چهارشنبه ۰۴ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۲۴ آوریل ۲۰۱۹

روزگار سیاهی ست!

۱۵ فروردين ۱۳۹۸

دیشبی بود

در میان مستی دو دل

به همسرم می گفتم

دانی که چرا؟

عشق به خانه ما مهمان است

چون ما بیگانه باجهل و

دشمن به هر باوری که؛

بانی جدایی انسان است.

روزگار سیاهی ست!

سیل آمد و- زندگی را برد!

٭٭٭

در تقلا بود مرگ

غافل از اینکه؛

خدا هم همچون خس سر آب

همراه سیلاب به فنا می رفت

به امید نجاد - خدا خدا می کرد

٭٭٭

معلوم شد که خدا

فقط یک بت!

ساخته ی دست!

آن دسته از بشر- که

کارشان کاشتن جهل و ریا

به دلهای از خود بیگانه و پریشان است

٭٭٭

شما نیز بدانید که

هر آن کس؛

شولا به دوش (عبا)

مدعی اخلاق و - وجود خدا بود

او (همان بی همه چیز)

دزد ریاکار !

[بابت دزدیدن!

نانت به چنین شغلی گرفتار است.

٭٭٭

بنازم به هر آن کس که بی پروا

به مسجد و - خانگاه و معلمین اخلاق!

در راه خرابات است

٭٭٭

من به هزاران بار!

می گویم و می نویسم

[که ترک آن "سه"

به مانند رهایی!

از عادت به تریاک است

‌ ٭٭٭

من نه به سوی مسجد و خانگاه (خانقاه)

و نه به سوی میخانه روانم

٭٭٭

یاران!

به سوی باغ و سبزۀ - زار؛

می روم بی باده و می

رها از غم؛

٭٭٭

به لب چشمۀ و میان گل !

در آن دشت بیکران !

همچون پرنده بدور از جاهلتها

[دل به پرواز و- آزاد آزاد است.

٭٭٭

آنکه برند زیبایی ها شد

که [در جنگ با جهل و نابرابرها

با دل در تقسیم نان بود

همه با هم

[ باید ما شویم

برای زدن - جهل باید ما شویم

تا رها از تبعض و نابرابری

یعنی باز گشت زندگانی

٭٭٭

‌دیشبی بود

در میان مستی دو دل

به همسرم می گفتم

دانی که چرا؟

عشق به خانه ما مهمان است

چون ما بیگانه باجهل و

دشمن به هر باوری که؛

بانی جدایی انسان است.

دیدگاه‌ها

امیدکه درهمه عرصه های هنردراین صفحه شریف انتشاریابد
0

افزودن دیدگاه جدید