پنجشنبه ۰۹ بهمن ۱۳۹۹ - ۲۸ ژانویه ۲۰۲۱

ایالات غیر متحده آمریکا؟

۱۶ دی‌ ۱۳۹۹

این حامیان، "ناآگاه" و یا "فریب خورده" نبودند. آنها آگاهانه انتخاب کرده بودند (و هنوز هم همینطور است) که چشمان خود را بر آنچه درباره ترامپ نا خوشایند است ببندند. آنها کسی را میخواستند که برتری های نژادی و اجتماعیشان بر دیگ پوستان را دوباره برقرار کند. آنها کسی را میخواستند که آمریکا را دوباره در مقام همان ابر قدرتی که در جهان یکه تاز بود بنشاند. و البته، تحقق این خواسته ها را در شعار انتخاباتی ترامپ که میگفت میخواهد آمریکا را دوباره به عظمت بازگرداند متبلور می دیدند.

یکی از شعارهای مؤثر جو بایدن در دوران کارزار انتخاباتی ریاست جمهوری آمریکا این بود که میگفت: ما در این کشور ایالات قرمز و آبی نداریم؛ بلکه ایالات متحده آمریکا داریم. این شعار او در رویارویی مستقیم با برخورد آقای ترامپ بود که همواره در طول ریاست جمهوری خود اصرار داشت بسیاری از عرصه های سیاسی و اجتماعی کشور را به آبی و قرمز تقسیم و برحسب رنگ آنها در مورد شان قضاوت کند. البته رنگ قرمز به رنگ نمادی حزب جمهوری خواه اشاره دارد و آبی به رنگ نمادی حزب دمکرات. شکی نیست که این شعار بسیاری از مردم این کشور، بخصوص آنهایی که در انتخاب مردد بودند را به سوی به خود جلب کرد.

اعتقاد به "اتحاد" ریشه عمیقی در روحیات و احساسات مردم آمریکا دارد و قانون اساسی این کشور و تمامی ساختار سیاسی آن بر این اصل بنا شده که نماد خود را بخصوص در نامی که برای این جمهوری برگزیده شده است – ایالات متحده آمریکا - به روشنی پدیدار میکند. اصل اتحاد نه تنها در امور عمده سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشور- بویژه در روابط میان ایالات با هم، و یا میان اینها و دولت مرکزی (فدرال)- از ستونهای بنیادین کشورداری به شمار میرود، بلکه در میان لایه های وسیعی از شهروندان نیز به ایجاد یک احساس وطن پرستی، که در مواردی افراطی و حتی نژاد پرستانه یا شونیستی هم جلوه میکند، دامن زده است .اما علیرغم این احساس گسترده اتحاد، همه شاهد بودیم که در انتخابات روز سوم نوامبر 2020، کشور تقریبا به دو نیم تقسیم شد. دو نیمه ای که در تمامی امور مربوط به انتخابات مواضع بسیار متضاد داشتند. اگر چه آقای بایدن با اختلاف بیش از هفت میلیون رای به پیروزی رسید، و از آن هم فراتر، شمار آرایی که در تاریخ آمریکا بیسابقه بوده است را به خود اختصاص داد، اما چه کسی میتواند ادعا کند که سخن مشابهی را هم در باره آقای ترامپ نمیتوان گفت؟ راستی این است که ایشان هم با بیش از هفتاد و چهار میلیون رای خود، نه تنها رقم بی سابقه ای از آرا را به خود اختصاص داد، بلکه یک بار دیگر (همانند انتخابات سال 2016) آمارگران و نظرسنجان فوق نخبه آمریکا را در پیش بینی نتایج آرای انتخاباتی به اشتباه توام با شگفتی کشاند.

شکاف و جبهه بندی سیاسی در جامعه آمریکایی در زمان انتخابات به خودی خود چیز تازه ای نیست. تقریبا در تمام روندهای انتخاباتی پیشین آمریکا، بخصوص در دورانهای معاصر، این گونه صف بندیها به اشکال مشابهی دیده شده اند. با این امید که حمل بر اجمال گویی گزاف نشود، نگارنده این روندها را عمدتا چنین خلاصه میکند که در زمان رای گیری جامعه به دو گروه بزرگ تقسیم میشود که یکی این و یکی آن حزب را پشتیبانی میکند (در برهه هایی افراد سومی که به دو حزب بزرگ آمریکا تعلق نداشتند هم خود را نامزد کرده اند، اما این افراد عموما راه به جایی نبردند). در طول این مرحله همه گونه نبرد تبلیغاتی، البته با صرف مبالغ هنگفت، میان دو نامزد اصلی جاری میگردد، رسانه های گروهی با حد اکثر جوشش به کار خبر رسانی خود می پردازند و گردهمایی های عظیم به راه انداخته میشوند. سپس وقتی رییس جمهور جدید مشخص میشود، کارزارهای انتخاباتی خاتمه میابند، رهبران سیاسی صرف نظر از گرایشهای خود به رییس جمهور منتخب تبریک میگویند، آبها از آسیاب میافتند و مردم به "سر کار خود" باز میگردند. بدین ترتیب جمهوریی که تقسیم شده بود دوباره بدل میشود به مجموعه ایالاتی که با هم متحد هستند، و این سامان تقریبا بدون تکان میماند تا چهار سال دیگر که گردونه انتخابات چرخشی دوباره کند و رییس جمهور بعدی اعلام شود.

اما امروز، یک نگاه ساده به درون جامعه آمریکا نشان میدهد که این جامعه در شرایط کنونی خود پس از انتخابات با "اتحاد" فاصله فراخی دارد. بیش از دو ماه از انتخابات میگذرد، تمام ایالات آرای خود را شمرده و برخی هم باز شمرده اند، اما هنوز نه تنها آقای ترامپ (که البته از ایشان انتظار میرفت)، بلکه بسیاری از رهبران حزب او حتی به پیروزی آقای بایدن اعتراف نمیکنند، چه رسد به اینکه به وی تبریک بگویند. به یاد بیاوریم که انتخابات دوره قبل که در سال 2016 میان خانم کلیتون و آقای ترامپ برگزار شد هم بسیار ستیز آمیز و تند و تیز بود. اما با اعلام نتایج در همان شب انتخابات، هیلاری کلینتون پیروزی دونالد ترامپ را بلافاصله به وی تبریک گفت و دیری نپایید که رییس جمهور وقت، آقای اوباما ،هم بر اساس رسم موجود ایشان را به کاخ سفید دعوت کرد. امروز نه تنها اکثر هوادارن ترامپ و نیز بخش مهمی از حزب جمهوریخواه پیروزی بایدن را به رسمیت نمیشناسند، بلکه بسیاری بر این اعتقادند که پیروز واقعی ترامپ بوده است. بر اساس یک نظر سنجی که رسانه آمریکایی پولیتیکو روز 9 نوامبر، یعنی شش روز پس از انتخابات منتشر کرد، هفتاد در صد رای دهندگان جمهوریخواه اعتقاد دارند که انتخابات به شیوه آزاد و عادلانه برگزار نشده است. با یک حساب ساده میتوان تخمین زد که سخن از نزدیک به 52 میلیون آمریکایی در میان است، و این بیش از سی در صد کل رای دهندگان انتخابات امسال این کشور بوده است.

این درست است که هر چه زمان گذشت، و حوزه های انتخاباتی بیشتری نتایج رای گیری ها را تایید و مهر و موم کردند ، و دادگاهها حتی تا دیوان عالی این کشور تمامی شکایات حقوقی آقای ترامپ و وکلای وی در باره تقلب در انتخابات را رد کردند، دعاوی ایشان رنگ و وزن خود را در جامعه باختند و بسیاری از جمهوریخواهان نیز خود را ناچار به عقب نشینی مداوم دیده و می بینند. با این همه، گروه بزرگی از نمایندگان کنگره آمریکا همچنان در عدم به رسمیت شناختن نتایج انتخابات پا فشاری می کنند و تصمیم دارند در مراسم تایید نتایج انتخابات در جلسه روز 6 ژانویه کنگره آمریکا رای مخالف بدهند. امروز، بیش از دو ماه پس از انتخابات، این امکان که آقای ترامپ سرانجام شکست را - چه آشکارا و چه سربسته - بپذیرد و کاخ سفید را – چه با هیاهو و چه در سکوت- تخلیه کند بیش از هفته های پیش به تحقق نزدیک شده است. اما، انتقال دولت میان رییس جمهور پیشین و نوین ، حتی اگر مسالمت آمیز و بی دردسر رخ دهد، این واقعیت را تغییر نخواهد داد که بخش عظیمی از شهروندان این کشور نتایج انتخابات را نمی پذیرند و یا نمیخواهند بپذیرند. شاید دور از واقعیت نباشد که بگوییم بسیاری از اینان حتی اگر در درون خود به شکست آقای ترامپ اعتراف داشته باشند، در بیرون آن را انکار خواهند کرد. از این روست که کشوری که نا مش ایالات متحده آمریکاست، امروز از اتحاد بدور است. اما چرا؟

بسیاری از صاحب نظران و کار شناسان در امور آمریکا، بسیاری از رسانه های گسترده و پر نفوذ این کشور، و حتی مردم عادی و فاقد تجربه سیاسی بر این اعتقادند که گناه اصلی بروز این شکاف عمیق در جامعه آمریکا بر دوش آقای ترامپ است. بدیهی است که چنین نظری عمدتا در میان مخالفان دونالد ترامپ پایه دارد. آنها اعتقاد دارند که برخوردهای توهین آمیز، تحقیر آمیز، انحصار طلبانه و همواره دشمنانه آقای ترامپ نسبت به مخالفان سیا سی خویش – که از زمان آغاز کارزار انتخاباتی سال 2016 (و حتی پیش از آن)- به کار گرفته شد، به جدا کردن جامعه به موافق و مخالف، به خوب و بد و اگر بتوان آن را بگونه نمادین تشبیه کرد، به فرشتگان و دیوان انجامیده است. در طرف مقابل، پشتیبانان متعصب، قشری و خشک اندیش او گناه این شرایط نفاق ملی را بر دوش همه مخالفین ترامپ میگذارند و ادعا میکنند که گویا همه کائنات دست به دست هم داده اند تا با توطئه و دسیسه مرد بزرگ آنها را از کرسی ریاست جمهوری به پایین بکشند. آگر چه استدلال های این دو گروه در تقابل کامل با یکدیگر قرار دارد، اما اگر دقیق نگاه کنیم هر دو گروه آقای ترامپ را در مرکز دایره نظرپردازی خود قرار میدهند. به عبارت دیگر، جنین می نماید که محک برای قرارگرفتن در این سو یا آن سوی جامعه دو قطبی امروز آمریکا عملا به موضع فرد در قبال آقای ترامپ بستگی دارد. بنابر این بسیاری نتیجه میگیرند که شکاف بزرگ کنونی در جامعه آمریکا حول محور ترامپ میگردد.

اما نگارنده چنین باوری ندارد. اگرچه شکی نیست که چهار سال ریاست جمهوری ترامپ، و تا حدودی چند سال پیش از آن، هنگامی که وی خود را برای رسیدن به این مقام آماده میکرد، سرشار از گفتار، کردار و رفتار بی وقفه در راستای دامن زدن به خصومت و رودرروئی میان شهروندان آمریکا بوده و این روند هنوز هم ادامه دارد، اما ترامپ مسبب اصلی تقسیم جامعه آمریکا به دو قطب نیست. برای توضیح این مدعا بگذارید قدری به گذشته این کشور از زمان بعد از جنگ جهانی دوم به اینسو بنگریم.

از دیر زمان گفته شده است که ایالات متحده آمریکا از جنگ جهانی دوم قوی تر از آنچه به آن وارد شده بود خارج شد. این در حالی بود که تقریبا تمام اروپا را خاکستر جنگ پوشانده بود. تقویت موقعیت آمریکا در جهان فقط به دلیل این نبود که در جنگ بزرگ آسیب اقتصادی و ساختاری نخورده بود (در این عرصه ها آمریکای پس از جنگ حتی شرایط بسیار بهتری از زمان پیش از جنگ داشت)، بلکه این کشور در سالهای نخست پس از جنگ وجهه بسیار شاخصی در میان بسیاری از جهانیان به عنوان کشوری مدافع دمکراسی و حقوق بشر یافته بود. تنها معضل عمده رهبران این کشور در آن زمان ظهور یک قدرت جهانی تازه و نو پا بود: اتحاد جماهیر شوروی. میتوان بدون تردید ادعا کرد که همانند آمریکا، شوروی هم از جنگ جهانی دوم قوی تر از آنچه به آن وارد شده بود بیرون آمد.

اما ظهور شوروی تنها "دردسر" آمریکا نماند. خیلی زود چهره سیاسی جهان دستخوش تحولات عظیمی شد. پیدایش بسیار سریع کشورهای دیگر سوسیالیستی و کشورهایی که اگر چه خود را سوسیالیست نمی نامیدند اما گرایش بیشتری به آنچه بعدها بلوک شرق خوانده شد داشتند، خیزش گسترده جنبشهای استقلال طلبانه و آزادیخواهانه در کشور های تحت استعمار که برآمد مستقیم و شاید بتوان گفت آنی کاهش سلطه کشورهای اروپایی استعمارگر (که بعد از جنگ بسیار ضعیف شده بودند) بر آنان بود، و اینکه اکثر این جنبشها نیز گرایش به همان بلوک شرق داشتند و چه بسا از آن کمکهای گوناگون میگرفتند، همه و همه چهره جهان را آشکارا به زیان منافع و مواضع آمریکا دگرگون میکرد. این برآمدها رهبران و استراتژهای آمریکا را به هراس انداخت. بدون شک چهره جهان دگرگون شده بود و دگرگونی هر روز گسترش بیشتری میافت. این بود که از دیدگاه رهبران آن زمان ایالات متحده، این روندها می بایست هر چه زودتر متوقف و سپس "به عقب رانده شوند". اما بررسی در ژرفای این دوران بسیار حساس تاریخ گیتی هدف این نوشتار نیست. آنچه مورد نظر است تنها ترسیم چهره جهان در شرایط پس از جنگ و عکس العمل آمریکا نسبت به آن است. بر این اساس بود که این کشور – که قبلا خود را پرچمدار آزادی و دمکراسی می نامید – خیلی زود خود را آلوده در رویدادهای نه چندان آزادیخواهانه و دمکراتیک دید. جنگ کره و سپس جنگ ویتنام، سرنگون کردن رهبران استقلال طلب همچون محمد مصدق و بعد ها سالوادور آیِنده و پشتیبانی آشکار از دیکتاتورهای کوچک و بزرگ بخصوص در اکثریت قریب به اتفاق کشورهای آمریکای لاتین و در خاور دور و نزدیک و میانه، که کشور ما نیز شامل آنها میشود نمونه هایی از این اقدامات دخالت جویانه و برتری طلبانه رهبران ایالات متحده آمریکا بودند.

اگرچه بسیاری از این اقدامات برون مرزی دولتهای آمریکایی چندان در داخل انعکاس نمی یافت و شاید عمدا مکتوم می ماند (مثلا شمار بسیاری از مردم آمریکا چیزی درباره کودتای آمریکا علیه مصدق نشنیده یا نخوانده بودند)، اما برخی اقدامات دیگر دولت این کشور از چشم شهروندان پنهان نماند. مثلا تلاشهای مداوم آمریکا برای ترور فیدل کاسترو و سرنگونی حکومت کوبا که یک نمونه بارز آن حرکت نافرجام حمله به خلیج خوکها بود در داخل این کشور بازتاب گسترده یافت. اما آنچه جامعه آمریکا را به راستی به لرزه درآورد مخالفت گسترده با جنگ ویتنام بود که به خودی خود به شکل گیری یک جناح یا جبهه در جامعه انجامید که با جنگیدن بخاطر دفاع از منافع سرمایه داری بزرگ مخالف بود. این جبهه که در ابتدا توسط راستگرایان، یا اگر بدون تعارف بگوییم، توسط اکثریت جامعه آمریکا، به رادیکال و حتی در مواردی به کمونیست و سوسیالیست بودن متهم میشد هرگز عقب ننشست و برعکس دامن گسترد، اگر چه این گسترش بسیار آهسته و دشوار بود.

به موازات رویدادهای بین المللی که آمریکا خود را آنها درگیر کرده بود، دوران پس از جنگ جهانی دوم در درون مرزهای آمریکا نیز شاهد جوشش های سیاسی و اجتماعی اعتراضی و عدالت طلبانه بود. آمریکای پس از جنگ از نظر اقتصادی بسیار شکوفا شده بود. اما نابرابری و تبعیض هنوز گریبانگیر جامعه بود. در بخش عمده ای از کشور، بخصوص در جنوب، هنوز نژاد پرستی آشکار نسبت به سیاهپوستان گرایش حاکم بود. سیاهپوستان بسیاری از این ایالات حق رای و حتی اجازه ورود به اماکنی که مختص سفید پوستان بود را نداشتند. جنبش "حقوق اجتماعی" به رهبری مارتین لوتر کینگ در این زمان بسیاری از این نابرابریهای اجتماعی را هدف خود قرار داد و در بسیاری عرصه ها به پیروزی رسید. در سال 1965 رییس جمهور وقت، لیندن جانسون، قانون "حقوق رای دهندگی" را امضا کرد که برخی موانع موجود در قبال حق رای دادن سیاهپوستان (و دیگر پوستان) را از سر راه برمی داشت.

در دهه هفتاد، رسوایی نیکسون در جریان واترگیت و اجبار او به استعفا موقعیت جمهوریخواهان را بیش از پیش تضعیف کرد. آین روند در تهایت منجر به روی کار آمدن کارتر دمکرات شد که شعار اصلی خود را دفاع از "حقوق بشر" اعلام کرده بود. این سیاست در مورد ایران به طور مشخص باعث شد که کارتر به محمد رضا شاه فشار آورد تا از زور دیکتاتوری رژیمش کم کند و قدری "فضای باز سیاسی" در کشور ایجاد کند. شاه، چه موافق، چه مخالف، چاره ای جز پیروی نداشت. اما شرایط درونی ایران آنچنان نزدیک به انفجار شده بود که همان نخستین اقدامات حکومتی در ایجاد فضای باز سیاسی بدون آنکه امکان استقرار بیابند در توفان عظیمی ناپدید شدند که ما آن را انقلاب بهمن 57 می نامیم.

به آمریکا باز گردیم. از دید مردم این کشور، ایران انقلابی دیگر از دایره نفوذ آمریکا خارج شده بود. کسی نمیدانست که این حکومت نو پا که خود را اسلامی مینامید به کدام سو - شرق یا غرب – خواهد گرایید، اما دیدن صحنه های تقریبا هر روزه به آتش کشیدن پرچم آمریکا در خیابانهای تهران، و سپس اقدام بی سابقه و غیر متعارف گروگانگیری اعضای سفارت این کشور در تهران خشم مردم آمریکا را برانگیخت و باعث شد که شهروندان این کشور گناه وارد آمدن چنین ضربه های روانی و تبلیغاتی بر وجهه و مقام آمریکا را بر گرده کارتر بگذارند. نتیجه، سقوط کارتر و روی کار آمدن رونالد ریگان جمهوریخواه در انتخابات سال 80 بود. لازم به توضیح است که "مسئله ایران" تنها عامل شکست کارتر در انتخابات نبود و افول شرایط اقتصادی کشور در زمان وی نیز عامل مهم دیگری در این جهت بود. بحرانهای دوره ای سیستم سرمایه داری، حتی در دوران هایی که در دراز مدت شکوفایی در بر داشتند در کوتاه مدتهای منقطع فقر و بی خانمانی برای لایه های کم در آمد جامعه بهمراه می آوردند.

روی کار آمدن ریگان، که سیاست و اقتصاد نئو لیبرالیستی خود را به اجرا گذاشت، به راستگرایان و محافظه کاران فضای تنفسی بزرگی داد تا آنجا که برای بسیاری از آنها، سیاستهای ریگان به عامل نجات بخش ایده های بنیادین سرمایه داری بزرگ تبدیل شد. اقتصاد دوباره به راه افتاده بود و پول در گردش بود. با این همه توده های مردم کم درآمد خود را روز به روز مقروض تر می دیدند و نمی دانستند چه عامل تازه ای در زندگی آنها وارد شده است که اگر چه کار میکنند اما روز به روز محتاج تر میشوند. بسیاری از این مردم گناه تهی دستی خود را بر گرده ریگان نمی توانستند بگذارند. چرا که از دید آنان بازار کار در غلیان بود و در نتیجه کسی نمیتوانست به آن اعتراض کند؟ این روند مقروض شدن و مقروض ماندن اقشار کم در آمد هرگز جامعه آمریکا را ترک نکرد و امروز به یک بیماری مزمن تبدیل شده است.آنها ناه این معضل را به گردن یگان نمی انداختند

سالهای بعد مصادف بود با ریاست جمهوری جورج بوش (پدر)، و سقوط اتحاد شوروی و آنچه در آن زمان اردوگاه سوسیالیستی نامیده میشد. پیامد بلافاصله این امر این بود که ناگهان رهبران آمریکا خود را حاکمان بلامنازع سرتاسر جهان

دیدند. در سازمان ملل نیز شورویِ "حریف" به روسیهٔ "دوست" تبدیل شده بود و در نتیجه آمریکا میتوانست با آزادی بیشتری سیاستهای جهانی خود را از کانال سازمان ملل به اجرا گذارد. در این ایام بود که آمریکا به اشغال پاناما دست زد تا همدست سابق خود مانوئل نوریه گا را دستگیر کند و سپس (با حمایت سازمان ملل آن زمان) به صدام حسین، که پایش را از گلیمی که برایش پهن کرده بودند دراز تر کرده و به کویت حمله کرده بود، گوشمالی بدهد. سالهای دهه نود میلادی برای آمریکا دوران طلایی یکه تازی در عرصه سیاست جهانی بود. اما اگرچه در داخل کشور رضایت گسترده از شرایط موجود به چشم می خورد، در خارج از مرزهای آن افکار عمومی در پهنه جهانی از این کشور دور میشد و آن را بیش از پیش به مثابه یک "ابر قدرت" مهاجم و هولناک می انگاشت.

بدین ترتیب امریکا در اوج غرور قدرت و خشنودی از حذف شدن رقیب بزرگ سابق خود بود که به ناگاه حمله تروریستی بسیار غیر منتظره روز 11 سپتامبر 2001 نه تنها آمریکا، بلکه جهان را تکان داد. دو هواپیمای ربوده شده به برجهای بلند "مرکز تجارت جهانی" هدایت شده و به آنها اصابت کردند و بر اساس آمار رسمی به جان 2977 نفر پایان دادند . پیامد بلافاصله این حمله، همانا قدرت گرفتن تفکر "انتقام" در اقشار گسترده ای از جامعه، و این فکر تا حد بالایی مستقل از گرایشهای سیاسی مردم بود. خشم عمومی از این ضربه غافلگیر کننده آنقدر بالا بود که حتی اگر کسانی خواهان مدارا و پرهیز از اقدام به خشونت می بودند هم در جو حاکم آن روز یا نظرشان خریداری نمی یافت و یا اصولا جرات اعلام علنی آن را به خود نمیدادند. انتقام ابتدا با اشغال افغانستان در سال 2001 و سپس با حمله گسترده به عراق در سال 2003 – تحت این بهانه که عراق مجهز به سلاحهای کشتار جمعی است، بهانه ای که بعدها ساختگی از آب درآمد – اجرا گذارده شد. اگر چه صدام حسین تقریبا به راحتی به سقوط کشانده شده و سپس اعدام شد، اما عراق پس از صدام به یک مشکل بزرگتر از آنچه عراق دوران صدام بود بدل شد. حمله به افغانستان هم پیروزی آنچنان بزرگی که رهبران دولت آمریکا بتوانند روی آن تبلیغ گسترده ای بکنند به ارمغان نیاورد. عراق هرروز بدتر میشد و افغانستان که قبلا گریبان شوروی را فشرده بود این بار پای آمریکا را در گِل نشاند. اگر چه برخی کشورها در جنگ عراق با آمریکا همراهی کردند، اما برخی از مهمترین کشورهای اروپایی که بطور سنتی از متحدان آمریکا بودند از این کار امتناع و حتی در مواردی – مثلا ژاک شیراک در فرانسه – آشکارا به این عمل انتقاد کردند و متحد استراتژیک خود را در ماجراجویی خطرناکش تنها گذاشتند.

دهه نخست قرن بیست و یکم دستاورد ناخوشایند دیگری نیز برای رهبران آمریکا بهمراه داشت و آن ظهور چین در عرصه رقابت جهانی بود. اما این بار بر خلاف دوره رقابت میان شوروی و آمریکا، که عمدتا در عرصه سیاسی و نظامی جاری بود، چین راه گسترش اقتصادی را برگزید و خیلی زود بازارهای جهان، و بویژه آمریکا و اروپا را اشغال کرد. بر پایه این گسترش وسیع اقتصادی بود که چین توانست نفوذ سیاسی خویش را نیز بر جهان تحمیل کند. در نتیجه، این رقیب جدید آمریکا از شوروی پیشین قدر قدرت تر به میدان آمد.

علاوه بر این همه، در آخرین سالهای ریاست جمهوری جورج بوش (پسر) در آمریکا یکی از ژرف ترین بحرانهای مالی خود فرو رفت که دامنه آن نه تنها این کشور بلکه بسیاری از دیگر کشورها را نیز گرفت و به آنچه که بعدها "رکود بزرگ" نامیده شد، دامن زد.

بحران عمیق اقتصادی که بسیاری از شهروندان را بیکار و یا ورشکسته کرد، ونا رضایتی عمومی ناشی از دو جنگی که پایانی بر آنها دیده نمیشد، آن حس اتحاد ملی که در سال 2001 در سراسر جامعه پدیدار شده بود را بار دیگر به حس جدایی و دو دستگی تبدل کرد. گروه عظیمی از شهروندان از وضع موجود خسته شده بودند و خواستار یک دگرگونی بنیادین در سیاستهای آمریکا بودند. آنها دیدند که چگونه رهبرانی که بر بستر اعتماد مردم به قدرت رسیده بودند بر اساس دعاوی بی پایه هزاران جوان کشورشان را به دام جنگ، خونریزی و مرگ انداخته بودند. آنان از یک سو جنگهای پر خرج آمریکا در ورای مرزهای کشورشان را میدیدند که عملا هیج ره آورد مثبتی برایشان نداشت، و از سوی دیگر بار بحران سراسری اقتصادی را بر دوش خویش میکشیدند.

درست در این مقطع باراک اوباما، که تا پیش از این برای میلیونها آمریکایی چهره ناشناخته ای بود، یا به عبارت بهتر، چهره ای تازه و کاملا متفاوت در مقایسه با سیاستمداران پیشین داشت، با شعار سراسری "تغییر" پا به عرصه مبارزه انتخاباتی گذاشت و همانطور که میدانیم به پیروزی درخشانی رسید.

اما اوباما اگرچه از درون صفوف حزب دمکرات آمریکا آمده بود با سیاستمداران پیشین این حزب شباهت زیادی نداشت. این نگارنده به یاد دارد که در گذشته به هنگام تعویض ریاست جمهوری آمریکا از دمکرات به جمهوریخواه، و یا بر عکس، بسیاری از ما انتظار تغییر مهمی در سیاستهای این کشور، بویژه در عرصه جهانی نداشتیم. اما این بار اوضاع متفاوت بود. به نظر نگارنده از این زمان بود که واژه "پروگرسیو" که در زبان انگلیسی کنایه از گرایشی است که از اصلاحات اجتماعی از مواضع چپ پشتیبانی میکند در جامعه آمریکا رواج یافت. این واژه را میتوان با آنچه در فرهنگ سیاسی کشور ما "مترقی" نامیده میشود برابر دانست. از آن پس بخشی از اقشار جامعه که عمدتا حامی اندیشه های ترقی خواهانه و عدالت جوبانه بودند، و همچنین برخی از اعضا و فعالین حزب دمکرات آمریکا (و نه همه آنها) خود را با این نام معرفی کردند به قدرت رسیدن اوباما ، اگر نه کاملا، حداقل تا اندازه مهمی عکس العمل جامعه آمریکا در برابر اندیشه ها و سیاستهای محافظه کارانه دولت پیشین آمریکا بود و این عکس العمل به نوبه خود موقعیت مدافعان تفکر چپ را در جامعه تقویت کرد.

اما این تمام داستان نبود. در جبهه مخالف نیز تحولاتی جریان داشت. بر کسی پوشیده نیست که در اعماق جامعه آمریکا هنوز احساسات و اندیشه های نژادپرستانه (اگر چه به درجات متفاوت) وجود و ریشه دارد. بسیاری از حاملان چنین باورهایی افکار خود را تا پیش از این آشکارا و به شکل مستمر در جامعه بروز نمیدادند. اما باید گفت که بویژه در جامعه امروز آمریکا نژاد پرستی دو مؤلفه متمایز دارد که با گذشته اندکی متفاوت است. امروز تفکر نژاد پرستی هم در برگیرنده احساس برتری بر نژادهای غیر همرنگ است و هم دستاویزی است برای حاملان این نگرش تا برای "شکست های" اجتماعی خود مقصر بیابند. بهر اول این ادعا، یعنی خود برتر بینی همان است که همواره در جامعه وجود داشته و ماهیت آن بر همگان آشکار است. اما بهر دوم نه چندان در میان ثروتمندان و لایه های بالای جامعه (بسان بهر اول)، بلکه بر عکس در میان اقشار سفید پوست کم در آمد و محروم ریشه دارد. خلاصه مطلب این است که برای فرد نژاد پرست اما تهیدست (که همانگونه که گفتیم، امروز خود را مقروض تر از نسلهای پیشین خود میبیند) مشاهده اینکه تیره پوستان تحصیل کرده روز به روز در جامعه مقامات بالاتری را اشغال میکنند خوشایند نیست. این که این یا آن رییس شرکت فراملیتی، یا وکیل، وزیر، دانشمند یا سیاستمدار بالا رتبه رنگ پوستی تیره تر از او دارد اما در رفاه بیشتری زندگی میکند به سادگی برای آنها قابل هضم نیست. درمواردی وقتی فرد نژاد پرست و تهیدست چنین افرادی را در مقابل خود میبیند، بدون اینکه آشکارا اذعان کند، احساس شکست میکند و چه بسا به دنبال بهانه ای میگردد که به خود و به اطرافیانش ثابت کند که موفقیت بهتر آن دیگر پوست حتما می باید بر پایه نوعی تقلب و کلاهبردای میسر شده باشد و در نتیجه مشروع و قانونی نتواند بود.

البته لازم به توضیح است که آنچه در مورد نژادپرستی و نژاد پرستان در بالا گفته شده است نباید خواننده را به این اشتباه بیاندازد که این توصیفی است که همه مردم آمریکا را شامل میشود. به هیچ وجه چنین نیست. روشن است که بخش عظیمی از مردم آمریکا با چنین اندیشه هایی فاصله بسیار دارند. قصد نگارنده از نوشتن سطور بالا صرفا تاکید بر این امر است که نژاد پرستی هنوز به مثابه یک معضل عمده در جامعه آمریکا وجود دارد. و نیز اینکه امروز علاوه بر آنچه بطور سنتی در جامعه دیده میشد، وجه تازه ای از نژاد پرستی هم بروز یافته که توضیح مختصر آن در بالا رفت. اگر چه احترام به انسان و حقوق بشر در نهادهای جامعه و در میان مردم بسیار نیرومند است، اما این نیرو هنوز نتوانسته افکار نژادپرستانه را به طور کامل به عقب براند، و شاید به این زودی ها نیز چنین هدفی قابل دسترس نباشد.

باری بر بستر این جامعه ای که روز به روز بیشتر شکاف میخورد، به قدرت رسیدن اوباما دو تاثیر متضاد در میان جناحهای فکری چپ و راست به جا گذاشت. برای محافظه کاران و نژاد پرستان این کشور، انتخاب شدن اولین رییس جمهور سیاهپوست، آنهم با اندیشه هایی که نسبتا چپ و مردمی (و البته از دید آنان شیطانی) شناخته میشدند، لقمه ای بود که به آسانی از گلویشان پایین نمیتوانست رفت. در سوی دیگر هواداران اندیشه های مترقی و مردمی، که در دهه های پیشین زیر ضربات نئو لیبرالیسم و بویژه سیاستهای ریگان و سپس بوش (پسر) فرصت عرض اندام موثر در عرصه سیاسی کشور را نیافته بودند، در سایه حضور اوباما در قدرت، خود نیز نیرو گرفتند، یکدیگر را یافته و به هم نزدیکتر شدند. تا آنجا که در انتخابات سال 2016، زیر پرچمی که برنی سندرز بر پا داشت این اندیشه نیروی عظیم و تعیین کننده خود را به نمایش گذاشتند.

در ژانویه سال 2009 ، هنگامی که اوباما سوگند ریاست جمهوری یاد کرد، سکان کشتی کشوری را به دست میگرفت که در یک بحران عمیق اقتصادی که، همانطور که گفتیم، از یک سال در پیش تمامی عرصه های زندگی مردم نفوذ داشت، فرورفته بود. در عرصه بین المللی نیز آمریکا گریبان خود را در عراق و افغانستان گیر داده بود و راه خلاصی از آنان ساده نمی نمود. اما اوباما سلسله اقدامات خود را آغاز کرد. تنها دو روز پس از یاد کردن سوگند، اوباما فرمان بستن بازداشتگاه نظامی گوانتانامو را صادر کرد. ، که برخی را به حیرت انداخت و بسیاری را به مخالفت کشاند. این بازداشتگاه کسانی که نسبت به آمریکا "تهدید ملی" قلمداد میشدند را در حبس داشت. اکثر اعضا و رهبران القاعده که به اسارت آمریکا افتاده بودند در این بازداشتگاه نگهداری میشدند. گفته میشد که رفتار مسئولان بازداشتگاه با زندانیان در بسیاری موارد غیر متعارف و یا حتی غیر قانونی بوده است. اما این فرمان اوباما با مخالفت ها و موانع بسیاری روبرو شد، به طوری که علیرغم امضای رییس جمهور ، این فرمان هرگز به طور کامل به اجرا گذاشته نشد. اما اوباما از به پیش بردن سیاستهایی که درست نفی جنگ طلبی دولت پیشین آمریکا بود باز نایستاد و در اکتبر 2009 جایزه صلح نوبل را دریافت کرد.

از همان سالهای نخست رسیدن به ریاست جمهوری، اوباما سلسله اقدامات خود را در جهت کمک به لایه های محروم جامعه، اخذ مالیات بیشتر از اقشار پر در آمد، حمایت از خواستهای جامعه همجنس گرایان و کنترل بانکها و سرمایه بزرگ آغاز کرده و به پیش برد. در برخورد با نژادپرستی نیز، این اولین رییس جمهور سیاهپوست کشور، همواره فعال بود. در حقیقت آن چه در ابتدای این نوشتار در باره شعار انتخاباتی بایدن گفتیم، از اوباما به عاریت گرفته شده است که نخستین بار در سخنرانی مهم خود در کنوانسیون ملی دمکراتها در سال 2004 بیان کرده بود. او گفته بود: "اینجا آمریکای سیاه و آمریکای سفید یا آمریکای لاتینی یا آسیایی نداریم، اینجا ایالات متحده آمریکا داریم." همچنین در عرصه بین المللی سیاستهای او در جهت کاهش حضور و دخالت آمریکا در بحرانهای برون مرزی، از قبیل خارج شدن از عراق، و کاهش تنش در روابط این کشور با سایر کشورها از جمله روسیه و کوبا و در نهایت توافق معروف برجام با ایران همگی در مجموع موفقیت آمیز بود.

اما بدون تردید آنچه میتواند مهمترین اقدام او در طول ریاست جمهوری وی به شمار آید تصویب لایحه نظام بهداشتی وی درمارس سال 2010 بود که "تیمار قابل استطاعت" نام گرفته و در جامعه، بخصوص در میان مخالفان، به اختصار "تیمار اوباما" نامیده شد. این لایحه، علیرغم کاستی هایی که داشت در جهت کمک به اقشار گسترده ای از جامعه که دسترسی به بهداشت ارزان نداشتند گام بسیار بزرگی به پیش بود. گفته میشود که پس از به اجرا گذاشته شدن، این مصوبه حدود بیست میلیون آمریکایی را که قبلا توان دسترسی به پزشک و درمان و بیمارستان نداشتند تحت پوشش گرفت.

در مقابل چنین اندیشه ها و اقدامات اوباما که به دید مخالان "چپ گرایانه" و سوسیالیستی انگاشته میشد، رو در رویی و مقاومت محافظه کاران کم کم در تمام عرصه ها آشکار شد. یکی از مهمترین نمودهای این مخالفتها را میتوان از زبان میچ مک کانل رهبر پر سابقه فراکسیون حزب جمهوریخواه در سنای این کشور نقل کرد که در 23 اکتبر 2010 در مصاحبه ای با رسانه ناشنال جورنال گفت: "اولویت شماره یک من این است که رییس جمهور اوباما تنها یک دوره در این منصب باشد." بدون شک مک کانل و همفکرانش در مقاومت و مخالفت آنچه توانستند کردند، و اگر چه در مواردی هم موفق بودند اما اوباما هم برنامه های خود را، تا آنجا که میتوانست پیش می برد.

به نظر نگارنده سالهای ریاست جمهوری اوباما که خود بر بستر جدایی اکثریت مردم آمریکا از سیاستهای جورج بوش بدست آمده بود، تغییراتی در هر دو جبهه بزرگ سیاسی این کشور، یعنی هم در حزب دمکرات و هم در حزب جمهوریخواه، و لاجرم در گستره جامعه به بار آورد. این تغییرات به سمت انسجام و تقویت بیشتر گرایشهای رادیکال تر در هر دو حزب انجامید. بدین ترتیب تفکر راست سنتی در حزب جمهوریخواه که طی سالیان دراز، علیرغم اختلافات سیاسی با طرف مقابل، حاضر به همکاری و توافق در عرصه های مختلف بود جای خود را روز به روز به برخوردهای ستیزجویانه و کارشکنانه توام با اتهام زنی و کذب تراشی علیه اوباما و حزب دمکرات داد. همچنین در جبهه مقابل حاملان اندیشه های چپ و مردم دوستانه که در گذشته جای مهمی در حزب دمکرات نداشتند و هرگز تا این دوران توان به اجرا آوردن سیاستهای عدالت جویانه را در دسترس خود نمی دیدند با حضور اوباما در قدرت و سیاستهای وی موقعیت خود را در عرصه سیاست کشور فعال تر کردند و صفوف خویش را در درون حزب گسترش دادند. این روندها فقط محدود به دو حزب بزرگ سیاسی نبودند. در پهنه جامعه هم گرایشهای مشابهی در صف بندیها دیده میشد. جامعهٔ دو قطبی به سمت صف بندیهای تازه تر و بیشتری پیش میرفت و در هر دو سو گرایش گسترده ای نسبت طرد سیاستمداریِ سنتی و به میدان آوردن رهبران نوآور و "غیر دستگاهی" جاری بود. این گرایش در خلال انتخابات ریاست جمهوری سال 2016 به میوه نشست.

در انتخابات سال 2016 دو چهره ای که این گرایش نوین را در دو سو نمایندگی میکردند دونالد ترامپ در حزب جمهوریخواه و برنی سندرز در حزب دمکرات بودند. ترامپ، نامزدی که اصلا خود را سیاستمدار نمی خواند، که هیچ امتناعی از توهین و هتاکی نسبت به مخالفانش ، چه داخل حزب خودی چه خارج از آن، نداشت و بازار تهمت های او به مخالفان، هر چند همواره بی اساس همواره داغ بود، توانست با این لحن غیر متعارف و به قول معروف پوپولیستسی خود، روحیه راستگرایان خشمگین و سرخورده را تقویت و حمایت آنها را جلب کند. آنها را با سخنان تحقیر آمیز نسبت به طرف مقابل بخنداند و روحیه سرخورده برتری طلبی نژاد سفید را در برتری طلبان ترمیم دهد. برای بسیاری که بعدها طرفدار پروپا قرص ترامپ شدند همین که او در گردهمایی های سیاسی و انتخاباتی – که ترامپ با مهارتی که در اجرای شوهای تلویزیونی داشت به صحنه سرگرمی مزاح آمیز تبدیل میکرد – همه آنهایی را که مخالف بودند به مضحکه میگرفت دلیل کافی بود تا چشم بسته به او رای بدهند. این که میگوییم چشم بسته، به هیچ وجه اغراق نیست. این حامیان، "ناآگاه" و یا "فریب خورده" نبودند. آنها آگاهانه انتخاب کرده بودند (و هنوز هم همینطور است) که چشمان خود را بر آنچه درباره ترامپ نا خوشایند است ببندند. آنها کسی را میخواستند که برتری های نژادی و اجتماعیشان بر دیگ پوستان را دوباره برقرار کند. آنها کسی را میخواستند که آمریکا را دوباره در مقام همان ابر قدرتی که در جهان یکه تاز بود بنشاند. و البته، تحقق این خواسته ها را در شعار انتخاباتی ترامپ که میگفت میخواهد آمریکا را دوباره به عظمت بازگرداند متبلور می دیدند.

بعدها مکرر نشان داده شد که ترامپ بی وقفه دروغ میگوید. اما این حامیان چشم بسته او که در سخنان مخالفان میتوانستند به دقت تمام هر مویی را از ماست بکشند، به هیچ وجه سخنی در اعتراض به دروغهای نامزد ریاست جمهوری (و سپس رییس جمهور) محبوبشان بر زبان نراندند. سه ماه قبل از روز انتخابات، زمانی که همه عرصه های زندگی مردم تحت تاثیر کارزار های انتخاباتی بود، نواری از گفتگوی ترامپ با یک خبرنگار شوهای تلویزیونی در عمده ترین رسانه های کشور، و حتی جهان، پخش شد که در آن ترامپ با افتخار لاف رفتارهای جنسی گستاخانه و بدور از اخلاق خود با زنان و دختران را میزد. تقریبا تمام ناظران و کارشناسان سیاسی فکر میکردند که این نوار شانس انتخاب شدن ترامپ را به چیزی در حد صفر تقلیل خواهد داد. بسیاری، از جمله این نگارنده، میپنداشتیم که برای رای دهندگان حزب جمهوریخواه، که عمدتا بسیار مذهبی و پایبند به سنتها و موازین اخلاقی و بخصوص عفافی اکید هستند، یک چنین نامزدی که بی محابا دروغ میگوید و به رفتارهای غیر اخلاقی خود با زنان افتخار میکند نمیتواند قابل تایید باشد. حتی آمارگیری های آن روز ها نیز حکایت از نزول ترامپ در افکار عمومی داشت. اما بعدها معلوم شد که حامیان ترامپ نظرات واقعی خود را در این آمارگیری ها پنهان کرده بودند. شاید بی پایه نباشد اگر بگوییم که بسیاری از این افراد از این رو نظر خود را در آمارگیری ها بر زبان نمیآوردند که میدانستند نمیتوانند آشکارا از شخصی که با هر آنچه برای آنها همواره مقدس بوده است فاصله فراوان دارد دفاع کنند. در عین حال، این امید را داشتند که همین شخص بیتواند آن "عظمت" از دست رفته را برایشان باز آورد.

در آن سو، حزب دمکرات اگر جه برنی سندرز حمایت گسترده ای را چه درون حزب دمکرات و چه خارج آن به خود جلب کرد، این حزب سرانجام هیلاری کلینتون را به نامزدی برگزید. اما، اگر چه به خاطر اینکه خانم کلینتون نخستین زن نامزد ریاست جمهوری در تاریخ کشور بود میتوانست بسیاری از طرفداران این حزب را به رای دادن به او ترغیب کند، اما در اذهان بسیاری دیگر، بویژه حامیان برنی سندرز که مخالف انتخاب مجدد یک سیاستمدار "دستگاهی" بودند، نامزد قابل پذیرشی نبود. به گفته برخی ناظران، نتایج آمار و نظرسنجی ها نیز که عمدتا هیلاری کلینتون را در جایگاه بهتری در آوردن رای در مقایسه با رقیبش نشان میداد، باعث شد که وی در کارزار انتخاباتی خود بی دغدغه تر رفتار کرده و حتی از رفتن به برخی از ایالات کلیدی اجتناب کند. بعدها نشان داده شد که این تصمیم اشتباه بوده است.

به هر حال، بر خلاف همه پیش بینی ها، ترامپ از انتخابات سال 2016 پیروز در آمد. موافقان و مخالفان وی پیروزی اش را به رسمیت شناختند و او وارد کاخ سفید شد. در آن زمان، بسیاری از کارشناسان سیاسی، و بسیاری از مردم عادی، از جمله نگارنده، می پنداشتیم که اگر چه ترامپ واجد شرایط مقامی که قرار بود اشغال کند نمی نمود، و اگر چه ماهیت رفتارهای او میتوانست راه به سوی فساد لگام گسیخته در دستگاه حکومتی بگشاید، اما این امید را داشتیم که اطرافیان وی، که قاعدتا می بایست از سیاستمداران و کارشناسان کارآزموده حزب جمهوریخواه انتخاب میشدند، "ندانم کاریهای" ترامپ را تصحیح و ترمیم کنند. ترامپ هم در ابتدا برخی از این سیاستمداران و کارشناسان نخبه را در کابینه خود گرد آورد. اما از همان روز اول نقطه اعتماد و اتکای ترامپ به برخی اعضای خانواده خودش بود که در دولت وی سمت های بالا و کلیدی گرفته بودند. مثلا به نظر میرسید که رییس جمهور هر آنچه را که مربوط به "معاملات" میشد به داماد خود واگذار کرده بود. هنگامی که ترامپ با سران کشورهای دیگر ملاقات میکرد و با آنها عکس میگرفت، این جراد کوشنر بود که در اتاق دیگری با آنها قراردادهای کلان میبست. بعدها هرگاه که آن سیاستمداران کارکشته و کارشناسان زبده درون کابینه، که کم کم به کارهای "غیر عادی" ترامپ و خانواده اش در حکومت پی میبردند، مخالفت خود را ابراز میکردند، آنکه در نهایت کابینه را – چه به خواست خود، چه به فرمان رییس جمهور- ترک میکرد آن سیاستمدار یا کارشناس زبده بود و نه داماد یا فرزندان آقای ترامپ.

آنچه در طی چهار سال ریاست جمهوری ترامپ گذشت بر خواننده آشکار است و آنقدر گفتنی در آن میتوان یافت که در یک مثنوی نگنجد و این نگارنده از پرداختن به آن عاجز است. اما آنچه لازم به ذکر است این است که حتی اگر در نهایت ترامپ کاخ سفید را خالی کند، که خواهد کرد، این پایان کار نخواهد بود. از یک طرف، پس از برداشتن مصونیت های سیاسی وی به عنوان رییس جمهور، این امکان وجود دارد که مخالفان وی شکایات قضایی بیشتری علیه او اقامه کنند، یا اینکه طلبکاران متعددش او را به دادگاه بکشانند، یا اینکه رسانه های گروهی و محققین سیاسی رازهای تازه ای از روابط او با دولتمردان دیگر کشورها کشف و افشا کنند. اما از سوی دیگر، این نگارنده بعید می بیند که همه اینها نقطه پایانی بر "عهد ترامپ" بگذارد. بر عکس، بر بستر شکاف عمیق در جامعه و صف بندی آشکار میان موافقان و مخالفان ترامپ، این احتمال که در چشم انداز نه چندان دور ما شاهد شکل گیری "ترامپیسم" سازمان یافته، با رهبران جوان تر و کار آزموده تر باشیم بسیار قوی مینماید.

بسیاری از ناظران اعتقاد دارند که در شرایط کنونی، ترامپ حزب جمهوریخواه را کاملا تحت کنترل خود گرفته است. به نظر نگارنده این برداشت اغراق آمیز است. بدون شک ترامپ بخش عظیمی از طرفداران حزب را به سوی خود کشانده است، اما بخش عظیم دیگری دنباله روی واقعی وی نیستند هر چند در انتخابات سال 2020 به او رای داده باشند. بسیاری از این کسان تنها به ترامپ رای دادند تا از قدرت گیری دمکراتها (که امروزه به سوسیالیست و رادیکال بودن متهم میشوند) جلو گیرند. به عبارت دیگر آنها صرفا به نامزد حزب خود رای دادند، نه لزوما به ترامپ.

کوتاه اینکه، برای این نگارنده تعجب آور نخواهد بود که در آینده ای نه چندان دور حزب جمهوریخواه آمریکا به دو حزب مجزا، یکی سنتی و میانه رو و دیگری نوپا و تندرو تجزیه شود. به طریق مشابه این امکان نیز دیده میشود که حزب دمکرات نیز به دو دسته مجزا، یکی پیروان اندیشه های پیشین این حزب و دیگری طرفداران ایده های سوسیال دمکراسی تقسیم شود. همانطور که در بالا اشاره کردیم، این همه تنها آنچه را که در بستر جامعه در جریان است بازتاب میدهد.

پیروزی انتخاباتی رییس جمهور آینده، جو بایدن، ساده نبود و هنوز هم تا ورود به کاخ سفید فراز و نشیب هایی بر سر راه او وجود دارد. اما آنچه پس از ورود به کاخ سفید در انتظار اوست بسیار دشوارتر مینماید. بایدن با شعار "آتحاد" پای در عرصه این مبارزه گذاشت و به نظر میرسد که در این امر بسیار مصمم باشد. اما ترمیم شکستگیهای دهه های اخیر کاری خواهد بود کارستان.

 

 

 

افزودن دیدگاه جدید