دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۹ اوت ۲۰۱۹

ابوالفضل محققی

من به شهری می اندیشم که چندی قبل در معیب کاروان آقا خان به آن جا رفتم . شهری با خیابان های مشجر پوشیده از درختان چنار و سپیدار با جویبار هائی که آب به شفافی اشگ چشم در آن جاری است. شهری واقع بر بلندای کوه های پامیر در منطقه بدخشان ، احاطه شده در میان کوه های سر به فلک کشیده با دره های عمیق که ترا تا عمق تاریخ می برند.تا عمق گذر گاه هائی که روزی سربازان اسکندر از آن عبور کرده اند.

گفت: " می دانید اگر خانم گوگوش تاجیکستان بود روی چشممان می‌نهادیم. هیچ تاجیکی نیست که خانم گوگوش را دوست نداشه باشد. اگر روزی به تاجیکستان بیایند ما از میدان هوائی تا محل اقامتشان قالین پهن می کنیم . افسوس که شما قدرش نمی دانید ."

عبدی را غم مردم نیست او به دنبال راه کار ی است که راه را برای گرفتن جائی در حاکمیت بگشاید همراه با اما و اگرها و عشوه‌هائی که چاشنی مسئله است برای پوشاندن بوی گندی که از تحلیل‌‌این "چهره نامدار " بلند ‌‌‌می‌شود.

آن چه از نخستین روز انتشار ای بیانیه تا امروز که اکثر منتشر کنندگان بیانیه تاوان سنگینی برای آن پرداخته اند پیش رفته خارج ازاین سه برخورد ذکر شده در ابتدا نیست. امری که قبل از هر چیز بیانگر انشقاق در صفوف اپوزیسیون خارج از کشور و تداوم بیماری مزمنی است که از دیر بازبر پیکر این احزاب، جریان ها و افراد چنگ انداخته است.

جامعه تاجیک زمان شوروی شاید از پاکیزه ترین ،ساده ترین و ابتدائی ترین جمهوری‌های شوروی بود که مردم شاد و خوشحال کار می کردند و طامات افسانه ائی خود می بافتند. راضی از زندگی سوسیالیستی و دلخوش از همدمی ساده و صلح آمیز که در آن جواب هر چیز ساده بود و کاری با معادلات پیچیده سیاسی نداشتند .امری که دیدم بسیار مورد تمسخر برخی از هقت خط‌های ساکن قفقاز علی الخصوص هم زبان‌های آذری خودم قرار می گرفت.

به همه جا رفتم به تمامی گورستان ها سرکشیدم ،دره های اطراف شهر را یک به یک کاویدم وتمامی انبار های متروکه راکه شبانه ربوده شدگان را در آن جا ها تیر باران می کردنددیدم‌. آنقدر جنازه دیدم که تا آخر عمر وحشت واندوه دیدن آن ها را فراموش نخواهم کرد‌.

جنگ غرض دار و بی غرض ‌نمی‌شناسد! جنگ چشم آدم‌ها را کور ‌می‌‌کند! تعصب‌، خشم‌، کینه توسط رهبرانی که معلوم نیست از کجا ‌می‌‌آیند چنان پرده‌ای در مقابل چشم جنگ کنندگان ‌می‌‌کشدکه برادر - برادر ‌نمی‌شناسد! جنگ نخست انسان‌ها دیوانه و بر افروخته ‌می‌‌کند و بعد به جان هم ‌می‌‌اندازد. جنگ آفرینان چنان هیجان کوری را ‌می‌‌آفرینندکه دوست خنجر در قلب دوست ‌می‌‌نشاند.

تاج زاده خود بخشی از این نظام است آن چه دل مشغولی اوست یافتن راه هائی برای ادامه حیات همین جمهوری است. او دغدغه اسلامی را ‌دارد که به نظرش مخدوش شده و باید چهره نورانی آن را احیا کرد.

حال قصه ساختمان سوسیالیسم ما نیز چنین است. بدون وجود چنین تسلسل فرهنگی ما نمی‌توانستیم مدینه فاضله بنیاد کنیم. برای چنین بنیادی تنها دانش لنین و لونا چارسکی کفایت نمی کرد باید جامعه به درجه معینی ازرشد فرهنگی می‌رسید که منافع خود را تشخیص می‌داد و حداقل دانش و اتکا به نفس برای نقد عمل کرد رهبران و جلوگیری از بلا منازع شدن آن را می داشت که جامعه آن روز روسیه فاقد چنین توانی بود.

به نوه ام می‌گویم "زندگی زیباتر از همه چیز است، واین زیبائی در سایه صلح امکان پذیر است. من نمی‌خواهم بار دیگر آنچه در جنگ دیدم تکرار شود. من هنوز بعد از چهل سال خواب برادرم، خواهرم را می‌بینم. خواب جوان‌هایی که روی دستان من جان دادند با اندوه و آهی عمیق."