جمعه ۰۸ مرداد ۱۴۰۰ - ۳۰ ژوئیه ۲۰۲۱

فرهنگ و هنر

اینبار نشانی از گلوله نبود

نه بر پیشانی شان

و نه بر قلب شان

ردِ خونی بر روی برف نبود

از کوهستان،

بویِ مرگ می آمد

و باز صدای شیون زنان

در پی انتشار مانیفست تئاتر استقلال در شماره‌ی پیشین صحنه‌ معاصر، پرسش‌هایی جدی در پیش رویمان قرار گرفت که لازم دیدیم پاسخی در خور به آن‌ها داده شود. طبعاً آنچه که در این پرسش‌ها مطرح شده بود، در چهارچوب مانیفست نمی‌گنجید و پرداختن به آنها مجالی دیگر می‌طلبید. از این رو، برای روشن شدن نکات احتمالاً مبهم مسیری که در تحقق اهداف مانیفست متصوریم، بر آن شدیم که در ادامه‌ی راه و در تکمیل آنچه در مانیفست بیان کرده‌ایم، کوشش کنیم به این پرسش‌ها بپردازیم.

من به اين تلخ، يقين دارم

من كه چون قطره‌ای بر گِرداگِردِ اين دريا چرخيدم،

وَز تماشای اجسادِ امواجِ به‌جان‌آمده در مَسلَخِ ساحل‌ها

از دو دريای پريشان‌ام، امواجی به‌تنگآمده را ديدم-

كه چه‌گونه سر بر ساحلِ من می‌كوبند.

از کجا می داند،

جوانی سَرخوش و خنده رو

انتظارش را می کشد

شانه هایش را در چنگ می گیرد

و خستگیِ سالهایِ خسته

از تن اش،

قطره-قطره بیرون می ریزد

اگرچه عمل روشنفکر چریک در آن زمان، عملی بیشتر سیاسی بود اما در کلیت خود حرکتی بود در جهت شناختن خود و اثبات وجود خود مانند یک انسان شهروند دارای حق در جامعه و جهان. یا به گونه‌ای یکجور شورش یا عصیانی فلسفی بود در کشف وجود خود، تا حرکتی بطور مطلق سیاسی. او هرجا که از خودش و از کوشش برای شناختن خودش چون وجودی که در عمل آنرا یافته است دور می‌شود، خطا می‌کند.

"سرخ دار" جوان

از لای درختان

به خورشید نگاه کرد

باد در دیلمان پیچید

و سیاهکل

از مه بیرون آمد

نیازم این بود که بگویم، پختگی امروزما یعنی تغییر کردن از چریک فدایی به سوسیالیسم دمکراتیک، عشق و احترام ما را به رفقایی که جان خود را در راه میهن مان فدا کردند، نفی نمی کند. در عین حال این شعر بیانگر اعتقاد ما به ادامه جدی مبارزه ی سیاسی منتها به سبک و شیوه ای متفاوت با گذشته است.

این شعررا در تاریخ ۴ شهریور ۱۳۶٨، یکسال بعد از کشتار سال شصت و هفت نوشتم. چند روزی بود که احساس ناامنی می‌کردم و شب هایم همرا با کابوس و ناله بود. روزانه به زندانیان سیاسی فکر می کردم.

این شانه های ما

باید که رنج را بشناسیم

وقتی که دختر رحمان

با یک تب دو ساعته می میرد

باید که دوست بداریم یاران

باید که قلب ما

سرود و پرچم ما باشد

مانند گرگ گرسنه حمله کرد

وقتی تسلیم نشدم

با مشت

و پوتین هایی که به پا داشت

تودهِ گوشتی بودم

زیرِ مشت و لگد

طوری که از هوش رفتم