سه شنبه ۰۱ تير ۱۴۰۰ - ۲۲ ژوئن ۲۰۲۱

ماجراهای مش رمضون - ماجرای دهم

۰۶ خرداد ۱۴۰۰

رمضون ساکت به حرفای جواد گوش میکرد، اولین بار بود که جواد را اینچنین جدی در حرف زدن میدید. جواد برای او تصویری بود از آدمی یک لاقبا که روز خود را در خدمت مهدی سه گوش می گذراند. رمضون دستش آمده بود که جواد در کار جابجایی و فروش مواد است و از اینکه تا حالا گیر نیافتاده بخاطر اینه که چندتایی آجان با او همکاری میکنن.

سام علیک رمضون! شنیدم این روزا کبکت خروس میخونه؟ حالا دیگه قاطی گنده ها شدی! خب بگو ببینم با آقا مهدی کارت به کجا کشید؟ خورده ریزایی که با هم داشتین رو صاف کردین یا اینکه هنوز چیزی تش مونده؟

رمضون انتظار روبرو شدن با جواد رو نداشت ولی چیکار میتونست بکنه، آدم الاف همیشه همه جا پلاسه، مثل پشم کون میمونه که مدام باهاته.

رمضون گفت: باز اینورا می پلکی!؟ کاری نداری جز اینکه دماغتو بکنی تو کون آدما تا بفهمی ظهر ناهار چی خوردن؟

جواد کمی ترش کرد و اخماشو برد تو هم و گفت: تو هم با این زبونت... یاد نگرفتی که با روفقات چجوری حرف بزنی؟ دارم حالتو می پرسم، اونوخت تو متلک بارم می کنی!

رمضون گفت: آخه تو چیکار به کار دیگرون داری... شدی عین زنای سیراب فروش که سرشونو میکنن تو پاچه هم تا سر از شب همدیگه دربیارن... به کار خودت برس و بزار دیگرون هم به کارشون برسن...

جواد قیافه جدی به خودش گرفت و گفت: ببخشید تیب... نمی دونستم اینقد تیتیش مامانی تشیو دارین

رمضون پرید تو حرف جواد و گفت: ببین جواد ... بزار همین رفاقت و سلام الکی که با هم داریم رو نگهداریم و بیشتر از کوپونت هم خرج نکن.

جواد کمی خودشو جمع کرد و گفت: باشه داش رمضون، از ما دلخور نشو... میدونم تو مثه بقیه نیستی... ولی با ما بعض این باش... خب اگه کاری نداری بریم قهوه خونه زیر بازارچه یه چایی بزنیم...

رمضون گفت: بزن بریم...

تو راه قهوه خونه، جواد از رمضون پرسید: چیزی توی این میوه فروشی هست؟

- ای... چندرغازی توش هست که محتاج کسی نباشیم ولی من خیال ندارم به این کار ادامه بدهم... تازگی ها هم آجانا هی گیر میدن و میخوان که بساطمونو جمع کنن، میگن سد معبره...

- خب اینکه مشکلی توش نیست... یه چیزی بزار کف دستشون. اونا دنبال تیغ زدنن... فکر میکنی ما چیکار میکنیم؟ همش باید دمشونو دید که کار به کارمون نداشته باشن. اینا با این باج گیریشون امورات خودشونو میگذرونن.

- مش اکبر بهشون میوه میده ولی اونا مایه میخوان... تازه مگه چقد تش میمونه که بخواهیم سیبیل این جاکشا رو هم چرب کنیم!؟

جواد کمی مکث کرد و گفت: قصد داری چیکار کنی؟ اگه نمیخوای میوه فروشی کنی؟

رمضون گفت: راستش هنوز نمی دونم... گوگیجه گرفتم که دنبال چه کاری برم که توش مایه درست و حسابی باشه. تو سرم زده که برم کویت جنس بیارم تهرون بفروشم... اما پول اول کار رو نمیدونم کجا جور کنم، کمِ کم پنجا تا هزاری میخواد.

جواد انگار منتظر همچین چیزی بود که از دهن رمضون بیاد بیرون...گفت: چرا با آقا مهدی موضوع رو طر نمیکنی؟

رمضون لبخندی زد و یه وری به جواد نگاه کرد و گفت: بچه شدی مگه؟! اون میاد پنجا تا هزاری زبون بسته را بده دست من... با چه ضمانتی؟ نه... دوست ندارم به کسی رو بندازم... فعلا که روزی ما به در کون خر حواله شده. راستی... شنیدم که یه حاجی تو بازار پول نزول میده و برای هر هزاری میگن دویست تومن نزول ور میداره. نزول پولش رو هم اول کار ور میداره. حساب کن چقد میشه؟ پنجا تا دویست تومن چقد میشه؟

جواد گفت: خیلی میشه.

- قربون ننت بری... منم میدونم خیلی میشه... اما چقد میشه؟

- چرا شاکی میشی؟ چه میدونم... دوست داری همین الان میریم پیشش؟

- آره بد نیست، نشونی جاش کجاست؟

- نمیدونم، ولی میشه از این قهوچی پرسید.

- بپرس ببین جاشو میدونه

رمضون و جواد با گرفتن نشونی حاجی نزول خور ته چایی شونو سرکشیدن و جواد یه تک تومنی گذاشت تو نلبکی و از قهوه خونه زدن بیرون به سمت دکان حاجی نزول خور. اما جواد ته دلش راضی نبود که رمضون بخواد پول قرض کنه و خدا خدا می کرد که نزول پول آنقد زیاد باشه که رمضون از گرفتنش صرف نظر کنه... تازه همینطوری که به کسی پول قرض نمیدن. رمضون چیزی نداره که پیش حاجی گرو بزاره. اما جواد میخواست که رمضون خودش این رو امتحان کنه تا بعد بتونه راضیش کنه که بره پیش مهدی سه گوش. مهدی سه گوش به جواد گفته بود که سعی کنه که و نرمش کنه که بیارتش تو کار، بعد خودم باهاش کنار میام. چون میدونم گلوش کجا گیره.

همانطور که جواد حدس زده بود شد. ده تا هزاری نزول پول پنجا تا هزاری بود و همون موقع هم از پول کم می شد. یعنی اینکه آقا رمضون چل تا هزاری میومد دستش تازه اگه رمضون قباله خونه داشت یا اینکه یه آدم معتبر میرفت پشتش. خلاصه اینکه دست از پا درازتر از حجره حاجی زدن بیرون.

رمضون حسابی پکر و دمق شده بود و به زمین و زمان فحش میداد. دستگیرش شده بود که کسی به این راحتی به کسی پول قرض نمیده.

جواد دستشو گذاشت رو شونه رمضون و گفت: پسر فکرشو نکن، درست میشه.، قول میدم که جور بشه. مطمئن باش اگه امروز جور نشه فردا حتما جور میشه. بسپرش به دست من.

رمضون نگاهی به جواد کرد و گفت: دمت گرم که خوب بلدی به آدم حال بدی... ولی فعلا که روزی ما به در کون خر حواله شده. بعد دوتایی زدن زیر خنده.

رمضون حین خنده از جواد پرسید: ببینم ته جیبت سیگاری پیدا میشه؟

جواد گفت: عجب حرفی میزنی، منو بدون سیگاری؟

رمضون گفت: پس بریم یه جا بشینیم تا از دمقی در بیام.

جواد پرسید : کی باید بری سر بساط؟

- تا یه ساعت دیگه... چطور مگه؟

- هیچ چی، همینطوری پرسیدم. جواد ادامه داد: نمیخوا بگی کارت با آقا مهدی به کجا کشید؟ البته اگه دلخور نمیشی؟

رمضون لبخندی زد و گفت: نه... دلخور نمیشم. خدارو شکر به خیر گذشت. اونطوری که فکر میکردم نبود. معلومه که آدامای دور و اطرافشو خوب میشناسه. البته فرصت نشد که زیاد اختلاط کنیم، گذاشتیم برا یه وخت دیگه. رمضون با لبخندی از رضایت بر روی لبانش ادامه داد. راستش اگه خدا بخواد شاید با هم فامیل بشیم. ظاهرا که از خر شیطون اومده پایین و راضی به وصلت منو صغرا هستش. رمضون آهی کشید و گفت: تا خدا چی میخواد.

جواد با لبخندی موذیانه ای گفت: البته اگه خدا نخواد ضغرا خانمو برا خودش خواسگاری کنه؟!

رمضون گفت: نه، فکر نمیکنم... اما دنیا رو چی دیدی... شانسی که ما داریم هیچ بعید نیست که فیلش یه دفه یاد هندوستان کنه و سر از خونه آقا مهدی درآد. ما شدیم مثه او شتره. به شتره گفتن: چرا شاشت از پسه؟ گفت: چه چیزم مثه همه کسه؟

جواد گفت: میدونی رمضون؟ شب که میرم خونه فقط برای عوض کردن لباس هست و خوابیدن. با ننم کنار اومدم، صبح به صبح قبل از اینکه از خونه بزنم بیرون ده تومن میزارم رو تاقچه و میدونم که دیگه غرغر ننم رو نمی شنوم، هم اون راضیه و هم من. الم شنگه ای هم به پا نمیشه، که چرا دیر اومدی خونه یا اینکه بیرون چیکار میکنی؟ فهمیدم که پول چفت دهن خیلی ها رو خوب می بنده. فقط یادت باشه وقتی شب سرتو گذاشتی رو مُتَکا که بخوابی به این فکر کن که یه روز رو بدون مردن پشت سر گذاشتی. سعی کن شب رو فقط بخوابی بدون اینکه به فردا فکر کنی چون مطمئن نباش که فردایی هم هست. البته اگه فردایی هم بود که چه خوب، انگار که بلیطت برده. خلاصه بهت بگم که زندگی رو نقد بچسب و به فردا و فرداها فکر نکن. فرداها فقط تو تقویمه. بابام شبی که میخواست منو تو شکم ننم بزاره با نوک پا از روی چهار تا بچه دیگه که ردیف هم خوابیده بودند بیصدا رد شد که مبادا بیدار بشن و نزارن تا حاج رحمت ماموریتش رو به سلامت انجام بده. خلاصه آقایی که تو باشی، ما بچه های هستیم که در هول و ولا درست شده ایم. بچه هایی که چُس رفتن گوز اومدن.

رمضون! فکر می کنی برای ما بچه های که سرپایی درست شدیم فردایی هم اس. حتی نطفه ما بچه ها هم نصفه اس. کجای تو مشدی؟ امروزتو خوش باش. مهدی سه گوشا میان و میرن و تعدادشونم کم نیست، اونم مثل باباش ممکنه همین امروز و فردا نفله بشه، بعد نوبت منو توست. توی همین مولوی و شوش امثال مثه منو تو مثه مگس ول میخورن که منتظر فرصتی هستن تا جای منو تو رو بگیرن. کافیست که سر برگردونی تا دراز بشی رو سنگ مرده شورخونه. صبح به صبح شهرداری کارش شده جمع کردن مرده از تو مولوی. بچه های سرپایی!

رمضون ساکت به حرفای جواد گوش میکرد، اولین بار بود که جواد را اینچنین جدی در حرف زدن میدید. جواد برای او تصویری بود از آدمی یک لاقبا که روز خود را در خدمت مهدی سه گوش می گذراند. رمضون دستش آمده بود که جواد در کار جابجایی و فروش مواد است و از اینکه تا حالا گیر نیافتاده بخاطر اینه که چندتایی آجان با او همکاری میکنن.

رمضون سری تکون داد و گفت: راستش نمیدونم چی بگم، منو تو جایی بدنیا اومدیم که انتخاب خودمون نبوده، جایی هم داریم بزرگ میشیم فقط به این خاطر که جای دیگه ای رو سراغ نداریم. بابا و ننه هم انتخاب ما نبوده. حالا چه بخواهیم یا نخواهیم آبی بوده که از سرمون گذشته و دیگه فرقی به حال ما نداره. الان مهم اینه که چیکار بکنیم که وضع از این بدتر نشه. بابای ما دلش به بساط میوه فروشیش و طاهره خانم خوشه. توقع هردوشون هم از زندگی کمه، با یه لقمه نون سیرن و شکایتی هم ندارن. ولی من از زندگی چیز دیگه ای میخوام و نه اون چیزی که به من داده شده...

جواد حرف رمضونو قطع کرد و گفت: پس اگه چیز دیگه ای میخوا باید بیایی دنبال من و مهدی سه گوش. فقط کافیه چشم و گوشتو خوب باز نیگرداری تا سرت زیر آب نره، بایستی چارتا چشم و چارتا گوش داشته باشی. خوب فکراتو بکن...

رمضون بدون آنکه جوابی به جواد بدهد گفت: داره دیر میشه، باید برم پیش مش اکبر تا صداش درنیموده. با جواد خداحافظی کرد و از او دور شد. خود را بر سر دوراهی میدید که می بایستی انتخاب میکرد. زندگی مشقت بار مش اکبر و خودش در پیش چشمش بود و نیازی به اثبات فلاکتی که گریبانشان را گرفته بود، نداشت. او شاهد هر روزه زندگی سوخته خود و مش اکبر و همسایگانشان بود. انتخابی که میتواند مسیر زندگی او را کاملا تغییر دهد بی آنکه به نتایج انتخابش آگاه باش، اما حداقل این را میدانست آنچه را که در حال حاظر صاحبش است بهیچوجه چنگی به دل نمی زند و میدانست که این را نمیخواهد. در عین حال این را هم میدانست برای رسیدن به صغرا تنها یک راه می باشد و آن هم مهدی سه گوش است.

 

 

 

 

افزودن دیدگاه جدید