شنبه ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ - ۲۱ سپتامبر ۲۰۱۹

از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم - تاجیکستان ( 6)

۲۷ مرداد ۱۳۹۸

من به شهری می اندیشم که چندی قبل در معیب کاروان آقا خان به آن جا رفتم . شهری با خیابان های مشجر پوشیده از درختان چنار و سپیدار با جویبار هائی که آب به شفافی اشگ چشم در آن جاری است. شهری واقع بر بلندای کوه های پامیر در منطقه بدخشان ، احاطه شده در میان کوه های سر به فلک کشیده با دره های عمیق که ترا تا عمق تاریخ می برند.تا عمق گذر گاه هائی که روزی سربازان اسکندر از آن عبور کرده اند.

از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم

تاجیکستان بدخشان

قسمت ششم

پارک لنین در مرکز شهر دوشنیه با درختان چنار و اقاقی که سر برآ سمان میسایند در یک ظهر گرم تابستان .

فضائی خاک آلود،با سایه روشن هائی جادوئی و فواره های بی رمقی که در یک حوض سبز خزه بسته می ریزند با کودکانی چند در آن که استخوان های بدنشان را می توان به راحتی شمرد.

از بلند گو های نصب شده در درون پارک که هنوز با سماجت از درختان پارک آویزانند ترانه های شاد وگاه اخبار پخش می شود.

" شبنم گل ناز بیا به بالینم آی سبزه نگار بیا بیالینم .."

لنین با آن فیگور تکراری بر بلندای پایه ای از مر مر سیاه در ورودی پارک ایستاده است .هنوز پا بر جاست .با دستی کلاه کپی خود را مچاله کرده و بر سینه می فشارد وبا دستی دیگر اشاره به جلو می کند .

شماعی از نخسین سخنرانین او در سن پیترزبورگ بر بالای زرهپوشی در ایستگاه قطار فنلاند .

زمانی این فیگور نشانه فرمان به جلو بود و او فرمانده ! حال منتظر که کی اورا از این پایه مر مری پائین بکشند و به دست روایت گر تاریخ بسپارند که بسیار از این مجسمه ها در نهان خانه خود دارد.

زمانی هر کتاب درسی را که می گشودی ، پا به هر میدان که می نهادی اورا با این سیما می دیدی ! در فضائی که اورا تقدیس می کرد و از او بت می ساخت . حال او تنها و غریب سنگ خاره ای است که کودکان از سر ودست او بالا می روند و کبوتر ها بر سر او می نشینند و قصه او می گویند .

دیگر حضور روزانه او برای کسی محسوس نیست و دارد در دالان نیمه تاریک زمان از صحنه خارج می گردد ، با کلاهی بر دست و سوالی بزرگ چرا این چنین شد ؟آیا بار دیگر در بر آمدی دیگر از این راه بر خواهم گشت ؟

رادیوی پارک در مورد ساختمان شهر "خاروغ" سخن می گوید . شهری در بلند ترین نقطه پامیر مرکز استان خود مختار بدخشان !جائی که قدیمی ترین باشندگان تاجیک در آن جا زندگی می کنند.

"سال هزار نهصد وسی شش نخستین دبستان در آن شروع به کار کرد با مدیریت " اما دلبروا " با بیست وهشت محصل ! در آن سال ها خاروغ دهکده ای بود پرت و دور افتاده که کسی بر آن گذر نمی کرد. تعداد با سوادان آن از تعداد انگشتان دست فراتر نمی رفت و امروز شهری است که در آن بیسوادی نیست !"

رادیو همچنان در حال گفتن در مورد شهر خاروغ است .

من به شهری می اندیشم که چندی قبل در معیب کاروان آقا خان به آن جا رفتم . شهری با خیابان های مشجر پوشیده از درختان چنار و سپیدار با جویبار هائی که آب به شفافی اشگ چشم در آن جاری است. شهری واقع بر بلندای کوه های پامیر در منطقه بدخشان ، احاطه شده در میان کوه های سر به فلک کشیده با دره های عمیق که ترا تا عمق تاریخ می برند.تا عمق گذر گاه هائی که روزی سربازان اسکندر از آن عبور کرده اند.

فضائی اساطیری که گاه با زبان رود با تو سخن می گوید و گاه بازبان کوه های مغموم سر به فلک سائیده .

عقابی بر بالای سرت پرواز می کند بال گشوده و مغرور! تن به آسمان می زند و مانند شهابی از برابر دیدگانت می گذرد خطی بر آسمان می کشد و در آبی فیروزه گون محو می گردد. "لحظه ای بود ودگر هیچ نبود " تو می مانی و عظمت یک پرواز بر اوج فلک ، عظمت یک طبیعت گشوده در مقابل چشمانت که تو در مقابل آن ذره ای بیش نیستی.

به رود ها و تالاب های گسترده در سرتاسر این منطقه کوهستانی می اندیشم به دو رود بزرگ عند و آمو دریا "جیحون " که از دامنه های پامیر سرازیر می شوند و رود عظیم "پنج " را می سازند.

رودی که از میان دو کشور افغانستان و تاجیکستان گذر می کند آن ها را از هم جدامی سازد.

رودی در گذر گاه تاریخ که زمانی تنها بدخشان نا میده می شد .اما دو قدرت بزرگ جهانی روزی این منطقه زیبا و خود مختار رابین دو کشور تقسیم کردند و مهر بریتانیای کبیر و روسیه تزاری را بر پای سند این جدائی نهادند.

رود های خروشان ، سیلاب های غرنده .

شب هنگام در سکوت شب می توانی صدای غرش آن ها را ، صدای جا به جا شدن سنگ ها را بشنوی بهمراه بادی که در بین درختان عرعر و سپیدار می گردد و در چنگ خسروانی باربد منعکس می شود .

می توانی نوای افسانه ای باربد سبزینه پوش هنرمند بی نام و پنهان شده در لابلای شاخ های درختان را بشنوی که برای جام سوم " خسرو پرویز " نوای سبز در سبز را ساز می کند تا خسرو از شادی برخیزد و اورا "فرشته ای از جانب خدا به خواند که اهورا مزدا برای شادی آدمیان فرستاده است ."

از او به خواهد که از درخت فرود آید و خود بر و آشکار کند و جایگاهی در خور پیش سلطان یابد . می توانی شعر فردوسی این خنیاگر چنگ انداخته برقلب وروح یک ملت را بشنوی که می سراید .

"سرودی به آواز خوش بر کشید

که اکنون تو خوانیش داد آفرید

همان سبز اندرسبز خوانی کنون

بر این گونه سازند مکر و فسون ."

آه که بر چه تاریخی ! بر شانه های ستبر چه نامدارانی تکیه زده ایم !بر افسانه هائی شیرین که آرامشت می بخشند و حکمتی که به تفکرت می نشاند !

هر مقامی که باربد می نوازد تاریخ جان می گیردو سیمای مردمی که این افسانه ها را ساخته ، سینه به سینه ، دهان به دهان نقل کرده و بر تو رسانده اند زیباتر و مهر بخش تر می شود.

آن زمان که نوای باربد پنهان شده دربزم خسرو طنین انداز می شود قلبت می لرزد خسرو با او چه خواهد کرد ؟

وقتی در کنارش می کشد قلبت لبریز از خوشحالی وعشق می گردد ،حیله هنرمند چاره ساز شد .

افسانه ها چنین اند در هراس می شوی زمانی که باربد چنگ بر دست می گیرد تاخبر مرگ شبدیز به خسرو برساند "شبدیز دیگر نمی چمد ،نمی خسبد و نمی جنبد " بیمناک از آن که چه خواهد شد؟ آنگاه که خسرو خود می گوید "مگر شبدیز مرده است ؟" آرام می گیری و براین حیله تاریخی می خندی .

وقتی نخستین بار در طاق بستان بر پیکره خسرو پرویز نشسته بر شبدیز نگاه کردم تمامی این افسانه ها از مقابل چشمانم عبور کرد .

انعکاس نوای باربد که در رواق طاق می پیچید ، با صدای تیشه فرهاد در هم می آمیخت ویکی از زیبا ترین و غم انگیز ترین داستان های عشقی جهان را رقم می زد قلبم را به لرزه انداحت! داستان عشقی نا برابر بین پادشاه و مردی کوه کن .که " در ملک آشنائی اندوه می خرید و جان می فروخت که از جان بازانی چون او عجب نبود " 1

حال باردیگر در میانه این مردم کوهستانی که بسیاری هنوز به سیاق گذشته زندگی می کنند ، عشق می ورزند و مانند قرن ها قبل گوش به افسانه می سپارند ، ایستاده ام .

مردمی عمدتا از فرقه اسماعیلیه که شب هنگام بر ایوان خانه می نشیند شاهنامه می خوانند و بر امیر خسرو قبادیانی اقتدا می کنند.

مردی که در اوج خفقان و تحجر دوران سلجوقی صلا می داد!

" نکوهش مکن چرخ نیلو فری را

برون کن زسر باد خیره سری را ..

درخت تو گر بار دانش بگیرد

به زیر آوری چرخ نیلو فری را "

مردی عاشق که قیمتی در لفظ دری در پای خوکان نریخت و برای به زیر کشیدن چرخ نیلو فری تاوانی بس سنگین داد.تاوانی که بیست و پنج سال اورا تخته بند دره های مه گرفته بدخشان ساخت " آواره تبعیدی

فریاد می زنم !

صدایم در کوه ها منعکس می شود." ای آواره یمگانی ! مرا دریاب !این آواره تبعیدی را که زندگیش در وسوسه عاشقی گذشت !"



ادامه دارد

------------------------

1" نخستین بار گفتش از کجائی ؟

بگفت از دار ملک آشنائی

بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند ؟

بگفت اندوه خرند و جان فروشند !

بکفتا جان فروشی در ادب نیست !

بگفت از پاک بازان این عجب نیست ... "

مناظره خسرو با فرهاد نظامی گنجوی

 

افزودن دیدگاه جدید