پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۸ - ۵ دسامبر ۲۰۱۹

اندوه!

۰۷ آذر ۱۳۹۸

به تصویر دخترکی خیره می شوم که معصومیت چهره اش نشانی از معصومیت سرزمینی است که پیوسته آماج مستبدان حاکم بود. تصویرچشمانی که راه بر من می بندند وآتش اندوهی سخت بر جانم می افکنند. براستی مادران وپدران فرزند از کف داده چه می کشند؟

به تصویر دخترکی خیره می شوم که معصومیت چهره اش نشانی از معصومیت سرزمینی است که پیوسته آماج مستبدان حاکم بود. تصویرچشمانی که راه بر من می بندند وآتش اندوهی سخت بر جانم می افکنند. براستی مادران وپدران فرزند از کف داده چه می کشند؟

دخترکی با طراوت چهارده بهارزندگی می غلطتد برکف سرد خیابان باگیسوانی افشان، باچشمانی به زیبائی یک رویا؛ گیسوانش غرق در خون است. چشمانش در اندوهی سنگین بر آسمان خیره شده اند. با دهانی باز دربدرود درد انگیز با حیاتی که دیگر نخواهد زیست.

اندکی آن سو تر می غلطتد پسرکی نوجوان با چشمانی که هنوز معصومیت کودکانه آن بر سرتاسرخیابان سایه افکنده است. هنوز کوچه از فریاد شادمانه او دربازی با همسالان انباشته است. او دیگر بازی نخواهد کرد.

مادری بازو در بازوی پسرجوان خود به میدان آمده و آزادی را فریاد می زند. گلوله ای بر پیشانی فرزندش می نشیند از سلاحی بر دستان دژخیمی. پیکر فرزندش فرو می غلطد.

مادر در بهتی وهم انگیزفریاد می زند وفرو می افتد.

سراسر کشوری که نام آن ایران است غرق در ماتم واندوه است.

در نبردی سنگین به بهای جان!

لبریز ازنفرت به حاکمان

صدا ها درهم میپیچند

صدای مردم،

صدای نان،

صدای عدالت و آزادی !

مشت های گره کرده است ،

صدای فریاد است.

صدای سنگ است وصدای گلوله .

جان های آزاد با گلوله ای در قلب فرومی افتند.

یکی فرو می افتد ده ها به پا خواهند خاست

یوزپلنگ مغرور پنجه بر صخره ها می ساید

بربلندای کوههای سرکش ایران زمین می ایستد

صلابت وپایداری جان های عاشق را نعره می کشد

این سرزمین هرگز خالی از عاشقان نبوده است

در این سو

مردانی کمتر از پا اندازن نشسته بر قدرت فریاد پیروزی سر میدهند.

مردی دیوانه قدرت در ترس دائم از دشمن فرمان قتل عام میدهد.

تا جسمی فرتوت چند صباحی بیشتر بر سریر خون بنشیند.

مردی که خود را بی مرگ می داند

مردی دوزخی که تمامی وجودش جز تباهی، نکبت ،کینه و خود خواهی نیست!

"ترا چه سود

فخر بر فلک

فروختن

هنگامی که

هر غبار راه لعنت شده نفرینت میکند؟

تورا چه سود از باغ ودرخت

که با یاس ها

به داس سخن گفتی

آن جا که قدم بر نهاده باشی

گیاه

از رستن سر باز می زند

چرا که تو

تقوای خاک وآب را

هرگز

باور

نداشتی ...

... باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد!

که مادران سیاهپوش

داغ داران زیبا ترین فرزندان آفتاب وباد

هنوز ازسجاده ها

سر بر نگرفته اند."

شاملو

افزودن دیدگاه جدید