شنبه ۰۵ بهمن ۱۳۹۸ - ۲۵ ژانویه ۲۰۲۰

ابوالفضل محققی

مبارزه دانشجویان مسلماً از جنس مبارزه خیابانی دی ماه نیست! دانشجو می تواند در مبارزات خیابانی هم پای مردم به صحنه بیاید و تا پای کشته شدن مبارزه کند، کما این که تعدادی از کشته شدگان خیزش دی ماه دانشجو بودند؛ اما مبارزه دانشجوئی در صحن دانشگاه وگسترش آن عمدتا نقشی آگاه کنند، ساختار شکن، بسیج گر جهت کشاندن اعتراض های عمومی به صحنه اجتماعی دارد.

عید نزدیک می شد و از دوردست بوی بهار می آمد. فضائی طرب انگیز و نسیمی که سوز زمستان را پس زده بود، به آرامی گونه ات را نوازش می کرد. همه در پیشواز عید بودند. یک روز مدیر مدرسه، آقای قائمی، به کلاس آمد و به معلم کلاس گفت: "لیست شاگردان بی بضاعت را بنویسید! خیّرین می خواهند برایشان لباس تهیه کنند."

تمامی افسانه‌ها ملهم از شخصیت های انسانی اند. انسانی که قادر باشد به خاطر حقوق انسان‌ها بجنگد. با دردمندان، همدردی کند، با شادی آن ها شاد باشد و قامت در برابر ستمگران بر فرازد و به افسانه بدل می شود.

"کدام یک از شما عاشق شده اید"؟ کسی سخنی نمی گوید به هم نگاه می کنند. در این گروه چهار نفری عاشق شدن امکان پذیر نیست. آنها، هر چهار نفر وابسته به یک گروه انقلابی‌‌اند. عشقشان مبارزه است واین کوه آمدن هم بخشی از آمادگی برای آن مبارزه. "پدر ما هنوز خیلی کار داریم، وقتی برای عاشقی نیست!

گنبد مینا در حال روشن شدن است. در آبی روشن کم‌رنگ آن، گنبدهای لاجوردی را می‌بینم که در دوردست کشور، در رویاهای من صف کشیده‌اند. با هزاران گُل‌بته‌های رقصان در نخستین شعله شفق. نقش‌های اسلیمی که چون فواره‌های آتش دست بر آسمان گشوده‌اند در میدانی بزرگ، هر شاخ را که کنار می‌زنم، باغ روح دیگری گشوده می‌شود. کدام دست‌ها چنین بهشتی را آراسته‌اند؟ آیا تنها دست چیره هنرمندی می‌تواند چنین بهشتی را بیافریند؟ چه عشق و ایمانی در پس این آفرینش است؟ آرامش گنبد لاجورد.

در دور دست در دامنه چندین روستائی در حال شخم زدن زمین با گاو آهن بودند. خیش‌ها درون زمین را شیار می‌کردند. زمین خمیازه می‌کشید. لحاف سفید گلدوزی شده با نرگس‌ها ، بابونه ها را پس میزد، لحافی قهوه‌ای از خاک نرم و مرطوب بهاری بر روی خود می‌سرانید.

مرگ همیشه ترس‌آور است بخصوص زمانی که ساعت رفتن را می‌دانی! به خود دلداری می‌دادم تو فرق می‌کنی، تو زندانی سیاسی هستی. مرگ ما فرق می‌کند، مرگ ما در میدان است و بلندآوازه شدن. "دلم از مرگ بیزار است، که مرگ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است، ولی آن‌دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است، فرورفتن به کام مرگ شیرین است، همان بایسته آزادگی این است."

داستان آقای تاج زاده داستان اصلاح طلب متوهمی است که حاضر نیست واقعیت های جاری در جامعه خسته، ویران شده، نااامید وعاصی از حکومت را ببیند وقبول کنند که آفتاب آن بر لب بام رسیده است. نفرتی که ازفرد خامنه ای و دستگاه سرکوب او در بطن و زیر پوست کشورخوابیده است را نمی بینند.

"آیا این شهر من است؟ آیا هنوز درب خانه همسایه‌ها همچنان باز است؟ حتما درخت زردآلوی خانه فاطمه خانم شکوفه داده! آیا هنوز زردآلو‌های آن نصیب بچه‌های محله است؟ هنوز عصر‌ها زنان همسایه در آن کوچه بن‌بست فرش پهن می‌کنند، سماور می‌آورند، سبزی پاک می‌کنند، بافتنی می‌بافند و صحبت می‌کنند؟ چقدر دلش برای گوش خواباندن به ان صحبت‌ها تنگ شده است!

حسین جواهری با هیجان به داخل می آید. از مسئولین پیشگام مرکزی است. دستش را بر گلویم می گذارد. به شدت هولم می دهد گوشه دیوار. اشک تمام چهره‌اش را پوشانده:" بهروز، چه می کنیم؟ بچه‌ها دسته دسته زخمی می شوند. اینها رحم ندارند، هرچه لات چاقو کش است خیابانها را پر کرده. با تیغ موکت بری به دخترها حمله می کنند. باید تمام کنیم. ما مسئول جان همه این بچه‌ها هستیم."