دوشنبه ۲۳ فروردين ۱۴۰۰ - ۱۲ آوریل ۲۰۲۱

ابوالفضل محققی

جوانی با چشمانی هوشیار و درخشان به من نزدیک می شود. او نیز نردبانی بر دست دارد و می خندد :"هرنسلی نردبان رویاهای خود را دارد بلند تر از نسل قبل. چرا که جهان به تکامل است. فراخنای علم گسترده و افق دید بازتر! هیچ چیز پایان نیافته و هرگز پایان نخواهد نیافت.

دو روئی ما در رفتار مان در خانه و رفتار مان دربیرون. دلم نمی خواهد با همین دو روئی بچه ام را بزرگ کنم. دلم نمی خواهد ترس و لرزم را به بچه ام منتقل کنم . عمو واقعا نمی توانید تجسم کنید چه رقابتی بین همین دکتر ها که یکیش هم من باشم برای پولدار شدن ،برای در آمد بیشتر داشتن وجود دارد. از هر تاجری بدتر شده ایم.تمام مدت حساب کتاب. دنبال جائی برای سرمایه گذاری از گرفتن سهمی از فلان بیمارستان خصوصی تا پیدا کردن زمین مناسب برای ساخت وساز ، پیدا کردن فلان واسطه در شهر داری و ... این حال و روز اکثر پزشکان مطرح این کشوره.

دو تا هم بچه داریم دیگه این مملکت جای ماندن نیست جوانی ما که تباه شد نمی خواهم بچه هایم در این محیطی که این لامصب ها بوجود آورده اند بزرگ شوند. نمی خوام بچه هام هرروزشتشوی مغزی توسط یک مشت آدم های عقب مانده ای بشوند که زندگی ما را تباه کردند؛ حال نوبت بجه هامان رسیده. خود ما تمام کشورهایئ که میشه مهاجرت کرد را بررسی کردیم. استرالیا ازهمه بهتره چون زبانشان انگلیسی است، گرمه، کارم هست. اما خیلی دوره و نا آشنا. به هر حال این اروپا برای ما ایرانی ها دم دست تره و آشنا تر. سوئد برای بچه میگن خیلی خوبه؛ شنیدم همین "ن"جان که آمده اند، بچه به فاصله یک هفته رفته اند مدرسه.

نهایت در چنین روزی در مقابل سه چهره زیبا با لبخندی به وسعت دشت های سرزمینم می ایستم. هر کدام با سبدی از گل های سپید با علم به جزای سنگین بر داشتن حجاب در ام القرای حکومت اسلامی، حجاب از سر گرفته و با شعر و سرود به مناسب هشتم مارس روز جهانی زن در حال دادن گل به زنان مسافر نشسته در کوپه اند. زنانی که دارند با چنگ و دندان از هستی و آینده مردمان این سرزمین دفاع می کنند.

دریغ از یک نوشته و راهکار برای همگرائی نیروهای اپوزیسیون در مقابل صد ها مقاله که در بررسی تکراری جمهوری اسلامی و ناز و غمزه اصلاح طلبان نوشته می شود. پی بردن به مضمون نامه خاتمی به خامنه ای بعد این همه سال شناخت از او، مهم تر از نیم نگاه به تحولات افراد درون خود جدائی ها و نیروها در خارج از کشور است. هنوز قادر نیستیم صمیمانه بپذیریم که امید هیچ تغیر مثبتی در جمهوری اسلامی نیست و دل بستن بر اصلاح این رژیم و اصلاح طلبان جز گره زدن برباد آن هم از نوع ویران گر و مسموم کننده آن نیست. هدر دادن نیروی های سخت فرسوده شده و باقیمانده چون من و زمان اندکی که برای حداقل نسل ما باقی مانده است.

اما شوخ و بازیگوش، باتمام سرمائی که بر جانش نشسته بود.، هرگز تن به اسارت سرما نسپرد. پنجه در پنجه لشگر سرما افکند. سر سلطان شب دیجور زمستانی را بر سنگ کوبید. طاقت آورد بر فصل زمستان چرا که رویای بهارش بود. حال پشت پنجره من ایستاده تن بر شیشه می کشید. پنجره را می گشایم. خود اوست: "پیک بهار".

چه تلخ است نوشتن از کسانی که بخشی از خاطرات تو با آن ها رقم می خورد و با رفتنشان قسمتی از روح تو نیز کنده می شود. خاطره نسلی که آرام آرام از صحنه زندگی خارج می شوند. خاطره نویسی شکسته از فشار این همه درد از آنان که رفته اند می نویسد، تا کی کسی خاطره او را نیز نقل کند. سرگذشت نسلی که عاشق بود.هر چه می خواست برای مردم می خواست!خودی در میان نبود. محسن متعلق به این نسل زیبا بود.

ترسانیدن و رساندن مردم به جائی که تن به وضعیت موجود بسپارند و دعا کنند که وضغ بد تر از این نشود، و نهایت آرزویشان، حفظ وضع موجود باشد. زمانی باید تا کاسه صبر توام با ترس ملت در سایه مبارزان وطن سر ریز شود؛نسل جوان در یک هم گرائی عمومی برای پایان دادن به وضعیت تلخ وبی چشم انداز خویش و ساختن آینده روشن بپا خیزد و در جنبشی بزرگ و فرا گیر طومار حکومت را در هم نوردد.

هنوز مدت زیادی از آمدنش به زندان نمی‌گذشت که یک شب گفت" من‌‌ همان افسری هستم که در موقع مرگ صمد همراهش بودم." اشک در چشم‌هایش حلقه زده بود. احساس می‌کردم که چیزی عمیق بر قلبش سنگینی می‌کند که قادر نیست آنرا در خود نگه دارد. داستان واقعی غرق‌شدن صمد را من اولین بار آنجا شنیدم. کوچک‌ترین تردیدی در صحبت‌اش نبود. وقتی حادثه را شرح می‌داد، غم و اندوه را می‌شد بخوبی حس کرد. از قندشکنی را که به سرش کوبیده بود، ازآل احمد وشرح ماجرا و گفته آل احمد " که ما واقعیت این غرق شدن را می دانیم واتفاقی بودن آن! اما صلاح این است که بیان نشود ما با تو کاری نداریم ما با لباس تو کار دارم ."

چرا درس ما به این نسل نباید درس محبتی باشد از زمزمه عاشقی؟ عشق به زندگی، این گوهر یکبار نهاده شده در کف انسان! چرا نباید درس ما درس هم گرائی و نزدیک شدن بهم دیگر برای یافتن زبان مشترک برای کاری مشترک باشد؟ مگر نه فلسفه هر بزرگداشتی، نقد آن گذشته و دادن پیام مشخص حاصل از این نقد برای آینده است؟