پنجشنبه ۰۶ آذر ۱۳۹۹ - ۲۶ نوامبر ۲۰۲۰

ابوالفضل محققی

تا زمانی که مهمان داران افغانستانی ما شناخت کامل از سازمان ما و افراد سازمان بدست نیاوردند، و حزب کمونیست شوروی به گونه ای تعدادی از تخم مرغ های خود را از سبد حزب توده بر نداشته و در سبد این عضو جدید و جوان برادر ننهاد، و نخستین دیدار دوستانه آقای فرخ نگهدار با دبیر اول حزب دموکراتیک خلق افغانستان آقای ببرک کارمل که بسیار صمیمی و توأم با حمایت همه جانبه از طرف ایشان بود صورت نگرفت، متأسفانه این دخالت های آقای "ع.خ" و تعدادی از افسران حزب توده که زیر پرچم ایشان گرد آمده بودند ادامه یافت.

دیدار با خانواده اش که نمی دانستند چه بر سر او آمده و توضیحش بعد این همه سال بسیار مشگل بود. تلخ و عجیب! فضائی بهت زده، سرد، خالی از احساس، بلاتکلیفی! هیچ حرفی برای گفتن نبود؛ مانند یک غریبه. آن سر وضع، با لباس های گشاد و ارزان قیمت مغازه های دولتی باکو! آن چهره بدون دندان، کم حوصلگی توأم با شرمندگی، نخوردن مشروب و نهایت نوعی اجبار در تحمل هم! حسی از غریبی در جمعی که روزی حانواده اش بودند!

دور هم چمباتمه زده، نشسته بودیم تا مرزبانان افغانی بسراغمان بیایند . اندکی بعد یک جیب روسی از راه رسید دوسرباز همراه یک افسر از جیپ پیاده شدند. افسر جوان به محض دیدن پیرمرد، با حالتی بین شادی و بغض دست پیرمرد را گرفت: "رفیق ارجمند توده ای به افغانستان بسیار خوش آمدید! من از اعضای حزب دموکراتیک خلق افغانستانم". پیرمرد بغضش شکست قطرات اشگ از چشمانش بیرون ریخت.

" درآذربایجان درفلان ده روستائیان به پاسگاه حمله کردند و در نتیجه زد و خورد هشت نفر کشته و تعدادی از سربازان و روستائیان مجروح گردیدند". خبری داغتر از این نمی شد! در سر خط اخبار قرار دادم. شب وقتی برنامه پخش گردید، دیدم رفیق روبروی خانه ما که تنها تلفن در آن خانه قرار داشت به سرعت آمد که بیا، رفیق مسئول رادیو با تو کار دارد؛ مسئول سازمان در رادیو بود. پرخاش، که چرا خبری به این مهمی را به من اطلاع ندادی تا بیایم و سرمقاله را به آن اختصاص دهم.

درها شکسته بود با چراغ‌قوه آن چند اتاق را گشتم؛ در اتاقی این چند پیراهن و در دست‌شوئی این دو حوله و مسواک را یافتم. گو شه این حوله با خودکار نوشته‌شده: حمید. می‌دانم این پیراهن سفید از آن حمید بود. آن‌ها را با خود آوردم و در این صندوق نهادم. او همیشه با من است. می‌خواهم اگر روزی موزه سازمان بر پا شد، این‌ها را تقدیم موزه کنم.

حتی یک نوار شاد در طول عمر کوتاه این رادیو نتوانست از دیواره های بلند و قطور این خانه قدیمی که درزیر دروازه ورودی آن ده ها جمجمه مخالفان و دشمنان صاحب خانه قبلی مدفون گردیده بود، به داخل نفوذ کند. دروازه ای که هربار از آن عبور میکردم، یاد ده ها سر بریده ای می افتادم که برخی مهمانان خاص صاحب خانه موقع آمدن به رسم تحفه برای او می آوردند.

بارها و بارها از خود می پرسم چرا هرگز شهامت برخورد نسبت به آن شیوه غیر دموکراتیک با نوشته ها را نداشتم؟ شهامت انتقاد از روابط حاکم در رادیو! دلایل زیادی داشت، اما از نظرمن با وجود اعتقاد عمیق به ایدئولوژی حاکم برسازمان و خط مشی آن. قرار گرفتن در سلسله مراتب حزبی، حفظ جایگاه، امید به ارتقا، در آن سیستم بده بستانی، یکی از اصلی ترین عوامل این سکوت بود. انسان موجود پیچیده ای است!

نقطه ثقل و ستون اصلی برنامه ها همان تجزیه و تحلیل در سرمقاله سیاسی روزانه بود. کسی دیگر را اجازه ورود به این حریم ویژه دو مسئول که گویا تمام مسائل کشور و جهان را تحلیل می کردند و راه حل می دادند، نبود. واقعیت این است که نوشته و تحلیل هیچ فردی را در مقایسه با خود قابل قیاس نمی دانستند. نه مسئول حزبی و نه سازمانی حاضر به کوچکترین عقب نشینی، نه از فرم نوشتاری خود و نه نگاه خود نسبت به مسائل نبودند.

امروز هیچ عرصه سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی نیست که زنان در آن نقشی اساسی ایفا نکنند.اکثر تشکل های همیاری مردمی، جمعیت های دفاع از محیط زیست ,نهاد های کمک رسانی به آسیب دیدگان از عوامل مختلف اجتماعی تا بلایای طبیعی،درهمه وهمه نقش زنان بسیار برجسته است.هیچ اعتراض اجتماعی نیست که زنان در آن حضوری چشم گیر نداشته باشند.

آیا براستی ما خود نمادی مجازی از این تراژدی نیستیم؟ کشته شدن بدست پدری سفاک که به عبث او را رستم زمانه تصور کردیم؟ ضحاکی بود. اما نه؛ ما هر یک می خواستیم که خود رستمی باشیم. آنگاه که یک‌تنه پای به میدان می نهادیم و سودای گشودن هفت‌خوان را داشتیم. آه چه نیروی شگرفی در این فرزانه طوس نهفته است.