سه شنبه ۲۴ فروردين ۱۴۰۰ - ۱۳ آوریل ۲۰۲۱

من رویا می بافم!

۰۷ فروردين ۱۴۰۰

جوانی با چشمانی هوشیار و درخشان به من نزدیک می شود. او نیز نردبانی بر دست دارد و می خندد :"هرنسلی نردبان رویاهای خود را دارد بلند تر از نسل قبل. چرا که جهان به تکامل است. فراخنای علم گسترده و افق دید بازتر! هیچ چیز پایان نیافته و هرگز پایان نخواهد نیافت.

من رویا می بافم نه! پیش از آن که رویا ببافم ندافی میکنم با کمانم ومشته ام. در کوچه های خاطره می گردم به محله های آشنا به خانه ها به کوچه هائی که هنوز خاطرات کودکی ،نو جوانی و جوانیم را در خود حفط کرده اند سر می زنم .نه زمان ونه مکان قادر به زودن این خاطره ها نیستند. قادر به کمرنگ کردن چهره هائی که دوستشان داشتم .چهره هائی که یکی بعد از دیگری ظاهر می شوند از مقابل دیدگان مشتاقم می گذرند و در فضای اثیری زمان محو می گردند.

بر مشته ام می کوبم زه کمان ندافیم را، به لرزه در می آورم موسیقی گم شده در زمان را، بار دیگردر رگ های کوچه های خاطره جاری می سازم.

از پنبه های ندافی شده نردبانی از رویا می بافم؛ حال نردبانی بر دوشم و کمان ندافی بر دستم در شهر می گردم. ازبرای کودکانی که دورم حلقه زده اند ترانه ای می خوانم. نامه علی را که عاشق دخترهمسایه شده بود در شکم چاک خورده وبر آمده دیوار کاه گلی خانه حلیمه خانم می گذارم. به آرامی در کنار بساط عصرانه زنان همسایه می خلم. به شیطنت کلاف‌های رنگی بهیه خانم را که تمامی عمرش برای ثروتمندان شهر بافتنی بافت باز می کنم؛ رنگین کمانی از شیطنت بر فراز شهرخاکستری می کشم .

نردبان بردرخت زرد آلوی خانه فاطمه خانم می نهم با فراق بال بالا می روم.

"آی پسر شلوغ کوچه در آن بالای درخت چه می کنی؟"

"خاطره می چینم! می خواهم به حیاط خانه صفیه خاله جان نگاه کنم! به نور خیره شوم ؛ به زنی که دارد به مهر در دهان بهشت باجی، زن فقیر سر کوچه که مریض شده لقمه می گذارد. "خود اوست با آب دعائی بر استکان و چند نقلی بر دست که در کوچه می گردد.حال بر بالای بستر من نشسته است همراه مادرم ."

من تاب می خورم در ننوئی از مهر. پروازمی کنم در کجاوه ای از عشق! از دالان های خاطره عبور می کنم؛ چونان خواب زده ای از میان سایه روشن ها.از بازار صندوق سازان می گذرم؛ بر صندوق های رنگی با تو دوزی های مخمل نگاه می کنم. بر بقچه های عروسی، بر پدرانی که از روستا های اطراف برای خریدن صندوق جهیزیه دخترانشان به شهر آمده اند. چه شادی غریبی در چهره آفتاب خورده شان نهفته است .

در این بازارچه صندوق سازان عشق با چه زیبائی قدم می زند!

صدائی به تلخی در گوشم می پیچد. مرد خنذر پنزری هدایت با چهره ژولیده! خنده کریه و دستار سیاهی بر سر در برابرم ظاهر می شود: "تمامی این ها رویاست! تو رویا می بافی، به عبث نردبان بر دیوار ها می نهی، بالا می روی که فراخنائی ببینی! چشم اندازی نیست! امیدی نیست! مهر؟ عاطفه؟ عشق؟ شادی؟ رنگین کمان؟ تمامی این ها تنها یک رویاست از زمانی دور!"

به چهره کریه اش خیره میشوم پشتم می لرزد. آیا براستی چنین است؟ امیدی نیست؟

از دور صدای کوبیدن چکش بازار مسگران را می شنوم؛ بازار غرق در موسیقی غرق در نور است. آیا این مولانا است که با ضرب آهنگ چکش صلاح الدین زرکوب در میانه بازار می رقصد؟ از کوچه پس کوچه ها عبورمی کنم بر دهانه بازار مسگران می ایستم آری خود اوست اما تنها نیست.

رقص سماع غریبی است. زن و مرد در حال چرخیدن اند. این نرگس محمدی است نام آشنای شهرم. این ستار بهشتی است. این نوری زاد است. آن دیگری پویا بختیاری است. دست در دست نوید افکاری؛ نسیرین است در کنار آتینا آه این جمع مادران خاوران است. بازار به میدان گاهی عظیم بدل گردیده، هزاران عاشق! آنان که رفتند و آنان که مانده اند همه حضور دارند، از آزادی و عشق سخن می گویند. این مولاناست که پای می کوبد می چرخد ومی خواند:

"آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد

مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد"

حافظ هم نوائی می کند:

"بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل ببر آید."

جوانی با چشمانی هوشیار و درخشان به من نزدیک می شود. او نیز نردبانی بر دست دارد و می خندد :"هرنسلی نردبان رویاهای خود را دارد بلند تر از نسل قبل. چرا که جهان به تکامل است. فراخنای علم گسترده و افق دید بازتر! هیچ چیز پایان نیافته و هرگز پایان نخواهد نیافت.

این سرزمین هرگز بی رویا نبوده است. کمتر سرزمینی برای رو یاهایش این همه جنگیده،کشته داده و هرگز دست از رویاهای خود برنداشته است. چگونه از خنده پیر مرد خنز پنزری لرزیدی؟ به این مادران به این مردان، به خیل عظیم جوانان کشته شده گان آبان ماه بدقت نگاه کن! چه می بینی؟ عشق بر نفرت، مهر بر کینه و امید بر نا امیدی، روشنی بر تاریکی، غلبه خواهد یافت و آزادی فرا خواهد رسید ."

وجودم سرشار از عشق است از امید! نردبان های خودرا در کنار هم می گذاریم وچون حلاج از پله های رویا و آرزو بالا می رویم. دستی به خنده بر حافظ تکان می دهیم .

"بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم ومی در ساغر اندازیم"

سیاهی چون که خواهد روشنی ها را بر اندازد

همه با یکدگر سازیم وبنیادش بر اندازیم!

هردو بر این بیت افزوده شده می خندیم وبه افق خیره می گردیم .

 

افزودن دیدگاه جدید