چهارشنبه ۰۹ بهمن ۱۳۹۸ - ۲۹ ژانویه ۲۰۲۰

در بلاد غرب اپوزیسیونی بود! قسمت دوم

۱۳ آذر ۱۳۹۸

متأسفانه در بسیاری از جریان های سیاسی گاه نقش فرد کاراکتر قوی او، یا دسته بندی افرادی که حول یک ایده عقیدتی گرد هم می آیند چنان صلب و سخت جان می گردد که رهائی از آن ممکن نیست. زیر نام بحث ایدئولوژیک و نقد، آن چنان انرژی و هیجانی راه می افتد و افراد، تحت تأثیر آن قرار می گیرند که قابل تصور نیست.

این دو نمونه بر خورد ذهنی و دگم را از این روی آوردم که تجربه شخصی من بود در مواجهه با رهبران و کادرهای یک جریان سیاسی با امری مشخص!

رهبران و کادرهائی که پروسه شکل گیری عناصر جدیدی را که درمسیر خود بسیار باور ها را زیر سئوال می برد نمی دیدند، و جز به آنچه که در اندیشه آنان ها می گذشت، تن نمی دادند.

اصطلاحی بود در سازمان فدائیان که می گفتند فدائیانی که از زندان در آمدند و در رهبری سازمان چریک های فدائی قرار گرفتند، با خود همان مباحث زندان را به تشکیلات سازمان آوردند!

گروه بندی ها را شکل دادند. تمام انشعابات سازمان بر اساس نقشی بود که گروه قالب در مباحث زندان که باز اصطلاحا گروه دانشکده فنی گفته میشد در رهبری سازمان ایفا کرد.امری که نقش و اثرات آن هنوز به گونه ای ادامه دارد.

آیا به راستی ما قادریم به واقعیتی که فراتراز ساخته ذهن و تئوری های ما قرار دارد، تن در دهیم؟

متأسفانه در بسیاری از جریان های سیاسی گاه نقش فرد کاراکتر قوی او، یا دسته بندی افرادی که حول یک ایده عقیدتی گرد هم می آیند چنان صلب و سخت جان می گردد که رهائی از آن ممکن نیست. زیر نام بحث ایدئولوژیک و نقد، آن چنان انرژی و هیجانی راه می افتد و افراد، تحت تأثیر آن قرار می گیرند که قابل تصور نیست. نگاه و برداشتی که در تداوم خود به کاراکتر شخصی آن ها و قرار گرفتن در این یا آن دسته منجر می شود، و هسته سخت و شاید غیر قابل نفوذ آنها را در مبارزه سیاسی، اجتماعی و اخلاقی تشکیل می دهد.

متأسفانه اکثر جریان های سیاسی در درون خود این دسته بندی ها را به شکل های مختلف دارند. از سلطنت طلبان دو آتشه که هنوز حاضر به پذیرفتن حتی یک تلنگر به دوران شاهی و عمل کرد شاه نیستند و خود را مطاعی جدا بافته وجدا تافته از دیگران می دانند و بر حق! تاهسته سخت جان حزب توده ایران، جبهه ملی، احزاب وجریان های قومی و گروه های ریز و درشت چپ.

از مجاهدین نمی نویسم چرا که حتی خوردن سرشان به سنگ لحد نیز قادر به قبولاندن مرگشان نیست. جریان سکت وبسته ای که در رسیدن به هدف خود ابائی از سینه زدن زیر پرچم کشور های دیگر ندارد.سازمانی که نوع نگاه وعمل آن بسته تر، مستبدانه تر از جمهوری اسلامی است.بیشتر نیروی کینه وانتقام است تا نیروی بشارت دهنده رهائی و آزادی و فضای شاد برای نسل جوان امروز ایران که یکی از خواسته های اصلی آنها برگرداندن شادی به چهره های پژمرده در حکومت اسلامی است.

سازمانی که نمی تواند قبول کند با آن سیمای پادگانی منجمد و سنگی شده درچهل سال قبل! لباس ها و روسری های یک دست و جدا سازی خشن همسران از هم و کودکان از والدین و عمل کرد خشونت آمیزش در مبارزه و خود محور بینی تهوع آور شان در رابطه با جربان های دیگر و بت سازی از مسعود و مریم رجوی، که کمتر از بت سازی امامت نیست هیچ محبوبیتی در بین نسل جوان که می خواهد در سیمای مدرن و آزاد جوان قرن بیست ویکم ظاهر شود ندارد.

اما همان طورکه نوشتم نقش افراد و دسته بندی های درون جریان های اپوزیسیون نقشی بسیار تاثیر گذار بوده و حداقل طی همین چهل سال نقشی سخت انفصالی ایفا کرده و امکان وصل را کمتر ساخته اند.

نگاهی کوتاه به شکل گیری "اتحاد جمهوری خواهان" که تأسیس آن چه امید ها که دردلهای مشتاق مبارزه برای آزادی بارور نکرد و برای جمهوری اسلامی به عنوان یک نیروی جدی و قدرتمند مطرح شد. بعد از سال ها اتحادی شکل گرفت که امضای هزار فعال سیاسی و چهره های شاخص به آن اعتبار ویژه ای می بخشید.

برگزاری نخستین همایش آن درسال دوهزار وچهار با بیشتراز هفتصد شرکت کننده در برلین دستاورد بزرگی برای اپوزیسون خارج از کشور بود و نقطه امیدی در شکل گیری یک اپوزیسیون تأثیر گذار در روند جنبش انقلابی ایران .

اما متأسفانه همین نقش افراد، شخصیت ها، کشمکش های درونی و منیت های فردی و تشکیل دسته بندی ها، بیشتر از آن که منطبق بر نیاز جنبش داخل باشد، بر باور های شخصی و شخصیتی و منصب خواهی افراد در لفافه های نظری خود را نشان داد باعث فروپاشی و انشعابات درون اتحاد جمهوری خواهان طبق معمول سنواتی گردید.

نهایت، اتحادی که می توانست نقشی بسیار ارزنده در روند مبارزات داخل و همپیوندی با کوشندگان و مبارزان داخل کشور بازی کند، ذبح شد و مانند گوشت قربانی هرکس به فراخور خود تکه ای از آن کند، تا امروز که علی مانده و حوضی خالی که بی ماهی است و کوچکترین نقشی در تحولات اخیرنمی تواند بازی کند.

چهره های شاخص بر پا کننده کهنه کار تشکیلاتی و سیاسی نیز سرشار از پیروزی در این کشمکش درونی که بیشتر باورها و منیت های شخصی آن را جواب می داد، هر یک دفتر دستکی مدت دار برای خود راه اندازی کردند، که در جریان زمان و عدم استقبال نیروهای خارج از کشور و عدم ارتباط با داخل، از توان آن ها کاسته شد و شیری ماند بی یال وکوپال.

جریان توانمندی که می خواست و می توانست نمونه ای از تساهل، همگرائی، مدارا و همکاری باشد، و بر همین اساس شکل گرفته بود؛ الگوئی از پیوند فکرهای مختلف برسر یک امر معین و تجربه ای زیبا از عمل کرد تشکلی که مبارزه برای آزادی و شکل دهی یک جریان جاندار در خارج از کشور را بزرکترین چالش فکری و عملی خود می دانست. اتحادی که پیوند و تأثیر گذاری در داخل برای امری مقدس به نام آزادی را فراتر از هر امری در دستور قرار داده بود. اتحادی که می خواست بر سر وجوه مشترک در مبارزه تاکید کند و آن را تقویت کند.

متأسفانه چنین نشد؛ امیدهای بسیاری بر باد رفتند. نهایت باز رهبران نقش بازی کردند، و هر یک بر درستی فکر و راه کار خود تأکیدکردند؛ گوش بسته، زبان گشادند؛ از گردونه خارج و به پوست گردوهایی که درون آن خود را پادشاه می دانند، برگشتند.

سازمان های سیاسی، گَرد از دفتر های کهنه گرفته و حجره های خود را بازنمودند و تک تک به تحلیل، صدور اعلامیه، آئین نامه ها پرداختند؛ بی آن که به از بین رفتن چنین فرصت تاریخی و امید های بسته شده به چنین بر آمد و استقبالی که از آن شده بود آن ها را سخت متاثر کند و بپرسند: چرا و بر اساس کدام موئلفه ها این جریان جمهوری خواهی شکل گرفت و چرا چنین اتحاد وسیعی از هم پاشید؟

چه کسانی مسبب این فرو پاشی بودند؟ و چه کسانی از این فرو پاشی بهره بردند؟

حال شانزده سال از زمانی که چنین تشکلی وسیع شکل گرفت می گذرد. تشکلی که اگر تداوم می یافت و واقعاً تمامی جان و روح رهبران این جریان درخدمت به فراگیر کردن و تقویت این نهال زیبا صرف می شد، چه بسا که امروز به عنوان جریانی تأثیر گذار و قابل اتکاء، نقشی فرا خور در مبارزات داخل بازی می کرد و دامنه نفوذ آن دربین میلیون ها مهاجر وسیع تر شده بود.

آن توانائی
به هدر رفت. هیاهو و کشمکش افراد پایان پذیرفت، و نشان به آن نشان که هیچکدام از داعیه داران نقشی ولو اندک، در تحولات این شانزده سال و روزهای اخیر بازی نکردند و هیچ نیروی جوان و تازه نفسی به این مجموعه های ریز و درشت نپیوست.

از آن هزار نفر امضائ کننده، اکثریت کنار کشیدند؛ عطای امیدی که در دلشان زنده شده بود را به لقای کشمکش بین "نیم من" های رهبران بخشیدند . با آهی عمیق بر دل! این مثال بدان آوردم که در بلاد غرب اپوزیسیونی بود!

ادامه دارد

 

دیدگاه‌ها

زجری راکه ملت بخاطر اینکه امت نیست درادبیات چپ یا پیدانمی شودیاکمرنگ.بچه ازدبستان این اختلاف را درمی یابد اودرس میخواند ودرریاضی میگیردهیجده وهمکلاسی اش چون درکلاس بسیج بوده ونتوانسته درامتحان ریاضی شرکت کند میگیرد بیست .دراستخدام که کلا ملت ول معطل است بین کارمندان انهایی که دارند بازنشسته میشوند واگرداخل امت نباشندباپایین ترین حقوق بازنشسته میشوند.درآپارتمان یک امتی مطمئن است اگرکارش به کلانتری برسددست پیش دارد.وحتی درجمع خانواده درعروسی یا عزا دودستگی مشهوداست .حال انعکاس آن درادبیات چپ.اپزسیون راست همانچه رامیبیندبه نقد میکشدوبرای همین تلوزیونش بیننده دارداما پنج سازمانی که باهم متحدشده چحذف زحمتکشان رابیستوچهارساعته میزنند ببینید انعکاسش درجامعه ویا به همانگونه کانال جدید.به نظرمن چپ کلیه تئوری هایش را بگذارد کنار ویک تحلیل ازجامعه بدهد آنگاه باتئوری هایش مقایسه کندشاید به واقعیت نزدیکترشود
0

وقتی همه به این مو وع که گرفتاریک رژیم ایدولوژیک هستند که سرمایه حاشیه برآن است شایدبشودموضع مشترک گرفت دخالت ایران درلبنان سوریه وعراق نه برای منافع سرمایه ای بلکه برای هلال شیعی است به تاراج گذاردن منابع مملکت ازدیدآنها عزیز شمردن خودی ها میباشد نه اینکه فلان کارخانه راخصوصی سازی کردیم سرانجامش چه میشود.چپ ها ازیک تئوری ازقبل قبول شده هراتفاق درجامعه را ازدیدطبقاتی نگاه میکنندودنبال ردپای سرمایه هستن .سرمایه ممکن است دربعد جهانی درایران تاثیربگذاردولی درداخل هیچکاره است.هروقت کلیه چپ ها به این رسیدند که امت داردبراین کشورحکمرانی میکند نه سرمایه وامت درکشورهای همسایه دخالت میکند نه نئولیبرال آنگاه شایدبه نتایج یکسانی هم برسند.نه اینکه کارگرششماه ششماه حقوق نمی گیردواین را بگذارند به حساب شروع انقلاب کارگری (اعتراضاتش رامیگویم).کلاه سرمایه هم اینجا پس معرکه است کارخانجات چندین ساله پی درپی تعطیل میشوند کک هیچکس نمی گزد.ولی دربوسنی هرزوگویین یا چچن یا هرجای دنیا امت درخطرباشدملیاردها خرج میشود.
0

عیب عمده نبودامکان فعالیت درایران است تا اندیشه ها به محک بخوردبنابراین به غیرازجریاناتی ازاپزسیون که میتوانند تحلیل علمی وعینی بدهند بقیه اندیشه های ذهنی ودرورازواقعیت دارندوپا نگرفتن اتحاد طبیعی است من فکرمیکنم بایدازاتحادعمل پایین بیاییم وصرفا ازپایین ترین نقطه یعنی اعلامیه های مشترک شروع کنیم تا شاید به مرورپابگیرد.ودرعین حال آمادگی خودرابرای اتحاد بیان کنیم .دردهمان بسته بودن مملکت برروی هرنوع اندیشه است .اینست که خودجوش ازداخل جنبش سبزظهورمیکندبدون هیچ پایه ای ودیدگاه وبرنامه ای .
0

متاسفانه آنچه طرح گردیده درست است! انسان گاهی از اینهمه منیت و خود بینی رهبرانی که اداعای خلقی بودن دارند، این نتیجه را بدست میاوردکه، اینها صرفابدنبال بدست آوردن قدرتی هستند ، تا بتوانند به منافع خودشان برسند! مثل ج ا که رهبرانشان با شعارهای آنچنانی ، اینگونه تو زرد از آب در آمدند! بقول دوستی در آلمان که سال 1385 ازش پرسیدم، در این مدت زمانیکه در خارج از ایران هستید بجز به سرو کله هم زدن ، چه کار مثبتی کرده ای؟ بعد از طفره رفتنهای زیاد ، بهم گفت: واقعیت اینستکه همه ما فسیل شده ایم ، روی ما حساب نکنید، ایجا اگر ما کارسیاسی میکنیم بدین خاطر است که، قاطی نکنیم!!!
0

افزودن دیدگاه جدید