جمعه ۰۱ آذر ۱۳۹۸ - ۲۲ نوامبر ۲۰۱۹

در گرامیداشت رفیق محمود مفیدی، که ۳۱ اکتبر ۲۰۱۹ ما را ترک کرد!

۱۱ آبان ۱۳۹۸

در تمامی زندگیش هیچگاه از تلاش و مبارزه با آنچه که برای خودش معنی داشت، دست نکشید. فاصله از فعالیت تشکیلاتی را هیچگاه به معنای فاصله از اعتقاد به آرمانهایش و مبارزه علیه بی عدالتی و ستم معنا نکرد، همواره به مبارزه علیه ستم، بی عدالتی، نابرابری اجتماعی و سیاسی و برای زندگی بهتر انسانها و برای صلح و سوسیالیسم وفادار ماند.

رفیق محمود مفیدی بعد از یک سال اندی مبارزه با بیماری سرطان دیشب ما را ترک کرد. در این مبازره سخت و جانکاه متاسفانه نتوانست بر عفرین سرطان غلبه بکند. از روزی که بیماریش را فهمید، تا شبی که خاموش شد، با عشق به زندگی و امید به آینده با بیماری مبارزه کرد. اما درد و دریغا با تمامی عشقی که او به زندگی داشت، ما را ترک کرد. آخرین روزی که به ملاقاتش رفته بودم، پذیرای آنچه را که نباید اتفاق بیفتد، شده بود. اما با روحیه مقام، اعتماد به نفسی که از او سراغ داشتیم، میگفت من هیچ هراسی از مرگ ندارم! ترسم از نتوانی در راه رفتن و انجام کارهای خودم است و اصلا نمیخواهم چنین وضعی داشته باشم. عارفه عزیز، همسر مهربان و یار و یاورش برای نهم نوامبر تدارک جشن تولد 60 سالگیش را دیده بود. اما دریغا که این چند روز را برای جشن تولدش دوام نیاورد. ایکاش میتوانست دوام بیاورد. آنچه را که دوستان و رفقایش در فراقش باید میگفتند، درجضورش میگفتند. رسمی میشد، که انسانها را و دوستان و رفقا را زمانی که زنده هستند، باید قدر شناخت و دوستشان داشت. از روز سه شنبه ایی که برای آخرین بار به دیدارش رفتم، تا پنجشنبه شبی که پیام گرفتم، "وهاب جان، محمود من روز 31 اکتبر ازدرد راحت شد". امروز برای آخرین دیدار و وداع پیشش رفتم، در این فکرم که این چه مصیبتی است که بر جان انسانهای شیفته زندگی و تلاشگران راه خوشبختی انسانها رفته است، که بعد این همه دربدری و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات، گرفتار بیماری شوند، که هیچ علاجی برایش نیست. بر نسل ما چه رفته است؟

رفیق محمود مفیدی عضو حزب توده ایران بود. با هم از اولین روزهای مهاجرت در ترکمنستان آشنا شدیم. در حقیقت زندگی جمعی حدود 14 ماهه ایی را در یک اردوگاه پناهندگی با تمامی محدویتها و تنگناهایش گذراندیم. در این مدت و در تمامی سالهای مهاجرت تداوم و عمیق شدن دوستیها و رفاقتها بود. او یکی از انسانهایی بود که هیچگاه علیرغم تمامی مصائب مهاجرت، روابط و دوستیها و رفاقتها قطع نشد. او انسانی پرشور، پرتلاش و با اعتماد به نفس بالا و خوشبین به آینده و زندگی بود. در اوج بیماریش که چند روزی از عمل جراحی غده مغزش مه متازتاز کرده بود گذشته بود. زمانی که از بیماری یک دوست مشترکمان با خبر شد. علیرغم مخالفت ما با هم قرار گذاشتیم و به دیدار دوستمان در بیمارستان شتافت و چه امیدوارانه و عاشقانه به زندگی و به حرمت دوستیها با رفیقمان صحبت میکرد و دلداری میداد. در تمامی زندگیش هیچگاه از تلاش و مبارزه با آنچه که برای خودش معنی داشت، دست نکشید. فاصله از فعالیت تشکیلاتی را هیچگاه به معنای فاصله از اعتقاد به آرمانهایش و مبارزه علیه بی عدالتی و ستم معنا نکرد، همواره به مبارزه علیه ستم، بی عدالتی، نابرابری اجتماعی و سیاسی و برای زندگی بهتر انسانها و برای صلح و سوسیالیسم وفادار ماند.

او عاشق شعر، موسیقی و هنر بود و خود دستی در هنر خطاطی داشت. در این مدت بیماریش که فرصت بیشتری برای دیدار و چت کردن در فضای مجازی داشتیم. او بیشتر از علاقه اش به موسیقی و هنر میگفت و یا با فرستادن آنچه را که دوست داشت، این تمایل و علاقه اش را بروز میداد. او عاشق هوشنگ ابتهاج و سیاوش کسرائی و لطفی بود. بارها و بارها دکلمه شعر آرش سیاوش کسرائی را با صدای خود شاعر برایم فرستاد.

چند روز قبل از رفتنش شعرخوانی هوشنگ ابتهاج با شعر زییای "زندگی" او را همراه با نواختن تار بی بدیل لطفی را برایم فرستاد، که انگار در وصف حال و روز خودش بود.

https://youtu.be/PY55QovjbTA

چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ای ست زندگی ؟

در این خراب ریخته

که رنگ عافیت ازو گریخته

به بن رسیده

راه بسته ای ست زندگی ؟

چه سهمناک بود سیل حادثه

که همچو اژدها دهان گشود

زمین و آسمان ز هم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب درکبود درههای آب غرق شد

هوا بد است

تو با کدام باد می روی؟

چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را

که با هزار سال بارش شبانه روز هم

دل تو وا

نمی شود

تو از هزاره های دور آمدی

در این درازنای خون فشان

به هر قدم نشان نقش پای توست

در این درشتناک دیولاخ

ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست

بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته نامه وفای توست

به گوش بیستون هنوز

صدئای تیشه های توست

چه

تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود

چهدارها که از تو گذشت سربلند

زهی سکوه فامت بلند عشق

که استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه من

هنوز آن بلنددور

آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور

کهربای آرزوست

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در آن

زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار

بیفتی از نشیب راه و باز

رو نهی بدان فراز

چه فکر می کنی ؟

جهان چو آبگینه شکسته ای ست

که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت

جنان نشسته کوه درکمین درههای این غروب تنگ

زمان بی کرانه را

تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی

ست این درنگ درد و رنج

به سان رود

که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش

افزودن دیدگاه جدید