چهارشنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۴۰۰ - ۱۲ می ۲۰۲۱

تغییرات ساختاری در طبقه کارگر در اسپانیا

۱۰ ارديبهشت ۱۴۰۰

تمامی مبارزات مهم به خاطر منافع طبقه کارگر که به پیش برده شدند - خواه پیروز شدند خواه به شکست انجامیدند - توسط سازمان‌های پرقدرتی متشکل از کارگران صنعتی هدایت شدند که به آگاهی طبقاتی رسیده بودند و دارای صلاحیت اخلاقی و صلاحیت تجربی مبارزاتی بودند. در درازای دو قرن بر پایه کار و ارتباط مستقیم با ابزار تولید فرهنگی بر اساس کار و توسط کارگران بوجود آمد که اکنون به تدریج رنگ می بازد و تا کنون جانشینی برای آن به وجود نیامده است.

 

توسعه تاریخی مناسبات سرمایه داری و اشکال خاص تکاملی آن عناصر اصلی شکل دهنده آن را یعنی طبقات کارگر و سرمایه دار را نیز دچار تغییرات کرده است؛ مطابق با همان دینامیسمی که مناسبات را نیز دچار تغییر کرده است. در اینجا توجه ما مشخصاً به مناسبات سرمایه‌داری در دهه‌های اخیر خواهد بود، در اروپا و در آمریکا، و به طور خاص روی طبقه کارگر و تضادهای تازه ای که در این مناسبات به وجود آمده اند.

تنوع ساختارهای اقتصادی، تکنولوژیک، مناطق جغرافیایی، فعالیت های اقتصادی و مقامی که هر کدام از آنها در این مناسبات اشغال می کند و همچنین سیستم های فرهنگی، سیاسی، قضایی و مذهبی متفاوت وجود طیف بسیار وسیع و متفاوتی را هم در طبقه سرمایه‌دار و هم در طبقه کارگر در همه کشورهای دنیا تأیید می‌کنند. به همه این ها‌ باید به وجود آمدن جوامعی را اضافه کنیم که آداب، رسوم و امکانات کاملاً متفاوتی با جوامع قرن ۱۹دارند.

تضاد بنیادین میان طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار همچنین روی اقشار و لایه های متفاوتی که هر کدام از این طبقات در دل خود دارند، عمل می کند. به عنوان مثال، در بخشهای مالی تضاد میان کارکنان با سرمایه داران این بخش حدت و شدت خاص خود را دارد و به عبارتی از نیروی برخورد کمتری برخوردار است. این واقعیتی است که تضادهایی که در میان هر کدام از این طبقات میان لایه های خودشان به وجود می آید، هم در طبقه سرمایه‌دار و هم در طبقه کارگر، از شدت و حدت کمتری برخوردار هستند.

ملی کردن بزرگترین شرکت نفتی و انرژی آرژانتین YPF مصداق بسیار روشنی از این موضوع در این کشور است. از یک طرف بورژوازی آرژانتین و اسپانیا و از طرف دیگر طبقه کارگر آرژانتین و طبقه کارگر اسپانیا. در این حالت بورژوازی اسپانیا از شرکت نفتی این کشور حمایت کرد و سندیکاهای اسپانیایی هم به همچنین. در آرژانتین هم به همین شکل عمل شد، منافع ملی در آرژانتین اولویت پیدا کردند و منافع طبقاتی تحت الشعاع قرار گرفتند، در اسپانیا هم اتهادیه (کمیسیون) های کارگری بیانیه ای با مضمون مشابه صادر کردند که مضمون آن این بود که منافع ملی بر منافع طبقاتی الویت پیدا می کنند.

اگرچه این تضاد ها تضاد های فرعی خوانده می شوند ولی زیاد تکرار می‌شوند. نگاه کنیم به منازعاتی که میان سیاستهای بسیار مورد احترام دفاع از محیط زیست به وجود می آید با کارگران شرکت هایی که محیط زیست را آلوده می کنندف یا منازعات میان کارگران کارخانه های اسلحه سازی و سیاست های دفاع از صلح و علیه جنگ. از مثال روشن دیگری می توان یاد کرد: کارکنان شرکت بزرگ ان دسا در کشور خودمان اسپانیا، که در بخش تولید و بخش انرژی فعال است، از ملی کردن آن حمایت نمی‌کنند و ضرورت وجود یک شرکت بزرگ تولید انرژی را در مالکیت دولت اصلاً مورد توجه قرار نمی‌دهند.

روشن بینان بورژوازی و طبقه کارگر سعی فراوان می کنند که تضادهای فرعی در میان لایه های متفاوت هر طبقه را به حداقل برسانند و در کنار آن بر منافع مشترک میان این لایه‌ها تأکید کنند. در اسپانیا خیلی طبیعی است که شاهد باشیم مکرراً منازعات میان سندیکاهایی که در سطح ملی فعال هستند مانند اتحادیه (کمیسیون) های کارگری و یا اتحادیه همگانی کارگران با سازمان‌های خودشان در ایالات خودمختار مانند کاتالونیا و یا ایالت باسک. در میان آنها رقابت هایی بسیار فشرده صورت می گیرد برای گرفتن سوبسیدها و کمک‌های مالی که در سطح ایالت های خودمختار عمل می کند.

این منازعات را همچنین درسطح جهانی می توان مشاهده کرد، در سازمانهای جهانی سندیکایی و یا به همان شکل در آن دسته از سازمان هایی که توسط سرمایه داری جهانی کنترل می شوند؛ مانند سازمان ملل متحد، یونسکو، سازمان جهانی کار، ناتو، صندوق بین المللی پول و از این قبیل. نمونه این بحران‌ها را در سازمان جهانی بهداشت و درمان هم اکنون شاهد هستیم. البته در برخی از این سازمان‌ها کنترل همه جانبه آمریکا اجازه نمی‌دهد که منازعات مورد دید همگان قرار گیرند ولی در سازمان تجارت جهانی این اختلافات دیده می شوند. نمونۀ دیگر در خروج آمریکا از معاهده پاریس خود را نشان داد، یا خروج آمریکا از یونسکو که چند سال پیش اتفاق افتاد.

این شرایط و بروز آن ها در سیاست تضاد بنیادی میان کار و سرمایه و همچنین عوامل به وجود آورنده آن ها را از بین نمی برد. تضاد دائمی حتی در سرمایه‌داری سالیان اخیر میان بهره کشان و استثمارشوندگان همچنان وجود دارد. ما می باید از تضادهای موجود و دسته بندی آنها و ارتباط میان آنها تحلیل دائمی و مداوم داشته باشیم. این کار اجتناب ناپذیر است اگر نخواهیم در صف دشمنان طبقه کارگر قرار بگیریم.

یکی از مهمترین تلاش‌های بورژوازی که در آن خیلی هم سرمایه‌گذاری می‌کند آن است که با تکیه بر علم جامعه‌ شناسی وجود طبقات و تضاد میان آنها را محو می کند. فاشیسم و پوپولیسم نیروهای راست همیشه سعی کرده اند که جوامعی بسازند بدون طبقه، البته فقط روی کاغذ و البته در چارچوب سیستم سرمایه داری. سندیکالیسم ساخته شده توسط این رژیم ها گواه روشن این امر است، سندیکاهایی با ساختار هرمی در اسپانیا در دوران فرانکو نمونه این سیاست است. کلیسای کاتولیک نیز در اواخر قرن ۱۹ با ایده های مشابهی بسیار فعال بود (ایجاد انجمن هایی با فعالیتهای اجتماعی با حمایت پاپ لئون سیزدهم). بعدها فعالیتهای این انجمن ها بدون شک در به وجود آمدن فالانژیستها در دوران فرانکیسم تاثیر بسزایی داشتند. آنها همیشه سندیکاهای کارگری را که در چارچوب منافع طبقاتی شان مبارزه می کردند دشمنان خود می دانستند و با آنها مقابله می کردند. می توان گفت که نیروهای راست در تقابلشان با سندیکاها شکست خوردند ولی نه به طور کامل؛ حتی در دوران دموکراسی. نیروهای راست سیاست نفوذ در سندیکا های واقعی را پیش گرفتند و در آنها کم کم نیرو گرفتند در نتیجه در سندیکا ها حضور نوعی نیروی سازشکار قوت گرفت که به تدریج رو به فزونی گذاشت. به تدریج نیروهایی وارد این سندیکاها می شدند که دارای ایدئولوژی نبودند و یا نظرگاه های نیروهای راست را دارا بودند. این امر همراه بود با بیرنگ شدن ایدئولوژی در نزد پیشگامان مبارزات سندیکایی.

این تفاوت های عینی که به طور جداگانه در هر دو طبقه وجود دارند باید به طور دقیق مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرند زیرا دقایق بسیار با ارزشی را از تغییرات در طبقات سرمایه‌دار و همچنین تغییرات در ترکیب طبقه کارگر در اختیار ما می‌گذارند که در نگاه ایدئولوژیک ما بی تأثیر نخواهند بود. این بررسی ها به ما کمک می‌کنند تا پیچیدگی‌های راهی را که طبقه کارگر در پیش رو دارد بهتر درک کنیم. پیچیدگی‌های موجود در تئوری و پراتیک برای تغییر در جوامعی که با آنها روبروست جوامعی که در بحران پی‌درپی زندگی می‌کنند بدون آنکه راه خروجی برای آنها مشخص شده باشد.

طبقه کارگر از زمان شکل گیری آن بعد از قرن هجدهم دچار تغییرات بنیادی شده است. هم چنین بورژوازی هم از زمان به وجود آمدنش در قرن های ۱۲ و ۱۳ تغییرات ریشه ای بسیاری را از سر گذرانده است. لازم است مشخصات فعلی طبقه کارگر را بشناسیم و آنها را با دوران به وجود آمدنش مقایسه کنیم و سیر تکاملی اش را مورد مطالعه قرار دهیم در عین حال برای این که به ساده گرایی هم سقوط نکنیم باید بدانیم که طبقه کارگر در نقاط مختلف جهان به اشکال مختلف زیست می کند. شرایطی که در آن زندگی می کند، لایه های مختلفی که آن را شکل می دهند، نوع فعالیتی را که در پروسه تولید اشغال می کند، رابطه اش با جامعه، با دولت، با بورژوازی محلی، رابطه اش با بورژوازی جهانی، ... همه این ها طیف گسترده و رنگارنگی را شکل می دهند. در عین حال همچنین رابطه ای، با همه نتایج غیر قابل قبول اش، میان بهره کشان و بهره دهندگان وجود دارد. باید توجه داشته باشیم که تمام مفاهیم و زمینه‌هایی که مارکس برای تحلیل وضعیت طبقه کارگر و نقش آن در مناسبات تولید موردنظر داشت همچنان اعتبار خود را دارند.

طبقه کارگر صنعتی در نیمه اول قرن بیستم بود که به اوج قدرت خود رسید و در همان زمان بود که اوج بهره کشی از آن توسط بورژوازی در اروپا و آمریکا جریان داشت. عوامل اصلی که باعث بوجود آمدن این شرایط بودند عبارت بودند از: شکل خاص سازمان دهی کارخانجات تولیدی و شرکتهای مربوط به آنها، نوع خاص سازماندهی اشتغال، تجمع کارخانه های صنعتی در مناطق جغرافیایی بسیار مشخص، رشد آگاهی طبقاتی در میان کارگران و در نتیجه آن سازمانیابی آنها، حضور بسیار نیرومند کارگران در هسته‌های رهبری احزاب چپ و در همان حال توان تاثیرگذاری آنها در تغییر شرایط اشتغال به نفع کارگران. در این زمان است که مشاهده می کنیم نقش بخش خدمات و کارگران آن در جامعه رو به فزونی می گیرد. در بخش ساختمان این گسترش کاملاً چشمگیر است و قابل مشاهده است که طیف وسیعی از شرکت ها و تشکل های کارگری با فرهنگ های مختلف در آن فعال هستند. در کنار آنها رشد کمی و کیفی کارمندان ادارات و شرکت ها هستند که هر زمان بیشتر حضور خود را در جامعه نشان می دهند.

حضور کارگران صنعتی در کشور ما هم به لحاظ زمانی کوتاه است و هم به لحاظ تعداد. کارخانجات و کارگران صنعتی به لحاظ جغرافیایی در کانتابریا، آستوریاس، ویسکایا، کاتالونیا و در اطراف مادرید متمرکز شده‌اند. البته غیر از مناطق به طور پراکنده صنایعی مانند هواپیماسازی، کشتی‌سازی، پالایشگاه‌ها، صنایع مدرن در جاهای دیگری در اسپانیا وجود دارند. یک تحلیل اقتصادی از وضعیت فعلی چگونگی ترکیب کمی و کیفی کارگران و صنایع و صاحبان آنها و همچنین مناطقی را که در آنها فعال هستند، برای ما روشن می کند.

باید در نظر داشته باشیم که زمان ها در کشورهای متفاوت به طور متفاوت عمل می کنند. اگر روند صنعتی شدن و عوامل آن را به یک مسابقه دوومیدانی تشبیه کنیم، می‌توانیم این طور بگوییم که دوندگان دارای سرعت های متفاوت هستند، مشخصات فیزیکی هر کدام متفاوت است، تمرینات مقدماتی انها با یکدیگر متفاوت است، شروع مسابقه می‌تواند برای هر کدام به شیوه متفاوتی پیش برود، شرایط پیست مسابقه و غیره و غیره. ولی هدف برای همه واحد بوده است و همچنین طول پیست برای همه مساوی. مهاجرت کشاورزان به سوی شهرها در انگلستان در اواخر قرن هیجدهم شروع می‌شود در حالی که همین امر در اسپانیا در قرن بیست اتفاق می‌افتد. شروع و گسترش تولید کشاورزی در آمریکا همراه با اتخاذ سیاستی است که مهاجرین بسیاری را صاحب زمین در ابعاد وسیع می کند؛ هم در کشاورزی و هم در دامداری. این سیاست همراه با مکانیزه کردن کشاورزی و دخالت دادن شیوه‌های علمی برای بهره برداری از زمین های کشاورزی بود. در فرانسه با انقلاب قرن ۱۸ از ملاکین بزرگ خلع مالکیت شد و نتیجتاً کشاورزی فامیلی روی زمین ها رونق گرفت.

بهره برداری از زمین های کشاورزی به شیوه های فئودالی در مناطقی مانند آندالوسیا و اکسترامادورا از قرن ۱۵ به بعد همیشه رشد صنعت نوپای اسپانیا را مشروط کرده است. اقتصاد اسپانیا در این مناطق همیشه پاهایش در گل بوده است زیرا پیوسته به بخش‌هایی از جامعه تکیه داشته است که لازم ندیده اند برای ادامه حیات، خود را به شیوه های علمی و مشتقات آن مجهز کنند. ضعف تاریخی طبقه کشاورز، طبقه کارگر و به طور عام کارگران ریشه هایشان در این سابقه تاریخی است.

صنعت توریسم و بخش ساختمان به خاطر آن که پول راحت و رشد اقتصادی آغشته به فساد را به همراه داشتند نهایتا اسپانیا را از دستیابی به اقتصادی بر پایه های تولید و ثبات بیشتر محروم ساختند. ساختار اقتصادی اسپانیا همیشه با یک توازن منفی همراه است و این امر مانع از آن بوده است که به یک رشد اقتصادی- اجتماعی موزون و با ثبات دست پیدا کند. در شرایط فعلی اسپانیا دارای اقتصادی است که تنها به بخش خدمات متکی است بدون آن که توانسته باشد پایه های یک اقتصاد تولیدی و با ثبات را ایجاد کند. در بخشهای استراتژیک اسپانیا به شدت وابسته به غیر خود است، در این بخشها باندازه کافی منابع وجود داشت که مستقل باشد ولی از آنها استفاده نشد.

اسپانیا همیشه به سرمایه های خارجی نیازمند بوده است؛ برای راه اندازی شرکت ها و فعالیت های اقتصادی. البته این سرمایه ها هنگامی که وارد اسپانیا می شدند از نیروی کار مردم اسپانیا و از منابع آن برای نفع بیشتر خودشان استفاده می‌کردند و بعد از حداکثر بهره برداری از آنها اسپانیا را ترک می کردند.

سلطنت در اسپانیا در ۱۵۰ سال اخیر امتیازات فراوانی را به سرمایه های خارجی اعطا کرد، برای آن که از معادن آن بهره‌برداری کنند، برای استفاده از خطوط راه‌آهن امتیازات انحصاری داد، برای فعالیت‌های مالی و بانکی امتیازات انحصاری داد. در طول قرن ۱۹ مهمترین آثار هنری و تاریخی اسپانیا به سرمایه های خارجی فروخته شدند. رژیم سلطنتی قبل از آن که سیاست کار و اشتغال را در پیش گیرد، ترجیح می داد اموال مملکت را بفروشد و از این طریق زندگی کند. تسلط اشرافیت اسپانیا بر بورژوازی در ۱۵۰ سال اخیر هیچ گاه از میان نرفته است.

در دوران فرانکو اسپانیا نیروی کار به همه اروپا صادر می کرد. رشد بی سابقه صنعت توریسم و سرمایه‌گذاری‌های خارجی معجزه اقتصادی اسپانیا را باعث شدند. همه جا گفته می شد که اسپانیایی‌ها بسیار سنتی هستند و البته در همان حال همه چیزشان را نیز می‌فروشند. شاید ما خیال می کردیم همه اینها به گذشته ها تعلق دارد ولی متاسفانه هنوز ادامه دارد. به عنوان مثال صنعت توریسم شرکت‌های توریستی انگلیس را چاق و چله می‌کند ولی در همان حال محیط زیست اسپانیا را آلوده می‌کند و به آن ضربه می‌زند، روغن زیتون اسپانیا در دنیا مقام اول تولید را دارد اما در واقع به کام ایتالیایی هاست. اینها در واقع نتایج سیاستهایی ملی‌گرایانه تقلبی نیروهای راست سیاسی در اسپانیا است.

طبقه کارگر صنعتی اسپانیا تاریخی دارد بسیار کوتاه و ضعیف. نه به لحاظ کمی و نه به لحاظ کیفی با همسایگانش قابل قیاس نیست. کارگران صنعتی اسپانیا به سرعت به بخش خدمات نقل مکان کردند که در آن صنعت توریسم موتور اصلی اقتصاد شده است ولی با خصوصیات فصلی. بخش ساختمان همچنین مهم است ولی دارای وزنی بیشتر از آن که باید داشته باشد. این صنعت دارای بالا و پایین شدن های غیر قابل پیش بینی است و تحت نفوذ اقتصاد رانتی. دو بخش یادشده سهم مهمی در تولید ناخالص ملی اسپانیا دارند ولی برای آنکه تکیه گاهی باشند برای ساختار اقتصادی یک کشور پیشرفته غیر قابل اعتماد اند.

در بخش خدمات در واقع تنوع فعالیتها و متناسب با آنها تنوع کارگرانی که در آنها به کار مشغول هستند، دشوار بتوان هویت تقریباً واحدی را برای آنها تعریف کرد؛ هویتی که بتواند نیروی تغییر و رفرم های اجتماعی باشد. کارگران این بخش به لحاظ نوع فعالیت های شان بسیار متنوع هستند. به این اختلاف ها باید تفاوت های فرهنگی و قومی را افزود و در همان حال منافع متفاوتی که آنها را از یکدیگر جدا می کند بخاطر نوع اشتغالی که دارند. می باید اهداف و شعارهای بسیار وسیع و کلی را برای آنها مطرح کرد تا بتوان آنها را در یک جنبش اجتماعی بسیج کرد. می‌توانیم به عنوان مثال از طرح شعار "بازنشستگی متناسب با منزلت انسانی" یاد کنیم که لایه های بسیار وسیعی از این بخش را به خیابانها آورد.

طبقه کارگر صنعتی در کشورهای پیشرفته - مرجع مهم و قابل اعتمادی که کم‌کم از صحنه خارج می‌شود، طبقه ای که در طول دو قرن رهبری جنبش کل کارگران را به عهده داشت - به تدریج نقش پیشاهنگ دیگر اقشار طبقه کارگر را از دست می‌دهد. تمامی مبارزات مهم به خاطر منافع طبقه کارگر که به پیش برده شدند – خواه پیروز شدند خواه به شکست انجامیدند - توسط سازمان‌های پرقدرتی متشکل از کارگران صنعتی هدایت شدند که به آگاهی طبقاتی رسیده بودند و دارای صلاحیت اخلاقی و صلاحیت تجربی مبارزاتی بودند. در درازای دو قرن بر پایه کار و ارتباط مستقیم با ابزار تولید فرهنگی بر اساس کار و توسط کارگران بوجود آمد که اکنون به تدریج رنگ می بازد و تا کنون جانشینی برای آن به وجود نیامده است. در اسپانیا علاوه بر مشکلات یاد شده ضعف تاریخی و ساختاری طبقه کارگر نیز نمود می کند و متأسفانه این امر تا بخشی نتیجه مستقیم تاریخ اسپانیا است.

منبع: 
نشریه تریبون نو

افزودن دیدگاه جدید