چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹ - ۳ مارس ۲۰۲۱

روزی که اولین فدایی خلق را از نزدیک دیدم

به یاد جان ‌باختگان حماسه سیاهکل

۲۷ بهمن ۱۳۹۹

چندین ماه قبل ازانقلاب وظایف محوله به من بزرگتر و سنگین تر شد، در خانه ما با استفاده از چاپ دستی اولین اعلامیه ها قیام مردمی٥۷ انتشار یافت، که من در چاپ و پخش آنان بسیار فعال و نقش کلیدی داشتم. با چاپ و دیدن اولین اطلاعیه و آرم ستاره سرخ بر روی اعلامیه ها، پی بردم که با تشکل فدائیان لرستان، تشکلی که خود را هوادران سازمان چریکهای فدایی خلق می دانست و من بارها و بارها نام آن سازمان را خوانده بودم، در ارتباط قرار گرفته ام وبی نهایت خوشحال و ذوق زده شده بودم.

رفیق عزیزی چندی پیش از من و برخی از رفقا خواست تا در بزرگداشت پنجاهمین سالگرد حماسه سياھکل خاطره ای بنویسم. من نیز به احترام و عشق به اختران همیشه فروزان فدائی و رزمندگان سیاهکل که تلاش کردند "درشب سرد زمستان" چھل و نه ، شکست دهندگان سالهای سیاه باشند، با افتخار پذیرفتم و تصمیم گرفتم به یاد جان ‌باختگان حماسه سیاهکل، پروسه آشنایی خودم با جنبش فدایی و فدائیان را در قالب خاطره ای بنویسم.

یکی از شب های سرد زمستانی خرم آباد درسال پنجاه و چهار و یا پنجاه و پنچ بود که برادرم علی از من خواست که قبل از خوابیدن به اتاقش سری بزنم و به او در انجام کاری کمک کنم. درآن زمان پانزده یا شانزده ساله بودم. جوانی پر تحرک، پرانرژی و کنجکاو بودم. اتاق برادرم در طبقه سوم خانه ما قرار داشت، هیچ کدام از اعضای خانواده به غیر از من به طور معمول به اتاق او رفت و آمد نداشت و در نتیجه جای امن و دنجی بحساب می آمد. علیرغم اینکه روز پر جنب و جوشی داشتم و خیلی خسته بودم اما با این حال به اتاق برادرم رفتم. در بدو ورود یک ماشین تایپ و تعدادی کاغذ نازک و رنگی که در گوشه اتاق بود، توجه مرا بخود جلب کرد. بدون هیچ مقدمه ای برادرم گفت: می خواهم یک نوشته ای را تایپ کنم واحتیاج به کمک دارم، می توانی برای من این نوشته ها را بخوانی و من سریع آنها را تایپ کنم؟ من هم قبول کردم، سپس یک صفحه از نوشته ها را به من داد و بقیه صفحات را کنار دستم گذاشت. من نگاهی گذرا به متن کردم واولین چیزی که نظرم را جلب کرد، نوع کاغذ نازک، رنگی و کاربنی بود که تا بحال ندیده بودم. نگاهی به اولین صفحه ای که در دستانم بود، انداختم، اندازه حروف متن بسیار کوچک و ریز بود. آرام آرام شروع به مرور متن کردم.

علی ماشین تایپ را همچون تفنگی که گلوله را در آن می گذارند و سر و صدای گلنگدن و جابجا کردن فشنگ از آن بلند می شود را با قرار دادن چند کاغذ کاربن درماشین تایپ، مسلح و نقطه شروع تایپ را بر سر سطراول قرار داد و منتظر خواندن من شد. عملیات بارگذاری کاغذ را با اشتیاق دنبال کردم و با احتیاط و دقت شروع به خواندن کردم و سعی میکردم که تمرکز داشته باشم و درست بخوانم. برادرم گفته بود که باید دقت کنم و سطری را اشتباه یا جابجا نخوانم. علی با فشردن کلیدهای ماشین تایپ شروع به نوشتن کرد. پاسی از نیمه شب گذشته بود. همه جا سکوت بود و هیچ صدایی از خانه و بیرون از خانه به گوش نمی رسید اما صدای تق، تق، تق ماشین تایپ دراتاق کوچک همه جا را فرا گرفته بود. فضای خاص و عجیبی بود، پرسش و پاسخ های بیشماری ذهنم را به خود مشغول کرده بود. بیش از نیمی از اولین صفحه را خوانده بودم و به آخرین سطرهای صفحه رسیده بودم، تا آنجا که خوانده بودم با کلمات و جملات عجیب و غریبی مواجه و چنان غرق واژه ها و جملات شده بودم که دیگر صدای تق، تق، تق کلیدهای ماشین تایپ برایم عادی شده بود. واژه های جدید نظرم را جلب کرده بود، واژه هایی همچون توده ها، آزادی، بهروزی، سلطه، سیستم سرمایه داری، دیکتاتوری خشن، فقرو جلاد، که در متن تکرار و تکرار می شدند. برای اولین بار بود که این واژه ها را می خواندم. گهگاهی ذهنم به دنبال ارتباط این متن و حوادث و موضوعاتی که امشب در بطن آن قرار گرفته بودم می رفت. اما همزمان تلاش می کردم تمرکزم را از دست ندهم. فضا سنگینی بود و علی سخت غرق تایپ کردن بود، هر چه که جلوتر می رفتیم به این موضوع پی می بردم که کار، کاری معمولی نیست و هر چه که هست، باید بصورت پنهانی انجام شود. آن شب بعد از چندین ساعت کار و در حالی که چشمانم دیگرازفرط خستگی کلمات ریز را دیگرتشخیص نمی داد، کار تعطیل شد. به همدیگرخسته نباشید و شب بخیری گفتیم و بدون اینکه او یا من چیزی در این باره بگوئیم از هم جدا شدیدیم و من یک راست به رختخواب رفتم و بیهوش شدم. نه قبل از کار و نه در حین کار و نه پس از آن هیچ تذکرو توضیحی علی به من نداد، انگار شناختش از من این بود که حفظ اسرار می کنم و راجب به این موضوع با هیچکس صحبت نمی کنم.

فردای آن روز با تأخیر زیاد از خواب بلند شدم. با عجله به مدرسه رفتم و درتمام طول روز، به اتفاق شب گذشته فکر می کردم. خسته شده بودم و حسم این بود که کار بیهوده و کسل کننده ای بود. امیدوار بودم که تکرار نشود. اما همزمان، به دلیل کنجکاوی بدم نمی آمد که سراز کار و بار علی در بیاورم و ببینم ماجرا از چه قراراست. عصر که از مدرسه به خانه آمدم، پس از خوردن شام، دوباره برادرم از من خواست تا به کمکش بروم. بایستی مطلب ناتمام شب گذشته را تمام می کردیم. شب دیگری هم گذشت و بدنبال آن شب های زیادی را به این کار ادامه دادیم. با گذشت زمان تعداد زیادی از این نوشته ها را برای برادرم خواندم و دراین میان و در طی این مدت با خواندن این نوشته با موضوعات متنوع و جدیدی آشنا شدم. تا آنجا که بیاد دارم مطالب در مورد متون ترجمه شده در باره جنبشهای ضد دیکتاتوری و ضد سرمایه داری در دیگر کشورها، اخبار و گزارشات کارگری و یا نوشته هایی در مورد سازمان چریکها، که در دسترس علی و رفقایش قرار می گرفت، بود. آشنایی بیشترمن با این موضوعات باعث شده بود انجام این کار برایم از یک حالت منفعل و خسته کننده به یک حس خوب و دوست داشتنی تبدیل شود. بین متن ها، نوشته ها و من ارتباط خوبی برقرار شده بود و آنها را دنبال می کردم. موضوعات و متن ها روز به روز برایم جالب تر می شد. بدون آنکه برادرم توضیحی بدهد، به مرور زمان پی برده بودم که کار ما نیز نوعی مبارزه علیه شاه، دولت و سرمایه دارها و به نفع مردم زحمتکش و فقیراست.

پس از مدتی علاوه بر وظیفه خواندن مطالب برای تایپ شدن، به کار مهمتری دعوت شدم و آن پخش شبانه اعلامیه و تراکت هایی بود که باید به منازل مردم انداخته می شد. چندین بار با رفیقی بنام هوشنگ که کارگر شرکت نفت بود برای پخش اعلامیه به منطقه قاضی آباد خرم آباد رفتم. رابطه من و هوشنگ هم خیلی جالب بود، رفیق بسیار مهربان و آرامی بود. او نیز تقریباً هم سن برادرم بود. علیرغم اینکه با هم کار می کردیم، اما در باره چگونگی فعالیت مان با هم حرفی نمی زدیم. بدون اینکه درکی از ترس و دستگیری داشته باشم از این کار خیلی خوشم می آمد، هیجان داشت، احساس غرورو بزرگی می کردم و گهگاهی که شب ها به هنگام پخش اعلامیه با افراد دیگری که در خیابان تردد داشتند، برخورد می کردیم، هوشنگ از دستگیریمان می ترسید و نگران می شد و می گفت امکان دارد اینها ساواکی باشند و بمن گوشزد می کرد که آرام به راهت ادامه بده و آنها را نگاه نکن. من از ترس هوشنگ متعجب می شدم، درکی از ساواکی ها نداشتم، فقط شنیده بودم که آنها برای دولت کار می کند و مخالفین دولت را دستگیر می کنند.

پس از مدتی پیک شدم. پیام و قرار و بسته های برادرم را به افرادی که بطورغیرمستقیم با آنها درارتباط بود را جا به جا می کردم. برای اجرای این قرارها باید دقت زیادی می کردم، کسی مرا نبیند، در مواردی رفیقی که باید قرار و یا بسته را دریافت می کرد را از قبل می شناختم، در چنین حالتی نباید او را در اطراف قرار می دیدم، او نباید می فهمید که من آن بسته را برایش گذاشته ام چرا که بلافاصله علی لو می رفت و بدنبال آن بقیه اعضای گروه.

چندین ماه قبل ازانقلاب وظایف محوله به من بزرگتر و سنگین تر شد، در خانه ما با استفاده از چاپ دستی اولین اعلامیه ها قیام مردمی٥۷ انتشار یافت، که من در چاپ و پخش آنان بسیار فعال و نقش کلیدی داشتم. با چاپ و دیدن اولین اطلاعیه و آرم ستاره سرخ بر روی اعلامیه ها، پی بردم که با تشکل فدائیان لرستان، تشکلی که خود را هوادران سازمان چریکهای فدایی خلق می دانست و من بارها و بارها نام آن سازمان را خوانده بودم، در ارتباط قرار گرفته ام وبی نهایت خوشحال و ذوق زده شده بودم.

در چاپ اولین اطلاعیه های قیام در خانه مان متوجه شدم که زنده یاد رفیق رامین افشار نیز با این گروه همکاری میکند. او را از قبل می شناختم با هم ارتباط خانوادگی داشتیم ، رفیقی شریف، مهربان و با سوادی بود که بسیار دوستش داشتم ولی من از ارتباطش با گروه اطلاع نداشتم. پس از پروسه چاپ اعلامیه ها من می رفتم و در تظاهرات های خرم آباد آنها را بطور مخفیانه پخش می کردم. آنموقع هنوز پخش اعلامیه ها علنی صورت نمی گرفت. به مرور زمان با رفقای دیگری که با برادرم در ارتباط بودند آشنا شدم واحساس می کردم که با همه آنها نوعی رابطه عاطفی وعمیقی دارم و انگار که سالها بود با آنها دوستی و رفقات داشتم.

آرام آرام روزهای پر شورانقلاب آغاز شده بود، گروه فدائیان لرستان فعالیتش گسترده تر و وسیعتر شد بود و شبانه روز در خرم آباد اطلاعیه صادر می کرد، این اطلاعیه ها مرتبا در بین مردم پخش می شد. مردم و بویژه جوانان شهر خرم آباد از طریق تلاش های این گروه با نام فدایی و سازمان چریکهای فدایی خلق بیشتر آشنا می شدند. این آشنایی به جذب تعداد بیشماری از جوانان و روشنفکران شهر به سازمان چریکهای فدایی خلق در اوایل انقلاب و پس از آن کمک شایان توجهی نمود. در همین روزهای پر تب و تاب قبل از انقلاب بود که با نام شخصیت های سیاسی لرستان بویژه فدائیان که قبل از انقلاب دستگیر و زندانی شده بودند، آشنا شدم. در محفل های سیاسی آشکارا از دکتر اعظمی و یارانش، خانواده اعظمی که بیشترشان زندانی سیاسی بودند، هبت و بهروز و منصوره معینی، توکل اسدیان ، سیامک اسدیان ، جمشید سپهوند و علی طولابی، ... صحبت می کردند. همه منتظر بازگشت دکتر اعظمی و دیگر فدائیان به شهر بودند.

صف روشفکران و جوانان شهر خرم آباد روز به روز مشخص می شد. اکثراً به سازمان چریکهای فدایی خلق گرایش پیدا کرده بودند. برای من و همه هواداران سازمان و دیگر فعالین سیاسی، دیدن هر کدام از چهره ای سیاسی لرستان به رویایی بزرگ و دست نیافتنی تبدیل شده بود. همه آرزو می کردیم از نزدیک یکی از فداییان خلق را ببینم. فضای شهرکاملا تغییر کرده بود و سیاسی شده بود و نام فدایی بر سرهمه زبانها افتاده بود. زندانیان سیاسی آزاد شده بودند. مردم شهر به استقبال زندانیان سیاسی می رفتند که از زندانهای تهران آزاد شده بودند و به شهر های محل زندگی شان باز می گشتند. در همین روزها بود که یک روزعلی برادرم در حین کار گفت، فردا ظهر برایمان میهمان می آید، پرسیدیم چه کسانی؟ پاسخ داد، فردا هبت و بهروز معینی به خانه مان می آیند، حتما خانه باشی. از خوشحالی در حال پرواز بودم. باورم نمی شد که هبت و بهروز را در خانه خودمان ببینم. فردای آنروز به آرزویم رسیدم، رفقا به خانه مان آمدند و من اولین فدایی خلق را از نزدیک دیدم. انگار همین دیروز بود. اولین لبخند هبت در همان دیدار اول در ذهنم نقش بست و هر بار که دیدمش همان لبخند بر کنج لبانش بود. پس از دیدار با هبت و بهروز با رفقای دیگری از رفقای سیاسی لرستان که در زندان شاه بودند از نزدیک آشنا شدم. آشنایی با این رفقا پیوند مرا با جنبش فدایی عمیق و عمیق تر کرد.

همه سرنوشت زندگی من از آن شب سرد زمستانی در خانه مان در خرم آباد رقم خورد و من را به مسیری پرفراز و فرود کشاند. اگر چه بطور اتفاقی دراین مسیر گام گذاشتم، اما تمام عمرو جوانی ام را با شور، عشق و امید در این مسیر پر از حوادث تلخ و شیرین گذراندم و در همین مسیربود که با انسان های شریف و آزاده ای که مشعل مبارزه برای آزادی وعدالت را افروخته بودند، آشنا شدم. آشنایی با این انسانها بود که عشق به مردم و امید به مبارزه را در دلم شعله ور می کرد. هنوزهم با شنیدن نام سیاهکل و نام فدایی حس عجیب و غیر قابل توصیفی بمن دست میدهد، حسی آمیخته از افتخار به نام تمامی چریکهای فدایی، حسی سرشارازافتخار برای رفاقت و دوستی با انسانهایی عاشق و شیفته مردم، حسی بر آمده از پیوند عمیق قلبی و احساسی که در طول این سالها آرام آرام در درون من رشد کرده، صیقل یافته و با من بزرگ شده ، حسی آمیخته با تجربیات تلخ و شیرین در گذران سخت روزگار سپری شده، کارهای بزرگ و کوچک با اشتباهاتی کم و زیاد که حاصل همان جوانی بود و اما اکنون در پنجاهمین سالکرد سیاهکل بیش از هر چیز یاد یاران و عزیزانی که دیگر در میان ما نیستند و نبودشان نیشتر به قلبم میزند، مرا تا دور دستهای خاطرات میبرد و برایم سخت است که از میان تمام آن خاطرات، به رسم یادبود و احترام به نام فدایی و آرمان بنیانگذارن سازمان، خاطره ای برگزینم و بهمین خاطر از آغاز راه و شروع آشنایی با کار سیاسی و نام فدایی شروع کردم.

پنجاهمین سالگرد حماسه سياھکل و یاد همه جانباختگان فدایی گرامی باد!

 

بخش: 

افزودن دیدگاه جدید