چهارشنبه ۰۶ بهمن ۱۴۰۰ - ۲۶ ژانویه ۲۰۲۲

فرهنگ و هنر

بند آخر شعرم

چشم به تنها ستاره ای

دوختم

در آسمانی که ستاره ها

پشت بارش برف آخر دی ماه

پنهان است

اما کسی نخواهد دید
مرگ آخرین گرسنه را
زیرا همزادند‌ غولهاو گرسنگان
بنگریم به ساعت هایمان
نبض مان را بگیریم
یانفس هایمان را بشماریم
تا چهره کندشتاب زمان
در قتل عام خاموش
جنایت است سکوت

نبردی می خواستی رو در رو،‌

پنجه در پنجه

رقیب سیاه کار، اما نجنگید در میدان،

خزیددر تاریکی،

وتیز کرد تیغش در نهان

سر ی نبرید این بار در خفا،

ساخت اما،

ازذرات مرگ آفرین، تیغ ها

لعنت به دستانی که بال پرنده را

می سوزاند،

و پرواز را

از خاطرهِ کبوتر می رباید

لعنت به خوابِ بی گاه

تو را خاموش و با چشمانی بسته

به زیر انبوهِ خاک می فرستد

دلواپسِ این روزهایِ تلخ
مباش
از این ظلمتکده هم،
خواهیم گذشت،
به پشتِ سر نگاه مکن
زمستان با همه برفها
و قندلیهای آویزان از اسکلتها
ذوب می شود،
و قطره های آب از جَبین آفتاب
سیل می شود در خیابان
اما از خاطر- ات، بیرون نمی رود

که هستیم؟

که گرم نمی شود بازار فریب،

جز با غیبت ما نیستیم زیاد، کوتاه است عمرمان

سلاحی نیست ما را جز قلم وزبان

چه رازی هست در میان،

که می ترسند چنین از ما

آشناترین صدا

صدای کوبیدن مشت است به دیوار

می کشد قد مقابل فریاد، دیوار

سنگر می گیرند قاتلان در پس ان

هست همیشه پیکرها پای هر دیوار

کبوداست، تن آزادی از ضربه دیوار

محبوس است عشق درحصارهای دیوار دردیوار

می کوبیم سر به دیوار

تندیسی از صورتهای کبود

رختی پوسیده و نخ نما پوشاند

بر گندآبی سیاه و قیرگون

که جهان را آلود،

و اینک، مانده در غرقاب توفانی

وز آن بیرون نمیاید

در زره فولادینش،

خود را عریان میابد

و راه به برهوتِ ماموتها می برد

بگو برایم از بلندای پرواز

از پیمایش یک قا ره اسمان

از بال های خسته آت

از تحمل،شکیبایی ،تنهایی،

از آن سرزمین سرد،

ازگذر برفراز قله ها،،ابها،جنگل،

صحرای خشک،

،دشت های سبز

بگو ازنشانه هایی که می گشایند مسیرت،

سوی مقصد

دنیا بزرگ است
در شریانِ خون تو
و آنقدر بزرگ،
آنان که به قلبت راه گشودند
چقدر از تو دورند
و در رویایِ سبزِ جنگل
همیشه به دیدارت میایند