چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹ - ۳ ژوئن ۲۰۲۰

در برابر آئینه

۱۶ فروردين ۱۳۹۹

زندگی سرشار از مکاشفه است؛ مکاشفه ای که در توان آدمی است؛ می تواند در سکوت و تنهائی بنشیند و تا بطن درد مطلق اندیشه نفوذ کند. دردی که زندگی را شفا می بخشد. یاریت می کند تا در جستجوی معنای مرگ و زندگی به اعماق هستی نظر کنی نقش خود را در چرخه حیات ببینی و در لحظه لحظه آن حضور داشته باشی.

مقابل یک آئینه قدی که به دیوار هال خانه آویزان است، می اسیتم وبه دقت به چهره خود نگاه می کنم. چهره ای که گذر زمان جای پای بسیار سنگین خود را بر آن نهاده است.

اما این مهم نیست، به عمق چشمانم خیره می گردم این منشور اعجاب انگیز حیات،که می تواند هم انعکاس دهنده واقعیت بیرون باشد وهم نشانه حیات در اندرون. نشانه اندوه، نشانه شادی، عشق وامید. هیچ منشوری در جهان نمی تواند اشتیاق نهفه در چشم یک انسان را منعکس کند.بخصوص اگر او انسانی عاشق باشد. اگر این چنین نبود زندگی چه میزان سخت ، تاریک وغیر قابل تحمل می گردید.

این آئینه می تواند شکل ظاهر ی من را منعکس کند. اما هرگز قادر به انعکاس آن شوری نیست که در درونم جاری است. شور حس های غریبی که من را توان می بخشند تا زندگی کنم،به تک تک اجزای زندگی خیره شوم، با غم های آن در آویزم ،بر لحظات سخت آن طاقت آورم و از لحظات شادی بخش آن نیرو گیرم.

حسی های غریبی که تا واپسین دم حیات با آدمی است. حسی عجین شده با زیبائی همراه با بارقه هائی از امید ، که زندگی را پیش می کشدو تا جائی که در توانش باشد مرگ را پس می راند!این تنها به لطف درک زمان حال واز کف ندادنش امکان پذیر است زمان حالی که درفاصله بین گذشته و آینده در جریان است.

لیوانی لبا لب از چای سبز را بر دست می گیرم ، پنجره را می گشایم ، نسیم آرامی در حال وزیدن است. صدای مرغان دریائی را از دور دست می شنوم، باغچه کوچک غرق در گل های زرد وسفید نرگس گردیده است. آفتاب بهاری، با خجالت خود را برتن درختانی که پوست سخت شده خزانی وزمستانی خود را می تکانند ،خمیازه می کشندو با عشوه شروع بگشودن سفره نگارین خود با هزاران شکوفه میکنند، میساید. عشق بازی آغاز می کند.

در گوش درختان می خواند ، من آفتابم:" یخ های زمستانی را آب کردم تا آب حیات در آوند هایتان جاری شود. گرمتان خواهم کرد ! یاریتان خواهم داد، تا شکوفه هایتان به گل بنشیند و گل هایتان میوه ای گردد شیرین، در کام انسان! در کام تمامی جان داران.عشق خواهم داد و عشق خواهم گرفت زنبوران گرم شده از تنم را بسراغتان خواهم فرستاد تا لب برلب غنچه هایتان بگذارند ،شهدتان را بمکند و من زمانی که برصخره ها می تابم از شهد عسل شده شما خواهم نوشید."

زندگی سرشار از مکاشفه است؛ مکاشفه ای که در توان آدمی است؛ می تواند در سکوت و تنهائی بنشیند و تا بطن درد مطلق اندیشه نفوذ کند. دردی که زندگی را شفا می بخشد. یاریت می کند تا در جستجوی معنای مرگ و زندگی به اعماق هستی نظر کنی نقش خود را در چرخه حیات ببینی و در لحظه لحظه آن حضور داشته باشی.

نوع حضور تو، رابطه تو با پدیده های پیرامون، رابطه تو با انسان وهر چیزی که به امری انسانی مربوط می شود، تعهد وجوابگوئی بنقشی که در جامعه بر عهده گرفته ای همه وهمه زندگیت را معنا می بخشد. معنائی اجتماعی فارغ از سن و سال، جوانی، پیری.

آئینه دیگر مفهوم خود از دست می دهد. چرا که در چنین مسیری چشم سر جای خود به چشم سر می دهد. چشمی که عاشقانه به درون حیات نفوذ می کند. بر زندگی با تمام سختی، درد، رنج آن می نگرد و زیبائی حیات را از درون رنج هابیرون می کشد و به حیات اجتماعی پیشکش می نماید. بدون این چشمان روشن بین، بدون این رهروان، زندگی چه میزان سخت و تاریک می بود. بدون آتش پرومته جهان چه قدر ظلمانی میگردید؟

آمبولانسی آژیرکشان عبور می کند .شاید ،پیر مردی آخرین جدال خود را با کرونا به پیش می برد ! شاید زنی، در حال بدنیا آوردن کودکی است ! در هر دو صورت جهان دارد متولد می شود!

مگر نه که مرگ با زندگی زاده می شود و توامان زندگیست؟

 

افزودن دیدگاه جدید