چهارشنبه ۰۲ مهر ۱۳۹۹ - ۲۳ سپتامبر ۲۰۲۰

فرهنگ و هنر

آخر چه شتابی دارند اینان

گردنِ جوانان را ، که

به طنابها بیاویزند،

و آنان را،

پیش از طلوع آفتاب

در حجله گاهی دور از چشمِ مادران،

به خاک بسپارند؟

تو خود ناگفته می‌دانی و هم ننوشته می‌خوانی

که در گُردان رهپویانِ راهِ خلق می‌مانی.

توگویایی،

توبینایی،

به راه پُر نشیب و پُرفَرازِ خلق،

به دست‌ات پرچمِ پیروزی فردا،

به راه خویش مانایی.

بانوی بی قرار دهه های بی قراری

لحظه ای چشم فرو بند و بیاد آر

نسرین باغ و نرگس دشت را

و نوید فردای نزدیک را

فراموشی از چشمهایت دور می شود.



لباسهایِ آشنا درساکِ کوچکی

ساعت ها با عقربه هایی از کار افتاده

که زمان سالها در آنها ایستاده،

در دستانِ انتظارِ چشمانِ خسته ای

می نشیند،

خاکی شگفت بردل دریا فشانده‌ایم،

بازآ وشوروشوق درافکن به جان ما،

شاید که بازخیزد برلَب، بیانِ ما.

دل را زشوق فردا، آنی به وَجد آر؛

برجان سردِ ما تو کنون آذری ببار.

رزم‌آوران ستبر بمانید،

در خیزتان برای رهایی،

درظلمتِ شبان سیاه فام،

که درآن،

یاری نمی شناسد یارش را،

درگیرودار ظلمت یلدا

در این کلیپ "آذر آل کنعان"، زندانی سیاسی در جمهوری جهالت اسلامی، و دخترش نینا زندکریمی، به همراه "رکسانا" که نقش "دریا"، - یک دختر تخیلی - را بازی کرده است، حضور دارند.

وقتی که انسان مسخ می‌شود،

چُمباتمه می‌زند،


در روح خسته‌اش،

وخودش راهم،

ازیاد می‌برد

وقتی زندگی چونان برهوتی بی انتها،

در کنار آسمان خراش‌های سربرفلک کشیده،

سر برمی آورد،

اتفاقی بودن عادتمان می شود؛

و کسی با کسی کاری ندارد،

کسی حاضر نیست جایش را،

یک دقیقه،

حتی یک ثانیه،

به راه خویش شبانگه،

به شوق دیدن فردا،

به بامداد تو بنگر،

به یاد او به ره شب،

به رزمگاه شب و روز،

بجنگ و سینه سپرکن!