جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۹ - ۵ ژوئن ۲۰۲۰

نشانه!

۰۸ آذر ۱۳۹۸

این چهار قتل تراژیک و مواجهه عزیزانشان با موضوع قتل آنها، نشانه هایی از یک امر کلان اند: سیر از کجا به کجا؟ در اولی، تمکین یک اهل ذوب در نظام به ماست مالی شدن قتل فرزندش توسط نظام؛ در دومی کانالیزه شدن درد مادری فرزند از دست داده به مسیر امید به اصلاح نظام؛ در سومی به چالش کشیدن همه نظام توسط مادری داغدار؛ و سرانجام در چهارمی اعلام افتخار پدری عزادار به فرزند آزادیخواهش در مبارزه با این نظام!

نشانه های خرد را خوب اگر بنگریم کلان ها را زودتر و بهتر درمی یابیم.

یک

یکی از جانباختگان جنبش سبز محسن روح الامینی نام داشت که فرزند عبدالحسین روح الامینی نجف آبادی، این یار غار محسن رضایی و از معتمدین بسیار نزدیک خامنه ای ولی فقیه بود. نحوه برخورد این پدر ذوب در ولایت با مرگ فجیع فرزندش، از تراژدی های انسانی منجر به شرم بر متن سیاست است. او بر سر انتخابی سخت قرار گرفت: پیگیری دادخواهی از نظام بخاطر قتل پسر در شکنجه گاه نظام و یا که با درنظرداشت ملاحظات نظام وفادار ماندن به عهد بسته شده با آن؟ او دومی را برگزید! با آنکه دلیل مرگ مقتول بر اثر ضربات متعدد و نیز اصابت جسم سخت به سر فرزند در بازداشتگاه کهریزک به اثبات رسید و نقش "قاضی مرتضوی" در شکل گیری این جنایت محرز شد، این پدر ولی بخاطر حفظ آبروی نظام به همانی تمکین کرد که خواسته راس نظام بود. در حالیکه پرونده استنادات و ادله کافی در خود داشت، به سادگی راست و ریس شد و مختومه اعلام گردید. چرا که پای یکی از شحنه های رهبر در میان بود. مرتضوی قبلاً مرتکب قتل زهرا کاظمی و بخاطر همین هم البته بیشتر مورد اعتماد نظام، در رابطه با قتل های کهریزک فقط به دو سال زندان محکوم شد که بیشترش به مرخصی گذشت و آخرش هم تشریف فرما شدن پیش هنگام به خانه مجلل با سلام و صلوات. حفظ نظام برای عبدالحسین روح الامینی، فراتر از اشگ بی پایان همسرش و حتی دل خونین خودش بود؛ چون هرچه باشد آن از دست رفته در زمره پیوستگان به جرگه "فتنه" بود و ملحق "خس و خاشاک"!

سهراب اعرابی 19 ساله که بر اثر شلیک از بام پایگاه بسیج مقداد جان خود را باخت، یکی دیگر از قربانیان جنبش سبز بود. مادر او خانم پروین فهیمی، آن یک ماه وحشتناک بی خبری از سهراب به منزل برنگشته را از صبح تا شب صرف یافتن جنازه و محل دفن فرزند کرد تا سرانجام برایش کشته شدن سهراب دلبند او رسمیت یافت. گرچه دست این مادر داغدیده چندان هم به جایی نمی رسید، اما از آنجا که خودش نیز تعلق به سبز داشت و مهندس موسوی و خانم زهرا رهنورد و شیخ کروبی با حضور در خانه ماتمزده اش او را از نزدیک تسلیت گفته بودند، موضوع پیگیری حقوقی قتل فرزندش عملا در آرزو برای کامیاب شدن جنبش سبز تحلیل رفت. او که همچنان و تا به امروز در دل خویش خون می گرید، تلاش به منظور پیگیری برای افشای آمران و عاملان قتل فرزند را در لعن و نفرین اقتدارگرایان و دل بستن به اصلاح طلبان و اهل تعدیل کانونی کرد.

ستار بهشتی کارگر – وبلاگ نویس به سال 91 زیر شکنجه پلیس فتا کشته شد. اما مادرش خانم گوهر عشقی سوگوار دمی از پا ننشست. با بپا خاستن خود، پیگیر حقوقی پرونده جگرگوشه جانباخته اش شد که تا امروز نیز ادامه دارد. او به هیچ جناح از نظام دل نبست و کماکان در پی شناسایی و محاکمه آمران و عاملان قتل فرزندش شد. بر متن تعقیب کردن های حقوقی این مادر بود که نه فقط سخنگوی دولت سرکار آمده بعد این قتل و نه تنها نائب رئیس مجلس اسلامی، بلکه سخنگوی قوه قضایی نظام نیز به مرگ ستار بهشتی در زیر شکنجه اعتراف کردند. جمهوری اسلامی گرچه اینجا هم توانست رندانه پرونده را با محکوم کردن یکی از ماموران خود به سه سال زندان ببندد و به گمان خود بایگانی کند، گوهر خانم سختکوش اما همچنان کار خود کرد و اکنون به یکی از صداهای رسای مبارزاتی کشور شناخته می شود. او بدرستی همه نظام را مسئول این قتل می داند و همگی آنها را هم از تیز تا تعدیلی به چالش گرفته است.

فاجعه تازه از ایندست، جان باختن پویا بختیاری طی خیزش واپسین هفته آبان 1398 در کرج بود که بر اثر شلیک مزدوران جمهوری اسلامی به جمجمه اش جابجا کشته شد. پدر او منوچهر بختیاری است که شجاعانه در برابر ویدئو نشست و نقل به مضمون همه حرف خود را در این سه نکته گویا خلاصه کرد: 1) فراموشم نخواهد شد که چگونه همسر و دخترم از نزدیک شاهد جان باختن پسر و برادر خود شدند و اکنون از فرط بهم ریختگی زبانشان باز نمی شود،2) من کسی هستم که پنج سال از نوجوانی و جوانی اش را در دفاع از کشور در جبهه های جنگ هشت ساله گذراند و 3) همه بدانند که من به پسرم پویا افتخار می کنم چون به مردم پیوست و در مبارزه علیه زور و بخاطر آزادی جان باخت.

این چهار قتل تراژیک و مواجهه عزیزانشان با موضوع قتل آنها، نشانه هایی از یک امر کلان اند: سیر از کجا به کجا؟ در اولی، تمکین یک اهل ذوب در نظام به ماست مالی شدن قتل فرزندش توسط نظام؛ در دومی کانالیزه شدن درد مادری فرزند از دست داده به مسیر امید به اصلاح نظام؛ در سومی به چالش کشیدن همه نظام توسط مادری داغدار؛ و سرانجام در چهارمی اعلام افتخار پدری عزادار به فرزند آزادیخواهش در مبارزه با این نظام! اینها، حلقاتی خصلت نما از یک مسیر هستند: ملت در برابر نظام.

دو

در پی بگیر و ببندهای بی حد و اندازه اخیر، بهرام پور نامی سر از شبکه 4 تلویزیونی صدا و سیما سر درآورد و به تفسیر احکام قران علیه بازداشتی های بیش از 7000 نفر اخیر برخاست. مجری این برنامه تلویزیونن - نهادی که مستقیماً تحت نظر شخص خامنه ای است، مهمان برنامه - ابوالفضل بهرام پور را، "کارشناس دینی" معرفی کرد و خاطر نشان نمود که او همه عمرش را به کسب تخصص در معانی قران گذرانده و تبحر فراوانی در این زمینه ها دارد. کسی که به موسس بودن "سازمان تبلیغات اسلامی تهران" شهرت دارد. سازمانی وصل "بیت رهبری" که بودجه اش را از آن می گیرد.

خلاصه فرمایشات این آقا ابوالفضل مفسر چنین بود: قران نه تنها می گوید بکشید هر آنی را که معاند است بلکه بیشتر از کشتن، زجرکش کنید او را؛ دست آشوبگر را از سمت راست و پایش را از جهت چپ به شکل ضربدری ببرید و آنگاه این مستوجب زجر را به حال خود بگذارید؛ صلب را که همان اعدام باشد در مورد هر مفتن و اهل اغتشاش به اجرا گذارید و مبادا در این قتال سست بیائید؛ مثله کنید و به صحرا بفرستید هر مستحق عقوبت را و او را با نشاندن در کشتی سرگردان دریاها کنید! او به تکرار در این برنامه گفت که اینها همه خواست اسلام است و پایبندی به احکام قران وظیفه شرعی هر مسلمان؛ و جمهوری اسلامی هم ذره ای نباید از این جماعت "اشرار" بگذرد!

نیازی به شرح و تفسیر نیست. او همانی را بر زبان آورده که از دیر باز در عمق فکر جماعت صاحب جمهوری اسلامی وجودی رسوب یافته دارد. سئوال فقط این می تواند باشد که چرا تاکنون جمهوری اسلامی به این آشکاری رخ نمی نمود ولی حالا چنین با پرده دری به دریدگی سخن می گوید؟ جمهوری اسلامی – این داعش ایرانی، حتی در دهه سیاه و خونین 60 نیز کوشش داشت که قتل و شکنجه کردن هایش چهره خیلی رسمی به خود نگیرد و چنین عریان عرضه نشود. اینک باید دید جمهوری اسلامی به کدامین نقطه از حیات خود رسیده که صدا و سیمای مستقیماً تحت نظر ولی فقیه آن، نه فقط میدان به بیانات داعشی می دهد که برایش برنامه هم می ریزد؟

دلیل دعوت یک داعشی تشنه به خون برای نشان دادن دندان به مردم، چیز دیگری نمی تواند باشد جز اینکه حکومت ولایی مرگ خود را نزدیک می بیند و از سر ترس است که رو به به ترساندن آورده است. سخن گفتن به سیاق داعشی خود نشانه دیگری است از بروز ولایت در همانی که هست، اما ولایتی به شدت منزوی. به میدان آمدن خامنه ای با شمشیر آخته بسته بر کمر در برابر اعتراضات آرام مردم با گویش داعشی منتشر از تریبون رسمی تحت فرمان او، پیوندی منطقی دارد. این، نشان از رو به پایان داشتن نظام جمهوری اسلامی است؛ به ته خط رسیده اند.

 

افزودن دیدگاه جدید