.  ماهیت این سازش چنین بود،  که غرب رهبری روسیه را در مبارزه با ستیزه جویان، تحکیم عمود دولت،  اجرای سیاست اقتصادی عملگرا در پهنه پسا شوروی (منجمله "جنگ گاز" با اکرائین) ازاد بگذارد،  در مقابل روسیه امریکا را بعنوان یگانه سیاست بین المللی و ابرقدرت جهان شناخته، همچنین کاملا تمایلات مجدد امپریالیستی را فراموش،  به حفظ مرزهای مانده از اتحاد شوروی روی اورد. این شرایط  بویژه،  به یلسین تحمیل،  و اتفاقی نبود که نخستین رئیس جمهور روسیه در اقامتگاه دولتی موسوم به جنگل بلاویژه هیچ گاه جرات نکرد طرح الحاق کریمه به روسیه را مطرح کند.

تا زمانی مشخص،  پوتین بدقت شرایط فوق را اجراء کرد.  در سال 2001  پایگاه نظامی اتحاد شوروی در کوبا و ویتنام را منحل نمود.  پوتین از "لشکرکشی علیه تروریسم بین المللی" بوش پسر و حمله به افقانستان حمایت کرد،  گذشته از این، در احداث پایگاه نظامی امریکا در اسیای میانه لابیگری کرد،  به ناتو کمک های فنی نمود.  در سال 2007 قانون همکاری با ناتو در چارچوب برنامه "مشارکت برای صلح" را امضاء کرد.

علیرغم این،  نارضایتی از رفتار غرب در برخی محافل نخبگان روسیه آغاز گردید. نمایندگان محافل نظامی به این یقین رسیدند افساری که غرب با ان روسیه پسا شوروی را مهار کرده است،  بی اندازه کوتاه شده است.  انها،  البته که،  قصد احیای شوروی را نداشتند،  و تبلیغات رسمی مشخصا در این مورد حکایت داشت،  اما کل نقش نیمه حاشیه بودن خود در سرمایه داری جهانی را بوضوح میدیدند. این امر در "سخنرانی مونیخ" پوتین در سال 2007 و جنگ 5 روزه گرجستان در سال 2008 بازتاب یافت.

اوج اختلاف در روابط غرب با پوتین پس از این جنگ رخ داد،  که غرب انرا بمثابه نقض آشکار حقوق بین اللمل ارزیابی نمود.  پس ازاین،  عصر روابط سرد میان غرب و روسیه پوتین آغاز شد. پوتین تلاش داشت در تضادهای میان امریکا و اتحادیه اروپا نقشی بازی کند،  در سال 2010 در مقاله ای در روزنامه آلمانی "Süddeutsche Zeitung" به اروپا طرح فضای اقتصادی مشترک از ولادی وستوک (شرق دور) تا لیسبون را ارائه داد.  پاسخ به این پیشنهاد،  انتقاد از پوتین توسط رسانه های اروپایی و امریکایی و اشخاص رسمی بود.  در سال 2012 در زمان "انقلاب بریزوفسکی" لیبرالهای خارج از ساختار شعارهایی نه تنها در استعفا وی، بل پیگرد قانونی پوتین را طرح کردند.   پوتین طبیعتا،  می فهمید که امریکا و اتحادیه اروپا با داشتن نفوذ بسیار شدید بر لیبرالهای خارج از سیستم در روسیه، شعارهای این ها را به معنی اعلان غرب جهت در پیش گرفتن سیاست سرنگونی ولادیمیر پوتین دانست.  در سال 2013 این موضوع برپایه رفتار اشخاص رسمی مشخص گردید،  که رئیس جمهور امریکا اوباما دیدار خود از مسکو بابت جنجال اسنودن و اختلاف بر سر سوریه و مساله حقوق بشر در روسیه را لغو کرد.

بسیاری از تحلیلگران سیاسی می پرسیدند: که چرا پوتین به الحاق کریمه در ترکیب روسیه تن داد و همانند جمهوری اوستیا  کریمه را برسمیت نشناخته و به اعزام نظامیان با هدف ایجاد پایگاه نظامی در ان موافقت نکرد؟ پوتین خوب میفهمید که غرب بلافاصله این حرکت را بمثابه تخلف حقوق بین اللمل بمراتب سختر از موضوع گرجستان ارزیابی می نماید، طبیعتا عواقبی در پی خواهد داشت.  بنظر میاید که پاسخ چنین است،  پوتین در همان سال 2012 متوجه شد که شخصا در وضعیت خطرناکی قرار گرفته است،  و با الحاق کریمه- شانس تکیه دادن بر حمایت وسیع مردم را بدست میاورد و به اطرافیان خود نشان خواهد داد که کریمه بعنوان کسی که از حمایت بیشترین رای دهندگان برخوردار است،  بسیار مهم میباشد،  از طرفی نیز تامین کننده ثبات در کشور است،  که خود،  ثبات رژیم  حاکم است (پس از درک نا امید شدن غرب از وی،  کاملا بجا از خیانت اولیگارشی اطراف خود بیمناک گردید). از برخی زوایا این سیاست نتیجه داد،  اگرچه خطر هنوز رفع نشده است،اما سازش سوم،  با نخبگان غرب،  که یکی از مهمترین اهرمهای بقدرت رسیدن پوتین بود، زمان زیادی از ان گذشته است.

5.  رفرم بازنشستگی بمثابه اخرین سازش.

آخرین تکیه گاه، "رای دهندگان" پوتین که تا سال 2018 برجای مانده بود،  در نوع خود توافقی نانوشته میان عمود قدرت در سیمای پوتین و مردم بود (یاد اور میشویم که از آغاز 90 بخش قابل ملاحظه ای از مردم روحیه ای خشمگین به قدرت داشته،  بهمین خاطر رژیم،  رئیس جمهور را تغییر داد و بجای "یلسین پیر و بد" "پوتین خوب و جوان"را اورد).  علیرغم ناکامیهای سیاست پوتین در سالهای اخیر،  محبوبیت وی در میان بخش قابل توجهی از روسهای عادی کاهش نیافته است.  پایین ترین سطح حمایت از رئیس جمهور در سالهای 2013،  بلافاصله پس از "انقلاب بریزوفسکی" – 45% را شامل می گردید.  سپس،  پس از الحاق کریمه،  بشدت بالا کشید و تا 85% رسید که رکورد سالهای 2000 و 2008 را تکرار نمود.  علیرغم این،  پس از مشکلات پی درپی اقتصادی و تصمیمات ناخوشایند- رشد قیمت بنزین،  افزایش مالیات بر بهای افزوده و بلاخره،  رفرم بازنشستگی- رتبه رئیس جمهور افت داشت که تقریبا به 60% رسید. واکنش بر مواضع پوتین دال بر رفرم بازنشستگی،  احتمالا،  یک افت جدید برای محبوبیت وی خواهد شد(پرواضح است،  که بسیاری از مردم منتظرند که "پادشاه نیکوکار" رفرم را لغو کند) .

شرایط مردم را باید درک کرد،  گذشته از اینکه،  سطح زندگی مردم هر سال وخیم تر (با توجه به اینکه تعداد میلیونرها هرسال بیشتر میشود) می گردد،  در نقطه صفر،  در اوج محبوبیت خود،  رئیس جمهور در انظار عمومی وعده داد،  تا زمانی که در قدرت هست،  سن بازنشستگی افزایش نمی یابد،  که در واقع،  زیر حرف خودش زد.  همه اینها در رابطه با میانگین سن در روسیه به زبان عدد،  که نسبت به زمان شوروی فقط سه سال و نیم افزایش داشته است،  بسیار خود خواهانه مینماید، حالا هرچقدر میخواهند عکس انرا وفاداران رژیم در شبکه های تلویزیونی تبلیغ کنند. نمونه غرب نیز کمتر کسی را متقاعد می کند- در غرب مردم اگرچه دیرتر بازنشسته میشوند،  اما بطور متوسط تا 80 چند سال،  عمر می کنند.  خود رئیس جمهور چند سال پیش کاملا منصفانه خاطر نشان کرد،  که با این عمر برای بسیاری از مردان روس بازنشسته شدن تقریبا برابر است با افتادن در تابوت.

از طرفی هم از سال 2003 دولت از پرداخت بازنشستگی از بودجه کشور که عملا پس اندازهای خود شهروندان بود، امتناع نموده،و تا پنچ سال (ضمنا، نباید فراموش کرد، که پوتین پرداخت پس اندازهای دوران بازنشستگی را در سال 2014 "منجمد کرد") اینده پرداخت های فوق صورت نخواهد گرفت. البته همه اینها بر کانتکست حقوقهای بالای بازنشستگی برای کارمندان دولت،  امتناع از افزایش سن بازنشستگی انتظامات،  بویژه پلیس و گارد روس – پلیس ضد شورش در مهار اعتراضات مردمی صورت گرفته است.

دولت مدت زیادی  با دسیسه چینی تلاش کرد ثابت کند که پوتین بر روند اصلاحات نظارتی ندارد.  طبیعتا هیچ کس به این موضوع اعتقادی ندارد،  این سبب خشم بیشتر مردم گردید.  رای موافق اکثریت حزب واحد در مجلس به این پروژه که نود درصد مردم مخالف ان بودند،  موجب انفجار نارضایتی ها گردید.  تا اینکه بلاخره،  رئیس جمهور با یک سخنرانی احساساتی در تلویزیون ظاهر شد.  جوهر سخنانش این بود،  که کشور تحت مدیریت ایشان از بحران سالهای نود خارج شده،  به کامیابیهای بزرگ دست یافته است. واقعیات ها با ادعای رئیس جمهور سازگاری اندکی دارند،  چون سامانه بازنشستگی در استانه تلاشی است،  اگر سن بازنشستگی را افزایش ندهیم،  پرداخت حقوق بازنشستگی ناممکن می گردد.  اما نویسندگان متن سخنرانی رئیس جمهور،  بر دلایل منطقی حساب وانکرده،  بل بر تاثیر احساسی تکیه داشتند.  از این رو،  رئیس جمهور با چشمانی مهربانانه به شهروندان نگاه می کرد،  با صدایی صادقانه حرف می زد. اما کارمندان صندوق بازنشستگی غرق در تجملات باید اسوده خیال باشند،  هیچ کس کاری با انها نخواهد داشت.  اولیگارش ها و ثروتمندان نیز اسوده باشند،  مالیات ها همچنان ناچیز خواهند ماند.  کمی برای زنان دلسوزی کرد،  ولی در مجموع مقتدر بود. هیچ مهم نیست از اینکه: همه مخارج بر شانه مردم عادی  و فقیر می افتد.  انها سالیان سال و پیوسته مبالغی به صندوق بازنشستگی میریزند و اینک دولت به هرکدام انها معادل یک میلیون روبل (حقوق پنچ سال بازنشستگی) را نخواهد داد،  تا سهم اولیگارشها و کارکنان دولت بیشتر گردد (همان هایی که رئیس جمهور سعی کرد تا از فشار بار اصلاحات بر انها بکاهد، که طبیعتا کسی را راضی نخواهد کرد). در پایان سخنرانی،  پوتین خواهش کرد که شرایط را درک کنند.

سخنرانی پوتین، نشانه ضعف او  بود،که در نگاه و سخن گفتن او مشهود بود و پوزش نیز خواست.

نتیجه

تحلیلگر سیاسی بوریس کاگارسکی بدرستی خاطرنشان کرد،  که پایان دوره پوتین در واقع،  بمعنای این نیست،  که شخصی با نام خانوادگی پوتین در زمانی نزدیک کرملین را ترک،  قدرت خود را ازدست میدهد.  خیر،  ایشان میتواند هنوز 4. 5. 6 سال دیگر در کرملین بنشیند،  قدرت وی بر نیروهای توانمند امنیتی،  وزارت داخلی و گارد روس استوار است،  میتواند سالیان سال نارضایتی عمومی را در قالب اپوزیسیون فعال نگاهدارد.  سخن در مورد این است که – عصر باور به پادشاه مهربان،  که روسیه را بلند خواهد کرد،  خوشبختی برای مردم می اورد،  با دستی توانا افسار حرص اولیگارشی را مهار میکند،  با عشق به میهن در برابر غرب قد علم میکند،  به پایان رسید.  چون،  همانطور که تحلیلگر ما تاکید کرده است،  شرایطی که امکان برآمد پوتینیسم را فراهم ساخت،  از میان رفته است.

دوره بعدی چگونه خواهد بود،  زمان نشان خواهد داد.

--------------------------

* رستم وحیدوف: نامزد دکترای فلسفه، دانشگاه دولتی باشکرستان

 

 

افزودن دیدگاه جدید