پنجشنبه ۰۶ آذر ۱۳۹۹ - ۲۶ نوامبر ۲۰۲۰

ابوالفضل محققی

توئیت هایی نشانگرآغاز بیداری یک ملت! آغازشکل جدیدی از همبستگی منطبق بر زمان با دستاورد های معاصردر دنیائی که مجازیش می خوانیم، اما واقعی تر از هر واقعیتی است. چرا که رابطه می گیرد، پیام می دهد، بر می انگیزد وسر انجام به عمل در می آورد. این ره آورد دوران جدید و روابط جدید است. این میزان توئیت قلبم را روشن می کند امید وارم می سازد.

کودکان درمحیطی بسیار عالی، شاد و در گروه همسالان قرار گرفتند. کودکستانی که اگر چه بیشتر اسباب بازی های آن دستی و ابتدائی بودند، و توسط خود مربیان ساخته می شدند، اما زیبا ترین اسباب بازی های جهان بودند، چرا که مهر و پیامی انسانی در آن ها نهفته بود. درهای بهشتی بود که بردنیای کودکی کودکان ما گشوده بودند.

می گفتند ترسش در اواخر به گونه‌ای شده بود که دراطاق اجاره‌ای خود در مرکزشهر, پشت تمام پنجره‌ها کیسه شن نهاده و بگونه‌ای سنگر گرفته بود. من دوبار دیگر او را دیدم، در انتظار پذیرش بود. بااندک آرامشی:" از تیررس خارج شدم اما همیشه دلهره‌ای ناشناخته با من است. این را از ایران با خود دارم، فکر می کردم اگر خارج شوم کمتر خواهد شد. اما هنوز زخمه بر دلم می زند. هیچ خبری از آن مادر هراتی نشد"؟

 وقتی مسئول حزبی روزنامه او را معرفی کرد، گفت:" ملاله جان دو شهید داده اند، شویش و بچه اش هر دو در جنگ شهید شده اند." ملاله هیچ چیزی نگفت، ساکت به دهان مسئول حزبی که او را معرفی می کرد خیره شده بود. برایمان سخت بود چیزی از او بخواهیم. اگر خودمان دنبال چایی می رفتیم، می گفت:" صحب قار می شوم، بدهید من بیاورم."

آقای کارمل از همه تشکر کرد و درارتباط با روز نامه و نقش آن مفصل سخن گفت. در حین صحبت اندکی مکث کرد و در چهره من خیره شد گفت: "رفیق ناصر ما ملت غریبی هستیم مردم ما غریبند، شما بسیار خوب و با احساس می نویسید. اما درست نمی نویسید، واقعیت را بیان نمی کنید! نمی نویسید که ما حزبی ها به این مردم غریب وعده دادیم که روی نان سیاه و خشکشان مسکه (کره به زبان افغانستانی) می مالیم! نه تنها مسکه نمالیدیم بلکه نان سیاهشان را هم گرفتیم! این را بنویسید!

قرارشد که فردای آن روز اولین نوشته خود را تحویل آقای طنین بدهم. نخستین نوشته ام که گزارشی میدانی از مردم کوچه و بازار بود، بسیار مورد استقبال قرار گرفت؛ طوری که از فردای نشر آن قرار بر این شد که بعنوان عضوی از هیئت تحریریه روزنامه هر روز درجلسه هیئت تحریریه شرکت کنم، و نظر خود را در رابطه با مسائل مطروح شده و تعین نوع مقالات بدهم .

خانه بزرگی را در منطقه کارتیه سه در اختیار سازمان قرار داده بودند که رفقای تازه وارد شده عمدتاً مجرد در آن جا مستقر شوند. خانه ای که از آن بسیار خاطره دارم از زندگی دسته جمعی "کمونی" تا مشکلاتی که این نوع زندگی و در هم آمیزی بوجود می آورد.

باغبان گفت: خانم از اول شب، دو نفر در پشت بام خانه روبرو خوابیده اند هر بار که سرشان را بالا می کنند این سگ این طور واق واق می کند. رنگ از رخسار همه پرید پاسی از شب گذشته بود امکان خارج شدن از خانه نبود. مهماندار گفت: از زیر خانه در سال های دور قناتی می گذشته که سال هاست خشک شده و ما در آن را بسته ایم، بهتر است از آن جا فرار کنی.

دیگر فرصتی برای ترس نبود. چند دقیقه دیگر به کابل رسیدیم. حدود ساعت چهار بود. از فرودگاه کابل که میدان هوائی نامیده می شد تا چهار راهی آریانا که هتل کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان در آن قرار داشت، برای من که همیشه هرنشانه ای، مرا بلافاصله به خاطراتم متصل می کند، این مسیر حکم رؤیا را داشت.

آرزو برای آن که کسی او را نشناسد، لباسش را مبدل کرد دو مشگ خالی آب بر داشت و دنبال پرنده راه افتاد. رفتند ،رفتند تا خارج قصر به دشت زیبائی رسیدند که قنبر زیر درختی کنار چشمه آب نشسته ونی می زد. آرزو کنار چشمه رفت النگوهای خود را در آورد پا های بلورینش در آب شست کوزه ها را پر کرد. اما هر چه گشت النگو های خود را نیافت . قنبر از بالای چشمه شروع به خواندن کرد.