پنجشنبه ۰۶ آذر ۱۳۹۹ - ۲۶ نوامبر ۲۰۲۰

ابوالفضل محققی

حکومتی را که توان سرکوب میلیونی جنبش سبز و کشتار وحشیانه صد ها شهر در خیزش آبان ماه را دارد! قادر به تأمین هزینه میلیارد ها دلار در سوریه، لبنان ، یمن و فلسطین است و موشک بر پایگاه امریکا می کوبد؛ اما در مقابله با سیل، زلزله، و این فاجعه اپیدمی کرونا چنین نا توان و فاقد کار آئی است. حتی برای تأمین ساده ترین وسایل ایمنی!

امروز روز تسویه حساب کرده های نا درست حکومت با مردم نیست، آشفتگی حکومت و دولت را فرصت به حساب نیاوریم. بلکه باید تلاش کنیم که دولت به وظیفه خود در قبال جامعه عمل کند و اگر تلاشی مثبت در راستای این کار انجام می دهد از این کار او حمایت کنیم. تقدیر کنیم از کادر های بهداشتی، پزشکان، پرستاران .تلاش کنیم برای مجبور کردن، حکومت و دولت در مراجعه به نهاد های بین المللی، پس نراندن پیشنهاد کشور هایی که با آن ها سر عناد دارد.

یکی میگوید رفیق بهروز، خانمی جلوی در سراغ شما را میگیرد. فکر میکنم از رفقای سازمان باشد. می روم. بانوی شکوهمند معرفت و عشق را بر آستانه گل سرخ میبینم. خانم لطفی است با صورتی پوشیده از اشک و یک قابلمه بزرگ و آشنا " دیگ جادویی" برایتان غذا آوردم. توخونه شنیدم که چند روز است بچه هام غذانخورده اند. روی همه را ببوس.

تعداد زیادی هم مثل من با لباس های پاره وزخمی برخی عریان پائین دره اند تعدادی بی جان کنار جاده افتاده اند از ماشینم و خانواده خبری نیست گرد باد سیاه و عظیمی ا ز دور دیده می شود که غرش کنان پیش می آید هتل را می بینم که هنوز در حال فروریختن است. مهره های شطرنج در سیمای حیوان ها، آدم ها، قلعه ها در فضا تاب می خورند یک به یک سرنگون می شوند.

مبارزه دانشجویان مسلماً از جنس مبارزه خیابانی دی ماه نیست! دانشجو می تواند در مبارزات خیابانی هم پای مردم به صحنه بیاید و تا پای کشته شدن مبارزه کند، کما این که تعدادی از کشته شدگان خیزش دی ماه دانشجو بودند؛ اما مبارزه دانشجوئی در صحن دانشگاه وگسترش آن عمدتا نقشی آگاه کنند، ساختار شکن، بسیج گر جهت کشاندن اعتراض های عمومی به صحنه اجتماعی دارد.

عید نزدیک می شد و از دوردست بوی بهار می آمد. فضائی طرب انگیز و نسیمی که سوز زمستان را پس زده بود، به آرامی گونه ات را نوازش می کرد. همه در پیشواز عید بودند. یک روز مدیر مدرسه، آقای قائمی، به کلاس آمد و به معلم کلاس گفت: "لیست شاگردان بی بضاعت را بنویسید! خیّرین می خواهند برایشان لباس تهیه کنند."

تمامی افسانه‌ها ملهم از شخصیت های انسانی اند. انسانی که قادر باشد به خاطر حقوق انسان‌ها بجنگد. با دردمندان، همدردی کند، با شادی آن ها شاد باشد و قامت در برابر ستمگران بر فرازد و به افسانه بدل می شود.

"کدام یک از شما عاشق شده اید"؟ کسی سخنی نمی گوید به هم نگاه می کنند. در این گروه چهار نفری عاشق شدن امکان پذیر نیست. آنها، هر چهار نفر وابسته به یک گروه انقلابی‌‌اند. عشقشان مبارزه است واین کوه آمدن هم بخشی از آمادگی برای آن مبارزه. "پدر ما هنوز خیلی کار داریم، وقتی برای عاشقی نیست!

گنبد مینا در حال روشن شدن است. در آبی روشن کم‌رنگ آن، گنبدهای لاجوردی را می‌بینم که در دوردست کشور، در رویاهای من صف کشیده‌اند. با هزاران گُل‌بته‌های رقصان در نخستین شعله شفق. نقش‌های اسلیمی که چون فواره‌های آتش دست بر آسمان گشوده‌اند در میدانی بزرگ، هر شاخ را که کنار می‌زنم، باغ روح دیگری گشوده می‌شود. کدام دست‌ها چنین بهشتی را آراسته‌اند؟ آیا تنها دست چیره هنرمندی می‌تواند چنین بهشتی را بیافریند؟ چه عشق و ایمانی در پس این آفرینش است؟ آرامش گنبد لاجورد.

در دور دست در دامنه چندین روستائی در حال شخم زدن زمین با گاو آهن بودند. خیش‌ها درون زمین را شیار می‌کردند. زمین خمیازه می‌کشید. لحاف سفید گلدوزی شده با نرگس‌ها ، بابونه ها را پس میزد، لحافی قهوه‌ای از خاک نرم و مرطوب بهاری بر روی خود می‌سرانید.