شنبه ۰۹ فروردين ۱۳۹۹ - ۲۸ مارس ۲۰۲۰

فرهنگ و هنر

گفته بودی:

ما تنها نیستیم

و ما همه یک تنیم،

و یک روح بزرگ،

و یک اقیانوس،

با آتشفشانی در اعماقش.

گفته بودی که توفانی در راه است،

زنده ای تو،

بازگویی بس سخن از یادهای تلخ یا شیرین،

یادِ روزان نو و دیرین.

زنده ای تو،

دوستدارانت کنون پیرامُنت، انبوه،

چون پروانه گِردِ گُل،

شادمان از دیدن تو در کنار خویش.

می خواستم از شادی بنویسم؛

اما از خیابان صدایی آمد

و بغضی در گلو فروشکست.

تابنده – مهرگویی،

ندا در می دهد:

در انتظار پروازت مانده ام؛

تا برتو رهرو شیدا،

آغوش برگشایم

دیگر کسی چوپ لای چرخِ شب

نمی گذارد!

و خوابِ شبهای توفانی

تعبیرِ بستنِ بال کبوترانِ در راه -

در مغزهایِ یخ زده

به بار خواهد نشست؟

تعداد زیادی هم مثل من با لباس های پاره وزخمی برخی عریان پائین دره اند تعدادی بی جان کنار جاده افتاده اند از ماشینم و خانواده خبری نیست گرد باد سیاه و عظیمی ا ز دور دیده می شود که غرش کنان پیش می آید هتل را می بینم که هنوز در حال فروریختن است. مهره های شطرنج در سیمای حیوان ها، آدم ها، قلعه ها در فضا تاب می خورند یک به یک سرنگون می شوند.

عشق را

در بهار راستین

بهار را

در طغيان

سيل آسا باران

زيبائی را

درنبردی

با زشتيها

به دور از حسرت می جويم



آخرین گلوله را چه کسی بر سینه شب

شلیک کرد !؟

و قهقهه مستانه اش از فراز جنگل

گذشت -

که مردگان را در شب نشینی با ابلیس

به هراس آورد

شرارهای سرکش بسی ستاره در سَحَر،

به جسمِ ما توان تازه می دهد؛

نشانه های صبحدم به نیمه شب،

فکنده نور در دلانِ بیقرارما،

به جانِ ما امیدِ تازه می دمد؛

با دستان خسته و فرو مانده

بال می زنم،

در شبِ غمین میهنم

که اندوهش رهایم

نمی کند.