جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸ - ۱۸ اکتبر ۲۰۱۹

اتحادیه های کارگری و معضل اقدام استراتژیک - بخش پایانی

۱۲ مهر ۱۳۹۸

تاچر، نخست وزیر بریتانیا، عادت داشت بگوید "بدیلی وجود ندارد". اما راه های بدیل برای پیوند اقتصاد و جامعه، و کار و زندگی وجود دارند. بر اتحادیه های کارگری است که در خط مقدم برای یافتن این راه های بدیل باشند. اتحادیه های کارگری نیازمند بصیرت و حتی اتوپیای جدید اند تا همچنان بتوانند همچون عاملان تاریخ و نه موضوع تاریخ عمل کنند.

انگیزه، ایدئولوژی و اتوپیا - ادامه

موضوعات کلیدی در این جا عبارتند از ایده ها، زبان و امر بسیج. افول سازمانیابی اتحادیه ای تا حدودی معلول عوامل ایدئولوژیک است. اتحادیه های اروپائی زمانی شکوفا شدند و می توانستند شکوفا شوند که گفتمان مسلط در سیاستگزاری، وضع و استقرار مقررات جمعی، امنیت شغلی و تأمین رفاه دولتی را به امر بدیهی روزگار تبدیل کرده بود. تاخت و تاز ضدانقلاب ایدئولوژیک در سه دهۀ گذشته – که در کشورهای مختلف به درجات و سرعت متفاوتی پیش رفته است – اتحادیه های کارگری را به موضع دفاعی رانده است. در این اوضاع غالباً به اتحادیه ها به عنوان مدافعان منافع جاافتاده برخورد می شود: مدافع منافع آنانی که کمابیش از جای امنی در بازار کار و از دستمزدها و شرایط کاری نسبتاً خوبی برخوردار اند؛ کسانی که در پروسۀ "نوسازی اقتصادی" در بیشتر موارد جز برندگان اند، یا دست کم از زمرۀ بازندگان اصلی نیستند. اما اتحادیه ها باید خودشان و دیگران را متقاعد کنند که به اکثریت تعلق دارند، بازندگان را نیز همچون برندگان نمایندگی می کنند، و تلاش شان رساندن بازندگان به مقام برندگی است.

جنگ ایده ها جنگی بر سر کلمات نیز هست. انسان یک موقعیت را با فرهنگ [زبانی] معینی از دیگر موقعیتها تشخیص می دهد و متمایز می کند و به اتکای همان فرهنگ محدود هم است که پیامدهای این یا آن رفتار را پیش بینی می کند: فرهنگ باثباتی که در کورۀ بسیجگری آبدیده شده باشد، پیامدهای ممکن را با اقدام و عمل خاص پیوند می زند. با این حال فرهنگهای بسیجگری که همچنان برای همۀ اعمال سنتی اتحادیه های کارگری حقانیت قانل اند، امروزه طنینی کهنه دارند. اتحادیه ها به فرهنگ زبانی مؤثری نیازمندند تا بتوانند برداشتهای کارگران از اوضاعی را که موجب رنج آنان است، ریشه های مسائل آنان و راه حلهای پیشنهادی شان به کارگران را "قالب گیری" (farming) کنند. برای مثال اگر کارگران پذیرای شرایط کاری نامساعدی باشند، یا تهدید تعطیلی محل کار نتیجۀ اجتناب ناپذیر عوامل اقتصادی غیرقابل کنترلی باشد، آنگاه مقاومت جمعی دیگر بیهوده خواهد بود. تحت چنین شرایطی سرزنش کارفرمایان یا دولت توسط اتحادیه ها، اگر خود اتحادیه ها دست کم تصوری از سیاست بدیل نداشته باشند، ولو که موفق به اعتراض شوند، اما دستاورد ملموسی نخواهند داشت. این هشداری است که نظیر آن را توراین در سال 1966 به اتحادیه ها داده بود.

تیلی نیز مشابه این هشدار را در سال 2006 با جنبشهای اجتماعی – سیاسی که "کارنامۀ مشاجرۀ" پروپیمانی دارند، در میان می گذارد و این کارنامه را "مجموعه ای از اقدامات و اکسیونها توصیف می کند "که در گذشته ابداع شده و برای آینده نسخه نویسی می شوند، اما هرگز در معرض انتقاد و نوآوری واقع نشده اند". این می نویسد: "این قبیل کارنامه ها دارای سه عنصر کلیدی اند: 1- هویت، یعنی این گزاره که کسانی که درگیر اقدام اند، گروهی با منافع متمایز اند و ظرفیت آن را دارند که این منافع را با قدرت پیگیری کنند؛ 2- ثابت قدمی، یعنی این تأکید که گروه مورد نظر سزاوار آن است که همسان هر گروه اجتماعی- سیاسی دیگری، ولو به مراتب قدرتمندتر، جدی گرفته شود؛ 3- برنامه، به معنای مجموعه ای از مطالبات. به نظر تیلی هر سه این عناصر تقویت کنندۀ متقابل یکدیگر اند. به واقع هم این منشور مفیدی است که می توان با آن نگاهی به اتحادیه های کارگری در اروپا انداخت. این اتحادیه ها در زمانی که از بیشترین قدرت برخوردار بودند، می توانستند به حق مدعی شوند که پشتوانۀ بزرگی را با یک هویت نیرومند جمعی نمایندگی می کنند، همچون اکتوری مؤثر جاپای ثابتی در سیاست ورزی و سیاست سازی اجتماعی از خود به جا می گذارند و مبین برنامه ای اند که بازتاب منافع عمومی است. این هر سه ادعا، در دوره های اخیر و در بسیاری از کشورها، تضعیف شده اند و ضعف هر یک از آنها متقابلاً به ضعف بیشتر دیگران انجامیده است. فرهنگ زبانی دیگری که مفاهیم هویت، ثابت قدمی و برنامه را در جنبش اتحادیه ای بازتعریف کند، یکی از اقدامات کلیدی برای بقا و بازگشت قدرتمند اتحادیه هاست.

در کادری وسیعتر، اتحادیه ها به کسب مجدد اعتبار خویش نیاز دارند. ما با جنگ ایده ها مواجه ایم، که غالباً جنگی یک طرفه است. اجماع گسترده ای، نه فقط در واشنگتن، بلکه همچنین در بروکسل شکل گرفته است، که "فضایل" جهانی شدن نئولیبرالیستی را می پذیرد، "رقابت پذیری" را نیروئی لجام گسیخته می داند و فرض اش بر این است که کار و کارگر باید خودشان را بر واقعیتهای اقتصاد نوین وفق دهند. تاچر، نخست وزیر بریتانیا، عادت داشت بگوید "بدیلی وجود ندارد". اما راه های بدیل برای پیوند اقتصاد و جامعه، و کار و زندگی وجود دارند. بر اتحادیه های کارگری است که در خط مقدم برای یافتن این راه های بدیل باشند. اتحادیه های کارگری نیازمند بصیرت و حتی اتوپیای جدید اند تا همچنان بتوانند همچون عاملان تاریخ و نه موضوع تاریخ عمل کنند.

افزودن دیدگاه جدید