پنجشنبه ۰۶ آذر ۱۳۹۹ - ۲۶ نوامبر ۲۰۲۰

مهاجرت - بخش شانزذهم : نامه هائی که دیگری هم می خواند

۰۶ مرداد ۱۳۹۹

طرحی که به نظر من لطمه جدی به روح های حساس وارد ساخت و مانع از آن شد که برخی نارسائی ها و دلتنگی ها و آرزوها در این نامه ها منعکس شوند. برخی مسائل خانوادگی پیش آمده درون خانواده مطرح گردد و مصلحت های خانوادگی از پدران و مادران گرفته شود.

دیدن تفاوت های فرهنگی درون خودمان

آرام آرام داشتیم جا می افتادیم جوان بودیم، و هیچ تجربه ای از این نوع زندگی که بر ما تحمیل شده بود، نداشتیم. اما رابطه دوستانه خانواده باهم و حضور چند رفیق نیک نفس در آغاز کار بسیار یاری رسان بود. ترکیب کمیته کابل با مسئولیت مازیار و حضور دوتن دیگر از دستگاه رهبری جمشید طاهری پور و بهزاد کریمی که بخاطر رادیو زندگی مخفی داشتند، و تنها با اعضای کمیته کابل در ارتباط بودند، این امکان را به ما می داد که سنجیده تر تصمیم بگیریم .

خوشبختانه در سال های اول که جریان راست و چپ هنوز زیاد مطرح نبود، هماهنگی خوبی بین ما مسئولان وجود داشت. سنگینی ضربات،هراس روز های تعقیب و دستگیری، اعترافات کمر شکن رهبری حزب توده و نهایت آوارگی! لطمه سنگینی از نظر روحی به خانواده ها وارد ساخته بود. از این رو بیشترین بحث کمیته کابل ایجاد فضای دوستانه و تا حدی که برایمان امکان داشت، ایجاد فضای شادی بخش بود! تا خانواده ها اندکی آرام بگیرند و خود را با محیط جدید منطبق سازند.

در این رابطه مهمانداران افعانستانی ما هم از هیچ کمکی فرو گذاری نمی کردند. قرار شد آن دسته از رفقائی که در ایران کار مشخص داشتند و کار می کردند، در همان قسمتها کار کنند. تعدادی پزشک بودند که نسبت به تخصص خود در چند بیمارستان مشغول کار شدند.

بخش مرزی مستقل از حزب توده با مسئولیت رفیقی بنام صمد از کادر های قدیمی و مورد اطمینان سازمان که با هم از ایران خارج شده بودیم، و از دوستان قدیمی من بود، در شهر نیمروز با پنج نفر از دیگراعضای سازمان تشکیل و آغاز به کار کرد . بخشی که بعد از رادیو مهم ترین ارکان سازمانی در افغانستان شمرده می شد.

شرایط نا آرام بود و هر روز ده ها راکت از طرف مجاهدین به نقاط مختلف کابل زده می شد، که منطقه ما هم گاه بی نصیب نمی ماند. لذا چگونگی انتقال بچه ها از خانه ها به کودکستان و بالعکس توسط یک فرد مطمئن بسیار ضروری بود. چرا که رفتن کودکان به کودکستان بار بزرگی را از دوش خانواده ها بخصوص مادران برمیداشت. مینی بوس خوبی با یک راننده صبور و خوش اخلاق بنام آقای میر اکبر، از جمله نعمت هائی بود که در اختیار ما نهاده شده بود. مردی میان سال که مانند پدر بزرگی، با بچه ها مدارا می کرد و باعث آرامش قلبی ما می شد.

محیط کار جدید، آشنائی با افراد جدیدی که از افراد عادی جامعه بودند، تجربه خوبی بود برای کسانی که سر کار رفته بودند. این تجربه بسته به خصوصیت افراد متفاوت بود، و بستگی به روحیه و شخصیت افراد نیز داشت. در همه جا چنین است، بعضی افراد به هر کجا که بروند و در هر جمعی که قرار بگیرند، بلافاصله برای خود جا باز می کنند، رابطه بهم می زنند. شرایط را برای خود و برای دیگرا ن زیبا و قابل تحمل می کنند؛ بعضی دیگر می روند و حضورشان در جمع بر سنگینی و دوری افراد از هم می افزاید.

بزرگترین دستاورد ودر عین حال بزرگترین چالش خانواده در روزهای اول، نوعی زندگی «دسته جمعی» بود که به ناگزیز در آن قرار گرفته بودیم. جمعی، با تفاوت های معین فرهنگی، تربیتی، قومی و جغرافیائی که حال برای سال ها باید در کنار هم زندگی می کردیم. آنچه که این گونه زندگی در هم تنیده را امکان پذیر و گاه لذت بخش می کرد! عضو یک خانواده سازمانی بودن! اشتراک عقیده و ادامه مبارزه بود. و پشتگرمی به محبت بسیار مهماندارانمان.

در ترکیب افراد ساکن شده در کابل از هر تیپ، قوم و شهر های مختلف ایران افرادی حضور داشتند. از غرب تا شرق از شمال تا جنوب. از بچه های خونگرم آبادانی، اهوازی، تاکرد های خوش قلب و مهربان. شمالی ها و تهرانی های شاد و سرزنده تا ما آذری ها، که بخاطر آذری بودنم دادن صفت بخود مشکل است.

هر بلاک ساختمانی از پنج راهرو و هر راهرو از ده آپارتمان تشکیل می شد. یک راهرو از آن ما بود که در طبقه پائین دو خانواده حزبی و در طبقات بعدی ما سازمانی ها ساکن بودیم. در طبقه دوم یک خانواده خوزستانی بسیار خون گرم وشاد به نام های سیما و سعید همراه دو فرزندشان زندگی می کردند. خانواده ای که من آن ها را روح شادی و نشاط جمع می نامم.

شاید اولین بار بود که حداقل من وتنی چند از ما ها با روحیه شاد، باز ، بگو و بخند واقعی خوزستانی آشنا می شدیم. سیما از همان لحطه ورود در خانه اش را طاق باز برروی همه گشود و خود نیز با خنده ای که بیشتر مواقع قهقه بود، بی تکلف در خانه های ما را زد و باز کرد .

خانه اش اولین خانه ای بود که بعد از سکونت ما در مکرویان، به روی دانشجویان جوان ما گشوده شد، و آن ها بی رودر بایستی به خانه او آمدند و سر سفره او و همسرش نشستند، گفتند، خندیدند و غذای خانگی خوردند. و در میان خنده و گفتن خاطره، همسر سیما ترانه ای از فرانگ سیناتر را که اولین بار در دیدارش با سیما برای او خوانده بود برای آنها و من هم که درآن جمع بودم خواند.

براستی در این سرزمین پهناور چه میزان اختلاف فرهنگ و رفتار وجود داشت! در شهر مذهبی من زنجان این گونه رابطه صمیمانه ترانه خوانی و حتی اظهار عشق به کسی که دوست داشتی از محرمات بود ودر آن سر ایران زمین امری عادی و زیبا.

هیچ چیزی را به دل نمی گرفت در تمام سختیها می خندید. همسرش آرام و بی ادعا بود و همه جا در تمام عرصه های زندگی پا به پایش حرکت می کرد. تلاش می کرد که با بر عهده گرفتن بخشی از کارهای خانه او را یاری دهد و برایش این امکان را فراهم سازد تا او انرژی بی پایان خود را در ورزش و کار تخلیه کند. او در خوزستان جزو تیم پینگ پونگ بود؛ اردوهای مختلف رفته بود. توان جوش خوردن با پیر و جوان را داشت. به همین دلیل از طرف سازمان به سازمان جوانان حزب دموکراتیک معرفی شد، تادر آن جا با جوانان افغانستانی کار کند .

هنوز مدتی از رفتنش به سازمان جوانان نمی گذشت، که دیدیم دست در دست وجیهه و فرید رستگار که از خواننده های پاپ و مشهور جوانان بودند به مجموعه آمد. در همین فاصله اندک با آن ها دوست شده بود و آنها را به خانه اش دعوت کرد و باب آشنائی با ما را هم گشود.

حصورش از غربت و تنهائی مهاجرت کم می کرد. از یک نواختی محیط می کاست. همه جا حضوری مثبت داشت؛ برای بسیاری از ما که جدیت و تا اندکی عبوسی را نشانه جا افتادگی و جدی بودن تلقی میکردیم، در اوایل درکش دشوار بود.

از ویژگی های گروه های ائدولوژیک و تاحدودی بسته قیافه جدی گرفتن است؛ نخندیدن به وقت خنده و نشان ندادن احساسات در وقت های دلتنگی! بیگانگی در جمع های شاد و بزن بکوب که مبادا حمل بر عدم جدیت و غیر سیاسی بودن ما شود؛ که خواهی، نخواهی در تو این توهم را ایجاد می کرد که ما تافته جدا بافته ایم، و در جایگاهی بالاترکه نوعی ارزش حساب می شد.

این همه راحتی در برخورد و زندگی باز، توأم با گشاده رویی قابل درک نبود. به یاد دارم روزی یکی از اعضای کمیته که مسئولیت امنیتی را بر عهده داشت، نامه ای کتبی نوشته و آورد که رفقا باید در رابطه با افراد محل کار دقت کنند، و حتی در دوست شدن! حضور دائم دانشجویان و این مجموعه نیز باید کم شود. که با مخالفت من و دو رفیق دیگر مواجه شد.

عجیب عنصری در درون این تأمین امنیت و برخی مسئولان آن خوابیده که اگر اندک غفلتی کنی، زیر عنوان تأمین امنیت دستشان را باز نمائید بعد از مدتی به آمرین و تعیین کنندگان شیوه زندگی، آمرانه، بله یا نه گفتن به تو تبدیل می گردند. امری که ما به دقت در کمیته کابل متوجه آن بودیم بی آن که مرزهای معین امنیتی را زیرپا بگذاریم، مانع ا زکشیدن حصاری در حصار مهاجرت بدور خود می گشتیم.

گاه اشتباهات جدی نیز داشتیم و کمیت ما در مقابل شمشیر امنیت لنگ می شد. به دلیل مخفی بودن حضور ما در افغانستان، ولو در شکل ظاهری قرار شد که یک صندوق پستی در هند توسط تشکیلات هند، مخصوص نامه های ما درست شود و تمام نامه های ما به همان شماره پستی برود و از ایران هم جواب ها به همان شماره پستی بر گردد. گاه رفتن و آمدن یک نامه بیشتر از چهار ماه می شد.

مسئله درد آور این بود! این نامه ها که باز تاب دهنده خصوصی ترین مکنونات قلبی و فردی هر انسان در لحظات دلتنگی می توانستند باشد؛ ودر آن زمان که تنها کانال ارتباطی خصوصی با خانواده و به گونه ای نقل کننده اتفاقات خصوصی درون خانه و فامیل نیز بودند !توسط کمیته کابل مسخ گردید، و مثله شد.

طرحی امنیتی در کمینه کابل زیرعنوان جلوگیری از اخباری که می توانست ردی از ما بدهد و یا احیاناً خبری از تشکیلات را منعکس نماید، مورد بحث قرار گرفت. طرحی که همه را ملزم می کرد که نامه های خود را باید بطور سر باز به دفتر سازمان بسپارند. تا بعد از چک کردن توسط مسئول امنیتی و یا احیاناً فردی از کمیته کابل پست شود و بلعکس نامه های آمده از خارج سر باز به گیرندگان تحویل شود.

دقیقاً به یاد ندارم که با این طرح مخالفتی کردیم یا نه؟ سنبه و استدلال منطبق با درک جزمی و نگاه امنیتی ما که شاخ برگ داده شده و به یک امر جاسوسی بدل شده بود. و ترس از متهم شدن به عدم رعایت پرنسیب های امنیتی، دادن بهانه به برخی ها! این طرح تصویب و برای مدتی اجرا شد!

طرحی که به نظر من لطمه جدی به روح های حساس وارد ساخت و مانع از آن شد که برخی نارسائی ها و دلتنگی ها و آرزوها در این نامه ها منعکس شوند. برخی مسائل خانوادگی پیش آمده درون خانواده مطرح گردد و مصلحت های خانوادگی از پدران و مادران گرفته شود.

این تنها کانال ارتباط احساسی را که تازه رفت و آمد یک نامه به چند ماه می کشید، به کاغذی صرف برای احوال گیری ساده و خشگ: «خوبید؟ خوبیم ، ملالی نیست جز دوری شما...»تبدیل کرد! نامه های فاقد روح ؛ نامه های خصوصی که دیگری هم می خواند!

ادامه دارد

 

افزودن دیدگاه جدید