شنبه ۱۴ تير ۱۳۹۹ - ۴ ژوئیه ۲۰۲۰

فرهنگ و هنر

فرا دست هر روز خرسند تر

فرو دست هر دم غم آکند تر

گشوده زلب قفل، دیوانگان

فروبسته لبهای فرزانگان

اگر فاش گویی زحقّت سخن،

به پاسخ تورا تیرآید به تن.

چشمانی هراسان،

دوخته شده به گوشه ی قلبی، هنوز

که ضربانش آهنگ خاموشی می نوازد

ماترک دنیا در غبارِ ِ توفانی فرو نشسته گم می شود

دنیایِ اشتباهی ست

این دنیا،

از آن ما نیست

باید از اینجا برویم!

جای دیگری هست؟

نه،

باید راهِ خروج پیدا کنیم

چهره آشنائی را می بینم که له له زنان و عرق کرده چمدان بزرگی را به سختی دنبال خود می کشد. یکی می گوید:" پر از طلاست پر از سکه که سال ها با ولع زیاد جمع کرده است! او همه آدم ها را در سیمای سکه طلا می بیند. نمی دانم برای دیدن تنها یک نمایش چرا زحمت آوردن چنین چمدان بزرگی را به خود داده است؟"

مقابل قفس قناری می ایستد، به پر زدن دیوانه وار او در قفس کوچک خیره می شود.قناری روی میله ای می نشیند. اندکی بعد شروع به خواندن خواهد کرد. فکر می کند، چه میزان این قناری را دوست دارد ودلبسته اوست؟ قناری نمی خواند درست روی میله نشسته ودر چشمان او خیره شده است.

گفته بودی:

ما تنها نیستیم

و ما همه یک تنیم،

و یک روح بزرگ،

و یک اقیانوس،

با آتشفشانی در اعماقش.

گفته بودی که توفانی در راه است،

زنده ای تو،

بازگویی بس سخن از یادهای تلخ یا شیرین،

یادِ روزان نو و دیرین.

زنده ای تو،

دوستدارانت کنون پیرامُنت، انبوه،

چون پروانه گِردِ گُل،

شادمان از دیدن تو در کنار خویش.

می خواستم از شادی بنویسم؛

اما از خیابان صدایی آمد

و بغضی در گلو فروشکست.

تابنده – مهرگویی،

ندا در می دهد:

در انتظار پروازت مانده ام؛

تا برتو رهرو شیدا،

آغوش برگشایم

دیگر کسی چوپ لای چرخِ شب

نمی گذارد!

و خوابِ شبهای توفانی

تعبیرِ بستنِ بال کبوترانِ در راه -

در مغزهایِ یخ زده

به بار خواهد نشست؟