پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۹ - ۶ اوت ۲۰۲۰

فرهنگ و هنر

وقتی زندگی چونان برهوتی بی انتها،

در کنار آسمان خراش‌های سربرفلک کشیده،

سر برمی آورد،

اتفاقی بودن عادتمان می شود؛

و کسی با کسی کاری ندارد،

کسی حاضر نیست جایش را،

یک دقیقه،

حتی یک ثانیه،

به راه خویش شبانگه،

به شوق دیدن فردا،

به بامداد تو بنگر،

به یاد او به ره شب،

به رزمگاه شب و روز،

بجنگ و سینه سپرکن!

و به ریشخند می گیرد،

اشباح سرگردان و اسیران خرزهره ها را

قَهقَه ی خنده ی مستانه اش، بلند می آید

و گورکنان،

ریزه خواران شب اند

عرقِ پیشانی شان ، که

از بیل و کلنگ و تیشه می گذرد؛

تله تئاتر ماه عسل نوشته غلامحسین ساعدی جدیدترین کار «اگزیت» در تیرماه است.

سعی شده است که در شرایط کورونا و با حفظ پروتکل‌های حفاظتی و بهداشتی بتوانیم کار اجرایی را ادامه دهیم و زبان ارتباطی این دوران را با مردم پیدا کنیم.

و زبانت رازِ قلبِ عاشقت را می گشود

از دوست داشتن می گفتی ،

از بی عدالتی و ظلم

که بار کَج به منزل نمی رسد !

لا به لای ماشین‌ها می‌لولد

چراغ که قرمز می شود،

شروع می‌کند؛

رنگی سرخ به چهره‌اش می‌دود؛

قطره‌هایی در پیشانی‌اش می‌درخشد

قطره ‌هایی برپیشانی‌اش می‌درخشد؛‌

و می‌چکد بر روی آسفالت خرداد.

دستی از ماشین بیرون می‌آید

و چیزی مچاله شده در مشت‌اش می‌گذارد.

این گروه در شهرهای مختلف نروژ و آلمان و سپس در ادامه در ایران آثاری از نویسندگان ایران و جهان را به روی صحنه برده است. ایده‌ای که مبنای تشکیل این گروه قرار گرفت،‌ تئاتر فراملیتی و چندزبانه بود. بر همین اساس، آثاری که اگزیت به روی صحنه برده است، در هر کشور توسط بازیگرانی از همان کشور و به زبان آشنای مردم آن اجرا شده است.

آرزو برای آن که کسی او را نشناسد، لباسش را مبدل کرد دو مشگ خالی آب بر داشت و دنبال پرنده راه افتاد. رفتند ،رفتند تا خارج قصر به دشت زیبائی رسیدند که قنبر زیر درختی کنار چشمه آب نشسته ونی می زد. آرزو کنار چشمه رفت النگوهای خود را در آورد پا های بلورینش در آب شست کوزه ها را پر کرد. اما هر چه گشت النگو های خود را نیافت . قنبر از بالای چشمه شروع به خواندن کرد.

درها شکسته بود با چراغ‌قوه آن چند اتاق را گشتم؛ در اتاقی این چند پیراهن و در دست‌شوئی این دو حوله و مسواک را یافتم. گو شه این حوله با خودکار نوشته‌شده: حمید. می‌دانم این پیراهن سفید از آن حمید بود. آن‌ها را با خود آوردم و در این صندوق نهادم. او همیشه با من است. می‌خواهم اگر روزی موزه سازمان بر پا شد، این‌ها را تقدیم موزه کنم.



در ُ عشق ُ "

از بادبان های دست هایت

که گفتی:دو تسلیم اند

و در" یگانگی " دو تسلیم اند؛ که گفتی

از روستازاده ای که گفتی: و در ُ یگانگی ُ

دو تسلیم انداز روستازازاده ای

که ندارم