چهارشنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۴۰۰ - ۱۲ می ۲۰۲۱

ماجراهای مش رمضون - ماجرای هشتم

۰۴ ارديبهشت ۱۴۰۰

مش اکبر قصد داشت قبل از اینکه به اتاق خودش برود سری به حسن آقا شوهر طاهره خانم بزند. با خودش هم مقداری میوه آورده بود که دست خالی نباشد. مدتی بود که حسن آقا بخاطر مریضی به سر کار نمی رفت و تو خونه مونده بود و جعفر پسرشان جوابگوی مخارجشان بود. طاهره خانم هم زن قناعت کاری بود و مو را از ماست می کشید تا اندک درامد جعفر کفاف زندگیشان را بکند.

هوا گرگ و میش بود، نور تیرهای چراغ برق کوچه به زحمت زیر پای خودشان را هم روشن می کردند تا چه رسد کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک محلات جنوب شهر را. با این وجود اهالی محل به همین هم راضی بودند، البته اگر بچه های محل می گذاشتند لامپ های تیرای چرغ برق سالم بماند. بیشتر اوقات بزرگ محله دوره می افتا تا پول جمع کند برای خرید لامپ هایی که شکسته شده بود. ماموران شهرداری شاید سالی یک بار به کوچه های محل می آمدن برای مرمت تیرهای چراغ برق و یا عوض کردن لامپهای سوخته و شکسته. فصل پائیز رو به اتمام بود و سرمای زمستان آرام و خرامان چتر خود را بر روی شهر می گستراند و به مردم پیام می داد که خود را برای برف و بوران آماده سازند. بسیاری در آن محل برای گریز از سرما تنها چاره را در برپا کردن کرسی می دیدند. اکثر خانواده های اهالی محل تنها استطاعت اجاره یک اتاق را داشتند و حتی برای گرم کردن همین یک اتاق هم با مشکل روبرو بودند. بنابراین مجبور بودن بین کرسی و نفت برای چراغ علاءالدین یکی رو انتخاب کنند و اغلب قرعه می افتاد به کرسی. آنهایی هم که بچه کوچک داشتند خیالشان راحت بود که اگر بچه ای جاشو شب خیس کرد، حداقل تا صبح از حرارت کرسی خشک خواهد شد و دیگر زحمتی برای مادر نخواهد بود و بچه خطا کار هم نگرانی کتک خوردن از مادر نبود.

مش اکبر قصد داشت قبل از اینکه به اتاق خودش برود سری به حسن آقا شوهر طاهره خانم بزند. با خودش هم مقداری میوه آورده بود که دست خالی نباشد. مدتی بود که حسن آقا بخاطر مریضی به سر کار نمی رفت و تو خونه مونده بود و جعفر پسرشان جوابگوی مخارجشان بود. طاهره خانم هم زن قناعت کاری بود و مو را از ماست می کشید تا اندک درامد جعفر کفاف زندگیشان را بکند.

مش اکبر پاش به دالان خانه رسیده بود که صدای شیون و زاری طاهره خانم توجه او را به خودش جلب کرد ولی نمی توانست حدس بزند که علتش چه می تواند باشد. فکر کرد که دوباره با یکی از همسایه ها بگومگو کرده. مش اکبر وقتی وارد حیاط شد دید که طاهره خانم وسط حیاط نشسته و زنهای همسایه هم دوره اش کرده اند. یکی او را باد میزند و دیگری سعی می کند به او آب قند بدهد. تقریبا در حالت نیمه بیهوشی می ماند. مش اکبر مات و مبهوت مانده بود و نمی دانست چکار باید بکند و اینکه موضوع از چه قرار است. جرات سئوال کردن هم نداشت. در جای خودش خشک شده بود و به طاهره خانم و زنهای همسایه خیره شده بود و با نگاهش به دنبال علت این همه آه وناله بود. در همین حال رمضون که متوجه آمدن مش اکبر شده بود بطرف او رفت و او را به کناری کشید.

مش اکبر پرسید: بابام جان قضیه چیه؟ طاهره خانم چش شده؟ با کسی دعوا کرده؟ بگو ببینم چه اتفاقی افتاده؟

رمضون گفت: حسن آقا!

- حسن آقا چی؟

- دوساعت پیش تموم کرد.

پاکت میوه از دست مش اکبر افتاد و میوه ها پخش حیاط شدند و خودش هم چمباتمه زد وشروع کرد به گریه کردن.

رمضون گفت: تو چرا گریه می کنی؟ مگه کس و کارت بوده؟ همه باید این راه رو برن. دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره!

مش اکبر سرش رو نیمه بالا گرفت و گفت: بابام جان این چه حرفیه که میزنی؟! ما که از سنگ و آهن درست نشدیم که... آدم دلش می سوزه... حسن آقا آخه سنی نداشت! بعض ها انگار برای رفتن عجله دارن!

رمضون گفت: احتمالا.

مش اکبر پرسید: احتمالا چی؟

رمضون گفت: منظورم اینه که، احتمالا عجله داشت که زود بره.

مش اکبر سری تکان داد و دست گذاشت رو زانوانش و در حین بلند شد گفت: حرف زدن با تو آدم رو از زندگی بیشتر سیر می کنه. حالا جعفر کدوم گوریه؟ هنوز از کار نیومده؟ کی از کار میاد؟ یکی رو می فرستادین سراغش.

- اینارو چرا به من میگی؟ من مگه چیکارم... تازه از کجا بدونم کجا کار میکنه؟ هرجا باشه الان سر و کله اش پیدا میشه.

همسایه ها مونده بودن که چیکار کنن. طاهره خانم دوباره شروع کرد به زبون گرفتن و یکی دوتا از همسایه ها هم انگاری یاد بدبختی های خودشون افتاده بودن و باهاش همراهی می کردند. این وسط معلوم نبود کی برای کی داره زبون میگیره. هوا حسابی تاریک شده بود و بقیه مردای خونه هم خسته و کوفته همگی از کار برگشته بودند و وسط حیاط دایره ای تشکیل داده بودند و داشتند با هم صلاح مشورت می کردند که با جنازه حسن آقا خدا بیامرز امشب چیکار بکنن. خلاصه به این نتیجه رسیدن که بهتره جنازه را ببرن تو مسجد چون شگون نداره جنازه تو خونه باشه. بلاخره همگی همت کردن و جنازه حسن آقا را روی دوششان بردند تو مسجد.

چند ساعتی از مردن حسن آقا گذشته بود که جعفر مست و پاتیل تلو تلو مثل جنی که موشو آتیش زده باشن وسط حیاط ظاهر شد. روی پاش بند نبود. بوی عرق سگی که خورده بود همه حیاط خونه را گرفته بود. نگاهی به اطرافش کرد و بعد رو به جماعتی که تو حیاط جمع شده بودند کرد و پرسید: چی شده؟ چرا ماتم گرفتین؟ مگه کشتیاتون غرق شده؟

طاهره خانم جلو اتاق نشسته بود وتکیه اش را به دیوارداده بود. صدایی ازش در نمی اومد. دیگه رمقی براش نمانده بود. نمی دانست به پسرش چه بگوید. تنها کاری که توانست انجام بده این بود که صورتش را در دو کفه دستش پنهان کند و به گریه ادامه دهد.

یکی از از وسط با صدایی حزن انگیز گفت: جعفرجان! پدرت! حسن آقا چند ساعت پیش عمرشوداد به شما.

رمضون زیر لب به خودش گفت: این دیگه چه صیغه ایه؟! اگه داشت که خودش مصرف می کرد...

جعفر آنقدر منگ عرق بود که نفهمید صدا از کجا آمد و چی گفت.

در همین حال رمضون جلو آمد و دست جعفر را گرفت و اورا به اتاق خودشان برد. هردو چند دقیقه ای ساکت روبروی هم نشسته بودند و حرفی هم نمی زدند. جعفر هنوز ملتفت نشده بود که جریان از چه قرار است

بعد روکرد به رمضون وپرسید: رمضون! بگوببینم... باز بز آوردیم؟

- آره رفیق جان ... بعد جوری هم بز آوردین!

- کسی طوریش شده؟

رمضون گفت: ببین، خودت خوب می دونی که همه ما یه روزی رفتنی هستیم. امروز نوبت منه فردا نوبت تو...

جعفر در حالی که داشت رو فرش ولو می شد گفت: واسه من روضه نخون، بگو کی رفته؟

رمضون دستش اومد که وخت فلسفه بافی نیست و حقیقتا هم حالشو نداره. تو چشمهای جعفر نگاه کرد و گفت: بابات رفت اون دنیا.

جعفر ساکت شد ودیگه حرفی نزد. تو چشمهای رمضون خیره شد بی آنکه پلکی بزند. بعد قطرات اشگ بود که روی گونه هایش به زیر می آمد.

رمضون می دانست که کلامات در چنین شرایط بی معنا ترین واژه ها خواهند بود و تنها سکوت است که معنا پیدا می کند.

جعفر توانسته بود که خود را در پناه الکل جای دهد تا بتواند آنچه را که به گوش شنیده است را در خود هضم کند. او دیگر نیازی به کسی نداشت تا او را در اینراه همراهی کند. مستی بیش از هرکس دیگری در آن لحظه بهترین مونس اوبود. اودر خود غرق شده بود و تنها صدای نفس کشیدنش سکوت فضای اتاق را در خو می پیچید و نشان از حضور او می داد. رمضون نیز با سکوت همراه شد و خود را به گوشه اتاق کشاند و زانوهایش را در بغل گرفت و در دنیای خود به پرواز درآمد.

صدایی از بیرون شنیده نمی شد. همه به اتاق هایشان رفته بودند و مش اکبر هم بی صدا وارد اتاق شده بود و در گوشه ای از اتاق چمبک زده بود و به رمضون و جعفر خیره شده بود ودر خود شهامت آن را نمی دید که بخواهد آن سکوت خفقان آور را بشکند. چاره ای نداشت...

زمان سپری می شد و همچنان سکوت بود و سکوت... به ناگاه جعفر روی دو پای خود نشست و دست روی زانوانش گذاشت تا به کمک آن بتواند بایستد. به سختی تعادل خودش را حفظ می کرد اما معلوم بود که هوشیار است. بی آنکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت.

مراسم سوگواری حسن آقا با عزت فراوان برگزار شد درضمنی که زندگی نیز برای مابقی همسایه ها همچون گذشته به پیش می رفت. انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است. روزها و شب ها شباهت مخوفی با هم پدید آورده بودند و تنها مرگ و عروسی بود که گاه گاهی می توانست یکنواختی روزها و شب ها را در خود بشکند. اما در این میان تنها طاهره خانم بود که تغییر بوجود آمده را با پوست و گوشت خود حس می کرد. با این وجود تلاش می کرد تا خود را با آن وفق دهد و زندگی را ادامه دهد. جعفر هم با کار و عرق خوری های شبانه اش روزگار می گذراند. کسی نمیدانست که عرق خوری وی بخاطر فقدان پدرش است یا اینکه سبک تازه ای از زندگی است که او آنرا کشف نموده.

مش اکبر و رمضون هم سرگرم میوه فروشی خودشان بودند و از کمک به طاهره خانم نیز دریغ نمی کردند. طاهره خانم هم طبق قرار قبلی برای مش اکبر و رمضون غذا درست می کرد و بودن آن دو نیز در نبود شوهر مرحومش قوت قلبی برایش بود. رمضون هم بیشتر به او انس گرفته بود وبیشتر اوقات غذایش را با طاهره خانم و جعفر می خورد. گاهی هم مش اکبر آنها را همراهی می کرد. بخصوص بعد از مردن حسن اقا پای مش اکبر بیشتر به اتاق طاهره خانم وجعفر باز شده بود. اگرچه بیشتربرای غذا خوردن بود اما رمضون شصتش خبردار شده بود که ظاهرا مش اکبرگوشه چشمی به طاهره خانم دارد ولی آنرا بروز نمی دهد. بعد از شام و کمی صحبت های متفرقه، مش اکبر و رمضون مثل شبهای دیگر خداحافظی کردند که به اتاق خودشان بروند، ولی قبل از رفتن، مش اکبر رو کرد به طاهره خانم و پرسید که فردا چی چیزی لازم داریم که من سر راه بخرم وبا خودم بیارم که شما لازم نباشه توروز بری بازار.

طاهره خانم گفت: چیزی لازم نیست مش اکبر، ولی اگر زحمت نیست با خودت گوشت آبگوشتی بخر بیار.

همین چند کلمه که بین مش اکبر و طاهره خانم رد و بدل شد بقدری خودمانی بود که برای رمضون کافی بود تا به شکی که داشت یقین پیدا کند. بعد زیر چشی نگاهی به جعفر کرد و چشمکی زد. جعفر هم لبخندی روی لباش نقش بست.

رمضون در راه رفتن به اتاقشان رو کرد به مش اکبر و گفت: حالا کی شیرینی بخوریم؟

- کدوم شیرینی؟

رمضون به طعنه گفت: شیرینی ختنه سوری جعفر دیگه؟ فراموش کردی؟

- بابام جان! مگه عقلتو از دست دادی؟ ختنه سوری جعفر یعنی چه... باز داری سر به سر من میزاری؟

- خودتو به کوچه علی چپ نزن... خب حالا بگو ببینم از کی گلوت پیش طاهره خانم گیرکرده؟ خوشا به حال حسن آقا که دیگه جوش تنهایی طاهره خانم را نخواهد زد. ببینم از حسن آقا اجازه گرفتی ؟

مش اکبر وانمود می کرد که داره دیگه از حرفای رمضون از کوره به در میره ولی ته دلش از اینکه قضیه رو شده خوشحال بود. بلاخره میخواست که این موضوع یه جورایی برملا بشه.

مش اکبر خیلی جدی گفت: شبی که جنازه آن خدابیامرز را بردیم تو مسجد، بعد از اینکه همه از مسجد زدن بیرون نشستم بالای سرش ودستمو گذاشتم رو سرش وبهش گفتم که، حسن آقا زود رفتی اما چکار میشه کرد قضا و قدر الهی است و از دست مخلوقش کاری برنمیاد. وقتی میگه بیا باید بری، روحرفش هم نمیشه نه گفت. خلاصه اینکه شما رفتی ولی خدا را خوش نمی یاد که طاهره خانم تنها و بی یاور باشه. اجازه بده که من ازش مراقبت کنم. قول میدم اگه از شما بهتر نباشم ولی ادای امانت داری را بجا بیاورم که هم خدا راضی باشه و هم بندگانش. این بود کل ماجرا. البته دست خطی از حسن آقا ندارم که حرفامو تایید کنه ولی با زبون بی زبونی گفت برو خدا به همراهت و انشاالله که از این امتحان روسفید بیرون بیایی.

رمضون دهنش باز مونده بود و هیچ فکر نمی کرد که مش اکبر بتونه همچین داستانی براش ببافه. اولین بار بود که مثل خر تو گل گیرکرده بود. انتظار داشت که مش اکبر به تته پته بیافته و زبونش بند بیاد و مایه دست رمضون بشه برای سربه سر گذاشتنش. اما این دفعه را پاک رودست خورده بود و برای اولین بار بود که حرفی در مقابل مش اکبرنداشت بزنه.

رمضون کمی مکث کرد و زل زد به مش اکبر و خیلی جدی تر از مش اکبر گفت: ببینم، حسن آقا ازت نخواست قباله یا سند گاری میوه فروشی رو مهریه طاهره خانم کنی؟

- نه نخواست... فقط گفت ما رو روسیاه نکنی! منم قول دادم و یه شاخه از سیبیلم رو پیشش گرو گذاشتم. اونم قبول کرد و گفت برو ببینم که چکار می کنی.

- طاهره خانم چی؟ از قرار و مدار تو با حسن آقا خبر داره؟

- آره... بعد از هفت اون مرحوم بود که براش تعریف کردم... که چه حرفی بین من و حسن آقا رد و بدل شد. قند تو دلش آب شد.

رمضون سری تکان داد و گفت: انشالله به پای هم پیر بشین ...

ادامه دارد

 

افزودن دیدگاه جدید