يكشنبه ۰۴ آبان ۱۳۹۹ - ۲۵ اکتبر ۲۰۲۰

نور جادوئی رامبراند، در روز های کرو نائی!

۰۵ ارديبهشت ۱۳۹۹

از نخستین تا آخرین تابلوی نا تمام"بازگشت پسر نادم به خانه " پسری خسته از جستجو از راه های طولانی که رفته است، از ماجراهائی که پشت سر نهاده، با لباس های مندرس که بعد سال ها به خانه پدری بر می گردد و آغوش پدری که بر روی او گشوده است و برادر کوچکی که شب هنگام از برادر بزرگ می پرسد:" چگونه بود این جستجو؟ چه کشیدی؟" جواب او که: "خود باید امتحان کنی." تمامی این مکاشفه انجیلی در یک اثر ناتمام.

زندگی هرگز خاکستری نبوده ،نیست و نخواهدبود!

بیاد نقاشی های رامبراند می افتم نقاشی هائی از ترکیب صدها رنگ باسایه روشن هائی مختص به خود.گوشه هائی تاریک، سیماهای قرار گرفته در سایه، اما درست همان زمان که در این سایه های محو گم میشوی، نوری جادوئی نوری زرد که نشانی از روشنی وگرمی آفتاب دارد از گوشه ای بدرون می خزد تصویر جان می گیرد وامید به روشنی از دل تاریکی جوانه می زند. تفاوتی نمی کند این نور جادوئی می تواند در کلاه خود افسری در تابلوی گردش شبانه جا خوش کند، یا بر شمشیر جنگآوران "باناوائی" ها بتابد و یا در آخرین سایه روش آفتاب در منظره یک رود و یک دهکده در غروب که بشارت صبحی روشن را با خود دارد متجلی شود.

در این روز های تنهائی و سکوت ناشی از هجوم کرونا بیاد نقاشی های اومی افتم دلم می خواهد با همین وسایل اندک دو قلم مو ورنگ روغن هائی که سال هاست در تیوب های فلزی خود سخت شده اند، تابلوئی از اورا کپی کنم. روغن مخصوص نقاشی نیست ،حتی تینری برای شستن قلم مو ها، مهم نیست تلاش می کنم با آستون نرمشان کنم چه فرق می کند حال که روغن کنجدی نیست، از روغن مایع خوراکی استفاده می کنم. بومی به اندازه یک قاب خالی که مدتها قبل از یک دست دوم فروشی خریده ام می سازم، یک صندلی به جای سه پایه نقاشی وشروع می کنم بکپی منظره غروب در یک دهکده کار رامبراند.

در اوج سکوت وهجوم تاریکی شب همان نور زرد جادوئی بخشی از فضا را روشن ساخته است. نوری که بتو یاد آوری می کند فردا همین دهکده را در خود غرق خواهد ساخت.یاد آوری می کند که در این سکوت و نیمه تاریکی شب بخشی از آرامش شبانه نهفته است. بخشی از گرمای روز و بخشی ازحیات که در شب آرامشت می بخشد. "سکوت سر شار ا نگفته هاست " که در این آرامش شبانه بر تو ارزانی میگردد.توانت می دهد تا اندگی بیاسائی و روح وجان را برای مصاف روزی که در راه است آماده کنی.

هر بار که قلم مو بر دست می گیرم همراه آن هزاران خاطره در ذهنم می چرخد. برای من زندگی مجموعه ای از خاطره ها ست. هر شئی کوچک، هر فضائی آشنا، هر چهره ،مرا با خود به جولا نگاه خاطرات می کشاند.به نخستین اردوی هنری رامسر، به سالنی بزرگ در موزه ارمیتاژ مملو از نقاشی های رامبراند. از نخستین تا آخرین تابلوی نا تمام"بازگشت پسر نادم به خانه " پسری خسته از جستجو از راه های طولانی که رفته است، از ماجراهائی که پشت سر نهاده، با لباس های مندرس که بعد سال ها به خانه پدری بر می گردد و آغوش پدری که بر روی او گشوده است و برادر کوچکی که شب هنگام از برادر بزرگ می پرسد:" چگونه بود این جستجو؟ چه کشیدی؟" جواب او که: "خود باید امتحان کنی." تمامی این مکاشفه انجیلی در یک اثر ناتمام.


سال پنجاه ودو به زندان جمشیدیه فکر می کنم.

به یک جعبه کوچک مداد شمعی و یک بسته کاغذ سفید مقوائی. به نقاشی هائی که در سبک وسیاق نقاشی های صادقی می کشیدم. دختران وپسرانی که دست در گردن هم انداخته بودند.روزملاقات آن ها را به خانواده ها می دادم.

به جلسه انتقادی شدید، توسط فریدون شیخ الاسلامی وتنی چند، که" تو با این نقاشی ها فضای جدی زندان را هم می شکنی مروج هنر بورژوازی هستی !،در کجای مبارزه طبقاتی طبقه کارگر و مبارزه مسلحانه این طور دختران وپسران سانتی مانتال دست در گردن هم می اندازند؟ عشق ما هم باید نشانی از مبارزه طبقاتی وسیمای کار ومبارزه باشد. "

می گویم این حس های من است. نقاشی وهنر که سفارشی و ائدولوژیک نیست. اما فضا به گونه ای است که می پذیرم عقب می نشینم.حمزه فراحتی روح خنده و زندگی زندان می گوید : "بابا ول کنید، این صغرچه را، جوان است دلش می خواهد از عشق دخترها وپسر ها بکشد! دستش را گردن مهرداد پاکزاد می اندازد و به خنده می گوید:" بعد ازاین تصویر من و مهرداد را که دست در گردنش انداخته ام بکش!"

انتقاد متوجه او می شود. هفته دیگر نقشی کشیده ام، از کارگرانی که زنجیر پاره کرده، سلاح بر دست گرفته، همراه آفتابی درپشت سر ایستاده بر بالای کره زمین.

حال حمزه در گوشه ای از غربت پیر شده وبسختی دست بالا می آورد ! سیمای خنده رو ونازنین مهرداد پاک زاد دیر گاهی است که در کشتار های دهه شصت جمهوری اسلامی تصویر از دست داده است! تصویر مردی که همیشه در کنجی از ذهنم با خنده ای برلب حضور دارد.

باز بعد سال ها قلم مو بدست گرفته ام ،اما خاطرم حزین است "کی شعر تر آنگیزد خاطر که خزین باشد." عطر صد خاطره در ذهنم میپیچد.

اما چه باک اگر چه هفت دهه با فراز و فرود هایش بر من گذشته، اگر چه کرونای هراس انگیز این روز های روشن را به تنهائی قرنطینه وتصاویری محو و ناروشن پیوند می دهد! اما می دانم هنوز بسیار نور های روشن در پس این روز های خاکستری نهفته است. نور های روشنی که هرگز زندگی از آن جدانبوده واندرون آدمی سرشته ای ازاین نور ها و تاریکی هاست.

زندگی جدال نور است با ظلمت، اهریمن است با اهورا، این بدست خود ماست که کدام را پیش می کشیم و زندگی را مفهوم می بخشیم.

زندگی! این کلام مقدس نهفته درپنج حرف، که جز در شکوه روشنائی وامید به همان رنگ زرد جادوئی نقاشی های رامبراند مفهوم نمی یابد. زنده و جاری نمی گردد.جز باحلقه کردن دست بر گردن یار، حلقه کردن بر گردن یاران وحلقه کردن بر هر آن چه زیبائی است و طبیعت بر ما ارزانی کرده است. برگردن شعر حافظ !که در سخت ترین روز ها به تو یاد آوری می کندکه در دام زندگی ناله نکن تحمل کن که فلک از این گونه بازی ها بسیار داشته وخواهد داشت.

اگر صحبت گل آرزو می کنی بر جفای خار هجران طاقت بیاور! " باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش."

نخستین رنگ را بر بوم می نهم آمیخته ای از سفید وزرد! رنگی جادوئی رنگ زندگی و حیات!

 

افزودن دیدگاه جدید