چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹ - ۳ مارس ۲۰۲۱

چشمان معصومی که بسته نمی شوند!

۰۵ اسفند ۱۳۹۹

ترسانیدن و رساندن مردم به جائی که تن به وضعیت موجود بسپارند و دعا کنند که وضغ بد تر از این نشود، و نهایت آرزویشان، حفظ وضع موجود باشد. زمانی باید تا کاسه صبر توام با ترس ملت در سایه مبارزان وطن سر ریز شود؛نسل جوان در یک هم گرائی عمومی برای پایان دادن به وضعیت تلخ وبی چشم انداز خویش و ساختن آینده روشن بپا خیزد و در جنبشی بزرگ و فرا گیر طومار حکومت را در هم نوردد.

دیروزپیکرجوانی در یک روستای دور افتاده و گمنام در کرمان بخاک سپرده شد. جوانی که چشمانی سخت غمگین داشت. چشمانی زلال خیره شده به افقی دور دست.چشمانی که راه برتو می بست عاطفه ای نا شناخته را در تو جاری می ساخت. چونان عاطفه پدری به فرزند خویش. دیروزدرسکوت یک ملت که در این چهل سال حکومت اسلامی بقدری کشتار و حوادث هولناک دیده که دیگر هیچ جنایتی روح ویران گشته آنها را به تألم و اعتراض بر نمی انگیزد! جوانی بخاک سپرده شد.

جوانی که جرمش درویشی بود وتلاشش چیزی جز رسیدن به پاکیزگی درون و مدارا با خلق نبود.او پیرو آئینی بود که جهان را سبز می خواست. جهانی فارغ از نابرابری، عاری ازخشونت.او چیزی جز آرامش، امنیت وصلح برای سرزمینش نمی خواست.

دیروز مادری که دیگر توان مویه کردن نداشت با نگاهی غمگین‌تر و درمانده ترازفرزند، شاهد راحت شدن پسر جوان و رعنایش از بار فشار شکنجه و درد وارد شده از دست حکومتیان بود. مادری که روزهای متمادی پیچیده در یک پتو گاه بر درب زندان ایستاد، گاه نشسته بر نیمکت مقابل در بیمارستان نالید. به پنجره های بسته خیره شد. دست در دست مادرانی نهاد که چون اوغم از کف دادن فرزند داشتند. مادر پوریا بختیاری که یک شبه موهایش سفید شد؛ مادر کریم بیگی که به جرم دادخواهی فرزند کشته شده خویش سختی شکنجه و زندان را پذیرفت. مادرانی که همراه شیر زنی به نام نرگس محمدی روزها در مقابل بیمارستان نشستند تا نماداعتراض به ظلمی باشند که در این سرزمین در حق فرزندانشان رفته است. مادری غایب بود مادری پیر بنام گوهر عشقی که دیگر توان ایستادن و نشستن به همراه دیگر مادران در وی نیست. مادری که با عکس فرزندش می گردد و فریاد می زند: "پسرم ستار را به چه جرمی چنان وحشیانه کشتید؟"

دریغ و درد که زخم خنجر نشسته بر پیکر این ملت چنان کاری و عمیق است که در حال حاضر به چیزی جزالتیام بخشیدن بر زخم های خود، دم در کشیدن بخاطرحراست از همان ته مانده زندگی خود و فرزندانش فکر نمی کند.

در زندگی ملت ها زمان هائی معینی وجود دارد که روح اجتماعی زیر بار فشارزندگی ؛سرکوب دائم، حضور گسترده نظامیان تا بن دندان مسلح، خشونت حیوانی حکومت با توسل به لشگری از لمپن ها، لات های کف خیابانی، قوالان و افراد بی هویت، تربیت شده در زیر دست اراذل و اوباش، سخت ضربه می خورد و بیحسی بر وجودش مستولی می گردد. زمانی که حکومت های فاشیستی نقاب از چهره برمی دارند، کوچکترین اعتراض مردم را با شدید ترین وجه پاسخ می دهند. به خاکشان می کشانند تا مردم دست از خواسته های خود بکشند! اراده، هویت فردی و گروهی و نهایت امیدخود را ازدست بدهند! قبول کنند که مقاومت و ایستادگی در مقابل چنین نیروئی ممکن نیست.

چنین نسق کشی از درویشان گنابادی، دادن معیار دست مردم و چشم زهرگرفتن از عموم ملت است. ترسانیدن و رساندن مردم به جائی که تن به وضعیت موجود بسپارند و دعا کنند که وضغ بد تر از این نشود، و نهایت آرزویشان، حفظ وضع موجود باشد. زمانی باید تا کاسه صبر توام با ترس ملت در سایه مبارزان وطن سر ریز شود؛نسل جوان در یک هم گرائی عمومی برای پایان دادن به وضعیت تلخ وبی چشم انداز خویش و ساختن آینده روشن بپا خیزد و در جنبشی بزرگ و فرا گیر طومار حکومت را در هم نوردد. من به فرا رسیدن چنین روز خجسته ای ایمان دارم ، چه باشم یا نباشم.

دیروز پسر جوانی را به خاک سپردند که روحش را مدت ها قبل در کشاکشی تلخ بین زندان و تیمارستان کشته بودند. "من را به شکل صلیب به تخت بستند. آمپول و قرص می‌دادند. کارهای خلافی که رویم نمی‌شود بگویم، انجام دادند... من قانع شدم که این‌ها قصد کشتن من را دارند."

چند ماه قبل نوید افکاری دیگر فرزند قهرمان این سر زمین نیز قبل از آن که اعدام شود زیرشکنجه جان داد نوشت "صدای ما جائی نمی رسد حال فهمیدم که آن ها دنبال یک گردن برای طنابشان می گردند." او نیز شبانه در گورستانی دور افتاده بخاک سپرده شد.

کم نیستند گورستان های گمنامی که زیباترین فرزندان این آب وخاک در تاریکی شب در آن ها بخاک سپرده می شوند. حال هر گوشه این سرزمین که نگاه کنی گورستان گمنامی را خواهی یافت که پیکر آزاده ای را در دل خود جای داده است. گورهای گمنام با مردگانی که هنوز چشمانشان بسته نشده است. گورستان هائی که پای هر گور بی نامش گلی روئیده از اشگ مادران از دل خاک سربر زده. گورستان هائی که اگر گوش فرا دهی نوای لالائی اندوهناکی را خواهی شنید که مادر وطن برای فرزندان خود می خواند.نوائی که ما را به تفکر می دارد. با فرزندانمان چه رفته است ؟روز دادخواهی کی فرا خواهد رسید؟ پس در کدامین هنگام مادران داغدار با عکس فرزندان خود فریاد زنان نخواهند گردید .

"قاصد روزان ابری

داروک! کی می رسد باران ؟"

روزی که می دانم زیاد دور نیست. مردم جان آمده از بیداد چگونه بر خواهند خاست؟ ما برای رسیدن به چنین روزی چه کرده ایم؟

بی شک آن روز فرا خواهد رسید! روزی بزرگ که نقطه پایان بر این برگه های سیاه آلوده عفونت و چرکاب، به خون، به جنایت، یک دوره از تاریخ دردناک این سر زمین خواهد نهاد!

مردی که دیشب بخاک سپرده شد چشمانی غمگین، به معصومیت چشم یک کودک داشت. چشمانی که تا روز داد خواهی بسته نخواهند شد!

 

افزودن دیدگاه جدید