جمعه ۰۱ آذر ۱۳۹۸ - ۲۲ نوامبر ۲۰۱۹

زبان، منطق و بیان

۰۵ آبان ۱۳۹۸

از یک زاویه دیگر این مسئله را مورد ارزیابی قرار دهیم. میدانیم که ما در دنیا دارای دهها، بلکه صدها زبان مختلف هستیم، که گروه های انسانی متفاوت به آنها سخن میگویند. میدانیم که این زبان ها نه تنها از کلمات، دستور زبان و انواع مختلف بسته بندی های ترکیبی لغات جهت توصیف و بیان حالت های مختلف هستند، بلکه الگو های بیانی آنها برای تفکرات، احساسات و تشریحات متفاوت با همدیگر بکلی متفاوت هستند. آیا این تفاوت ها موجب آن میگردد تا گروه های زبانی مشخصی از نظر میزان قدرت تفکر از گروه های زبانی دیگر برتر، یا پایینتر باشند؟ آیا کسانی که به چندین زبان تسلط دارند، لزوما از دیگران با هوش تر هستند؟

مشهور است که فلسفه رنسانس و مدرنیسم، با این جمله دکارت که گفت: «من فکر می کنم، پس هستم» آغاز میگردد. بدون اینکه بخواهیم به عمق فلسفه دکارت بپردازیم، شاید بشود گفت یکی از ابعاد اصلی فلسفه مدرنیزم بر پایه های تفکر انسانی مبتنی بوده و انسان را موجودی متفکر میداند. بر این پایه فرق انسان با دیگر موجودات را در قابلیت «تفکر» انسانی میداند. دو تن از فیلسوفان پُستمدرن که به ساختار شکنی مدرنیزم پرداخته و از زاویه زبانشناسی به این پدیده نزدیک میگردند، یکی لودویگ ویکتنشتاین اتریشی و دیگری، ژاک دریدا، فرانسوی الجزایری الاصل، بود.

ویکتنشتاین، نقش زبان را در تحلیل، تشریح و توضیح هستی مادی، فکری و فرهنگی اطراف، کلیدی ارزیابی کرده و در این برداشت تا آنجا پیش میرود که میتوان از گفته های او این برداشت را نمود که بر خلاف گفته دکارت که میگفت، انسان موجودی متفکر است، او مطرح میکند که انسان موجودی سخنور است. انسانها دارای زبان هستند و از طریق همین زبان قادر اند که تفکرات، احساسات و واقعیتهای اطراف خویش را بیان و از این طریق هم به مناسبات خویش در میان انسانهای دیگر به صورتی سیستماتیک معنا و مفهوم میبخشند، و هم این که انسانها بدون زبان نمیتوانند فکر کنند.

اینجا ویکتنشتاین، خط و مرز خویش با سنت اگوستین را که مطرح میکرد، انسان همراه با شعور خویش زاده میشود، جدا میکند، و مطرح میکند که انسان بدون زبان خویش شعور ندارد. در طول تاریخ در این زمینه ها استدلال های بجا و قدرتمند متفاوتی صورت گرفته است که همگی به جای خویش با قدرت و استواری نتیجه گیری های مربوطه را به ثبوت میرسانند. یکی دیگر از این استدلالها مربوط میشود به نقش "ساختن ابزار" توسط انسان در تکامل و تحول آن از حیوان به انسان سخنگو و متفکر است. اینجا تمرکز ما بر نقش زبان به طور خاص است.

من چندین مشکل با این استدلال ویکتنشتاین دارم. یکی اینکه آیا اشخاص کر و لال که آنها را "روشندل" هم میخوانند، دارای هوش نیستند و نمیتوانند تفکر بکنند؟ فرض کنیم که آنها میتوانند لب خوانی کرده و تا حدودی متوجه گفتار و رفتار طرف مقابل بشوند، آیا این زاویه تنگ فهم سخنان طرف مقابل از طریق حرکات بدنی و لب خوانی در بهترین حالت خویش، منجر به کوته فکری روشندلان میگردد؟ ما در طوب زندگی خویش روشندلان زیادی را میبینیم که با وجود اینکه قادر به حرف زدن نمیباشند، ولی دارای هوش، درک و فراست یک انسان معمولی میباشند.

از یک زاویه دیگر این مسئله را مورد ارزیابی قرار دهیم. میدانیم که ما در دنیا دارای دهها، بلکه صدها زبان مختلف هستیم، که گروه های انسانی متفاوت به آنها سخن میگویند. میدانیم که این زبان ها نه تنها از کلمات، دستور زبان و انواع مختلف بسته بندی های ترکیبی لغات جهت توصیف و بیان حالت های مختلف هستند، بلکه الگو های بیانی آنها برای تفکرات، احساسات و تشریحات متفاوت با همدیگر بکلی متفاوت هستند. آیا این تفاوت ها موجب آن میگردد تا گروه های زبانی مشخصی از نظر میزان قدرت تفکر از گروه های زبانی دیگر برتر، یا پایینتر  باشند؟ آیا کسانی که به چندین زبان تسلط دارند، لزوما از دیگران با هوش تر هستند؟

میشود بر این اساس گفت که نتیجه گیری ویکتنشتاین در جاگزین کردن جمله "انسان موجود سخن گو است. انسان بدون زبان نمیتواند فکر بکند"، به جای جمله دکارت که میگفت " انسان موجود متفکر است"، چندان هم نتوانسته است بر مشکل مورد نظر خویش غلبه گردد. ویکنشتاین در این زمینه که مطرح میکند "زبان، محدوده های تفکر ما را تعیین میکند"، شاید حق داشته باشد. ما افکار، احساسات، غرایض، رفتار و رویاهای خویش را به زبانی که بر آن بیشتر از بقیه تسلط داریم، که عمدتا زبان مادری ما است بیان میکنیم. هر چقدر لغات، افعال، گرامر، الگوهای بیانی این زبان ها کمتر و محدود تر باشند، قدرت تفکر، تحلیل و بیانی در چهارچوبه این زبان ها سخت تر خواهند بود. اذهان و مغزهای مردمی که به این زبان ها سخن میگویند، خود را در تنگنای خفه کننده ای برای بیان منظور ها و منطق و تحلیل و افکار خویش خواهند یافت.

اینجا ژاک دریدا وارد صحنه میگردد. ایشان، ضمن اینکه بر این واقعیت که انسان بعنوان موجودی سخنور، از زبان بعنوان وسیله ای جهت تفکر، استدلای، بیان احساسات، رویاها و دیگر ضروریات مورد نیاز ارتباطاتی استفاده مینماید باورمند است، ولی با وجود همه اینها مطرح میکند که، خود زبان ها به تنهایی برای بیان و تشریح افکار، احساسات، استدلالات، رویاها و عواطف ما کافی نمیباشند و انسان ها همیشه در تنگنای سخت و خفه کنند محدودیت های زبانی قرار میگیردند. ژاک درید در این زمینه تا آنجا میرود که میگوید، نقش محدود و تنگ کننده زبان منجر به این میگردد تا زبان، منظور ماها را به درستی بیان و مطرح نکند، به این خاطر هم نقش گمراه کننده دارد. شاید بشود گفت که دریدا اگر در قسمت اول گفته هایش حق دار بوده باشد، در قسمت دوم، کمی زیاده روی میکند.

آیا زبان در ادبیات سیاسی اپوزیسیون چپ قادر شده است تا بر تنگناهای تاریخی خویش غالب آمده و تا حدود زیادی خود را به روز کرده باشد؟ آیا زبان سیاسی چپ دموکرات قادر بوده است تا همگام با تحولات سوسیولوژیک، اقتصادی، تکنولوژیک، سیاسی و دیگر عرصه ها ی تحولات انسانی، زیست محیطی ، علمی و کیهانی خود را همگام نماید؟ شاید بشود گفت که در عصر رسانه های مجازی و انقلاب تکنولوژیک جدید، گرچه تغییر، تحولات و تکامل در عرصه زبانی و بیانی نمیتواند در تنگنای گروه بندی خاص اجتماعی زندانی شده باشد، اما چپ دموکرات نیز بالهای خود را گشوده و در عرصه به روز کردن خویش آزادانه پرواز را تجربه مینماید. چپ دموکرات نه تنها تلاش میکند تا حصارهای تنگ زبانی را هر چه بیشتر عقب بزند، بلکه در تلاش است تا از نظر مضمونی، تنوع، تکامل هر چه بیشتر خود را به روز کرده و با آینده نگری مسئولانه، فراخنای ظرفیت های خویش را برای گنجایش تغییر و تحولات پیش رو در عرصه های متنوع آماده نماید.

همانطور که انسان ابزار را ساخت وابزار انسان را، انسان بر اساس تجربه، دانش اندوزی میکند. همانطور که انسان هم متفکر است و بصورت تجریدی و انتزاعی قادر به تجزیه، تحلیل و تفکر است، انسان به موازات همه اینها قادر به سخن گفتن بوده و با سلاح زبان نیز مجهز است. هیچکدام از این ویژگیها به تنهایی نمیتواند انسان را تعریف کرده واز دیگر موجودات زنده تفکیک نماید. انسان از مجموعه این ویژگیها و ویژگیهای خیلی زیاد دیگری تشکیل شده است که همگی در ترکیب و در کنار همدیگر تعریف کاملی از آنچه ما انسان می نامیم را به ما میدهد.

آیا این فقط چپ دموکرات است که زبان گفتار سیاسی خویش را تکامل میبخشد، یا اینکه تمامی جامعه سیاسی فعال جامعه یک چنین پروسه تکاملی را طی می نمایند؟ اگر تمامی جامعه سیاسی یک چنین روند تکاملی را طی می نمایند، آیا بده بستان و تداخل مفاهیم میان گروهبندی های سیاسی در زمینه استفاده مشترک از مفاهیم بوجود خواهد آمد؟ اگر جواب ما به این سوالات مثبت باشد، تجربه تاریخی، تحلیل بروز و تفکر کنکاش گرانه انسانی جدای از محدودیت های زبانی به چالش های خویش ادامه میدهد، در شرایطی که هنوز در تنگنای محدودیت های زبانی در بند است. آیا به روز بودن زبانی که در تحلیل مقالات بکار برده میشود میتواند لزوما به مفهوم درست بودن آن تحلیل بوده باشد؟ جواب این سوال با توجه به استدلالات بالا منفی است.

 

 

دیدگاه‌ها

به لحاظ بیولوژیک فقط قدرت شنیداری میتوانددرمیزان هوش موثرباشدیعنی بچه ای که کربدنیابیایدحتما لال هم خواهدشد وحتما نبودعوامل بیرونی شنیداری باعث رشدنکردن مغزخواهدشدولی بقیه قضایایی که فرمودید دراست است وساخته ذهن بشری وباواقعیت منطبق نیست
0

افزودن دیدگاه جدید