دوشنبه ۰۳ آذر ۱۳۹۹ - ۲۳ نوامبر ۲۰۲۰

فرهنگ و هنر

وقتی که می گویند:

دیوارهای بلندِ قطور را فرو ریخته و زندانها را برچیده اند؛

و زندانبانان و بازجوها

کارمندانِ موزه شده اند؛

یکی از رؤیاهایم را به یاد می آوردم؛

اما صبح که از خواب بیدار می شوم،

همه ی شادیهایم را از یاد می برم

دستانم را می گشایم،

می خواهم او را بیاورم به جنگلهای میهنم

که از آنجا پروازش را شروع کرده.

لبخندی بر لبانش می نشیند

و از من دور می شود

ما، به عنوان هنرمندان دو نسل از دو دوره‌ی متفاوت تاریخی تئاتر ایران، پیش و پس از انقلاب ۱۳۵۷، اعتقاد جدی داریم که در وضعیت اضطراری و فاجعه‌بار فعلی، نقش هنرمندان راستین تئاتر در تغییر این وضعیت اسف‌بار اهمیتی به‌سزا داشته و پاسخی است بهنگام به وظیفه‌ای که تاریخ بر عهده‌ی آنها نهاده است. از این رو، ما، از آن دسته از هنرمندان تئاتر که طی سال‌های متمادی از سیاست حاکم بر هنر تئاتر آسیب دیده و خود را با ما هم‌نظر می‌دانند دعوت می‌کنیم تا با پیوستن به ما و پایبندی به اصول مانیفست «تئاتر استقلال»، این وظیفه‌ی مهم را همراه و همدوش یکدیگر به انجام برسانیم.

نه به اعدام !

دختری با روبان سرخ

نویسنده: محسن یلفانی

بازیگر: شیرین میرزانژاد

مدیر فیلمبرداری و تدوینگر: امیر بابک رضازاده

کارگردان: مهرداد خامنه‌ای

گروه تئاتر اگزیت

آبان ۱۳۹۹

مطالب این شماره:

- سخن ما

- مانیفست تئاتر استقلال

- عرصه‌های جدید تئاتر

دیروز: جون لیتل‌وود و آرمان‌هایش

امروز: فراموشی سرشار از خاطره‌هاست. گی‌یرمو کالدرون

فردا: میلو رائو: مانیفست گنت و تئاتری برای آینده

- سانسور

نمایشنامه‌های ممنوع: لیسیستراتا اثر آریستوفانس

ـ پرتره‌ی یک هنرمند

و ...

فصلِ سرایش است و خواندن آوایِ صد امید؛

فصلِ فروزش است شعله ی خورشیدِ صد پیام.

در انتظار نمانید!

ما گویی نبوده اند؟ بوده اند کیان

و اگر بوده اند با مدیحه سرایانشان

در بُرج و باروی شان، یکجا مرده اند ،

چه کسانی قبل از مرگ شان 

می میرند؟

آخر چه شتابی دارند اینان

گردنِ جوانان را ، که

به طنابها بیاویزند،

و آنان را،

پیش از طلوع آفتاب

در حجله گاهی دور از چشمِ مادران،

به خاک بسپارند؟

تو خود ناگفته می‌دانی و هم ننوشته می‌خوانی

که در گُردان رهپویانِ راهِ خلق می‌مانی.

توگویایی،

توبینایی،

به راه پُر نشیب و پُرفَرازِ خلق،

به دست‌ات پرچمِ پیروزی فردا،

به راه خویش مانایی.

بانوی بی قرار دهه های بی قراری

لحظه ای چشم فرو بند و بیاد آر

نسرین باغ و نرگس دشت را

و نوید فردای نزدیک را

فراموشی از چشمهایت دور می شود.