پنجشنبه ۰۶ آذر ۱۳۹۹ - ۲۶ نوامبر ۲۰۲۰

ابوالفضل محققی

مرگ همیشه ترس‌آور است بخصوص زمانی که ساعت رفتن را می‌دانی! به خود دلداری می‌دادم تو فرق می‌کنی، تو زندانی سیاسی هستی. مرگ ما فرق می‌کند، مرگ ما در میدان است و بلندآوازه شدن. "دلم از مرگ بیزار است، که مرگ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است، ولی آن‌دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است، فرورفتن به کام مرگ شیرین است، همان بایسته آزادگی این است."

داستان آقای تاج زاده داستان اصلاح طلب متوهمی است که حاضر نیست واقعیت های جاری در جامعه خسته، ویران شده، نااامید وعاصی از حکومت را ببیند وقبول کنند که آفتاب آن بر لب بام رسیده است. نفرتی که ازفرد خامنه ای و دستگاه سرکوب او در بطن و زیر پوست کشورخوابیده است را نمی بینند.

"آیا این شهر من است؟ آیا هنوز درب خانه همسایه‌ها همچنان باز است؟ حتما درخت زردآلوی خانه فاطمه خانم شکوفه داده! آیا هنوز زردآلو‌های آن نصیب بچه‌های محله است؟ هنوز عصر‌ها زنان همسایه در آن کوچه بن‌بست فرش پهن می‌کنند، سماور می‌آورند، سبزی پاک می‌کنند، بافتنی می‌بافند و صحبت می‌کنند؟ چقدر دلش برای گوش خواباندن به ان صحبت‌ها تنگ شده است!

حسین جواهری با هیجان به داخل می آید. از مسئولین پیشگام مرکزی است. دستش را بر گلویم می گذارد. به شدت هولم می دهد گوشه دیوار. اشک تمام چهره‌اش را پوشانده:" بهروز، چه می کنیم؟ بچه‌ها دسته دسته زخمی می شوند. اینها رحم ندارند، هرچه لات چاقو کش است خیابانها را پر کرده. با تیغ موکت بری به دخترها حمله می کنند. باید تمام کنیم. ما مسئول جان همه این بچه‌ها هستیم."

یک روز بقچه بزرگی را به سختی از دریچه بیرون کشید. به هیچ‌کس اجازه نداد کمکش کنند. بقچه را بیرون آورد. دوباره به داخل خانه برگشت. دریچه را از پشت با تخته میخکوب کرد. اندکی بعد او را دیدند که از پشت بام با یک نردبان طنابی پایین آمد. نردبان طنابی را به دور بقچه‌اش پیچید و آنرا بر پشت خود نهاد و به راه افتاد. همانطور که آرام آمده بود، آرام رفت. دیگر هیچ‌وقت بازنگشت.

آنچه طی این سال ها درتمامی اعتراضات دیده می شود همگامی وهمدلی مبارزان خیابان و کارخانه جات با یک دیگر است بدون تفکیک کردن وشکستن صفوف خودبر اساس گریش های مختلف. عمل درستی که ناشی از نیاز اجتماعی برای گسترده بودن دامنه مبارزه بر اساس یک هدف اساسی یعنی برکناری جمهوری اسلامیست. از این روهیچ خبری از اختلاف بین معترضان شنیده نشده.

کودک آغاز به شگفتن می کند.

درخت شاداب زندگی جوانه می زند!

چرخه حیات

این چنین بربستر آزادی

با شکوه جاری می گردد

ناخواسته، غرق در موج‌های حاصل از سیل انقلاب به قلعه پرت شده بود. مجموعه‌ای از حوادث، ماجرا‌جویی، شور، میل به قدرت و جان‌بخشیدن به رویاهای انقلابی. قرارگرفتن در حلقه دوستانی که می‌خواستند طرح جهانی نو در‌اندازند. انقلاب این قلاب نشسته به تن! قدم به قدم او را به داخل این مهلکه کشاند و امکان گریز را از او سلب کرد. انقلاب او را بلعید. از خانه و کاشانه بیرون کرد؛ حتی از مردمانی که به خاطرشان می‌جنگید.

هنوز ته دید بسیاری ورشکستگی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و اخلاقی رژیم قابل تصور نیست. هنوز نمی توانند قبول کنند که در نظر اکثریت مردم به خصوص جوانان تمامیت رژیم چه اصولگرا، چه اصلاح طلب مشروعیت خود را از دست داده است.

صدایش را می‌شنیدم، گاه دشنام می‌داد، گاه زاری می‌کرد. برایم عجیب بود. مرتب تکرار می‌کرد: "حاجی آقا ولش کن! بس کنید نزنیدش! دست از سرش بردارید بی‌شرف‌ها. توفان آرام بگیر! آرام بگیر! بگذار او راحت به خوابد!"

تمام تنم می‌لرزید، به کافه برگشتم. او هنوز آنجا ایستاده بود و فریاد می‌زد.