چهارشنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۴۰۰ - ۱۲ می ۲۰۲۱

ماجراهای مش رمضون - ماجرای هفتم

۲۲ فروردين ۱۴۰۰

روزها می گذشت بی آنکه اتفاق خاصی رخ دهد. مش اکبر مثل همه روزها صبح زود برای خرید بار به میدان میوه فروش ها می رفت تا بار خوب گیرش بیاد. بعد از آن جعبه میوه ها رو بار وانتی میکرد به سمت مسجد شاه. رمضون هم بعد از نیم ساعتی سرو کله اش پیدا میبشد و مشغول ظفت و روفت بساط بود تا مشتریها پیداشون بشه. این کار هر روزشان بود. هفت روز هفته.

موندم چیکار کنم ... پاک گو گیجه گرفتم... آخه این کار شوخی بردار نیست ... ممکنه کار هردومون بکشه به بهشت زهرا... آق داداشت بیرون یجوره بعد اونوقت میگی توخونه جور دیگس... حالا کدومش به کار ما میاد... بیرونش که بدرد ما نمی خوره ... امتحانشو پس داده ... من که جرات نمی کنم دوباره بخوام باهاش روبروبشم ... نه این که پیزیشو نداشته باشم ولی عقل حکم می کنه که فعلا دور آق داداش و خواستگاری را خط کشید تا ببینیم بعد چی میشه... دفعه پیش زد یه طرف مارو ناقص کرد ... آدم ناقص هم که به درد تو نمیخوره ... بعد رو کرد به صغرا:

خودت چی فکرمی کنی؟ می تونی باهاش ... یجورایی ... سَرِ حرفو باز کنی که ترش نکنه؟ ولی یه دفعه بهش نگو... ممکنه توگلوش گیر کنه و یکی از رگ های غیرتش بزنه بیرون ...

صغرا با نگاهی تعجب آور به رمضون نگاهی کرد و پرسید: منظورت چیه که یکی از "رگ های غیرتش" بزنه بیرون... مگه آدم چند تا رگ غیرت داره!؟

خیلی... همیه آدما چند جور رگ غیرت دارند ... بعض از اونا خیلی کلفته و بعضی هاشونم مثل مو نازکه... تازه کجاشودیدی... خیلی ها هم اسن ندارند و نمیدونن چی چی هست... فکر میکنن یه دست قواره کت شلواریه... اسن تو این باغا نیستن، تا چه برسه به کلفتی و نازکی رگ غیرت ... بعضی ها هم فکرمیکنن که تو عطاری ها میشه خرید ... خلاصه اینکه آق دادش شما چند تایی رگ غیرت داره که همه شونم ظاهرا اندازه مچ دست کلفته... تا اونجا که ما دیدیم و لمسش کردیم ... خدارو چی دیدی، شایدم نازوکشو هم داره... ولی گیر ما از شانس بدی که داشتم اون کلفتش افتاد.

من که نمی فهم داری چی بلغور می کنی ... مگه رگ غیرت هم کلفت و نازک داره؟

بله که داره...!

صغرا با دلخوری گفت: فعلا وخت چرت و پرت گفتن نیست، باید یه فکر اساسی کرد... بعد از یه مکث کوتا که انگاری چیزی را کشف کرده باشد گفت: میدونی... تو اسن کارت نباشه، من رگ خواب داداشمو میدونم، میدونم از کجا وارد بشم...نگران نباش... بزارش به عهده خودم...

هر چی تو میگی، من که رگ خوابشو ندیدم ولی رگ غیرتشو خوب دیدم.

صغرا چادر مشگیش را سر کرد، طوری رو گرفت که تنها گوشه ای از چشمش پیدا بود تا بتواند جلو پایش را ببیند. از در اتاق بیرون رفت وبه سرعت از حیات خونه زد به کوچه بی انکه کسی اورا ببیند

  • دور مدرسه را خیلی وقت پیش بود که خط کشیده بود و اصرار مش اکبر هم هیچ فایده و اثری روی رمضون نداشت. او تصمیم خودش را گرفته بود. به همین خاطر مش اکبر از اوخواسته بود که در میوه فروشی به او کمک کند تا او بتواند حداقل در وسط روز کمی استراحت بکند. رمضون اگرچه از این کار چندان راضی به نظر نمی رسید اما چاره ای هم نداشت. یا بایستی مدرسه رفتن را ادامه دهد و یا اینکه به مش اکبر کمک کند.

روزها می گذشت بی آنکه اتفاق خاصی رخ دهد. مش اکبر مثل همه روزها صبح زود برای خرید بار به میدان میوه فروش ها می رفت تا بار خوب گیرش بیاد. بعد از آن جعبه میوه ها رو بار وانتی میکرد به سمت مسجد شاه. رمضون هم بعد از نیم ساعتی سرو کله اش پیدا میبشد و مشغول ظفت و روفت بساط بود تا مشتریها پیداشون بشه. این کار هر روزشان بود. هفت روز هفته.

صغرا هم گاه گداری سرکی به مسجد شاه میزد واز دور به رمضون چشم و ابرو نشان میداد تا رمضون مبادا فراموش کند که چه قول و قراری با هم گذاشته اند. بعد از آن راهشو می کشید به سمت خونه قبل از اینکه سرو کله آقا داداشش پیدا بشه.

مهدی که همه به مهدی سه گوش صداش میزدند تنها برادر صغرا بود و صغرا هم تنها خواهر مهدی. اصل و نسبشون مال خود تهران بود. از محله امامزاده یحیی. پدرشون که همه اورا آق تقی صدا می کردند از لاتای محل بود و تو کار فروش مواد مخدر دست داشت و تو قلعه هم گفته می شد که دو سه تا خونه داره. از این راه تونسته بود پول و پله ای بهم بزنه ودور و برش هم کلی آدم ریخته بود که کارشون خبرچینی و ردو بدل کردن مواد بود. پاسبانهای زیادی هم از این راه نون می خوردند. همیشه می گفت: "سفره ای پهن شده که همه شکمشونو سیر کنن و چشم به مال کسی دیگه نداشته باشن". همه محل از کار و بارش خبر داشتند ولی برای اینکه ظاهری آبرومندانه به خود و درآمدش بدهد مغازه ماست بندی هم راه انداخته بود و روزا تو مغازه پشت دخل می نشست.

همه تو محل ازش حساب می بردند، بخصوص خانواده هایی که سعی داشتند با آبرو زندگی کنند و تا آنجا که می توانستند از رودر رو شدن با او و آدمای دور و برش پرهیز می کردند. همیشه راهشونو کج می کردند که با او چشم تو چشم نشن و اگر هم می شدند با یک سلام و خم کردن سر خیلی سریع رد می شدند.

کسایی هم بودند از قماش خودش که سعی داشتند سر آق تقی را زیر آب کنن یا به یه شکلی از شرش راحت بشن. اما جا پای آق تقی سفت بود و تا وقتی که دم پاسبانهارو می دید نگرانی از رقبای خودش نداشت. اما اتفاقی که انتظارش را نمی کشید به سرش اومد. در یه شب آشتی کنان با یکی دیگه از گردن کلفتای قلعه در یکی از خونه هاش در قلعه با قمه کشته شد و از آن روز به بعد پرونده اش برای همیشه بسته شد. اکثر اهالی محل از این خبر خوشحال بودند ولی جانب احتیاط رو هم از دست نمی دادند و سعی می کردند ظاهر رو هم حفظ کنن.

زمانی که آق تقی در یکی از خانه های قلعه با قمه کشته شد، مهدی تنها بیست سال و صغرا دو سه سالی سن داشت. مادرشان نیز دوسال بعد از کشته شدن آق تقی از دنیا رفت و سرپرستی صغرا افتاد به گردن مهدی. مهدی از یک دده نیز کمک می گرفت چرا که می دانست به تنهایی از پس این کار برنمی یاد.

اهالی محل فکر می کردند که با کشته شدن آق تقی بعد از آن می توانند با خیال راحت و بدون مزاحمت های خودش و نوچه هایش نفس راحتی بکشند. اما خیال باطلی بود. مهدی خیلی زود توانسته بود جای خالی پدرش را پر کند.انگاری که هیچ اتفاقی نیافتاده است.

رمضون از شجره نومچه ی مهدی سه گوش خوب خبر داشت و می دونست که با چه کسی طرف است و باید جانب احتیاط را حفظ کنه و بیگدار به آب نزنه. از طرفی هم با کاری که داشت چندان دلخوش نبود. هوایی تو سرش بود که اندازه قد و قواره اش نبود ولی نمی دانست با آن چکار باید بکند. در عین حال دست کشیدن از آن هم برایش مقدور نبود. آینده اش، همه چی به آن بسته شده بود. تصمیم راحتی نبود وحتی نمی توانست آن را با مش اکبر درمیان بگذارد. خوب می دانست که جواب مش اکبر چه خواهد بود. پس چه بهتر هرچی تو کله اش هست برای خودش نگهدارد و تا تصمیم نهایی آن را با کسی درمیان نکذارد.

آخر شب در راه خونه با جواد یکی از بچه های محل سرچهاراه کنار گاری لبو فروشی که مشغول خوردن لبو بود روبرو شد.جواد رمضون رو به لبو تعارف کرد و رمضونهم تعارف جواد رو پس نزد. خوب می دونست که تو اون هوای سرد خوردن لبوی داغ می چسبه. رمضون شنیده بود که جواد با دارو دسته ی مهدی سه گوش سر و سری داره ولی خوب مطمئن نبود و مایل هم نبود که از خودش بپرسه، چون می دونست که جواب سربالا خواهد داد و شاید فکر کنه که میخوام زیر زبونشو بکشم و بخوام برای کسی خبر چینی کنم.

جواد رو کرد به رمضون: پسر خیلی وخته ازت خبری نیست! کجا می پلکی؟

پیش بابام میوه فروشی می کنم.

میوه فروشی ...!؟

آره ... میوه فروشی.

آخه میوه فروشی هم شد کار!؟

مگه چه شه میوه فروشی ...؟ مشکلی داری باهاش؟

نه ... بلاخره یه عده هم باید میوه بخورند دیگه... بدون میوه که نمیشه...

رمضون گفت: مگه تو کار بهتری داری؟ خودت چیکار می کنی؟ اسن کارو باری داری یا اینکه صیح تا شب ول می گردی؟

ول گشتن دیگه تموم شد داش من... کارم شده پول جمع کردن از تو خیابون... شبی راحت هزار تومن ته جیبمه... هزار تومن!

نکنه جیب میزنی؟

منو جیب زنی...!؟ به من میاد که جیب زن باشم؟ نه داش رمضون... فعلا میزارمت تو خماری بمونی، همه چی رو که نمیشه یه باره گفت... فقط اینو بهت بگم که تو کار ما بایستی پیزیشو داشته باشی. جربزه میخواد... اگه داری بیا بالا... در غیر اینصورت میوه بده دست مردم.

تویی که من دیدمت و می شناسم همیشه گشاد گشاد راه می رفتی... حالا مگه تنبونت دوتا شده؟... زبون درآوردی... بالا بیار اگه چیزی تو دلته...

نه چیزی نیست ... همینطوری دوست داشتم باهم گپی بزنیم... راستی یه سیگاری دارم ... اگه هستی بیا بریم اونور خیابون بدیمش به دم... چی میگی...؟ هستی یا نیستی...؟

بریم ... یه شب که هزار شب نمیشه.

هوای سردی بود، مغازه ها یکی پس دیگری با رد کردن آخرین مشتری هاشون کرکره ها رو پایین می کشیدن و بسمت خانه هاشون رهسپار می شدند... بعد نوبت شبگردها می رسید که برای مراقبت از مغازه ها به خیابان بیایند.

هنگام عبور از خیابان جواد رو کرد به رمضون: راستی... کار عشق و عاشقیت به کجا کشید؟

رمضون با تعجب پرسید: منظورت چیه...؟ راجع به چی حرف میزنی؟

دیگه واسه ما شامورتی بازی درنیار... تو... صغرا... خواستگاری...

رمضون دید که جای فیلم بازی کردن نیست... : اشتباه بود... شیطون میره تو جلد آدم و کاری می کنه که نباید بکنه... تموم شد... ای کاش که آقا مهدی هم قضیه را نادیده بگیره... حالا تو هم وقت گیر اوردی؟ روشنش کن دیگه...

صبرکن از خیابون رد بشیم... بعد

ببینم کبریت داری؟

واست فندک میزنم.

نکنه بانک زدی؟

جواد سیگاری رو گذاشت لای لبش و فندک رو زد و با دو پک اول سر سیگاری همچون همچون قله آتشفشان گداخته شد. جواد پک دیگه ای زد و آنرا رد کرد به رمضون...

اولین بار بود که رمضون لب به سیگاریی میزد و همان دو سه پک اول کافی بود که او را خوب ملنگ کند... جواد سیگاری را از دست رمضون گرفت تا اینکه کار رمضون به کره لازم نکشه...

رمضون از جواد خداحافظی کرد و به سمت خانه روان شد...در حین دور شدن جواد یا صدای بلند گفت: راستی رمضون! آقا مهدی جویای حالت شده بود... به من گفت اگه یه وخت دیدمت بهت بگم که کارت داره.

رمضون نشئه سیگاریی بود که کشیده بود و احساس می کرد که به جای راه رفتن در حال پرواز کردن است. صدای جواد را از پس گردنش شنید. صدایی همچون صدا های دیگر. رمضون غرق در دنیای خود بود وبه اینده ای می نگریست که در پیش روی خود ترسیم میکرد. در آن لحظه هیچ چیزی قادر نبود تا او را از دنیایی که برای خود ساخته بود خارج سازد. دنیایی عاری از تنگناهای روزمره ای که پی در پی با آن بایستی کلنجار رود و هیچگاه پایانی برای آن متصور نیست. اوبا گامهای آرام به سویی قدم برمیداشت که هیچگاه خواهان رسیدن به آن نبود. دخمه ای همانند لانه حشرات. چراغ های گردسوزی که در پشت پنجره هر اتاقی مانند حشراتی که از خود نور متصاعد می کنند کورسویی می زنند. کورسویی از پی بقا. برای بودن اما نه برای زندگی کردن. رمضون خواهان زندگی کردن بود و نه زنده ماندن...

 

افزودن دیدگاه جدید