شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۹ - ۳۰ می ۲۰۲۰

پیرامون خشونت انقلابی

۱۳ دی‌ ۱۳۹۸

مارکسیسم خشونت انقلابی را چگونه توضیح میدهد؟ پرسشی ست که پس از برخورد مردم در خیزش آبان ماه، در میان بسیاری از نیروهای وطنی به موضوع روز تبدیل گشته است. آیا برپایه درک مارکسیستی میتوان در راستای پیروزی انقلاب از ابزار خشونت بهرهمند بود؟

مارکسیسم خشونت انقلابی را چگونه توضیح میدهد؟ پرسشی ست که پس از برخورد مردم در خیزش آبان ماه، در میان بسیاری از نیروهای وطنی به موضوع روز تبدیل گشته است. آیا برپایه درک مارکسیستی میتوان در راستای پیروزی انقلاب از ابزار خشونت بهرهمند بود؟ یا باید دل به اصلاحات بست، میدوار بود تا دولت های سرمایه داری حاکم با انجام رفرمهایی شرایطی برای تحولات دمکراتیک جامعه ایجاد کنند؟. نگرش مارکس و انگلس و لنین در مورد خشونت چگونه است؟

قبل از پرداختن به مبحث خشونت از دیدگاه کلاسیک های مارکسیسم، بدنیست اشاره ای به انچه که در ایران ولایی در ابان ماه گذشت از برخی زوایا داشته باشیم.

تعداد گشته ها و زخمی های ابان ماه برپایه داده های برخی منابع به چندصد تن، و برپایه گزارشی از رویترز تعداد گشته ها به 1500 تن رسیده است. چندین هزارتن دستگیر شد، که برپایه برخی اخبار ضد و نقیض برخی نیز در زیر شکنجه رژیم ولایی جان خود را ازدست داده اند.

اصولا خشونت سیاسی امریست که از سوی نیروهای مسلح دولتی از قبیل پلیس و ارتش اتفاق می افتد. مردمی که در خیابانها با پلاکارد و شعار، مشتی خالی به مصاف رژیمهای مستبد میایند، معمول استکه دولتها پلیس مسلح بفرستند.

در دوران ما برخی انقلاب ها که به مخملی معروف هستند، توسط دستکاری شعور از سوی دولتهای ذینفع صورت میگیرد، اما اساسا انقلابات مردمی در کشورهای نظیر ایران که استبداد ریشه چندین هزارساله دارد، چه در سال 57 و چه هماکنون نمیتواند بدون خشونت صورت گیرد. نمیتوان در خیانها زیر رگبار مسلسل ماند و به پیروزی رسید. از طرفی نیز زمانی که پلیس به خود حق کشتن میدهد، آیا میشود، آن روی گونه خود را نیز مسیح وار (اگرچه آنچه که بنام عیسی مسیح گفته اند، یک دروغ تاریخی است، چراکه: اولا هیچگاه شخصیتی بنام عیسی مسیح نزیسته است. دوم، این منطق فلاویوس ها امپراتوران رم باستان بود، که کلیت دین مسحیت را نوشته، و منافع رم ایجاب میکرد، که مردم ان طرف صورت خود را برای سیلی سرباز رمی بگذارند) به گلوله سپرد؟

دولتهای جهان توانمندان همیشه از قدیم ترین دوره تاریخ در راستای حفظ منافع خود دسته ای از مردم را اموزش داده، تا به قول مارکس ماشین سرکوبی این طبقه در برابر طبقه دیگر [متخاصم] باشد. از قیام گلادیاتورها و بسیج ارتش رم برای سرکوب و نابودی آن قیام و خیزش های دیگر تا به امروز ارتش، پلیس مسلح مردمی بی دفاع را کشته اند.

در آبان 1398 دولت ولایی حاکم بر ایران در این زمینه مرزهای وقاحت را در نوردید، با شلیک به سر و قلب، گردن معترضین از پدر و مادر فرودست وی مبالغی هم گرفت. این امر طبیعتا هدفی سیاسی داشت، به مردم فهماند که امدن به خیابان دو نوع هزینه را در بر دارد، قتل معترض؛ فشار اقتصادی به خانواده!.

در چنین مواقع ای که رژیم با استفاده اقتصادی از ایمان و دین مردم، قصد تداوم و صیانت از حاکمیت نامشروع خود دارد، چگونه باید مبارزه کرد؟.

در چهل سال گذشته، هیچ تغییری در هیچ زمینه ای صورت نگرفته است، بلکه غارت، چپاول، رانت و اختلاس هرچه عریانتر گشته، تعارفات و شرم نیز از میان رفته است، هماکنون کسی که در حاکمیت باشد و ندزدد، در میان خودی های حکومت منگول بحساب خواهد امد.

همزمان با گسترش بی سابقه فساد و وخامت اقتصادی-اجتماعی، جامعه نیز بیکار ننشسته، نظارگر نیست. کشور یکسره بسان اتشفشانی که هرروز با صداهایی از عمق، خبر از فوران میدهد، مردم نیز در ابان ماه خبر از فوران اجتماعی دادند، که در استانه گستردگی است.

آبان انروی سکه خشونت که بذر ان را بی ترید رژیم ولایی چهل سال آزگار کاشت، نشان داد، پلیس که در راستای سرکوب مردم دست به برخی اقدامات خرابکارانه زد، سبب شد، مردم نیز دانش اموزان خوبی باشند، "خرابکاری" را با خشونت خود بنمایش بگذارند. برخی حوزه های علمیه و مراکز مذهبی را به اتش بسپارند.

همزمان برخی در لباس روشنفکری، بدون اشاره به منبع خرابکاری ها، مردم و خشم انان را تقبیح کرده، حرکت انتقام جویانه انقلابی مردم را، مردمی که از شرایط سخت اقتصادی که رژیم ولایی با سیاستهای غلط اقتصادی، و در اجرای دستورات نهادهای غارتگر جهانی فراهم ساخته است، را مقصر دانستند.

طبیعتا در جهان سرمایه داری هرسیاستی در راستای تامین منافعی صورت می گیرد، نمی توان حرکت مردم را بدون چشم داشت، سرزنش کرد، مگر سودی از ان عاید نگردد.

خشونت از دید کلاسیک های مارکسیسم!.

مارکس و انگلس در بسط فعالیتهای سیاسی خود، با مطالعه دقیق آثارحوادث اقتصادی- سیاسی کشورهای پیشرفته سرمایه داری، تبیین نهادهای دمکراتیک در این کشورها از رویکرد به انقلاب خشونت امیز بمثابه یگانه ابزار فتح جبهه سرمایه داری امتناع کردند. انگلس در مقدمه چاپ دوم به زبان انگلیسی مبارزه طبقاتی در فرانسه (1848 تا 1850) اثر مارکس، که روزالوکزامبورگ انرا حائز اهمیت فراوان میداند، مینویسد: " بگذارید در این مورد دچار وهم و خیال نشویم؛ یک پیروزی واقعی در قیام علیه نیروهای نظامی در نبردهای خیابانی، یک پیروزی آن چنان که در جنگ بین دو ارتش اتفاق میافتد، یکی از نادرترین استثناهاست، و شورشگرانی که بر این روش حساب باز کنند نیز به همان میزان نادر". وی کمی پائین تر مینویسد: "زمان شبیخون زدن، انقلابهایی که توسط اقلیتهای کوچک آگاه در راس توده های فاقد آگاهی انجام میشود به سر آمده است". در این مبحث انگلس بوضوح توضیح میدهد که عصر انقلابات خشونت امیز بسر امده، و اشاره می کند، که " در کشورهای لاتین نیز این موضوع بیش از پیش در حال فهمیده شدن است که تاکتیکهای قدیمی باید مورد تجدیدنظر قرار گیرد. همه جا باید از نمونه آلمان در استفاده از حق رای عمومی و تصرف همه پستهایی که در دسترس ماست پیروی شود، همه جا موضوع انجام حمله بی تدارک به تاریخ پیوسته است".

نظام سرمایه داری با گسترش جبهه مقابل به رهبری حزب های کمونیست دوران خود، تن به پذیرش برخی اصلاحات میدهد که در نوع خود بی سابقه بود، و کلاسیک های ما که شکست انقلابات فرانسه و المان را دیده بودند، نمی توانستند، تبیین نهادهای دمکراتیک در امریکا و کشورهای فوق را نادیده بگیرند، و از انها در مبارزه با سرمایه داری بهره مند نگردند. امر انتخابات و شرکت رای دهندگان در انتخاب ارگان نمایندگان انگلس را بنظر ذوق زده کرده است، او میگوید: "اما هر چه در کشورهای دیگر اتفاق بیفتید سوسیال دمکراتهای آلمانی جایگاه خاصی پیدا کرده اند و حداقل در آینده کوتاه مدت وظیفه خاصی به دوش دارند. دو میلیون رای دهندهای که سوسیال دمکراتها به جانب صندوقهای آراء میفرستند، همراه با مردان و زنان جوان حامی آنها که در انتخابات شرکت نمیکنند، پرتعدادترین، فشرده ترین توده و قاطعترین "نیروی شوک آور" ارتش بین المللی پرولتاریا هستند. این توده تا همین حالا بیش از یک چهارم آراء به صندوق ریخته شده را تشکیل داده است؛ و همان گونه که در ایالتهای مجزا، انتخابات شوراهای شهری و 16 انتخابات میان دوره ای رایشتاگ، انتخابات دیت دادگاههای صنفی نشان میدهد، این تعداد دائما در حال افزایش است". انگلس چنین ادامه می دهد، که " طنز تاریخ همه چیز را وارونه میکند. ما "انقلابیون"، "سرنگونی طلب"، با روش های قانونی بسیار بهتر کار میکنیم تا روشهای غیرقانونی و براندازانه. احزاب نظم، چنان که خود را این گونه مینامند، در حال تلاشی در شرایط قانونی ای هستند که خود به وجودش آورده اند. آنها نومیدانه از زبان اودیلون بارو فریاد میزنند "این قانونگرایی دارد ما را از پا در می اورد"، در حالی که ما تحت این شرایط قانونی عضله هایمان قویتر شده و گونه هایمان گل انداخته و گویی به زندگی جاودانه دست پیدا کرده ایم. و اگر آن قدر بی عقل نباشیم که اجازه دهیم تا به سمت جنگ خیابانی کشیده شویم و آنان را دلشاد کنیم آن گاه در آخر چیزی برای آنها نمی ماند که انجام دهند جز آن که خود را از شر این قانونگرایی عذاب آور خلاص کنند".

روند بهره برداری از نهادهای دمکراتیک، با رویکرد لنین در عصر امپریالیسم و استفاده از حلقه ضعیف در اردوی امپریالیستی بهمراه پیروزی انقلاب بلشویکی، امید به پیوستن پرولتاریای کشورهای پیشرفته به این انقلاب، مارکسیسم را به لنینیسم متحول ساخت، توازن قوا دگرگونه شد.

پس از مرگ لنین، استالین در راستای توجیه خشونت حکومت خود، رشد و گسترش نهادهای دمکراتیک و بهرمندی از ان در راستای تحول به سوسیالیسم، رویکرد فوق را مورد توجه قرار نمیدهد، برهمین روال با پیروزی در جنگ دوم جهانی و تقسیم اروپا میان فاتحان و تبیین اردوگاه سوسیالیستی مرز شدیدی میان بلوک شرق و رفرمهای دولتهای رفاه غربی ایجاد شد.

برپایه درک استالینی خشونت و عدم سازش میان طبقه کارگر و سرمایه دار تا به امروز، بسیاری از کمونیستها و دانشمندان کمونیست در روسیه، و حتی در ایران "...حزب های سوسیال-دمکرات را که پس از رسیدن به قدرت ضرورت "سلب مالکیت بتوسط زحمتکشان" را طرد کرده، بدین ترتیب، با طبقه سرمایه دار سازش کرده اند، را بشدت مورد انتقاد قرار می دهند...". * اصول قانونمند مارکس و انگلس به تحولات سوسیالیستی را نادیده می گیرند. بدیسان وجود دو راه ممکن به ساختمان جامعه سوسیالیستی توسط دستگاه استالینی از میان میرود. عدم اقرار به این سازش طبقاتی میان پرولتاریا و سرمایه داری در دستگاه استالینی، محدودیت در روابط اقتصادی – سیاسی، اردوگاه سوسیالیستی، دوستان طبقاتی خود در جوامعه سرمایه داری را ازدست داده، موانعی در مسیر تعامل اقتصادی میان این دو جهان ایجاد، که در برایند ان معضلات شدید اقتصادی در بلوک سوسیالیستی را تضمین کرد.

برپایه تعریف لنینی و خشونت های انقلابی در تمام دوره استالین تلاش های در راستای دخالت در سیر تحولات کشورهای سرمایه داری صورت گرفت، که خود موجب شوروی هراسی در میان بسیاری کشورها شد، تاثیرات منفی بر این روند گذاشت.

از طرفی کلاسیک های ما اصل اعدام را یک اصل ستم کارانه، بقایای نظامات خشن میدانستند، که در دوره استالین نه تنها از میان نرفت، بلکه بسط و گسترش یافت. هزاران نفر اعدام شدند، در این میان تعداد زیادی کمونیست های ایرانی نیز طعمه ماشین سرکوب این دوره گشتند. پارادوکس، غرب اصل توقف مجازات اعدام را پذیرفت، کشورهای سرمایه داری زیادی به آن پیوستند. اما در شوروی این ماشین ویرانگر استالین تا اخرین روزهای حیات ان کشور باقی ماند. اندری ساخاروف به زیبا ترین شیوه بیان، مینویسد: "وجود نهاد اعدام جامعه را ضد انسانی مینماید. من در برابر اعدام ایستاده و خواهم ایستاد (نه تنها در شوروی) برای اینکه این شکل مجازات موجب وجود دستگاه اجرایی میگردد- یک نهاد کامل برای اعدام".

در ایران نیز متاسفانه حزب های سیاسی طرف دار م.ل.، با گزینش تفسیر لنینی مارکسیسم، و عدم طرد کامل اندیشه های خشونت امیز استالینی، در اوایل انقلاب 57 در راستای کشمکش سیاسی اقتصادی دو اردوی موجود در جهان وقت، در دفاع از خمینی، کارکردهای خشن خلخالی و اعدام عوامل دستگاه پیشین، خط حمایت از سیاسی را در پیش گرفتند، که کمی دیرتر بفرمان مستقیم خمینی در تاریخ معاصر ایران فاجعه افرید. عدم محکوم کردن جنایات خمینی و دفاع در امر "اعدام های انقلابی" این مجال را به دستگاه داد، تا روند فوق را تا به امروز ادامه دهد، شاید اگر نیروهای مارکسیستی در ان بازه از زمان اعدام ها را محکوم و مردم را به رواداری اموزش می دادند، عواقبی برای امروز باقی نمی گذاشت.

با اینهمه انگلس از ابزار سرنگونی خشونت امیز در کشورهای که نهادهای قانونی و دمکراتیک بوجود نیامده اند، را مجاز میشمارد. این دقیقا همان نقطه عطف شرایط حاکم بر ایران است: در ایران ولایی، هیچ قانون دمکراتیکی در اداره کشور وجود ندارد، انتخابات مهندسی شده نیز با دستکاری شدید افکار ایرانی صورت می گیرد، نمایندگان از نظارت استصوابی ولایی میگذرند، حزب های کمونیستی، دمکراتیک، در داخل موجودیت ندارند، سخن کوتاه؛ هیج نوع دمکراسی در ایران موجود نیست، برایند آن خلاء عدم فشار به سیر رفرمها، امکان پیشنهادات رفرمیستی، عدم امکان پیگیری و رقابت از سوی حزب های مختلف است. این کشور یک کشور کاملا مستبد، و این دیکتاتوری تنها خشونت انقلابی را خواهد فهمید، اگرچه انرا بهانه ای برای سرکوب بیشتر خواهد کرد، اما در جنگ خونین "که برکه" در نهایت مردم پیروز خواهند شد.

دقیقا پس از پیروزی در فردای ان، نقش روشنفکران برجسته تر از هر دوران در ممانت از خشونت، انتقام، آزار و شکنجه عوامل رژیم ولایی خواهد بود، بلافاصله باید به مردم گفت که اعدام های انتقام جویانه امروز، استالینها و خلخالی های فردا را تربیت خواهد نمود، باید میموراندم (یادداشت تفاهم) اعدام در ایران بسرعت پذیرفته شود، تا هیچ اعدامی صورت نگیرد. طبیعتا عوامل جنایت کار رژیم ولایی نیز باید به تحمیل زندانهای بلند مدت پاسخگوی اعمال خود باشند.

در راستای توضیح بیشتر نگرش کلاسیک های مارکسیسم به خشونت، ترجمه زیر که در سال 2014 صورت گرفته بود، نیز ارائه می گردد، که به قلم این فیلسوف در سال 2004 نگاشه شده است.

تئودور ایلیچ ایزرمان فیلسوف شوروی – روسیه در مقاله ای می نویسد: با واکاوی در تئوری مارکسیسم به این نتیجه می رسیم، این دکترین، که اساس فلسفه آن درک ماتریالیستی تاریخ میباشد، اهمیت عمده خود را بر توسعه مادی تولید معطوف میدارد. مارکس و انگلس درک ایده الیستی تاریخ را، بویژه تنوع طبیعت گرایانه انرا، مطابق با اینکه نقش اصلی در تاریخ بشریت را خشونت ایفا کرده است، در "ایدئولوژی المانی" به نقد کشیدند، که نقطه آغاز درک ماتریالیستی از تاریخ را شکل میدهد. آنان این آموزه در را در برابر تئوری خشونت قرارداده، انرا بعنوان یک نگرش غالب اجتماعی- سیاسی تشریح کردند." تا به حال خشونت، جنگ، غارت، راهزنی و غیره، نیروی محرک تاریخ اعلان شده اند".(1) مارکس و انگلس خاطر نشان میکنند، که این نگرش بر فکتهای شناخته شده تاریخی تکیه دارد، بویژه بر رخدادهایی که به عصر فروپاشی امپراتوری رم، همچنین بر تاریخ آتی اروپا مرتبط بوده، خصوصا که محتوای اصلی انرا جنگ، فتوحات و سایر اشکال خشونت تشکیل داده است. پژوهش تاریخ دادن های عصر مرمت (تیری Augustin Thierry، میگنت، گیزو) که شدیدا مورد استقبال بنیانگذاران مارکسیسم قرار گرفت، تبیین طبقات متخاصم را برایند فتح یک مردم توسط مردمانی دیگر میدانستند. مارکس و انگلس، در برابر افزایش نقش فتوحات در تاریخ که انرا از دید خود ورشکسته میپنداشتند، با اشاره به این فاکت که در جنگ های تجاوزکارانه هرانچه که فتح میگردد، از تولید مادی توسط کارایجاد شده است، برخاستند. در همین رابطه بنیانگذاران مارکسیسم خاطرنشان کردند: "هیچ چیز عادی تر از این تصور نیست، که گویا در تاریخ تا بحال اعم مساله به تصرف ختم شده است. بربرها امپراتوری رم را متصرف شدند، و فاکت تصرف فوق را معمولا توضیح گذار از جهان باستان به فئودالیسم میدانند"(2). طبیعتا مارکس و انگلس این واقعیت را مطلقا انکار نکردند، اما تاکید شان بر این است، که "تصرفات بزودی در همه جای جهان پایان می یابد، بویژه زمانی که برای تصرف چیزی نماند، باید بسمت تولید رفت"(3). در نتیجه، از دید درک ماتریالیستی تاریخ، تئوری خشونت که مطابق ان تاریخ جوامعه خارج از فاکتهای اقتصادی مشخص گردد، کاملا ورشکسته است. مارکس و انگلس اجبار غیر اقتصادی، که مناسبات تولید فئودالی را تشریح مینماید، تنها به خشونت خلاصه نمی کنند، بل در سطح توسعه نیروهای مولده این دوران میدانند. گذار از شیوه تولید فئودالیستی به سرمایه داری بمعنای تغییر اجبار غیراقتصادی به کار اجبار اقتصادی، ناشی از روابط تولید سرمایه داری است. بدین سان، مارکسیسم نه تنها تقدم توسعه اقتصادی را مستدل میشمارد، بل اثبات میکند، که نقش ان پیوسته در روند تاریخ فرگشت بشریت فزاینده است.

مارکس و انگلس در سالهای بعد نیز به انتقاد از تئوری خشونت ادامه میدهند. در این مورد کتاب "انتی دورینگ" جایگاه ویژه ای را بخود اختصاص داده است. از انجایی که این آقای دورینگ، دربرابر مارکسیسم بمثابه اندیشه ای که مدعی پایه گذاری سوسیالیسم جدید است، که گویا به نقش خشونت اهمیت نمی دهد، برخاست. دورینگ مینویسد: "برخی از سیستم جدید سوسیالیستی ... تاکید دارند، که اشکال فرمانبردار کردن سیاسی گویا از موقعیت اقتصادی تبیین میگردند". با رد این نگرش توسط مارکسیسم، دورینگ تلاش دارد، موقعیتی را اثبات نماید، که "گام نخست را باید در خشونت سیاسی مستقیم جستجو کرد، نه در نیروی غیر مستقیم اقتصادی"(4). بر پایه تئوری دورینگ، مالکیت خصوصی، سرمایه، سود و حتی بهره – همگی برایند خشونت، از سوی طبقات توانمند در رابطه با طبقات فرودست میباشد. انگلس این مطلق سازی خشونت را با قاطعیت رد نموده، تاکید کرد، که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید "در راستای منافع افزایش تولید و توسعه تبادل، متعاقبا، بر پایه علل اقتصادی بروز نموده است. بر این امر خشونت هیچ نقشی را ایفا نمی کند"(5).

دورینگ، به رغم، نگرش او در مطلق بودگی خشونت، این امر را شدیدا یکجانبه درک میکرد. خشونت، از دید وی، شر مطلق است!. وی متعاقبا، حقانیت خشونت انقلابی را که مشهورترین اندیشمندان عصر روشنگری همچون روسو، گابریل بونو دو مبلی مستدل میدانستند، محکوم مینمود. انگلس با تکیه بر تئوری خشونت دورینگ، تاکید مینمود، که بالاترین اهمیت خشونت انقلابی، که برپایه گفته مارکس، قابله جامعه کهن، آبستن چیزی نو است.

بدین سان، مشکل خشونت در چارچوب آموزه مارکسیستی قبل از هرچیز و عمدتا مشکل خشونت انقلابی نیز هست. مارکس و انگلس انقلابها را بمثابه مرحله قانونمند فرگشت انتاگونیستی جامعه، زمانی که فرایند نیروهای مولده توسط مناسبات تولید اجتماعی منسوخ محدود میگشتند، بررسی مینمودند.

لازم به یاد اوری است، که این نتیجه گیری کلی جامعه شناسانه دارای پایه حقیقی تجربه تاریخی است: انقلاب ضدفئودالی سده های 17-19 در محتوای خود بورژوازی بود. اگر گذار از فئودالیسم، درچارچوبی که نظام اقتصادی سرمایه داری تبیین گردد و توسعه یابد، این گذار به جامعه بورژوازی تنها از طریق بسیاری از انقلابات میسر گردید، و گذار به یک مرحله کاملا نوین، با طرد مناسبات انتاگونیستی، به نظام اجتماعی پساسرمایه داری، در کلیت خود بدون انقلاب خشونت آمیز ناممکن است. این همان چیزی بود که براساس مطالعه دقیق تاریخ انقلابات بورژوازی خط فکری مارکس و انگلس را شکل میداد. لازم است بر این موضوع تاکید گردد، چراکه، منشاء اندیشه یک انقلاب خشن را روشن مینماید.

فرایند شکلگیری مارکسیسم در استانه انقلاب بورژوا –دمکراتیک سال 1848 صورت گرفت. نخستین سند از برنامه مارکسیسم – "مانیفست حزب کمونیست" بود، که دقیقا در استانه کوران انقلابات فرانسه و المان نوشته شد. وضعیت انقلابی، که مستقیما در مورد ان در "مانیفست" سخن میرود، بدون تردید، اثر خود را در چاپ این اثر، بویژه بر درک مساله انقلاب، که در ان امده است، بجا گذاشته است.

مارکس و انگلس در "مانیفست" برپایه فرمول طبقات و پیکار طبقاتی تئوری شان و کاربرد این تئوری در جنبش کارگری، چشم انداز انرا به شکل زیر تعیین می نماید: "با توصیف عمومی ترین مراحل فرگشت پرولتاریا، ما کم و بیش یک جنگ داخلی آشکار تا این لحظه در جامعه موجود را ردیابی نموده ایم، زمانی که این جنگ به یک انقلاب اشکار تبدیل گردد، و پرولتاریا با سرنگونی خشونت امیز بورژوازی سلطه خود را استوار میدارد"(6).

بدین سان، مارکس و انگلس انقلاب ضدسرمایه داری خشونت امیز را بمثابه مرحله پایانی پیکار طبقاتی میان پرولتاریا و بورژوازی میشناسند. تسلط سیاسی استقرار یافته پرولتاریا در همان "مانیفست" بمثابه "دمکراسی" بدست امده تعیین میگردد(7). این موقعیت نیازمند توجه ویژه و بررسی مخصوص میباشد. مشخصات تسلط سیاسی طبقه کارگر بمثابه بدست اورنده دمکراسی مستقیما نشان میدهد، که ضرورت خشونت انقلاب ضد سرمایه داری مستقیما با فقدان دمکراسی در جامعه سرمایه داری یا، در بدترین حالت، با کمترین توسعه نهادهای دمکراتیک ان پیوند خورده است. و متعاقبا در این عصر، نه تنها در آستانه انقلاب 1848، بل مستقیما پس از ان، در کشورهای اروپایی(حتی در پیشرفته ترین انها) حق انتخاب عمومی برابر، همچنین، اتحادیه های آزاد، سندیکاها، حق اعتصاب، تظاهرات، حق بیان و غیره وجود نداشت. طبیعتا این پرسش مطرح می شود که: که آیا تز ضرورت انقلاب خشونت امیز ضدسرمایه داری با اشاره به مطالب فوق، از امور عادی روزانه است؟

لازم است این مسئله را هم بطور کامل در نظر بگیریم، که انقلاب های بورژوازی سده 17 و 18 و حتی نیمه اول سده 19 نشانگر آغاز تحولات دمکراتیک بودند، که عمدتا در آواخر سده 19 انهم تنها در پیشرفته ترین کشورهای سرمایه داری به مراتب دیرتر بوقوع پیوستند. در دوران انقلاب های 1848 مارکس و انگلس یقین داشتند، که تحقق تحولات دمکراتیک با ماهیت بورژوازی که انان به کرات بر ان تاکید داشتند، در اصل در چارچوب جامعه سرمایه داری میسر نیست، چراکه تحولات فوق سلطه سیاسی بورژوازی را تضعیف مینماید. با توجه به این نکته، سیستم سرمایه داری متصور در نظر مارکس و انگلس، در کل، ضرورت تاریخی خود را بمصرف رسانده بود، و چرائی کسب دمکراسی را با سرنکونی خشونت امیز تسلط سرمایه داری مرتبط مینمودند، روشن میگردد.

مارکس و انگلس در مورد شیوه تولید سرمایه داری در آینده نزدیک و دورتر دچار اشتباه شدند. با این اشتباه اصلی نه تنها مارکسیسم اولیه توصیف می شود، بل کل تحولات آتی ان با به دستکم گرفتن ارزش سازماندهی جنبش کارگری بمثابه نیروی محرکه توانمند در فرایند تاریخی پایان تحولات بورژوا دمکراتیک مرتبط میگردد. اگر شکست سرمایه داری امری در آینده نزدیک میبود، متعاقبا نیازی به چشم انداز پیکار پرولتاریا برای دمکراسی در چارچوب نظام فوق نمیبود.

در پایان سالهای 50-60 مارکس و انگلس تا حدزیادی به تجدید نظرات خود برپایه مفاهیم تئوریک تجارب انقلاب های 1848 پرداختند. آنها تا بطور گسترده از اندیشه انقلابات مداوم امتناع ورزیده، اقرار کردند، که یک دوره بزرگ تاریخی انقلاب پرولتری را از انقلاب بورژوازی جدا میسازد. طرد توهم نزدیکی نسبی انقلاب ضد سرمایه داری موجب گردید که پیکار هرورزه پرولتاریا در راستای بهبودی شرایط زندگی در چارچوب جامعه بورژوازی را هشیارانه تر ارزیابی نمایند. این بینش، برپایه حقایق، مبارزه نه تنها اقتصادی، بل سیاسی، دقیقا برپایه مبارزه برای اتمام تحولات بورژوا-دمکراتیک صورت گرفته است. حق عمومی انتخابات که در چارچوب نظام سرمایه داری غیر ممکن بنظر میرسید، به واقعیتی تبدیل شد، که در وهله نخست در پیشرفته ترین کشورهای سرمایه داری: انگلیس، امریکا، فرانسه و المان رخ داد. اتحادیه های کارگری علیرغم مخالفت کارافرینان سرمایه دار در همین کشورها علنی گردید. جنبش اعتصابی نیز بتدریج پایه حقوقی یافت. در پایان سالهای 60 در المان نخستین حزب علنی سوسیال-دمکرات طبقه کارگر تاسیس شد. طبیعتا، مارکس و انگلس نمی توانستند، این حقایق را نادیده بگیرند. در همین رابطه، اهمیت اصلی و بزرگ قضاوت مارکس که در سال 1872 پس از اخرین کنگره انترناسیونال اول در لاهه صورت گرفت، روشن می گردد. مارکس در سخنرانی خود در میتینگی در امستردام تاکید کرد، که راه ها و وسایل مختلفی برای رسید به نو، نظام سوسیالیستی وجود دارد: "... ما هرگز تاکید نکردیم، که برای رسیدن به این هدف لازم است همه جا از وسایل یکسان بهره برد"(8). این شرط کلی از طریق اشاره مستقیم بر امکان تحولات مسالمت امیز سوسیالیستی در ان دسته از کشورهای سرمایه داری است، که در انها بطور کامل تحولات دمکراتیک صورت گرفته باشد. مارکس می گوید: "ما میدانیم، که باید نهادها، اخلاق و عرف کشورهای گوناگون را درنظر گرفت، و ما وجود چنین کشورهایی همانند امریکا، انگلیس را نفی نمی کنیم، و اگر نهادهای کشورشما را هم خوب میشناختم، ممکن بود هلند را هم به انها بیافزایم، که در ان کارگران میتوانند با وسایل صلح امیز به هدف برسند"(9).

در نگاه نخست، سخن از یک استثنا میرود، که مارکس برای امریکا و انگلیس در نظر گرفته است، چونکه در سایر کشورها، به گفته وی، "تسلط کارگران" به طریق مسالمت امیز، ینی از طریق اصلاحات در چارچوب نظام موجود محقق نمی گردد. علیرغم این، لازم است نقش انگلیس و امریکا در اقتصاد جهانی نیمه نخست سده 19 بطور کامل روشن گردد. بریتانیای بزرگ یکی از قدرتمندترین دولتهای صنعتی جهان بحساب میامد. امپراتوری بریتانیا تقریبا قسمت عمده جمعیت جهان را در کنترل داشت. ایالات متحده بر کل قاره امریکا مسلط بود. مارکس در مورد اینکه، تحولات موفق مسالمت امیز سوسیالیستی میتوانستند دارای تداوم بی واسطه خود، در فرایندهای مشابه در بیشتر کشورهای سرمایه داری اروپا باشند، تردید نداشت.

لازم به یاداوری است، که استناد مارکس در مورد امکان تحولات مسالمت امیز سوسیالیستی – تحت هیچ شرایطی یگانه اشاره وی به این موضوع نمی باشد. در نامه به هنری هیندمان از 8 دسامبر 1880 مارکس تاکید کرد، که حزب وی "معتقد است که انقلاب انگلستان ضرورت نداشت، اما- مطابق سوابق تاریخی – ممکن بود". مارکس در ادامه توضیح میدهد، که انقلاب بی تردید، برای سرنگونی رژیم ضددمکراتیک ضرورت دارد: "از استبداد نظامی، بغیر از انقلاب رهایی ممکن نیست"10. این شرط بدون شک با واکاوی اقتصادی فرگشت سرمایه داری مرتبط است. واکاویی، که مارکس را به این نتیجه میرساند، شرکتهای سهامداری است که بیانگر، "لغو سرمایه داری بمثابه مالکیت خصوصی در چارچوب شیوه تولید سرمایه دارانه میباشند"11. این موضوع به شرکتهای تعاونی نیز مربوط میشود، که برپایه گفته های مارکس "تضاد میان سرمایه و کار از میان میرود، اگرچه در چنین شکلی، کارگران همانند یک اتحادیه در رابطه با خودشان سرمایه دار میباشند...". مارکس در ادامه میافزایند، شرکتهای سهامداری و تعاونی را "باید بمثابه شکل گذار از شیوه تولید سرمایه داری به اشتراکیت مورد بررسی قرارداد"12. پرواضع استکه اشتراکیت مارکس سوسیالیسم نام دارد.

ادامه کار مارکس در اثار اتی انگلس توسعه مییابند. در این بخش قبل از هرچیز باید به پیش نویس برنامه ایرفورت (Erfurt Programme) حزب سوسیال-دمکرات آلمان اشاره نمود. این پیش نویس چنین فرموله شده است: "جوامعه معاصر به سوسیالیسم ختم میگردند". انگلس این فرمول را رد میکند چون که شامل همه کشورهای سرمایه داری قبل از همه آلمان میشود، که در ان با توجه به وجود نهادهای نمایندگی، سلطنت مطلقه مسلط بود، که اراده دمکراتیک توده های کارگر را سرکوب می نمود. ولی اگر دولت بورژوازی دمکراسی حقیقی را توسعه دهد، دمکراسی که در ان اراده مردم در نهادهای نمایندگی کارساز افتدد، چیز دیگری خواهد بود. در این رابطه انگلس مینویسد، "میتوان تصور کرد، که جامعه ای کهنه بتواند بصورت مسالمت امیز به مرحله ای نوین تر در کشورهایی که نمایندگان مردمی قدرت را در دست خود متمرکز میکنند، برسد، انهم زمانی که اکثریت مردم را پست سرخود داشته باشی: در یک جمهوری دمکراتیک، همچون امریکا و فرانسه، در رژیم های سلطنتی همچون انگلیس جایی که از راه قانونی بتوان همه کار کرد، هرکار ممکن ..."(13)

لازم به تذکر است، که انگلس امکان تمرکز قدرت در ارگانهای نمایندگان مردم، با توجه به اینکه بورژوازی بعنوان طبقه مسلط اقتصادی در سیستم سرمایه داری می ماند را رد نمی کند. این تضاد دمکراسی بورژوازی است، که با همه محدودیت های تاریخی خود یک حقیقت است، نه یک دمکراسی (انطور که انارشیستها مدعی هستند) خیالی، موضوعی ای که بارها بنیانگذاران مارکسیسم به ان اشاره کرده اند.

توسعه آتی مواضع جدید مارکسیسم در مورد امکان تحولات مسالمت امیز سوسیالیستی در کشورهای سرمایه داری، مواضعی ای، که مشخصا از اندیشه های مارکس و انگلس در سالهای 1848 (و همچنین پس از انان) تمایز هستند، در مقدمه انگلس در چاپ مجدد اثر مارکس "پیکار طبقاتی در فرانسه از سالهای 1848 تا 1850" بیان شده است. در این مقدمه، که اهمیت ان در شوروی با سکوت مدام پیوند خورده بود، به تاریخ و ادبیات مارکسیسم اختصاص داده شده است، انگلس قاطع تر از همیشه، نسبت به اثار قبلی خود امکان تحولات مسالمت امیز سوسیالیستی را اثبات مینماید.

اگر در استانه انقلاب 1848 و بلافاصله پس از ان مارکس گمان میکرد، که حق عمومی انتخابات نمی تواند بدون خشونت سیاسی حاکمت بورژوازی بدست اید، هماکنون در اواخر قرن 19، زمانی که این حق در شرایط سرمایه داری بدست امده بود، وظیفه سوسیال-دمکرات ها این بود، که از تبدیل این دست اورد بزرگ دمکراسی به ابزار فریب توده های وسیع در انتخابات ممانعت کنند. بمنظور تبدیل حق رای عمومی به ابزاری جهت ازادی توده های کارگر، باید دائما فریب های انتخاباتی طبقه ثروتمندان را افشاء نمود.

از دید انگلس حق انتخاب عمومی، شاید در راستای استفاده موفقیت امیز منافع زحمتکشان باشد. انگلس در این مورد چنین تصور می کند، که "شیوه ای مطلقا نوین در پیکار پرولتاریا است"، چرا که در صورت وجود این حق "نهاد دولتی، که به کمک ان بورژوازی حاکمیت خود را سازمان میدهد، گشایشی در ایجاد سایر امکانات برای پیکار کارگران علیه این نهادها می گردد". در تشریح این موضوع انگلس مینویسد، کارگران"در صورت جایگزینی سمت انتخابی اگر در رای گیریها ارای کارگران کافی باشد، در هر انتخابی بورژوازی را به چالش می کشند. چنین شد، که بورژوازی و دولت از فعالیت علنی حزب های کارگری، نسبت به غیر علنی ان، نسبت به پیروزی در انتخابات، در رابطه با موفقیت در قیام بیشتر هراسناک شدند". (14)

اگر در نیمه نخست سده 19 پرولتاریا به علت شرایط وحشتناک موجودیت خود نامید گشته بود، به کرات علیه استبداد سرمایه داران برمی خاست، در ربع اخر قرن، به همت شرایط دگرگون شده، قبل از هرچیز در نهادهای دمکراتیک، پیکار طبقه کارگر اروپا در برابر سرمایه داران شکل علنی نوینی بخود گرفت. جنگهای خیابانی، نبرد در سنگرها جای خود را با اعتصابات و سایر اشکال مقاومت های سازمانی گسترده زحمتکشان در برابر استثمار سرمایه داری عوض می کند. سرمایه داران اینک بلااجبار باید جنبش سازمان یافته کارگران با سندیکا هارا در نظر داشته باشند و سازش کنند. ینی، مطابق نظر انگلس در همان مقدمه اثر مارکس"شرایط پیکار مشخصا دگرگون گشته است، قیام نوع گذشته، نبردهای خیابانی در سنگر، تا سال 1848 که همه جا در نهایت امر حلال مشکلات بود، به اندازه قابل ملاحظه ای کهنه شده است"(15). انگلس تاکید می کند، همانطور که میدانید، این بدین معنا نیست، که حق مردم در انقلاب، بدون خشونت ممکن نیست، هم کهنه شده باشد. برعکس، این امر در شعور مردم عمیقا خانه کرده است، که خشونت پاسخ قانونی انان، به طبقه حاکم ثروتمندان است. بدین خاطر نباید بطور کامل امکان پیکار مسلحانه مردم را حذف نمود. اما این ستوان فقرات مسیر توده ای جنبش سوسیالیستی نیست.

در تامل با تجارب جنبش سوسیالیستی در آلمان و سایر کشورهای دمکراتیک بورژوازی، انگلس به یک نتیجه بسیار مهم میرسد: " طنز تاریخ همه چیز را وارونه میکند. ما "انقلابیون"، "سرنگونی طلب"، با روش های قانونی بسیار بهتر کار میکنیم تا روشهای غیرقانونی و براندازانه. احزاب نظم، چنان که خود را این گونه مینامند، در حال تلاشی در شرایط قانونی ای هستند که خود به وجودش آورده اند... و اگر آن قدر بی عقل نباشیم که اجازه دهیم تا به سمت جنگ خیابانی کشیده شویم و آنان را دلشاد کنیم آن گاه در آخر چیزی برای آنها نمی ماند که انجام دهند جز آن که خود را از شر این قانونگرایی عذاب آور خلاص کنند"(16).

این گفته انگلس مسلما، دارای خصلتی بشدت خوش بینانه است. قانون عمومی انتخابات، برپایه تجارب سده بیستم، توسط طبقه حاکمه به همانقدر موفق (گاها بیشتر) بهره برداری میشود که حزب های سوسیال-دمکرات بهرمند هستند. نهادهای دمکراتیک در جوامعه بورژوازی تسلط اقتصاد سرمایه داری که در تمامی حوزه های زندگی اجتماعی وجود دارد، را از میان نمیبرند. تجربه تاریخی قرن ما، زمینه های کافی دال برنگرش انتقادی نسبت به دمکراسی در جامعه سرمایه داری دارد. این ذات وجودی مارکسیسم است، که نگاهی انتقادی به توهمات دمکراسی بورژوازی داشته باشد. علیرغم این برخلاف آنارشیسم، مارکسیسم، در ارزیابی یکجانبه از دمکراسی بورژوازی بیگانه است، چه رسد که انرا دستکم بگیرد. اینهم واقعیتی است، غیرقابل انکار، که حزب های سوسیال-دمکرات عموما به حزب های حاکم تبدیل میشوند، و بعنوان حزب حاکم، در انجام و اجرای برنامه های اجتماعی در زمینه روابط کاری، مالیاتها، بیمه های اجتماعی، اموزش و پرورش، بهداشت و غیره درراستای منافع توده ها، اثر بخش هستند، همچنین نشانگر این است، که حزب های محافظه کار، چنانکه معمول است، نمی توانند، برنامه های اجتماعی فوق را لغو کنند، چراکه در چنین حالتی، شانس خود در راستای ماندن در قدرت را ازدست خواهند داد.

تا همین چندی پیش دانشمندان شوروی حزب های سوسیال-دمکرات را که پس از رسیدن به قدرت ضرورت "سلب مالکیت توسط زحمتکشان" را طرد کرده، بدین ترتیب، با طبقه سرمایه دار سازش کرده اند، را به شدت مورد انتقاد قرار می دادند. اما از انجایی که مارکس و انگلس به قانونمندی (طبیعتا در صورت شرایط مشخص تاریخی) تحولات مسالمت امیز سوسیالیستی اقرار داشتند، انها بدینسان به ضرورت سازش میان طبقات متخاصم جامعه سرمایه داری اقرار نموده اند. پیکار طبقاتی از دیدگاه مارکسیسم تحت هیچ شرایطی سازش میان این دو را طرد نمی کند. پیکار اقتصادی طبقه کارگر، در واقع، پیکار برای سازش متناسب در راستای منافع کارگران است.

مارکس در جایی گفت، که شاید بنظر برسد، برای طبقه کارگر، خرید اموال بورژوازی، نسبت به مصادره اموال سرمایه داران سود اورتر باشد. آیا این بنوعی تنظیم سازش نیست؟

بدین ترتیب، در نتیجه گیری بررسی رویکرد بنیانگذاران مارکسیسم بر موضوع انقلاب خشونت امیز، ما حق نداریم، واقعیت تکامل نظرات آنها را دستکم بگیریم. اگر مارکس و انگلس در آغاز راه خود انقلاب خشونت امیز بدون منازع میدیدند، در آتی، با بررسی چشم اندازهای تاریخی ناشی در مسیر تکمیل تحولات بورژوا – دمکراتیک، بنیانگذاران مارکسیسم بتدریج امکان راهی دیگر در راستای ساختمان جامعه پساسرمایه داری را برسمیت میشناسند، که همانا، تحولا مسالمت امیز به سوی سوسیالیسم میباشد. متعاقبا، سخن بر دو راه ممکن ساختمان جامعه سوسیالیستی می رود، علیرغم اینکه تحولات مسالمت امیز ساختمان جامعه سوسیالیستی محتمل تراست، نسبت به دستاوردهای دمکراتیک توده های زحمتکش.

حزب های سوسیال-دمکراتیک معاصر کشورهای سرمایه داری نظرات مارکس و انگلس در راستای امکان گذار مسالمت امیز تحولات سوسیالیستی در شرایط سرمایه داری را پذیرفتند. از نگاه این حزب ها سوسیالیسم چیزی مه الود در آینده دور دست نیست، آن با مجموع ای از برنامه های اجتماعی، که بخشی از ان اجراء شده یا در فرایند انجام قرار دارد، دست اوردنی است. از این دیدگاه، مارکس و انگلس، که امکان اصلاحات سوسیالیستی در چارچوب سرمایه داری را ممکن شمردند، حداقل در این رابطه، بنیانگذاران "سوسیالیسم دموکراتیک " – اصلی ترین برنامه نویسان حزب های سوسیال- دمکراتیک بحساب می ایند.

لنین و حزب بلشویکی که او ایجاد کرد، هیچگاه تکامل نظرات مارکس و انگلس در مساله خشونت انقلابی را نپذیرفتند. در کتاب "دولت و انقلاب" لنین گریزپا از اثر معروف مارکس که در بالا به موارد ان در مورد امکان تحولات مسالمت امیز سوسیالیستی در انگلیس و امریکا اشاره شد، گفته های فوق را بمثابه قانون محدودیت عمومی، تعیین کننده گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم، با محدودیتی که بطور کامل در پی تغییر شرایط تاریخی محو میگردد، منجمله از بابت اینکه انگلیس و امریکا "بطور کامل در کثافت و باطلاق خونین نهادهای نظامی-بوروکراسی، تابع نمودن و تحت الشعاع قراردادن همچیز به سیطره خود اروپا فروغلطیده است"(17) بررسی میکرد. به گفته لنین ، در قرن نوزدهم كه در نظرات ماركس به آن اشاره می شود ، انگلیس و آمریكا كشورهایی دموکراتیک تر از آن چیزی بودند که در قرن بیستم تبدیل شدند. این دیدگاه کاملاً نادرست، همراه با مفهوم لنینیستی از "دوران امپریالیسم"، که از آن به عنوان سرکوب گسترده دموکراسی و واکنش به کل خط تعبیر شده است، به وضوح این واقعیت را نادیده می گیرد که جنبش کارگری سازمان یافته توده ای، حزب های انبوه سوسیال دموکراتیک، یعنی، تمام آنچه در قرن نوزدهم وجود نداشت (یا تقریبا وجود نداشت) بدون شک، دستاورد دموکراسی در چارچوب جامعه سرمایه داری است. بنابر این، تصور "عصر امپریالیسم" بعنوان نفی همه دستاوردهای دمکراتیک بدست امده از دوره قبل – ینی مطلق سازی برخی ازمشخصه های ذاتی سرمایه داری انحصاری، نقش عظیم جنبش کارگری در دمکراتیزه کردن جامعه بورژوازی بوضوح دست کم گرفته میشود.

بسیار مهم است، که لنین، با اشاره به گفته های مارکس امکان نسبی تحولات مسالمت امیز به سوسیالیسم، هیچ سخنی از گفته های مشابه انگلس، که برخی از ان در بالا ذکرشد، نکرده است. در نتیجه، در خواننده ناگزیر این تصور غلط ایجاد میگردد، که یگانه کسی که چنین نظری داشته است مارکس بود، بطوریکه رابطه ای ارگانیک با کلیت سیستم نظری و فرگشت مارکسیسم نداشته است. چنین رویکردی یک جانبه، به موضوع، که ارزیابی بیش از حد از ارزش آن ناممکن میشود، منجر به تجدید این نظر می گردد که: "فرگشت مسالمت امیز به سوسیالیسم ممکن نمی باشد"(18).

طبیعتا، این پرسش مطرح میشود، که طبق نظر لنین، تحولات سوسیالیستی فقط با یک انقلاب خشونت امیز میسر است، را چگونه میتوان توضیح داد؟. بنظر من این باور لنین در اوضاع روسیه تشریح می گردد، که در تزاریسم، هر تلاشی حتی محدودترین تحولات دمکراتیک سرکوب میگرید، حاکم بود.انقلابی که در روسیه پاگرفت و در سده گذشته تکامل یافت، می توانست، تنها از طریق دگرگونی خشن محقق گردد. این انقلاب ماهیتی بورژوا –دمکراتیک داشت. متعاقبا، ماهیت خشن ان زمینه ای برای نتیجه گیری های قطعی دال بر عدم امکان بالقوه در راستای تحولات مسالمت امیز سوسیالیستی میداد. و اگر لنین بهرصورت تاکید بر ناگزیر بودن ماهیت خشونت امیز تحولات سوسیالیستی دارد، در این صورت ظاهرا، چنین تحولاتی از دید وی در تداوم مستقیم انقلاب بورژوا-دمکراتیک توصیف می گردد.

مارکس و انگلس، همانطور که در بالا به ان اشاره شد، از ایده انقلابات مداوم امتناع نمودند، ایده ای که در ذات خود، با شناخت ماتریالیستی مفروضات اقتصادی با ضرورت اقتصادی انقلاب سوسیالیستی ناسازگار است. لنین با تکیه بر شرایط نوین تاریخی، موجود در سده بیستم، این اندیشه را احیاء میکند، انرا بمثابه یک تئوری توسعه انقلاب بورژوا-دمکراتیک به یک انقلاب سوسیالیستی ارائه مینماید.

با اینحال، انکار لنین از امکان تحولات مسالمت امیز سوسیالیستی نه تنها با نگرش وی به وضعیت تاریخی روسیه مرتبط است، این امر بطرز قابل ملاحظه ای با کل دیدگاه های نظری وی در پیوند است. لنین دولت بورژوازی را بمثابه دیکتاتوری بورژوازی تفسیر می کرد. برپایه دید لنین قدرت دولت، دیکتاتوری این یا ان طبقه بود، علاوه بر این، لنین دیکتاتوری را بمثابه قدرتی تعریف می کند، که به هیچ قانونی متکی نیست، خود را با هیچ یک از قوانین (ولو به قوانین خودش) پیوند نمی زند. برهمین اساس، لنین دمکراسی، درچارچوب سرمایه داری (بویژه در دهه اخر فعالیت خود) را تنها بعنوان وجه بیرونی دیکتاتوری بورژوازی تشریح میکند. چنین برداشتی از ماهیت دولت بطور اصولی امکان تحولات مسالمت امیز سوسیالیسی را مستثنی می شود.

در آغاز این مقاله یاداور شدم، که شناخت ماتریالیستی تاریخ، که اهمیت تعیین کننده ای به تکامل نیروهای مولد جامعه میدهد، از بن با تئوری خشونت، که تنوعی از تفسیر ایدالیستی روندهای تاریخی است، ناسازگار میباشد. لنین بدون تردید، مخالف ایده الیسم بود، اما، باز ارزیابی نقش خشونت انقلابی وی در تاریخ یک عقب نشینی ایده الیستی از شناخت تاریخ است.

لنین در دوره نخست انقلاب روسیه نوشت: "مساله بزرگ در زندگی مردم فقط با زور حل می گردد"(19) . لنین در سالهای بعد به این موضوع بارها برگشت. در عین حال، جهت درک ناسازگاری این تعمیم جامعه شناختی با درک ماتریالیستی تاریخ به بصیرت خاصی نیاز نیست.

انقلاب صنعتی در اواخر سده هجدهم – نیمه نخست سده نوزدهم را، تحت هیچ شرایطی نمی توان بمثابه حل خشونت امیز مساله بزرگ تاریخی تفسیر کرد. همین امر و حتی بیشتر از ان، شامل انقلاب علمی و فناوری عصر ما نیز میگرد، انقلابی که به همیت ان تحولات عظیم در زندگی همه ملل جهان بوقوع پیوست (و همچنین در فرایند اجرا است). درگذار از این نمونه های اثرگذار در یک نتیجه گیری کلی، میتوان بدرستی تاکید کرد، که مساله بزرگ در زندگی مردم قبل از هر چیز از طریق توسعه اقتصادی حل می گردد.

لنین تلاش کرد تا اموزه های مارکس و انگلس را توجیه نموده، با تعابیر مناسب نقش خشونت را برجسته کند، اغراق در خشونت مشخصه کلیت لنینیسم است، که توسط وی بعنوان "مدیحی در نقلاب خشونت امیز" توصیف می گردد. لنین تاکید میکند که : "ضرورت اموزش سیسیماتیک به توده ها براین پایه که انقلاب خشونت امیز در اساس اموزه های مارکس و انگلس نهفته است" (20) . این در حالی است، که در اساس مارکسیسم، همانطور که می دانید، درک ماتریالیستی تاریخ و دانش اقتصادی مارکس نهفته است. لنین از این حقیقت محض، طبیعتا، با خبر بود، ولی لنین در همه مدت فعالیت خود مارکسیسم را عمدتا بمثابه اموزه ای جهت نقش تعیین کننده خشونت انقلابی در تاریخ بشریت توصیف کرده است. چنین تفسیری از مارکسیسم دارای ماهیت اراده گرایانه است.

تفسیر لنینی مارکسیسم، که چندین دهه در کشور ما (وتا حدی فراتر از ان) بعنوان تنها درک درست ارائه شد، در واقع، تحریف دانش حقیقی مارکس و انگلس و بطوری که شامل مهم ترین بخش نظرات انها می گردید، شده است. دگم سازی تفسیرات لنینی مارکسیسم اعوجاج فوق را هرچه بیشتر بغرنج نمود. جهت درک درست اموزه های مارکس و انگلس هیچ راهی بغیر از طرد تفسیرات اراده گرایانه ان وجود ندارد.

--------------------

منابع :

  1. کارل مارکس ، فریدریش انگلس مجموع آثار جلد 3 ص 21
  2. همانجا ص 74
  3. همانجا ص 74
  4. کارل مارکس ، فریدریش انگلس مجموع آثار جلد 20 ص 162
  5. همانجا 166
  6. همانجا جلد 4 ص 435
  7. همانجا جلد 4 ص 446
  8. همانجا جلد 18 ص 154
  9. همانجا . در سال 1886 در پیشگفتار چاپ انگلیسی جلد 1 "سرمایه" انگلس یاداور میشود، که مطالفه موقعیت انگلیس موجب شد که مارکس به این نتیجه برسد، که "حداقل در اروپا، انگلیس یگانه کشوری است، که انقلاب اجتماعی به ناگزیر میتواند به طریق مسالمت امیز و قانونی محقق گردد". (همانجا جلد23 ص 34)
  10. همانجا جلد 34 ص 383
  11. همانجا جلد 25 قسمت اول ص 481
  12. همانجا جلد ص 236-237
  13. همانجا جلد 22 ص 336-337
  14. همانجا جلد ص 540
  15. همانجا
  16. همانجا جلد ص 546
  17. لنین مجموع کامل آثار جلد 33 ص 38
  18. لنین مجموع کامل آثار جلد 38 ص358
  19. لنین مجموع کامل آثار جلد 11 ص 123
  20. لنین مجموع کامل آثار جلد 33 ص 20 و 22
  21. * اقتباس از همین مقاله

 

 

 

 

 

 

 

 

 

افزودن دیدگاه جدید