ادامه داستان کتاب فروشی میدان انقلاب

ادامه داستان کتاب فروشی میدان انقلاب
پنج‌شنبه, 4. نوامبر 2021 - 22:57
در این میان وضعیت و حجم کار، انتشارات شناخت که وظیفه رساندن به موقع انتشارات سازمان به دست اعضا و هوادران در سراسر ایران را بر عهده داشت، سخت سنگین بود. این که با دمپائی چرمی که بیشتر شبیه دمپائی های هلندی است، به سرعت پله های ورودی کتابفروشی را یک دو تا می کند، کسی جز مسعود سلطان پور نیست. لحظه ای آرام قرار ندارد؛

گروهی خشمگین که زهرا خانم سردستگی آن هارا می کند، به بساط های کتابفروشی هجوم می آورند. اما هنوز آن جرئت را نیافته‌اند که شیشه بشکنند ویا کتابخانه ای را به آتش بکشند. سازمان دهندگان پشت پرده حد خود را می‌دانند و افرادی که پشت سر این کتاب فروشی ها ایستاده و حمایت می کنند را می شناسند. زمان لازم است تا دندان به جویدن آن ها تیز وبرا شود؛ به همان چنگ انداختن در موی دختری تیغ کشیدن بر لباس پسری اکتفا می‌کنند.

می‌شود گفت اکثر کتاب فروشی‌های مقابل دانشگاه و خیابان‌های مشرف بر آن در دست نیرو های چپ و جریان‌های ملی است. تک و توکی کتابفروشی تهی دست مذهبی از نظر کتاب، وجود دارند که حتی خود مذهبی ها هم کمتر گذرشان به آن‌ها می‌افتذ .

در این دور کتاب فروشی‌ها و انتشاراتی های وابسته به حزب توده ایران حضوری چشمگیر دارند واکثر کتاب‌های تئوریک، ادبیات حزبی توسط این کتابفروشی‌ها و انتشاراتی‌های وابسته به حزب توزیع می شود. با وجود موضع منفی جریان‌های چپ و روشنفکران در مقابل حزب، اما نوشته های طبری با برجسته نمائی و تبلیغاتی که در مورد وی صورت می‌گرفت، جزو کتاب های پر فروش هستند.

پور هرمزان انتشاراتی ابوریحان را دارد؛ انتشاراتی سپیده دم را آقای کوچکی می‌چرخاند؛ انتشاراتی پیک، انتشارات کوچک که ناصر موذن سرپا کرده بود. هر گوشه خیابان‌های اطراف دانشگاه پر بود از کتابفروشی های خرد و درشت. می توان گفت اکثراً چپ که عطش به یکباره حادث شده در زمان انقلاب جوانان را جواب می دادند .

صدای نوارهای انقلابی، تظاهرات و شعار دادن‌ها که تعداشان از دست خارج شده. چهره ای بسیار پر جنب وجوش و جستجو‌گری به میدان داده است. جریان‌های چپ کوچکی که عمدتاً زاده شده از بطن جنبش چریک‌های فدائی و نقد آن‌هاست، اعلام موجودیت کرده‌اند. بخشی از ویژگی‌های آن روز و شریک درکشاکش به اصطلاح بحث های ایدئولوژیک بودند .

شایعه‌هائی که دهان به دهان در میدان انقلاب می چرخیدند، و دو دلی در این که چه کسی، کدام سازمانی با سواد تر و سیاسی‌تر است؟ باسوادی و قدرت پلمیک شان مترادف با توانائی سیاسی و تشکیلاتی آن ارزیابی می شد. یکی از دغدغه های نیروهای سیاسی بود که تلاش می کردند افرادی که قادر به هماوردی به آن ها باشند، در این بحث ها حضور داشته باشند.

جریان راه کارگر واژه‌ای تحت عنوان "بناپارتیسم" راه انداخته بود که کتاب هجده برمر مارکس بیس آن بود، همه فعل و انفعالات سیاسی توسط حکومت و مردم از همین دیدگاه با همان زبان خاص مارکس در هجدهم برمر مورد نقد وبررسی قرار می گرفت .

سازمان پیکار تمام هم وغم خود را صرف حضور در جنبش کارگری و انتخابات شورائی بر آمده از دل جنبش طبقه کارگر نهاده بود.

در این میان وضعیت و حجم کار، انتشارات شناخت که وظیفه رساندن به موقع انتشارات سازمان به دست اعضا و هوادران در سراسر ایران را بر عهده داشت، سخت سنگین بود.

این که با دمپائی چرمی که بیشتر شبیه دمپائی های هلندی است، به سرعت پله های ورودی کتابفروشی را یک دو تا می کند، کسی جز مسعود سلطان پور نیست. لحظه ای آرام قرار ندارد؛ صورتی نسبتاً گرد و سبزه و با دو چشم هوشیار و در عین حال شوخ و بیقرار.

شاید روزی صد بار از این پله ها بالا پائین می‌رود؛ همین طور که از مقابل کتابفروشی ها رد می شود، آرام دست پیک تبریز را می گیرد: "رفیق جان ساعت چهار همان قرار قبلی."

هنرمند تئاتری که انقلاب مسئول پخشش کرده است. من او را همیشه با بلند گوئی بر دست در نمایشنامه "عباس آقا کارگر ایران ناسیونال "تئاتری ساخته برادرش سعید سلطان پور مجسم می کنم که دارد شرح عباس آقا را می گوید.

جلوی ماشین انقلاب نشسته و در بلند گویش مرتب تکرار می کند "این ماشین کجا می ره؟

این که بازاره لاکردار!

ماشین واسه مردم شاخ شده .

ملت مگر اسیر شده؟"

سپس حمله حزب الله و سنگ و پاره‌آجر از آسمان می بارد.

دنیائی خاطره است از تئاتر ها، از سعید و از فعالیت خود که تحت تأثیر سعید بود. اما در این پیچش حاصل از انقلاب او راه و تفکر سعید را نپذیرفت و در مقابل سعید که به اقلیت رفت او در اکثریت ماند، با حجم عظیم کاری که بر دوشش نهاده شده بود .

راوی و نقال صحنه‌های بسیار تئاتری، مسلط و گرم سخن ."محصل کلاس سوم متوسطه بودم آن موقع هنوز چریک ها اعلام موجودیت نکرده بودند. سعید به گونه ای جبهه ملی چی بود. اعلامیه های جبهه ملی را می‌داد که پخش کنم. من هم راحت ترین راه را انتخاب می کردم یک دسته چند تائی از اعلامیه ها را می گذشتم روی زین موتور می نشستم رویشان گاز می دادم هر موقع که بجای خلوتی می رسیدم کمی از زین بلند می‌شدم، بلند شدن همان پخش شدن اعلامیه ها همان." قاه قاه می خندید.

می دانست صدای گرمش را دوست دارم. هر موقع ریشی می گرفتم می خندید و بخشی از سرود درون نمایشنامه عباس آقارا برایم زمزمه می گرد .

"عمری در کار عمری در کار

گاهی خسته ، گاهی بیمار، گاهی بیکار .

دستت از داس ،دستت از پتک، بسته پینه.

رنجت انبوه، سنگین چون کوه، کوه کینه.

پوشاکت خون، خوراکت خون، خشمت خونبار!

برخیز !ای رود طغیان بر خیز!

برخیز چون موج طوفان برخیز ! برخیز"

دستم را می فشرد "راضی شدی؟"نمی دانم این دوستی و مهر از کجا آمده بود؟

ادامه دارد

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id> <img src alt data-entity-type data-entity-uuid data-align data-caption> <dir>
  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
لطفا حروف را با خط فارسی و از چپ به راست، یعنی از آخر به اول، و بدون فاصله وارد کنید CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.