مردی که قادر بود به وسعت جهان بخندد!

مردی که قادر بود به وسعت جهان بخندد!
دوشنبه, 6. سپتامبر 2021 - 22:13
"دو باری که اجازه ملاقات دادند همراه چند پاسدار مسلح به سالنی که هیچ پنجره ای نداشت آوردند؛ ریشش بلند شده بود. هر دیدار زخم های پانسمان شده تنش پیدا بود. دیگر اجازه ملاقات ندادند .... بعد یازده ماه که در انفرادی بود، تیر ماه سال ۶۴ به پدرش زنگ زدند که خانمش با بچه اش می توانند بیایند ملاقات. به پسرم گفتم که فردا بابا را خواهی دید . روز پنجم تیر به پدرش زنگ زدند که لازم نیست بیائید اعدام شد! باور کردنی نبود."

من مردی را می شناسم! نه! نه! بگذارید در میان اشگ بنویسم من مردی را می شناختم که هرگز نتوانستم چهره اورا بدون طرح خنده ای بر لب وچشمانی که به مهر در تو می نگریست در خاطرم ترسیم کنم.

بلند قامت بود با موهائی مجعد و پر پشت با چشمانی که مهربانی و هوشیاری با هم ترکیبی زیبا می ساختند. با دهانی که به محض گشوده شدن خنده ای نهان شده دراندرون آن با بازیگوشی وصمیمیت یک کودک بیرون می زد ونشاطی دل انگیز به محیط می داد.

این ویژگی او بود که دوست داشتنی اش می‌کرد. از بودن در کنارش خسته نمی شدی در همان برخورد نخستین گمان میکردی که سال هاست اورا می شناسی.

تحصیل کرده رشته حقوق بود .افسر زمان شاه اما بدون ادعا وتکلف؛

"حقوق خواندم که از حق مردم دفاع کنم ، ازآزادی عقیده ،آزادی سخن گفتن و آزاد زندکی گردن. این گوهر ارزشمند حیات که باید بقیمت جان از آن حراست کرد !اما ابن ها اجازه نمی دهند که حتی از حق خودم دفاع کنم.دراین مملکت حقوق و حقوقدان نخستین فربانیان دیکتاتوری هستند."

او برای گرفتن این حق پابمال شده مردم جان بر کف نهاد تا از حقی دفاع کند که دزدان تاریخی ازمردمان این سرزمین به یغما برده بودند. تمام زندگیش دراین مبارزه گذشت. دراندک فرصت روزهای نخستین انقلاب تا کوبیدن مهرومیخ خمینی بر پیشانی آن ازدواج کرد. ازدواجی ساده اما عاشقانه چنان که رسم او بود.

دردفتری کوچک روبروی دانشگاه تهران بالای انتشاراتی شناخت با یارزندگی خود، منیر که کار تایپ می کرد می‌نشستند از آزادی، از حقوق مردمی ستمدیده می نوشتند که حکومت اسلامی از آن ها دریغ کرده بود. به عنوان یک افسر از حقوق سربازان می نوشت؛ از ارتشی که باید در خدمت مردم قرار می گرفت. نشریه «سرباز و انقلاب» محصول این تلاش بود.

می نوشتند، تایپ می‌کردند. عذائی ساده می‌خوردند، لحظه‌ای آرامش توام با عشق!در می گشودم، وارد می شدم به رسم گذشته برمی‌خواست سر پرمو، زبر ومجعدش را بصورتم می کشید و می‌خندید. خنده ای که روحت را نوازش می داد وزندگی را مفهومی انسانی می بخشید.

لحظاتی اندک که می دانستیم با سنگین تر شدن فضای دیکتاتوری حکومت اسلامی کوتاه تر وکوتاه تر می شوند."لحطات نابی که پرندگانش به منقار می بردند." دستم را می گرفت چنان که عادتش بود." سری به داوود حاجی زادگان بزنیم."هیچ رفیقی را فراموش نمی کرد. رفاقتش خطی وایدولوژیک نبود. زمانی که با جریان شانزده آذر رفت، همان مهردادی ماند که بود هرگز از صمیمیتش کاسته نشد! صورت به همان مهر بر صورتت می فشرد و می خندید که رسمش بود.

سال شصت دو دستگیرش کردند؛ با عداوتی سبعانه شکنجه اش کردند. تمام مدت در سلول انفرادی نگاهش داشتند.

"دو باری که اجازه ملاقات دادند همراه چند پاسدار مسلح به سالنی که هیچ پنجره ای نداشت آوردند؛ ریشش بلند شده بود. هر دیدار زخم های پانسمان شده تنش پیدا بود. دیگر اجازه ملاقات ندادند .... بعد یازده ماه که در انفرادی بود، تیر ماه سال ۶۴ به پدرش زنگ زدند که خانمش با بچه اش می توانند بیایند ملاقات. به پسرم گفتم که فردا بابا را خواهی دید . روز پنجم تیر به پدرش زنگ زدند که لازم نیست بیائید اعدام شد! باور کردنی نبود." منیر فرهودی

"ای قلب در بدر در جای خود آرام گیر زیرا که اندوه بزرگی رادر یافته ای!"

حال او رفته بود با زخم های عمیق، با تنی رنجور از سال ها شکنجه و زندان انقرادی و زنی تنها با کودکی ثمره یک عشق زیبا از مردی که قادر بود در اوج درد بخندد و بر زبیائی زندگی بیافزاید.

كاشفان چشمه

كاشفان فروتن شوكران

جويندگان شادي

در مجري آتشفشان ها

شعبده بازان لبخند

در شبكلاه درد

با جاپايي ژرف تر از شادي

در گذرگاه پرندگان.

در برابر تندر مي ايستند

خانه را روشن مي كنند،

و مي ميرند.

زنی که سال‌ها در جستجوی یافتن مزار دلداه خود به هر گورستانی سر کشید و نشانی نیافت! تا سر انجام مردی ازدادستانی که دلش بر سرگردانی او سوخته بود، نشانی خاک اورا در"لعنت آباد، تف آباد" داد. گورستانی متروکه و تک افتاده که سال ها بعداعدامیان سال شصت هفت را در دل خود جای می دهد.

زمین خاوران دهان می گشاید چهره درد کشیده مردی با دستی بیرون آمده از خاک پرده از جنایتی بزرگ بر می دارد. گور های دسته جمعی آشکار می شوند. مادران سوگوار بر سر خاک عزیزان خود حلقه می زنند. مادران خاوران برای داد خواهی شکل می گیرند. زنی که سال ها در جستجوی "لعنت آباد بود نشانی همسر در کنار یاران می یابد. گوری گمنام در میان صد ها پیکر بی نشان مدفون شده در گور های دسته جمعی.

گور مردی که لبخندی بوسعت جهان داشت.

نام عزیزش مهرداد پاکزاد بود.

مهرداد پاکزاد

نفر دوم از راست مهرداد پاکزاد

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id> <img src alt data-entity-type data-entity-uuid data-align data-caption> <dir>
  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
لطفا حروف را با خط فارسی و از چپ به راست، یعنی از آخر به اول، و بدون فاصله وارد کنید CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.