چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹ - ۳ مارس ۲۰۲۱

در گرامیداشت رفیق حمزه فراهتی

۰۱ اسفند ۱۳۹۹

حمزه نه فقط مسئول تشکیلاتی شهر ما بود، بلکه به مانند برادر بزرگی برای همه ما بود، که هم به همه مهر می ورزید، هم اینکه همه به او احترام گذاشته از او حرف شنوی داشتند. با بزله گویی و کنایه حرف های جدی با خنده های ظریف و صدای نازک خویش حرف های جدی خود را به همه تفهیم میکرد. همه ما در کنار او نه فقط احساس آرامش میکردیم، بلکه احساس میکردیم که چتر برادر بزرگمان بالای سرمان هست.

همین چند روز پیش با خودم میگفتم، مسیرم آلمان افتاد، حتما یک سر به برلین میزنم و دیداری از حمزه میکنم. این "کوید" لعنتی همه را یک نوعی به بند کشیده. الان سه سال بیشتره که مسیرم سمت اروپا نیافتاده. امروز که صبح از خواب بیدار شدم، اولین چیزی که در اینترنت چشم من را به خودش جلب کرد، عکس بزرگ حمزه بود، با یک نوشتار کوتاه. حمزه فراهتی ، دوست و یار صمد بهرنگی از میان ما رفت. سریعا از جا بلند شدم. اخبار مرتب پر بود از پیغام های رفقای حمزه در رابطه با کوچ دائمی او از میان ما.

سال پنجاه و هشت بود. در گرماگرم فعالیت های پیشگام در تهران، مقر های سازمان در شهرهای مختلف کردستان، من یک پایم در تهران بود، و یک پا در شهر خودمان. در دانشکده اقتصاد، بچه ها مواد درسی را عوض کرده و استادهایی مورد نظر خویش از فارغ التحصیلان کنفدراسیون را برای تدریس آورده بودند. درس هایی از قبیل، اقتصاد سیاسی، تاریخچه جنبش کمونیستی، ساختار سیاسی جامعه شوروی، اقتصاد نیروی کار، از جمله درس های اضافه ای بود که تدریس میشدند. من که کتاب های مارکس، انگلس، لنین و دیگر آثار کلاسیک سوسیالیستی را میخواندم، به خودم میگفتم، این درس ها را که ما خودمان میدانیم. این درس های برای دانشجویان دیگری است، که سوسیالیسم را یاد بگیرند. به همین خاطر، دانشگاه را ول کرده، به شهر خودمان آمده بودم، تا فقط موقع امتحانات به تهران بروم. همین کار را هم کردم.

در کمیته شهر تشکیلات بچه های هوادار سازمان در شهر خودمان مشغول بودم به هر بهانه ای گاه بیگاه سری به مقر سازمان در مهاباد میزدیم، و از دیدن رفقایی مثل جواد، ممد، مینه، بهروز و دیگران عشق میکردیم. هجوم قابل توجه تحصیل کردگان شهر مان به سمت فدائیان خلق، کار ما را صد چندان کرده بود. تنوع ترکیب جمعیتی ملی ترک و کرد در شهر، ویژگی خاصی به آن میداد. بچه های اخیرا فارغ التحصیل دانشگاهی اکثرا در شهر بودند و با بچه های ما کار میکردند.

وضعیت امنیتی جاده ها هم زیاد تعریفی نداشت. عملا جاده های بین شهری روزها در کنترل سپاه، و شب ها تحت کنترل پیشمرگه ها بود. شهر ما بخاطر ترکیب غالب ترک نشین بودن، امکان آن را نداشت تا سازمان بتواند در آن هم مقر نظامی داشته باشد. این در شرایطی بود که در همان بازارهای هفتگی بطور آزاد، اسلحه خرید و فروش میشد.

یک روز، رفیقی به من گفت، "حمزه" میخواهد با اعضای کمیته شهر، یکی یکی دیداری داشته باشد. شهر یتیم ما یک روز به مهاباد وصل بود، یک روز به ارومیه. اینبار، ما را به پیرانشهر وصل کرده بودند. آن روزها ما زیاد سوال پیچ نمیکردیم که "چرا"، " موضوع چیه". بخاطر بزرگ شدن در شراطی امنیتی زمان شاه، به خودمان میگفتیم، اگر لازم باشد اطلاعات بیشتر میدهند. حتما مصلحت در این است که من در مورد مسائل تشکیلاتی کمتر بدانم. پیرانشهر شاید پنجاه کیلومتر با شهر ما فاصله داشته باشد. یکی از رفقا  قبلا خودش رفته و دیدار خودش با حمزه را به انجام رسانده بود. من هم قرار گذاشتم فردا راهی پیرانشهر شوم.

سوار یک مینی بوسی که با داد کشیدن دنبال مسافر جمع کردن بود شدم، و به سمت پیرانشهر به راه افتادم. خوشبختانه از کنار پاسگاه "پسوه" و پادگان "جلدیان" بدون بازرسی رد شدیم. خود را به پیرانشهر رساندم. به نظرم می رسید که مردم در خیابان اصلی کمتر از معمول در تردد هستند. از یک نفر محل مقر چریک های فدائی را پرسیدم. گفتند که در دبستانی قرار دارد که در انتهای مسیر جاده سردشت است. با پیاده روی بیست دقیقه ای از گاراژ خودم را به محل مدرسه ابتدائی، که الان مقر نظامی سازمان شده بود، رساندم.

داخل که شدم، یکی دو نفر پیشمرگه بیشتر آنجا نبودند، گفتم؛ آمده ام حمزه را ببینم. جواب گرفتم که با تعدادی به یکی از روستاها رفته اند. یکی دو ساعت دیگر می آیند. کمتر از دو ساعت طول کشید، که دیدم یک لندرور در حیاط پارک کرد، و چندین پیشمرگه از آن پیاده شدند. در میان آنها از همشهریان خودمان را شناختم. با او سلام علیک کردم. همه آنهایی که در لباس پیشمرگه بودند،  با یکدیگر گرم صحبت بودند. موضوع صحبت، مشکل گاو فلان روستایی چه بود و چطور آن را مداوا کردند. از اینجا متوجه شدم که حمزه یک دامپزشک هم هست، که همراه پیشمرگه های دیگر برای مداوای گاو یکی از روستاییان رفته بودند. حدود بیست دقیقه بعد، در حالی که حمزه دست و روی خود را شسته و دستمال سر کٌردی خودش را از سر برداشته بود، به سمت من آمد و از من خواست تا با هم با یکی از پنج شش اطاق موجود در مدرسه برویم. در اطاق یک پتو که بر زمین پهن شده بود، که فقط نصف کف خاکی اطاق را پر میکرد، با یکی دو بالش بیشتر موجود نبود. هر دویمان، بر روی پتو بر زمین سفت نشستیم. برای اولین بار از نزدیک در چهره اش خیره شدم.

در حالیکه بیشتر از نصف موهای سرش ریخته بود، باقی موهایش که همه جو گندمی شده بود، غالبا به سفیدی میزدند. به نظرم آمد که آن موقع دو برابر من سن داشته باشد. لباس پیشمرگه با هیکل درشت او همخوانی نداشت. یک لحظه با خودم گفتم، این دکتر تبریزی، با این سن و سال، در وسط کوهها کردستان، در این مدرسه ای که در هر اطاقش بیش از یکی دوتا پتو بالش بیشتر موجود نیست، چکار میکند؟ مگر او زن و بچه و خانواده ندارد؟ وقتی حمزه شروع به صحبت کرد، از رویاهای خودم پریدم. صدای ظریف او، هیچ تناسبی به هیکل او نداشت. وقتی که نفس عمیقی به سیگار خود زد، و شروع به صحبت کردن نمود، احساس کردم که از کوران های پر از درد و مشقت زیادیعبور کرده است. راجع به تشکیلات سازمان در شهر ما و بطور مشخص بچه های کمیته شهر یکی یکی سوالاتی کرد. پس از پاسخ های من، احساس کردم، کمی جدی تر شد.

حمزه به من گفت؛ سازمان تصمیم گرفته است، تعدادی اندک (که منظورش اعضای کمیته شهر بود)، از بچه های شهر ما را عضو گیری نماید. در حالی که سیگار دیگری روشن کرد و نفس عمیق دیگری به سیگار زدن، رنگ سیاهی دود سیگار بر دندان های او هویدا بود، سوسوی برق چشمانش از درون وجودش در من خیره شده بود. برگشت و پنجه دست خود را جلو آورد و با احساس عمیق و دردناکی، با همان صدا ظریف گفت، " ما این سازمان را با ناخن های انگشتان مان ذره ذره نگه داشته ایم". حالت گفتار او، نفس واقعیت حضور او در قلب کوههای کردستان، مجددا برداشت من را در این مورد که حمزه کوران های پر مشقتی از سرنوشت سازمان را شاهد بوده و از سر گذرانده است را تاکید کرد. من در آن اطاق توسط حمزه به عضویت سازمان درآمدم. فرم های مربوطه را پر کردم. قبل از اینکه هوا تاریک شود، با حمزه و پیشمرگه همشهریمان خداحافظی کرده، سوار یک مینی بوس شده، به شهرمان باز گشتم. اولین دیدار حضوری من با حمزه به پایان رسیده بود. هنوز این سوال که این دکتر پیر تبریزی بدون هیچ خانواده ای در این مدرسه چند اطاقه با این شرایط چطور روزگار میگذراند؟

به مرور زمان، خیلی از بچه های شهر ما با حمزه آشنا شدند. ارتش به کردستان حمله کرد. سازمان مجبور به تعطیل کردن مقرهای نظامی خویش نمود. کردستان تقریبا به حالت حکومت نظامی در آمده بود. خبردار شدیم که سازمان تصمیم گرفته است تا حمزه در شهر ما بصورت مخفی مستقر شود. از این بابت که مسئول تشکیلات شهر ما "حمزه" در شهر ما مستقر خواهد شد، خیلی خوشحال بودیم. با مسئولیت های دیگر او در رابطه با مناطق اطراف کاری نداشتیم. حمزه در منزل کرایه ای دو نفر دبیر، که عضو سازمان بودند، مستقر شد. این مسئله موجب شد، تا از نزدیک به میزان بیشتری با شخصیت رفیق حمزه آشنا شویم.

حمزه نه فقط مسئول تشکیلاتی شهر ما بود، بلکه به مانند برادر بزرگی برای همه ما بود، که هم به همه مهر می ورزید؛ هم اینکه همه به او احترام گذاشته از او حرف شنوی داشتند. با بزله گویی و کنایه حرف های جدی با خنده های ظریف و صدای نازک خویش حرف های جدی خود را به همه تفهیم میکرد. همه ما در کنار او نه فقط احساس آرامش میکردیم، بلکه احساس میکردیم که چتر برادر بزرگمان بالای سرمان هست.

یک روز، به من گفت؛ حاضر شو فردا دو تایی میریم به تبریز. از شهر ما تا تبریز بیش از پنج ساعت راه است. متوجه شدم که شب را در تبریز ماندگار هستیم. وقتی صبح طلوع آفتاب، خودم را به ترمینال مسافربری رساندم، حمزه را دیدم با پالتو سیاه پشمی و بلند، شلوار اطو کرده، و کفش های سیاه براق، کلاه لبه دار حاجی بازاری ها منتظر من است. از خنده روده بر شده بودم. با خودم میگفتم نه به آن پیشمرگه ای که در کوههای کردستان بلد نیست دستمال کردی را به درستی بر سر خود ببندد، نه به این حاجی بازاری که مو از تاجران تبریزی نمی زند. من، مانند پسر این تاجر با هم در اتوبوس نشستیم، و به سمت تبریز به راه افتادیم. آنجا متوجه شدم که برخی از رفقای کردستان، بعد از حکومت نظامی در کردستان، به تبریز مهاجرت کرده بودند.

بخاطر کوچک بودن شهر مان، بخاطر مسائل ایمنی، بعد از یک سال، حمزه به ارومیه منتقل شد. جلسات هفتگی کمیته شهرما، در ارومیه در منزلی که حمزه در آن زندگی میکرد برگزار میشد. حمزه عجله میکرد تا پروژه ای را که شامل یک بررسی تحقیقی اجتماعی، اقتصادی، تاریخی از شهر مان بود، را دنبال کرده و به پایان برسانیم. بخش اقتصادی این پروژه را من جمعبندی نمودم، بخش های اجتماعی، فرهنگی و تاریخی را رفقای دیگر با نظارت حمزه به پایان رساندند.

مسئولان دیگری برای شهر ما تعیین شدند. کارها ادامه یافت. ارتباط ما با حمزه دیگر پایان یافته بود. خبر نداشتیم حمزه کجاست. در شرایط امنیتی و مخفی صلاح هم نبود که بپرسیم "حمزه کجاست". حمزه با حضور خودش به مدت اندکی بیش از یکسال، ارزش های انسانی به مراتب والاتری از یک مسئول تشکیلاتی آورده بود. به همین خاطر نه تنها همه با احساس مسئولیت، بلکه با عشق و مهر تلاش میکردند تا کارهای خویش را به نحو احسن به انجام برسانند، تا حق خویش را در قبال برادر بزرگ خویش ادا کرده باشند.

چندین سال پیش، وقتی رمان "سولدوزون اولدوزلاری" را به ترکی آذربایجانی به پایان رساندم، یک نسخه پیش نویس آن را به حمزه فرستام. در مورد اشارات من به در این رمان به زمانی که حمزه در شهر ما بود، گفت که حق امانت داری را به درستی به جا اورده ام. آرزوی من برای دیداری مجدد با رفیقی که سی و هشت سال پیش مرا به عضویت سازمان در آورد، در دل من ماند. اما، دیدار من در با این پیشمرگه پیر تبریزی در کوههای کردستان، همیشه در ذهن و قلب من زنده خواهد ماند.

 

افزودن دیدگاه جدید