سه شنبه ۰۱ تير ۱۴۰۰ - ۲۲ ژوئن ۲۰۲۱

فرهنگ و هنر

حالا من هستم و ...
پایان این نمایش،
و کابوسِ خوابهای شبانه
در روزهای پیش رو ...
و گودالهای پر از استخوان،
که از اعماق زمین دهان گشودند

من هنوز چهره غمگین و متفکر او را وقتی که سیگار می‌کشید، بیاد دارم. چهره زنی که سال‌های سال از کله سحر تا آخرشب کار می کرد وعرق می ریخت. خبرهای شهر را مانند یک خبرنگار حرفه ای نقل میکرد، در عزا و عروسی گاه میرقصید ، گاه به گوشه ای می نشست. اما هرگز گلایه نمی کرد!کسی گریه او را ندید!

کسی که حنجره اش را پاره می کند
چشم فروبسته
و دل سپرده به تاریکی،
فریاد می زند فی امان الله
مُرید است،
فرو مانده درجهلِ مرکب
نمی خواهد بداند که باد
این همه واژه را
بر آخرین جملهِ دروغ رسانده
نمی خواهد بداند
آفتاب از پسِ شب سر خواهد زد

درین گفتگو، از کَسی سخن به میان آورده می شوَد که در آن زمان، همه جا و در هر گوشه ای گروه و دسته ای مسلّح، دست به تیغ و شمشیر برده، آشوب افرینی می کردند و در هر دهی، قلعه‌ی ستمی برپاداشته و جز به زبان شمشیر سخن نمی گفتند، اینک او بر پا خواسته، تا با سِلاحی برنده تر از شمشیر، یعنی کلام و قلم، امّا هنرمندانه بشورد و بشوراند و منطق تغیر، را بدل کند.

حس عجیبی بود؛ نوعی دلشوره که از آموزه های خرافی می آمد؛ چِفت وعجین شده با آنچه بر پرده ی سینما می دیدم ودر ادبیات می خواندم؛ حالا در واقع برایم بازنمایی است از صدای دهشتناک و صوراسرافیل گونه «کَکِیک» که صدای خودش را تمام و کمال به رخ می کشد.

آنها، با چنگ و دندان

انقلاب را، تکه تکه کردند

و امروز سهم بیشتری

از این جسدِ در خون خفته می خواهند

آنها زوزه می کشند وُ

دندان به یکدیگر نشان می دهند

یکی باید به آنها بگوید،

دور نیست آن زمان،

شما را از کف خیابان جارو خواهند کرد

رمضون ساکت به حرفای جواد گوش میکرد، اولین بار بود که جواد را اینچنین جدی در حرف زدن میدید. جواد برای او تصویری بود از آدمی یک لاقبا که روز خود را در خدمت مهدی سه گوش می گذراند. رمضون دستش آمده بود که جواد در کار جابجایی و فروش مواد است و از اینکه تا حالا گیر نیافتاده بخاطر اینه که چندتایی آجان با او همکاری میکنن.

و در این سو،

صدایِ زنی با رختِ سیاه

از آبانِ سرخ می آمد،

و در گوش شب طنین می افکند،

- بساط خیمه شب بازی را جمع کنید!

وز لابلایِ شاخه های انبوه جنگل

هنوز هزاران زبانِ سرخ،

نغمه سر میدادند

این جهان تاوان کدامین گناه را

بر گُردهِ زخمین اش دارد

که ابلیس با دستانی خون آلود

بر تارک آن نشسته

و هر روز شهیدان، جنازهِ شهیدان را

بر دوش می کشند

اما اینجا هنوز،

سراغ تو را می گیرند

قصه تو را حکایت می کنند

تو بیایی،

از آخرین کوچهِ بن بستِ محله

و همه راههایِ بسته،

بزنی به دلِ شهر،

بزنی به قلبِ جنگل

و از کویرِ خسته و تنها

...