چهارشنبه ۰۶ بهمن ۱۴۰۰ - ۲۶ ژانویه ۲۰۲۲

ابوالفضل محققی

آرزو دارم، آرزوی جهانی انسانی! جهانی خالی از فقر، خالی از استبداد، خالی از رنج وزشتی وابتذال. جهانی پر از رویا های زیبا ولطیف که کودکان شادمانه در آن به چرخند ودر کنار عزیزان خود آرام گیرند. پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها پیرانه سری خود را بی دغدغه با نوه های خود سر کنند و توان این را داشته باشند هدیه ای ولو کوچک به اندازه بک سوت سوتک برای نوه های خود بگیرند و فراغ بال در پارک ها با آن ها بگردند. آرزوی بزرگی نیست، اما به نظر محال. وجود انسان چه میزان انباشته از آرزوست و امید!

با جسممان که در اختیار ما نیست
با دهانمان که فریاد می زند
با دستهایمان که مشت می شوند
با چشمانمان که اشک می ریزند
می جنگیم با خاطراتمان
با فکرها یمان

من با یاد وطن با امید برگشتم به ایران زنده ماندم .در خانه دل به روی امید بستم وگفتم تا پایم به ایران نرسد نمی توانی از این در خارج شوی!هرگز هرگز چه روزوچه شب تصویر خانه مان مادرم،پدرم ، خواهرو برادرم ،دوستان وخاطرات شیرین نو جوانی از مقابل چشمم کنار نرفت جسمم در سیبری بود روحم در خانه کنار مادرم.مرتب به خودم نهیب می زدم .تو یک افسری فکرکن درجنگی طاقت بیاور.یاد خنده دختران جوان می افتادم که با دیدن من می خندیدند "گوزل جوان افسر ".نه من باید باز آن خنده ها را می دیدم و تعریف ها را می شنیدم .

هنوز مادران عزادار سراز خاک عزیزانشان برنداشته اند و هنوز بغض فرو خورده آنان به بغضی اجتماعی بدل نگردیده است! دور نیست که این بغض بشکند وبه سرودی برای آزادی مبدل شود. من این صدا را در تاریخی نه چندان دور شنیده ام. من به این صدا باور دارم وهیبت آن را می شناسم. نسل های جوان بر خواهند خواست و تاریخ را به قضاوت خواهند کشید!

حقیقتی که هنوز بعد صد سال هم چنان بر جای خود باقی است ."ایران افکار عامه ندارد!" اویکی از زیباترین وتاثیر گذار ترین چهره های عصر روشنگری در این سرزمین نفرین شده بود. عصر روشنگری ایران با نام این چهره سیاسی و فرهنگی گره می خورد. مردی که درس مدارا میداد؛ ازصلح سخن می گفت از پای بیندی به قانون، از اعتقاد عمیق خود به رشد تدریجی تجدد و قرارگرفتن انسان ایرانی در جایگاه واقعی خویش که قرن ها بود از وی سلب گردیده بود.

اگر بخاطر بی کفایتی حکومت اسلامی آب بر سطح زاینده رود خشک گردیده! اما هزاران چشمه از امید در دل مردمان این سرزمین سر کشیده است. هیچ رودی خروشان تراز رود انسانی نیست. جاری شدن مهر وهمبستگی از مجاری قلب میلیون انسان که امروز در مسیر زاینده رود جاری گردیده است؛ رودی، دریائی از انسان ها که در هم می پیچند یکدیگر را پیدا می کنند؛ دست دردست هم می نهند، شب تا سحرگاهان با هم می نشینند درد دل می کنند. اعتماد رفته باز می یابند. نیروی عظیم خود را محک می زنند .شکلی از مبارزه مدنی را که حاصل بسیار افت وخیز ها سرکوب شدن ها وتجربه اندوختن هاست را به نمایش می گذارند.

تنها زمانی می توان از شهر وندی، حقوق شهر وندی و شهر وند آزاد سخن گفت که به مسئولیت فردی خود در قبال دیگرشهروندان عمل نمائیم، تلاش کنیم تا حد توان خود این دیوار صلب کشیده شده توسط ارتجاع مذهبی را سُست کنیم و با شهامت و بدون ترس از انگ خوردن، از حقوق شهروند بهائی نیز دفاع کنیم .

 فاجعه آبان نه داستان کشتار فیزیکی فرزندان این سرزمین بلکه فاجعه عظیم در هم ریختگی روحی یک نسل است! یک ملت است. جامعه ایران طی چهل سال حکومت رعب و وحشت، حکومت قتل های زنجیزه ای، سرکوب‌های سازمان یافته، اعدام ها بی وقفه، انبوه زندانیان، گسترش خشونت نهادینه شده در جامعه با اطمینان می نویسم نهادینه شده. چرا که وضعیت روحی مردم به درجه ای از ناامیدی، بی چشم اندازی، تحمل انواع فشار های اخلاقی از دروغ گرفته تا دزدی، فساد اخلاقی تجاوز، زورگوئی، میدان داری کثیفترین عناصراجتماعی، از لمپن های تحت حمایت رژیم گرفته تا نشستن جانیان برمسند قضاوت رسیده که جز کینه، نفرت، خشم، اندوه ونهایت خشونت به چیز دیگری در ارتباط با این حکومت نمی‌اندیشند.

یک روز ترس از سوریه ای شدن و در این مقاله اخیر خلع قدرت که معلوم نیست چه عواقبی خواهد داشت؛ اظهار نظر هائی که وادارم می سازد اعتراض کنم. چرا اگر چنین نکنم در حق خود ظلم کرده ام . ظلم از این رو که بیشرمانه نتیجه عمل کرد چهل ساله رژیم در کشاندن مردم به دلسردی ،نهیلیسم، عصبیت و نهایت اعتراض را که از طرف آقای زید آبادی بپای نویسندگان خارج از کشور نهاده شده پذیرفته ام . اتهام سنگین تشویق جوانان به مهاجرت و بیزاری از وطن را؛ واقعا قباحت دارد اتهام به کسانی که تمام جوانی وزندگی خود را در پای عشق به میهن ومردم آن نهاده اند.

در این میان وضعیت و حجم کار، انتشارات شناخت که وظیفه رساندن به موقع انتشارات سازمان به دست اعضا و هوادران در سراسر ایران را بر عهده داشت، سخت سنگین بود. این که با دمپائی چرمی که بیشتر شبیه دمپائی های هلندی است، به سرعت پله های ورودی کتابفروشی را یک دو تا می کند، کسی جز مسعود سلطان پور نیست. لحظه ای آرام قرار ندارد؛