جمعه ۰۲ مهر ۱۴۰۰ - ۲۴ سپتامبر ۲۰۲۱

دو شعر: مگر می توان از یاد بُرد؟ و «شمشاد»

۱۷ شهريور ۱۴۰۰

گوش می داد صبورانه

می نمایاند قدوقامت

می سپرد انبوه شاخه ها وبرگها به باد

که بگوید عشق گرفته او را از کام مرگ

چون عشق هست معجزه هست

تا رسید آن صبح شوم

آمدند سفیران وحشت

خزیدند چون مار به همه جا

مگر می‌توان از یاد برد؟

 

هر شعر که از امید گفت،، خواندم

شنیدم هر نوای شاد

رفتم سراغ قصه هابی با پایان خوب

آویزان کردم ازدیوار اطافم تابلو بی با خط خوش

«لحظه را دریاب »

به دل طبیعت زدم گاهی

تا وجد بیا موزم از علف

قا پیدم خنده های از ته دل

اما نبود در قلب فشرده منفذی

بسته بود بغض،، راه شاد خانه دل

فریاد آمد از مغز بس است

فریبم مده ،تا زنده اند حواس

تا نفس می کشد چیژی بنام عشق

هست درد

بگذار مرا به حال خود

پرم از اندوه لبریزم از اشک

مگر می توان از یاد برد

می کشند با غرورهزاران هزار

می برند به قتلگاه ، عشق و ... امید

گلو ها تسلیم دستان پلید

می پیچد ورد فریب دایم در فضا

می شنوم صدای شب

قصه گوی کودکان گرسنه

می بینم بی شمار چشم بی فروغ

،زل زده به هیچ ،خیره به خلا

دیده ام عربده کشان تیغ در کف

در کمین معده ای که می خواهد نان،

لبی که تشنه است،دستی که دست می طلبد

مشتی کم به آسمان بلند است

مگر می توان از یاد برد

س-خرم

۱۴۰۰/۶/۱۵

…………………………………………….

شمشاد

 

نمی رود از یاد روزاشنایی،

اولین نگاه

صد ها گل بود انجا

رنگین ،خوشبو ،زیبا

اما او بود که صدایم کرد

رفتم به سویش

شناختمش اسمش بود شمشاد

خانه اش گلدانی پوسیده

دو ساقه داشت کوتاه

تاجی کم پشت تشنه نور

سر به زیر بودند برگها

طراوتی نداشت بر چهره

رنگش بود زرد معصوم

خندید به رویم

یافتم در اوخود را

عاشقش شدم

زدم ، زانو ، امدروی دستانم

شدند شاهد پیوندما هزاران گل

گلخانه به وجد آمد از رقص برگها

 

نو نوار شد خانه شمشاد

جرعه ها می نوشید آمیخته باخاک جان

بود همیشه نورباران

نگذشت دیری

آب رفت زیر پوست شمشاد

قد کشید،لبخند زد

سخن می‌گفت بسیار با من

داشتیم با هم نوازش ها، درد دلها

می گذشت ماهها از پس هم

می گفتم برایش از عشق به اب، افتاب، زندگی، حیات

می گفتم از خستگی، نا امیدی، ترس، رنج

گوش می داد صبورانه

می نمایاند قدوقامت

می سپرد انبوه شاخه ها وبرگها به باد

که بگوید عشق گرفته او را از کام مرگ

چون عشق هست معجزه هست

تا رسید آن صبح شوم

آمدند سفیران وحشت

خزیدند چون مار به همه جا

مادر مرا بوسید ترسید،

ندادند فرصت برای وداع با شمشاد

نگذشته بود سالی

گذر کردم از راهروی به نام مرگ

معجزه رخ داد

پیوستم به خاک،، مام زمین

پیداست آن بالا

نیست مادر

اما هست در مسیر باد

جنگلی از شمشاد

س- خرم

۱۴۰۰/۶/۱۶

افزودن دیدگاه جدید