شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹ - ۱۵ اوت ۲۰۲۰

برای شاعری که پس از مرگش شعر می‌سرود

۰۵ مرداد ۱۳۹۹

و به ریشخند می گیرد،

اشباح سرگردان و اسیران خرزهره ها را

قَهقَه ی خنده ی مستانه اش، بلند می آید

و گورکنان،

ریزه خواران شب اند

عرقِ پیشانی شان ، که

از بیل و کلنگ و تیشه می گذرد؛

 

هراس من باری همه مردن در سرزمینی‌ست که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد...

شاملو





تشیع کننده گان دست افشان و خندان،

همراه نعش شاعر می روند.

این عزاداران از کجا آمدند؟

و چه در سر دارند؟



پای می کوبند و هلهله می‌کنند،

در جشنی جاودانه

که مرگ هم به رقص درآمده است



مرده ای که پا به پایِ زنده گان می شتابد؛

گورستان به انتظارش نشسته؛

و اکنون ما هستیم

که آفتاب بر شانه های خسته مان نشسته؛

و تباهیِ برآمده از زیر ریگزارهای قرون،

رهایمان نمی کند



او،

آسوده آرمیده،

زیر تخته سنگ شکسته ی گورش،

زیرِ نور مهتاب، در

و به ریشخند می گیرد،

اشباح سرگردان و اسیران خرزهره ها را

قَهقَه ی خنده ی مستانه اش، بلند می آید

و گورکنان،

ریزه خواران شب اند

عرقِ پیشانی شان ، که

از بیل و کلنگ و تیشه می گذرد؛



و بر ریخت مفلوکشان می نشیند



آخر آین بازماندگان اعصارِ شتر وّ شمشیر و گور،

ندانستند،

که

انالحق حلاج،

از قتلگاهش می آید؛ ندایِ

و شاعر،

زیرِ تخته سنگی شکسته،

زنده است؛

وَرنه،

چه‌سان جسدی که از لبانش شعر برون می تراود

اینچنین ،

هراس به جان‌شان افکنده است؟

افزودن دیدگاه جدید